مصاحبه اختصاصی نوید شاهد سمنان با مادر گرامی معلم شهید رحیم صباغیان
دوستش که همراه اون بوده بهش گفته رحیم نرو ، بیا با هم باشیم . رحیم گفته من قرآن و باز کردم وسوره ی یوسف آومده و باید برم . دیگه رفته و شهید شده واز این سنگر که میره بیرون شهید میشه


نوید شاهد سمنان: رحيم صباغيان يكم تير 1342، در شهرستان سمنان ديده به جهان گشود. پدرش رمضانعلي، آرايشگر بود و مادرش زيبا نام داشت. دانشجوي دوره کاردانی در رشته تربيت معلم و آموزگار بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. ششم ارديبهشت 1365، در جزيره مجنون عراق به شهادت رسيد. پيكر وی مدت‏ها در منطقه بر جا ماند و سال 1376 پس از تفحص، در گلزار شهدای امامزاده يحياي زادگاهش به خاك سپرده شد. 


بسم الله الرحمن الرحیم

درخدمت خانواده ی شهید بزرگوار رحیم صباغیان هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوب هستین ؟

الحمدالله .

- خودتون رومعرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

من زیبا شیرخانی مادر شهید رحیم صباغیان هستم .

- مادرجان ما اومدیم در مورد شهیدتون حرف بزنیم . و خاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تا روز شهادتش بشنویم . این ها قرار هست در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه ، پس تا جایی که میتونید به ما کمک کنید .

- اسم شهید رو کی انتخاب کرد ؟

پسرم عبدالرحیم شهید شد و عبدالحسین و عبدالکریم زنده هستند .

- مادرجان شهید رحیم رو عبدالرحیم صدا میزدین ؟

بله .

- تو شناسنامه هم عبدالرحیم بود ؟

نمیدونم .

- مادرجان خدا رحمت کنه پدر شهید رو ایشون در قید حیات نسیتند ما سوالاتمون رو از خودشون بپرسیم . وقتی اومدند خواستگاری شما شغلشون چی بود ؟

توکارخونه ریسمان سمنان بود و سلمانی هم میکرد . از کارخونه که بیرون اومد مغازه اجاره کرد و سلمانی هم میکرد . روزی یه قرون یا دو تا ده شاهی بهش می دادند . زندگی مون با همون پیش میرفت ولی خیلی سخت بود .

- ابتدای ازدواجتون هم سمنان بودین ؟

بله ، من و شوهرم پسرخاله و دختر خاله بودیم .

سوره یوسف راه بهشت را نشانش داد

- مادرجان شما هم مثل خیلی های دیگه به رسم اون زمان با خانواده ی شوهر زندگی میکردین ؟

مادرشوهرم دوتا پسر داشت و یه دختر . دختر و پسرش ازدواج کرده بودند و من مدتی باهاشون زندگی کردم . بعد از مدتی مادرش بهش گفت ، دیگه باید مستقل بشی . برادرم با ازدواج ما راضی نبود ، میگفت چون خونه نداره نمیذارم ازدواج کنید . ولی دایی ام گفت ، تا موقعی که خونه بخرند من بهشون خونه میدم . بعد از نه سال اومدیم شهر ولی خیلی بهمون سخت گذشت .

- خودتون هم کمک خرج پدر شهید بودین یا فقط بچه داری میکردین ؟

کارنمیکردم . فقط کرباس میبافتم ، اون هم در حد جزئی . خونه مادرشوهرم دستگاه زده بودیم ولی بعد از مدتی که دیدم نمیرسم دستگاه رو جمع کردم . شوهرم گفت ، نمیخواد کار کنی . من تا موقعی که زنده باشم خودم هرجور باشه خرج تو و بچه هام رو میدم .

- مادرجان برامون یه مقدار از سبک زندگی تون دراون زمان بفرمایید . اون موقع آب و برق و گاز نبود . امکانات خیلی کم بود . چطور زندگی میکردین ؟ مثلا چطور لباس میشستین ؟

میاوریم یه جایی به اسم سکاک . سطل لباس روی سرم بود و یه بچه دستش تو دستم بود ویکی هم بغل میکردم . میرفتیم لب جوب و با چوب لباس ها رو میشستیم . یه گردی هم بود روشون میریختیم که تمیز بشه . ولی مردم الان دارند پادشاهی میکنند .

- اون زمان برق که نبود . مثلا وقتی شبها میخواستین برید مهمونی چکار میکردین ؟

یه چراغ نفتی فتیه دار داشتیم ، همون و روشن میکردیم و میرفتیم . جای زیادی نیمرفتیم . همون و روشن میکردیم و میرفتیم . وقتی هم میرسیدیم خاموش میکردیم که نفت هدر نره . لمپا و گرد سوز هم داشتیم که خاموش می کردیم نفتش هدر نره .

- پدر شهید کم کم خودش آرایشگاه زد ، درسته ؟

بله ، اون زمان کار ختنه ی بچه ها رو هم انجام می داد .

- سواد هم داشت ؟

بی پاسخ .

- ایشون معروف به چه اسمی بود ؟

رحیم بهش گفت ، بابا دیگه این کار و انجام نده (ختنه). دستهات میلرزه خدای نکرده کار دست خودت میدی . پدرش هم دیگه این کار رو انجام نداد و سلمانی میکرد . ولی درآمدمون خیلی کم بود .

- رحیم پسر چندم بود ؟

آخر .

- خیلی از مادر شهداء میگفتند ، فرزندمون لحظه ی اذان به دنیا اومد . شهید شما چطور ؟

موقع اذان مغرب بود .

- اون موقع دکتر که نبود ، میرفتین دنبال قابله ؟

بله .

- اسم محلتون چی بود ؟

یادم نیست .

- شما فرمودین شهید مهندس بوده و معلمی هم میکرده ، درسته ؟

بله ، هم معلم بود و هم مهندس برق . تدریس هم میکرد .

- یعنی ابتدا تو آموزش و پرورش بود و بعد ادامه تحصیل داد ؟

بله ، معلم بود وبعد رفت یزد درس خوند .

- تحصیلاتش فوق دیپلم بود ؟

بله .

- رشته ی برق خونده بود ؟

بله .

- وقتی به پدرش گفت ، دیگه کار ختنه انجام نده . خودش هم کمک خرجتون بود ؟

تو ورامین معلم بود و وقتی رفت جبهه ، هنوز دیپلم نداشت .

- در دانشگاه فنی شهید عباس پور سمنان و دانشگاه فنی یزد درس خونده بود ؟

بله .

- وقتی کم کم انقلاب شد . شهید تو فعالیت های انقلابی هم نقشی داشت ؟

تو هنرستان که درس میخوند ، هنوز دیپلم نگرفته بود و فعالیت میکرد . از خونه قند و چایی میبرد که به بچه ها چایی بده . درسش که تموم شد رفت ورامین معلم شد .

- شما و پدر شهید هم تظاهرات میرفتین ؟

بله ، همیشه میرفتیم و شهید هم از ما زودتر میرفت . بهش میگفت ، حالا که میری لباس بسیجی بپوش . میگفت ، با اون لباس ها راه نیمدن همین ها خوبه .

- این جریان برای بعد از پیروزی انقلاب وزمانی که در پایگاه ها فعالیت داشتند ، بود ؟

بله ، دیگه داشتند یواش یواش انقلاب میکردند . دیپلم که گرفت ، رفت ورامین خونه ی دخترم . من هم اونجا بودم . یه نامه براش اومد با این مضمون ( رحیم صباغیان تو خیلی فعالیت کردی و معروف شدی ) . وقتی نامه روخوند گریه کرد و گفت ، من که کاری نکردم . هرکاری هم کردم برای رضای خدا بود ، دوست نداشت کسی متوجه بشه .

- زمانی که انقلاب شد . امام خمینی (ره) دستور دادند که جوان ها در غالب نیروهای بسیجی و جهادی به روستاهای دورافتاده ای که فقر فرهنگی و اقتصادی داشتند بروند و به اون ها کمک کنند . شهید هم به این مناطق رفته بود ؟

هنوز امام (ره) نیومده بود ، سه ماه رفت کردستان و خدمت کرد . میگفت ، اونجا با لباس شخصی هستیم و ریش هامون رو از ته زدیم که کسی متوجه ما نشه . میگفت ، به دوستم گفتم ، لباس هاتو عوض کن و اصلاح کن که شناسایی نشیم . اون قبول نکرده و باهم راه افتادیم . من پشت سرش داشتم میرفتم که یه خانم با اسلحه ی زیر چادرش دوستم رو شهید کرده .

- اولین بار که رفته بود جبهه ، هنوز ازدواج نکره بود ؟

قرار بود براش بریم خواستگاری ، حلقه هم خریده بودیم . همه چیز و آماده کرده بودم . سال آخری بود که درس میخوند . یه نفر ودوست داشت و گفته بودم ، تابستون که از یزد بیاد بریم خواستگاری . یه شب قبل از رفتن ما ازدواج کرد و شوهر او هم شهید شد . یه جای دیگه هم رفتیم که دخترش راضی بود ولی پدرش دختر رو داد به یکی دیگه . یه روز پنج بار رفتم اونجا خواستگاری ولی قبول نکردند .

گفتم ، پسرم این ها راضی نیستند . انشاالله تابستون بیا میریم یه جا دیگه . رفت و دیگه برنگشت .

- ما شنیدیم که شهید خیلی قدرت سخنوری داشته . ایشون کجا صحبت میکرد ؟

هیئت حضرت ابوالفضل میرفت قرآن میخوند و سخنرانی هم میکرد . ولی صدای ضبط شده اش و به ما ندادند و همیشه باید جواب شهیدم رو خودشون بدن . حق بچه ام پایمال شد . مجلس هم که براش گرفتیم هیچ کس نیومد . فقط یه همسایه مون اومد .

- مادرجان شهید برای تدریس به روستاهای دورافتاده هم رفته بود ؟

نمیدونم ، دخترم میدونه .

- شهید آخرین بار تک تیرانداز بود . از یگان سپاه یزد رفته بود ، درسته ؟

بله .

- سال 56 شهید شد ؟

بله .

- به ما گفتند ، تیپ مکانیزه هیجده الغدیر بوده . این ها رو به شما هم گفتند ؟

نمیدونم .

- ازیزد اعزام شد ؟

بله ، به همین خاطر نه تو سمنان عکسش هست و نه درموردش حرفی میزنند . یه روز تو دانشگاه میخواسته غذا بخوره میبینه مرغ کثیفه . میره تموم مهمون خونه رو بهم میریزه . همه رو جمع میکنه و میگه این چه غذایی که به دانشجوها میدن ؟ دفعه ی بعد غذا رو خوب درست میکنند . همیشه حق بقیه رو زنده میکرد . یه بار هم رفتیم اونجا بهش سرزدیم ولی چون راه دور بود دیگه نتونستیم بریم . اونجا عکسش رو قدی زدند و درموردش خیلی نوشتند .

- مادرجان شهید در جزیره مجنون شهید شد ؟

بله .

سوره یوسف راه بهشت را نشانش داد

- خیلی ازتون معذرت میخوام که با سوالاتم شما رو یاد شهید می اندازم و متاثر میشم . ولی این ها قرارهست در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه تا آیندگان بدونند چه کسانی برای این آب و خاک از خون خودشون گذشتند .

بله .

- روز آخری که میخواست بره و شما بهش گفتین ، برات میرم تابستون خواستگاری . چطور با هم خداحافظی کردین ؟

سیزده روز پیش من بود و روز چهاردهم خداحافظی کردیم . اون موقع تازه ترمینال و راه انداخته بودند . بهش گفتم ، بزار باهات بیام ترمینال . گفت ، نه مامان جان .

خداشاهده وقتی میخواست بره صورتش خیلی نورانی شده بود . چند بار رفت و برگشت و من و نگاه کرد . من هم یه حس عجیبی داشتم . قبل ازشهادتش یه بار هم ترکش خورده بود و همه ی روده هاش ریخته بود بیرون .

- ازروزی که رفت برامون بفرمایید ؟ خیلی از مادر شهداء قبل ازشهادت خواب دیده بودند ویا به دلشون برات شده بود . شما این طوری نبودین ؟

من خواب یه سنگر خیلی بزرگ دیدم . مادرم سید هست و خونه اش کنار تکیه ی ناسار هست . یه طرف تکیه بود ویه طرف یه فضای باز بود که من راه و گم کرده بودم . هرچی میگفتم راه و پیدا نمیکردم . یه دفعه سمت پای راستم از خاک سردرآورد و گفت ، مامان من هستم کمکت می کنم . دیدم یه نارنجک دستشه و از اون طرف آتیش میباره . نارنجک و پرت کرد طرف صدامی ها و همه شون و نابود کرد . از خواب که بیدار شدم گفتم ، بچه ام شهید شده .

- بعد ازاین خواب چه مدت طول کشید که بهتون خبر دادند ؟

دوازده ، سیزده سال طول کشید ازش خبری برامون بیارن . هربار که بیرون در رو نگاه میکردم که بچه ام بیاد . شب ها از خواب میپریدم و میگفتم ، خدایا بچه ام خوراک گرگ ها نشده باشه . میگفتم حتما صدام داره شکنجه اش می کنه .

خدا شاهده صد بار تو خوابم اومد و گفت ، مامان جان خونه برات خریدم بیا بریم .

بهش میگفتم ، خواهرت و پدرت تنهان نمیتونم بیام . یه باغ هم بهم نشون داد و گفت ، ببین این باغ هم برای تو هست . گفتم ، نمیتونم پدرت رو تنها بذارم .

- خدابیامرز پدر شهید وقتی اسیر می آوردند ، نمیرفت پرس و جو کنه ؟

من و دخترم هربار اسیر می آوردند میرفتیم . میپرسیدیم کدوم اردوگاه بودین ، رحیم صباغیان هم با شما بود ولی خبری ازش نبود .

- مادرجان دست نوشته ای هم از شهید دارید ؟

بله .

- یه جایی خوندم شیمیایی زده بودند و شهید گفته بود ماسک نداشتیم بزنیم . الان خاطره اش رو برام تعریف کنید ؟

من نمیدونم .

- برامون از زمان مجروح شدن شهید بفرمایید ؟

جبهه بود ترکش خورده بود . فرمانده اش هم شهید شده بود ، رحیم جای فرمانده بود . میره ببینه چند نفر پل رو گرفتند . بقیه اش یادم نمیاد .

همون جا پیروز شده بودند . دوستاش جمع شده بودند و بهم تبریک میگفتند .

- زمان آزاد سازی خرمشهر رو عرض کنید ؟

بله ، همین جور که ایستاده بودند نارنجک وپرت کرده بودند و یه نفر شهید شده بودند . نفر سوم هم مجروح شده بود . پسرم روده هاش و این ها بیرون ریخته بود . دخترم ورامین بود ، میرن پشت خونه اش و میگن شهید تو بیمارستان فقط میگه احمد (داماد) . اون ها هم پیگیرشدند و خونه اش و پیدا کردند . به دامادم میگن این برادرخانمت هست . میگن حالش خوبه بیا بریم بیمارستان .

میره اونجا و میبینه رحیم ترکش خورده و زخمی شده . چند روز بیمارستان بود . خرمشهر اون رو عمل کرده بود . آورده بودنش بیمارستان آراد . اونجا هم عملش کرده بودند وبعدش دخترم بهم گفت ، میخوام خونه رو عوض کنم .

میخواسته من متوجه نشم ، من خواب دیده بودم یه جایی هست که یه حوض بزرگ هم هست . یه ماهی قرمز افتاده بود بیرون و پرپر میزد . دو لا شدم ماهی رو برداشتم و انداختم تو آب دیدم داره شنا میکنه . ( تعبیرش پسرم بود ) به من میگفت ، مامان دعا کن من شهید بشم . گفتم ، مادرجان هنوز اولشه . یه خانم پرستار به من گفت ، تو مادری یا زن بابا چرا بهش میگی شهید بشی ؟

پرستارش خیلی خوب بود . رحیم بهش گفت ، مادر من خیلی قویه . رفته بودم خونه فامیلمون و هرروزبهش سرمیزدم .

- مادرجان من با خبر شدم وقتی پدر شهید آرایشگری میکرد ایشون رفته بود پیش پدرش یاد گرفته بود ، درسته ؟ مهارت دیگه ای هم بلد بود ؟

برق کاری هم میکرد . چند تا خونه رو برق کشی میکرد . وقتی هم رفته بود جبهه آرایشگری میکرد . به ما نمیگفت ، دوستان و فامیل بعدا میگفتند . گفتم ، رحیم اونجا آرایشگری میکنی ؟ میگفت ، آره یه تیغ و قیچی هست و خیلی که ریش هاشون بلند میشه براشون کوتاه میکنم .

- مادرجان خاطره ای ازشهید یادتون نیومد . ما شنیده بودیم که روز مادر براتون هدیه میگرفت ، درسته ؟

تو مغازه کمک حال پدرش بود و پول هاشو جمع کرده بود وبا خواهرش برام یه انگشتر خریده بود . دومین بار واسم سماور برقی خریده و سومین بار جارو برام خرید . بهش میگفتم ، مادرجان از کجا پول میاری ، هیچی نمی گفت .

- مادرجان از یزد هم دیدن شما اومدند ؟

فقط یه بار اومدن دیگه نیومدند . دوستش که همراه اون بوده بهش گفته رحیم نرو ، بیا با هم باشیم . رحیم گفته من قرآن و باز کردم وسوره ی یوسف آومده و باید برم . دیگه رفته و شهید شده واز این سنگر که میره بیرون شهید میشه .

- مادرجان چطور خبردار شدین که شهیدتون تو تفحص پیدا شده . قبلش خواب ندیده بودین ؟

خواب دیدم من ومادر شهید نورانی تو مسجد امام خمینی (ره) هستم و یه حوض بزرگ هم جلومون هست . پاهامون و دراز کرده بودیم و داشتیم با اون خانم حرف میزدیم . بلند شدم تو صحنش یه دور بزنم . دیدم همه جا طاق هست و داخل یکی از طاق هاش یه جانماز هست . یه قرآن هم روش بود . گفتم ، این جا جای کیه ؟

گفتند ، جای امام زمان (عج ) هست . دورو اطراف پر بود از تیکه نون . من گفتم ، گناه داره تو روخدا این نون ها رو جمع کنید . جمع کردند و ریختند تو گونی .

بعد ش از خواب بیدار شدم . روز جمعه بود و میخواستم برم نماز . نوه ام کوچک بود و تازه تصادف کرده بود . گفت ، عزیز دایی رحیم شهید شده .

دخترم هم دعواش کرد و گفت ، چرا این حرف و میزنی ؟ گفتم ، عیب نداره عزیز تو راه خدا رفته . رفتم نماز جمعه و وسط دو تا نماز اعلام کردند رحیم صباغیان و آوردند . نوه ی برادرم پیداش کرده بود . برادر حاج آقا فاطمی که دعا میخونه پیداش کرده بود . میگفت ، داشتم میگشتم دیدم یه نفر گفت ، من اینجام . رفتم دیدم رحیم صباغیان . انگشتر و شماره و همه چیزش هم بود که بردند بنیاد شهید . وصیت نامه و دفتر چه اش هم آوردند برای من که دوباره اون ها هم بردند .

- تو وصیت نامه اش به مورد خاصی اشاره نکرده بود ؟

گفته بود هرکی من و دوست داره یه روز برام روزه بگیره و یه شب هم نماز شب بخونه . البته قرض نداشت ولی خودش همیشه میخوند .

- پدرشهید کی از دنیا رفت ، ایشون بیمار بودند ؟

با امسال نه ساله که فوت کرده . یک سال قبل از فوتش با هم رفته بودیم مکه . این اواخر یه مقدار حواس پرت شده بود .

- ایشون خیلی برای شهید بی تابی میکرد ؟

نه ، ولی برای نوه و مادرش خیلی بیتابی میکرد . مینشست و بلند میشد و میگفت ، رضا . میگفتم ، خودت جوان از دست دادی یادت نمیاد . میگفت ، اون تو راه خدا رفت .

- به عنوان مادر شهید با مردم و دولت چه سفارشی دارید ؟

جلوی بی حجابی و گرانی ها رو بگیرند .

- صحبت دیگه ای ندارید ؟

نه ، من ازشون هیچی نمیخوام . معلوم نیست من تا کی زنده باشم و شاید فردا از دنیا برم ولی نگذارید خون شهداء پایمال بشه .

- ممنونم مادرجان ، انشالله خدا بهتون عمر باعزت بده .

ممنونم ، سلامت باشید .


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده