خاطره ای خودنوشت از فرمانده شهید عباس مطیعی
این نوشتار واقعیتی است و حقیقتی است که انشاء الله برای همه سودمند خواهد افتاد و غرض از آن نه خودخواهی است و تعریف از خود ، بلکه نمایاندن گوشه ای از زندگی خود زندگی 24 ساعتم را که هرگز فراموش نمی نمایم. آخرین شبانه روزی که می توانستم راه بروم ، می توانستم مثل تو کارها را انجام دهم. آخرین شبانه روزی که مثل دیگر شبانه روزهای من پر بود از فعالیت و تحرک از آن همه مقاومت و خلاصه آخرین شبانه روزی که در میان دوستان بودم دوستانی که آنان را چون برادر می دانستم و حتی از برادر بهتر.

نوید شاهد سمنان: عباس مطيعي نوزدهم تير 1340، در شهرستان سمنان ديده به جهان گشود. پدرش كريم و مادرش صغرا نام داشت. تا پايان دوره متوسطه درس خواند و ديپلم گرفت. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. سال 1359، با سمت فرمانده در کردستان توسط گروه های ضدانقلاب بر اثر اصابت تركش به كمر قطع نخاع شد. هفتم مهر 1364، در بيمارستان فاطمیه زادگاهش بر اثر عوارض ناشی از آن به شهادت رسيد. پيكر وي را در گلزار شهداي امامزاده يحياي زادگاهش به خاك سپردند.


با نام و یاد خدا که به ما هستی داد و انواع نعمتها ، به یاد او که روزی به ما تندرستی و روزی بیماری عطا می کند تا شایـد شکرگـزار او باشیم و با سلام بر یگانه عالم انسانیت حضرت حجت (عج) و با سلام بر امام امت و امت امام و شهیدان تاریخ اسلام .

چند وقتی بود که تصمیم گرفته بودم مقداری از وضع خود را قبل از معلولیت بیان نمایم و آن را نوشتاری کنم و بر صفحات و احوال ما آشنائی یابند و بدانید که انقلاب اسلامی ایران مرهون زحمات زیادی است که من اینک درصدد آنم که قطره ای از این بحر بیکران را با قلم شکسته به کاغذ آورم .

این نوشتار واقعیتی است و حقیقتی است که انشاء الله برای همه سودمند خواهد افتاد و غرض از آن نه خودخواهی است و تعریف از خود ، بلکه نمایاندن گوشه ای از زندگی خود زندگی 24 ساعتم را که هرگز فراموش نمی نمایم. آخرین شبانه روزی که می توانستم راه بروم ، می توانستم مثل تو کارها را انجام دهم. آخرین شبانه روزی که مثل دیگر شبانه روزهای من پر بود از فعالیت و تحرک از آن همه مقاومت و خلاصه آخرین شبانه روزی که در میان دوستان بودم دوستانی که آنان را چون برادر می دانستم و حتی از برادر بهتر.

آخرین ساعاتی و لحظاتی که در میان برادران کرد خود بودم و در میان محبت های گرم و برادرانه ایشان غوطه ور، اما افسوس که قدر آن ها را هم در همان زمان نمی دانستم و بعد ها نبود ایشان را در کنار خود و نبود خودم را در میان محبت هایشان درک نمودم. برادرانی که عده ای از آنها هم اکنون در میان ما که نه، در میان اهل کردستان هم نیستند، آنها رفته اند، کوچ نموده اند، به سرزمینی دیگر رفته اند، آنها به معبود خویش پیوستند، به مقصود خود رسیدند، به ملکوت اعلی به دیدار خدای خود شتافتند و من در میان مردگان ماندم. من مردم و آنها زنده شدند، آنها به جلو رفتند و من به عقب بازگشتم، آنها به دیدار حسین رفتند و من در بستر ماندم.

خدای چه کنم که صلاح تو بر این بود که من در بستر بیماری و معلولیت باشم، می پسندم یعنی باید بپسندم، تا بنده باشم، تا مسلمان باشم إلهِى رِضًى بِقَضائِکَ، تَسلِیمًا لأمْرِکَ، لا مَعبودَ سِواکَ یا غِیاثَ المُستَغیثینَ. [1]

آری تن به هرگونه که تو بخواهی می دهم، هرطور که صلاح بدانی من راضیم و شکرگزار. شکر می کنم که لااقل در راه تو معلول شدم، در راه تو فلج شدم، هرچند که نمی توانم راه بروم، اما می توانم تو را بخوانم. هرچند با معلول شدنم نمی توانم کارهائی شجاعانه و دلیرانه بکنم، اما لیاقتش را دارم و بقول معصوم (ع) نِيَّةُاَلْمُؤْمِنِخَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ.

با همه این احوال اگر نبود آیه لیس علی المریض حرج ، من با این معلولیتم به جبهه می رفتم،

این شعار نیست تو خود می دانی کوچکترین و کمترین کاری که می توانستم بکنم این بود که سنگری برای رزمندگان باشم و یا در میادین حیمین بیفتم و مینهای دشمن را خنثی کنم تا راه را برای ایشان هموار سازم تا شاید آنها به کربلای حسینی برسند و دیار قدس. و اکنون آماده ام، آماده دستور رهبرم تا چنانچه او بگوید و دستور جهاد دهند من و تمام معلولین نیز می رویم .

بگذریم از مقدمه و مطلب را شروع نمائیم .

ساعت 2 بعد از ظهـر روز پنج شنبـه مورخه 60/1/20 بـود اوضاع مرتب و سکوت همه جا را فرا گرفتـه بـود. بعد از خواندن نماز و خوردن ناهار مثل همیشه هرکسی به دنبال کار خود می رفت این را هم بگویم من مدتی مسئولیت قائم مقامی سپاه را به عهده داشتم و از طرفی در واحدهای دیگر همکاری داشتم مثلاً مسئولیت پذیرش را داشتم و در واحد پرسنلی همکاری های نزدیک داشتم از طرفی در واحد عملیات و تدارکات بنا بر موقعیت خود همکاریهای صمیمانه ای که از طرف من و دوستانم می شد، من حیث المجموع باعث این شده بود سپاهی متشکل و متحد همچون صفی آهنین در مقابل دشمنان و منافقان ایستاده بودیم آری من هم مثل سایر خدمتگزاران مشغول کار خود شدم ساعت می گذشت و من درصدد آن بودم که طبق هفته های گذشته که برادران را جمع می نمودیم و به دیدار شهدا می رفتیم مینی بوس را آماده سازم.

برنامۀ خوبی بود همه شب های جمعه برادران پاسدار به مزار شهداء می رفتند و همه شهدای شهر، دیگر مردگان در یک محل دفن بودند خود به خود برای آنها هم فاتحه ای خوانده می شد این را هم متذکر گردم که رسم خوبی که در میان اهالی شهرستان بیجار بود این بود که در شب جمعه مردم دسته دسته به قبرستانها می رفتند و برایِ اهل قبـور فاتحه ای می خواندنـد. راستی چقدر درد آور بود وقتی ناله های مادر شهیدی را می شنیدیم که تنها پسرش علی آن حرّ زمان را می گویم می شنیدی، موضوع علی حرّ زمان را برایتان برای نمونه از شهدای عالیمقام تعریف می کنم :

می گفتند علی فردی لات و شرابخوار بوده است سال 56 وقتی انقلاب شروع می شود در این مرد تائب هم ناگاه انقلابی شروع می شود و عکسی از امام را در دست می گیرد و اولین کسی بـوده است کـه عکس امام را بـه میان مسجد آورده است بـه یکی از مساجد می رود و بـا یک

سخنرانی برای مردم از کارهای گذشته خود عذرخواهی نموده و تصمیم می گیرد که پیرو مکتب حسینی زمان، خمینی عزیز گردد. در شکوفایی انقلاب از او زیاد تعریف کرده اند تا انقـلاب پـیـروز می شـود سپاه پاسداران تشکیل می گردد. علی جزء اولین هسته های تشکیل دهندۀ سپاه می شود در سال 58 همراه گروهی از برادران به بوکان می رود و در همانجا شربت شهادت می نوشد مردم در مراسم تشییع او می گفتند حرّ زمان اردلان: شهادتت مبارک. آری وقتی ناله مادرش را بر سر قبرش می شنیدی بی اختیار اشک از دیدگانت جاری می شد. و یا شهیدان دیگر همچون باقر ، صمد و ...

در میان شهداء شهید دیگری بـود بـه نام اسدالله کـه او را در میان قبـرستان روستایش رحمت آباد که بعد از شهادتش بـه اسد آباد معروف گردید دفن نموده بودند و ما هم همه هفته ها بعد از زیـارت قبـور شهـداء از شهر بـه روستای اسد آباد می رفتیم و در آنجا هم فاتحه ای می خواندیم . خلاصه آن روز هم برادران زیادی جمع شده بودند و آمادۀ رفتن بودیم. اوّل به روستای اسد آباد رفتیم بعد از خواندن فاتحه به طرف شهر برمی گشتیم در حال برگشتن بودیم که مینی بوس ما خراب شد در میان جاده کوههای فراوانی وجود دارد که بر روی یکی از این کوهها از مدتها پیش روایت شده بود که از زمان طاغوت نوشته اند خدا ، شاه ، میهن و تاجی را هم درست کرده اند و ما مدتها بود درصدد این بودیم که روزی این آثار شرک و بت پرستی را از میان برداریم اتفاقاً ماشین مینی بوس ما روبروی همین نوشته ها و تاج خراب شده بود مدتی نشستیم اما ماشین درست نمی شد بنا بود یکی از برادران به شهر برود و وسایل را که احتیاج بود بیاورد تا ماشین را درست نمائیم.

ناگاه چشمم به این نوشته افتاد و تصمیم گرفتم به همراه عده ای از برادران به پاکسازی پرداخته و پاک نمائیم به همراه 2 تن از برادران بنام یوسف و جعفر به راه افتادیم اما چون ماه فروردین بود و برفهای بالا کوه کم کم آب شده بود و مقداری از کوه بصورت گل درآمده و بالا رفتن از کوه مشکل می نمود اما ما تصمیم گرفته بودیم به بالای کوه برویم از طرفی چون جاده ها امنیت کاملاً درستی هم نداشت مجبـور بـودیم سلاحهای خود را نیز بـه همراه خود ببریم و کسانی که کوهنوردی کرده اند می دانند با چنین اوصافی مشکل می نمود اما وقتی اراده باشد و انسان هم توکل بر خدا بنماید می تواند با یاری خدا بر همه مشکلات فائق آید پس از نیم ساعت کوهپیمائی به بالای کوه رسیدیم بنظر شما چگونـه بـر روی کوه نوشته بودند که از پائین در جاده این نوشتار خوانده می شد و از طرفی در میان این همه برف و باران پاک نمی شد، وقتی به محل رسیدیم دیدیم سنگهای بزرگی را کنار هم قرار داده و با خط درشت نوشته اند آن هم چند لا و با سنگهای سفید، زیاد زحمت کشیده بودند اما در همانجا به این فکر افتادم که این کار کیست آیا کار ملت مستضعف است ؟ آیا مردم کوچه و بازار این کار را کرده اند ؟

نه نه به خدا که مردم هرگز برای طاغوت چنین کاری نمی کنند این کار مزدوران و جیره خواران رژیم گذشته بوده است که بر بالای کوه اینطور نوشته اند بر ترتیب تخریب نوشتار و تاج شروع شد مدتی مشغول بودیم و خلاصه تمام آثار را از بین بردیم و سنگها را از همان بالا به پائین پرتاب می نمودیم و این خود کار آسانی بود بعد از تخریب به سمت پائین آمدیم، درست موقعی به جلوی مینی بوس رسیدیم که ماشین درست شده بود و آمادۀ حرکت. پس از طی مسافت به شهر رسیدیم که به دیدار شهدای شهر هم رفته و از آنجا به سپاه مراجعه نمودیم. در این ساعت من پاسبخش یک بودم و ساعت که نزدیک 6 بود جهت تعویض نگهبانها آماده می شدم بعد از تعویض نگهبانها با نزدیک شدن به اذان مغرب برادران در مسجد سپاه جهت برقراری نماز جماعت با اذانی که گفته می شد جمع می شدند نماز جماعت را با خلوصی فراوان برادران بجای بیاورند راستی چقدر صفا دارد نماز جماعت.

بعد از خواندن نماز و خوردن شام، چون شب جمعه بـود و در تمام شبهای جمعه ما قرائت قرآن ودعای کمیل داشتیم و مسئولیت جمع آوری برادران با پاسبخش بود من برادران را جمع نموده هرچند که خود به علت اینکه پاسبخش بودم نمی توانستم در این جلسه شرکت کنم، اما صدای قرآن برادران، صدای این عاشقان خدا را می شنیدم مخصوصاً ناله های عزیزان را در هنگام خواندن دعای کمیل. دعای کمیل را فرماندۀ سپاه عباسی که صدای خوبی هم داشت و شکستگی قلب او و عشق او به اهل بیت خود باعث این می شد که مجلس رونقی داشته باشد از پشت پنجره ها می شنیدم و یا هنگامی که جهت سرکشی از نگهبان پشت بام می رفتم به کنار درب مسجد می ایستادم همچون گدایی که نتوانسته این بار در این بزمی که همه شبهای جمعه برای گدایان و گناهکاران باز است، این سفره ای که فقیران و مسکینان بر در حضرت احدیت می نشینند و می گویند و انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین.

آری نتواسته بودم شرکت کنم اما پاسداری از پاسداران خود ثواب دعا را داشت و من در دلم آهسته آهسته جملاتی از دعا را می خواندم و من در همان حال که مشغول انجام وظیفه بودم گدایی می کردم و نگهبانها نیز همینطور. بی شک آنها هم با خدای خود راز و نیاز می کردند به راستی دعای کمیل دعای عقده گشائی است که هر هفته انسان با خدای خود صحبت می کند از خطاهای طول هفته عذرخواهی می نماید تا روز جمعه که کارنامۀ ما را به خدمت مولایمان مهدی می دهند او ببیند که ما اگر هم خطا کرده ایم که بی شک کرده ایم آمده ایم و از خدا معذرت خواهی نموده ایم و گفتیم و قد اتیتک یا الهی بعد تقصیری و اسرافی علی نصی معتذراً نادماً شکراً مستقیلاً مستغفراً منیئاً مقراً مذعناً.

آری من در آن شب آخر نتوانستم در دعای کمیل شرکت کنم اما وظیفۀ پاسبخشی را خوب انجام دادم . دعای کمیل که همه اش عشق است و حالت عجز و گدایی به درگاه باری تعالی آن هم سخنانی از زبان علی (ع)، علی ای که معصوم است اما عشق حالتی است و عاشق حالتی پیدا می نماید که جز او کسی را یارای درک و فهم حالات او نیست، آری صدای علی بود که می گفت : اللهم اغفرلی کل ذنبٍ اذنبته و کل خطیئة اخطاتها ، او به ما درس می دهد که چگونه باید عذر خواست چگونه باید از خدا گدایی نمود ، گاهی خدا را به رحمانیت او سوگند دهی و گاه بگویی فاقبل عذری و گاه هم بگوئی غیر قیودک عذری. 

به هر ترتیب سعادت در آن شب یارم نبود که با جملات علی (ع) گدایی کنم و از علی (ع) استمداد بجویم و او را شفیع قرار دهم شاید خدا گناهان را بیامرزد گناهانی که اَوْ أَعْلَنْتُهُ، أَخْفَيْتُهُ. در مدتی که دعای کمیل برقرار بود و من مسئولیت پاسبخشی را به عهده داشتم عده ای از برادران روستائی خبر آوردند که تعداد 20 نفر از دمکراتها در روستایی در دیواندره که نزدیک بیجار می باشد آمده اند و قصد دارند امشب را در آنجا بمانند و فردا صبح بروند از گردنۀ صلوات آباد به طرف شهر آمده و به مقرّ سپاه پاسداران حمله نمایند ما این خبر را همچون دیگر اخبار که هر روز می شنیدیم و می دانستیم که دمکرات عرضۀ چنین کاری را ندارد و شنیدیم و زیاد به آن اعتنا ننمودیم. پاسبخشی من تمام شد و در ساعت 2 نیمه شب تحویل پاسبخش دوم دادم.

مطلبی که یادم رفت تذکر دهم مربوط به آمدن فرماندۀ جدید سپاه بود که من ایشان را بعد از دعای کمیل به برادر توکلی معرفی نمودم و ایشان بعد از مدتی گفتگو خوابیدند قطعاً برادر توکلی مدتها بود برای چندین بار استعفاء داده بـود و این بـار از طرف ستاد مرکزی اقدام شده بـود صبح که روز جمعه بـود و از خواب بیـدار شدیم بچه ها برای استحمام و عده ای برای غسل روز جمعه خود را آماده نموده بودند ساعت 7 صبح بود که یکی از پاسداران ذخیره ما که کارمند حفاظت محیط زیست بود و در گردنه صلوات آباد مشغول خدمت خود بوده است با عده ای از همان دمکراتها (20 نفر) را می بیـند که بـر کوههای اصلی استقرار یافتـه و با آر پی جی ـ 11 و همچنین تیـر بار و اسلحه های دیگر آماده اقدامی می باشند پس از اطلاع از این وضع برادر توکلی فرماندهی سپاه دستور دادند یک ستون که بوسیلۀ برادر رضا فرماندهی می شد وارد عمل شده و از چند و چون ماجرا با اطلاع گردد و چنانچه احتیاج بیشتری هم به نیرو بود توسط افراد دیگر تأمین شود اکثر برادران آماده عملیات شدند جالب توجه این است که برادر عسگر نیکخواه که طریقۀ شهادت او را بعداً ذکر می نمایم به محضی که به او اطلاع داده شد بسیار خوشحال شد به هوا می پرید و شادی می کرد و می گفت روزی را که منتظرش بودیم فرارسید بالاخره با شادی فراوان از طبقه دوم خود را به طبقه پائین می رساند و به همراه برادران دیگر عازم گردنۀ پهلوان آباد شدند که جلوی مقر سپاه برادران مستقر در جعفر آباد آمدند.

برادران جعفر آباد که در 15 کیلومتری شهـر تکاب و 75 کیلومتری شهر بیجار بـودنـد هر روز صبح از گـردنۀ صلوات آباد عبور کرده به شهر می آمدند و پس از تهیه خوراک و دیگر وسایل و تعویض برادرانی که به مرخصی رفته بودند بعد از ظهر به جعفر آباد برمی گشتند. دمکراتها این نقشه را به خیال خام خود می کشند که وقتی برادران بعد از ظهر به سمت جعفر آباد می روند با آر پی جی ماشین آنها را هدف قرار داده و برادرانی را خواه ناخواه به شهادت برسانند. این برادران وقتی آمدند گفتند که هیچ خبری نیست و دمکراتی وجود ندارد اما آنها اشتباه می کردند همانطوریکه ذکر شد ضد انقلاب نقشه خود را عملی نموده بود و می خواست آنها را بعد ازظهر هدف قرار دهد تا اگر به شب هم برسند کار را یکسره نمایند اما بنا به دستور که فرماندهی برادران مجبور شدند به منطقه رفته تا ضمن بازدید چنانچه مسئله ای بود کار را یکسره کرده و ضد انقلاب را نیز از بین ببرند.

مسئله ای که باید مطرح شود شور و اشتیاق تک تک برادران بود که عجله در رفتن داشتند تا شاید چند تا از ضد انقلاب را نابود نمایند بالاخره چند ماشین نیرو به گردنه رفته که منجر به درگیری شدیدی می شود و عده ای دیگر از برادران نیز به دنبال آنان بعد از ساعتی رفتند در سری دوم بود که دیگر من نتوانستم طاقت بیاورم و به برادر توکلی پیشنهاد کردم و از او مؤکداً خواستم اجازه دهد تا من نیز در این عملیات شرکت کنم ساعت حدود 9:30 بود و من دائم تأکید به رفتن می کردم ایشان بارها مانع من شده بود و میگفت که تو نباید در عملیات شرکت کنی به چند علّت شاید که لازم به ذکر آنها نیست .

اما در آن روزها چنین بنا بود روز 60/1/23 من به سنندج رفته به همراه مسئولین سپاه سنندج عازم اصفهان شدم تا در سمینار 60/1/26 فرماندهان به نیابت از فرماندۀ سپاه شرکت کنم و شاید این خود عاملی بود تا مانع من شود به هر ترتیب من آن روز خیلی عصبانی شده بودم اصلاً نمی دانستم چه کنم و دائم اصرار می نمودم تا اینکه مرا به عنوان تنبیه به نگهبانی جلوی درب سپاه گماشته و نگهبان آن ساعت را به منطقه اعزام نمود با این کار فرماندۀ سپاه تصمیم گرفتم تا ساعت 10 که نگهبانها عوض می شود بایستم و سپس چنانچه باز هم اجازه نداد شدت عمل به خرج و هم تا اینکه پیش خودم تصمیم گرفته بودم چنانچه باز هم ممانعت کند استعغاء داده و حتی لباس خود را نیز کنده و از سپاه بیرون بیایم چون بارها در عملیات ممانعت به عمل آورده بود و این باعث شده بود که من تصمیم جدی بگیرم آنقدر در این مدت نیم ساعت نگهبانی عصبانی بودم که یکی از برادران پاسدار و خبره بـه نـام محمد رضا کـه بـه

جلوی سپاه آمده بود و در رابطه با کشف تریاک و 3 نفر تریاکی خبر آورده بود زیاد به او توجهی ننموده و حتی به او درباره عملیات خبری نگفتم.

لازم به تذکر است نامبرده و برادرانش حداکثر عملیات بوده اند بالاخره نگهبانی تمام شد و ساعت 10 پستها عوض شد در این ساعت از روستای صلوات آباد که در پائین گردنۀ صلوات آباد می باشد درگیری شدیدی بین نیروهای سپاه و ضد انقلاب گرفته و دو طرف تلفات نیز داده اند ما به محض اطلاع بدنبال برادر توکلی گشتیم تا ضمن خبر دادن به نامبرده اجازه رفتن را نیز بگیریم کلیدهای اتاق فرماندهی را بـرادر توکلی از من گـرفته بـود و در درون اتاق خوابیـده بود و من به دنبال او می گشتم ضمناً به تعدادی از برادران گفتم که مقداری مهمات و غذا ببرند یکی از ماشینها ریخته و چون نزدیک ظهر بود برادران چنانچه وقتی داشتند نون و پنیری بخورند به هر ترتیب برادر توکلی را پیدا نموده و موضوع را گفتیم و مهمات هم حاضر بودند هم دیگر بدون اینکه به او بگویم به همراه برادران خواستم اعزام بشوم که دیگر باید بگویم رودربایستی کرده و چیزی نگفت تعداد دیگری از برادران نیز از منطقه نجف آباد آمدند با کالیبر50 و خمپاره عازم منطقه شدیم وقتی به منطقه رسیدیم ملاحظه نمودیم که دو تن از برادران در جلوی جاده خاکی ایستاده اند ما ماشین مهمات را همانجا نگه داشتیم و چون روبروی آن تپه بلندی بود خودم به بالای آن رفتم و چون احتمال خطر وجود داشت و احتمال می رفت ضد انقلاب از این تپه به ماشین مهمات حمله نماید 2 نفر نگهبان را بر روی تپه مستقر کرده و من به همراه چند تن از برادران به راه افتادیم آن 2 نفری که جلوی جاده بودند به ما خبر دادند که درگیری پایان گرفته و ما 5 تن از ضد انقلابها را کشته و سلاحهای آنها و دوربین بسیار مجهزی که به عنوان غنیمت گرفته بودند به ما نشان دادند ما جهت بازدید از جنازه ها به جلو رفته و دیدیم که این مزدوران بوسیله نیروهای اسلام از بین رفته بودند به راستی اینها خیر الدنیا و الاخرة هستند و من در آنجا به این فکر افتادم اینها با چه هدفی و چه نیتی می جنگند.

آیا مطامع دنیوی و پول می تواند انسان را تا سر منزل مرگ پیش آورد ؟ براستی جای شگفتی بود نیروهایی که هدف ندارند و هدفشان اگر بتوان هدف نامید پول است چگونه با نیروهایی که مرگ با عزت و سعادت و شهادت در راه خدا را با آغوش باز می پذیرند و چون مرغی سبکبال به جنّت پر می کشند می توانند مقابله کنند ؟ به هر حال پس از مشاهدۀ جنازه های مزدوران به یکی از رانندگان گفته شد چون وسیله مخابراتی نداشتیم با ماشین به سپاه رفته جریان را به برادر توکلی فرماندۀ سپاه گزارش دهد در اینجا پس از پیمودن دامنه ها ، دره ها و تپه ها به یکی از خودروهای برادران رسیدیم و در آنجا تصمیم گرفته شد در منطقه گشتی بزنیم تا نیروهایی را که تعداد آنها 15 نفر بود و در میان دره ها مخفی شده بودند پیدا کنیم و آنها را نیز به درک واصل کنیم. پس از پیمودن مسافتی و تعداد زیادی جستجو با چند خودروی دیگر در یک منطقه جمع شده و چون ساعت 5/1 بعد از ظهر نون و پنیری را که به همراه برده بودیم برادران آوردند و مشغول خوردن شدیم. پس از صرف ناهار برادران که همگی از طرفی خوشحال و از سویی مترصد بودند به چند دسته تقسیم شدند عده ای از برادران به سوی روستاهای اطراف رفته تا آنها را بازرسی کنند و ما هم در میـان همان کوهها مانـدیم و قصد داشتیم کـه بـه هر تـرتیـب ضد انقلاب را پیدا نموده و از بین ببریم و به آنان درسی بدهیم که دیگر حتی رفقای آنها و رؤسای آنها هم و اربابان آنها هم به فکر حمله به مقرّ سپاه نیفتند.

به هر ترتیب ما 6 (شش) نفر بودیم در درون یک جیپ به رانندگی شهید سید عزیز غیاثیان که البته نامبرده بعد از چند ماه از این عملیات شهیـد گشته است به راه افتادیـم و پـس از پیـمودن مسافتی بـا شور بـرادران تصمیم گرفتیم پیاده شویم چون اولاً ماشین به درون دره ها نمی رود و ثانیاً احتمال داشت ضد انقلاب با یک آر پی جی ماشین ما را به همراه سرنشینانش به هوا پرتاب نماید لذا تصمیم گرفته شد پیاده شده و پیاده دره ها را و ماشین به آن طرف دره ها برود تا ما به او برسیم ماشین رفته بود ما هیچ گونه ارتباطی با جایی نداشتیم 5 نفر در بیایان در میان کوهها جز تکیه به الله و ایمان که هر یک از برادران در دل داشتند ما را امیدوار می ساخت هر کسی چیزی می گفت هنوز سی متری نرفته بودیم که اولین دره شروع می شد خواستیم به طرف پائین دره برویم که ناگاه من و جهاندار ( یکی از برادران پاسدار) 2 تن از ضد انقلابیون را مشاهده نمودیم که یکی زخمی شده بود و دیگری بر بالین او نشسته بود ما به پشت دره آمدیم سنگر گرفته شروع به تیراندازی نمودیم ناگاه متوجه شدیم از پشت یک قطعه سنگ بزرگی که چندین تن می بود و مثل دیواری بود که ضد انقلاب در یک طرف آن پناه گرفته بود شروع به تیراندازی شد از هر طرف گلوله بود که می بارید مابه سوی آنان و آنان به سوی ما.

درگیری عجیبی بود و چون ما تعدادمان زیاد نبود و فقط 5 نفر بودیم هیچکاری جز نگه داشتن آنها به حالت درگیری تا رسیدن نیروی کافی نداشتیم چون دره طوری بود که ما به هیچ طریق نمی توانستیم به آن طرف رفته تا ایشان را محاصره کنیم و آنها راحت می توانستند از چنگ ما بدر بروند لذا ما تا می توانستیم طوری وانمود می کردیم که تعدادمان خیلی زیاد است. درگیری به مدت نیم ساعت به این منوال ادامه داشت که ناگاه مشاهده نمودیم یکی از ضد انقلابیون از بالای دره به سمت ته دره در حال حرکت است و او به زبان کُردی به رفقای خود می گفت نترسید نترسید آنها همش 5 نفرند . آری دشمن کاملاً متوجه شده بود که ما تعدادمان اندک است اما وقتی خدا بخواهد کمک کند و یاری الله پشتوانه نیروهای حزب الله باشد کافران همیشه از بین خواهند رفت.

در این هنگام امدادی الهی و غیبی که شرح آنرا برایتان می گویم متوجه باشید امدادی الهی که اگر خدا توجهی نکرده ما پنج نفر را ضد انقلاب به راحتی به شهادت می رساند چون همانطوریکه گفتم ضد انقلاب به راحتی راه خروج داشت و می توانست ما را دور بزند و در یک چشم به هم زدن ما را محاصره نماید امّا در این بین برادرانی که به روستاهای اطراف رفته بودند مراجعت نموده و بطور ناخودآگاه از همان طرفی که ما درگیر بوده ایم می آیند و ناگاه متوجه می شوند که ماشین آنها به رگبار بسته می شود برادران فوری سنگر گرفته و خوشبختانه آنها از طرف روبرو آمده بودند یعنی ضد انقلابیون درست وسط و آنها در درون دره بـودنـد. بـرادران از آن سمت کم کم پـیـشـروی را شروع می نمایند که نیز در همین حال متوجه شدم ضد انقلابیون جای مرا شناسائی کرده اند مرا مورد هدف گلوله های خود قرار می دهند اولین گلوله راکه به سمت من پرتاب کردند درست 7 یا 8 سانی سر من به زمین خورد و من تا رفتم جای خود را تغییر دهم ناگاه دیدم بدنم بی حس است و از سینه به پائین گویا بدنم پر زد و به آسمان رفت نکته ای را که باید بگویم حالت من قبل از خوردن گلوله بود یعنی افکاری را که در سر من می گذشت به این فکر می کردم که زندگی بی فایده است به فکر آخرت افتادم به فکر پدر و مادر و ... که انسان وقتی در راه هدف که همان خدمت به اسلام باشد خواسته باشد فداکاری کند از همۀ آنها می گذرد و خود را سبک می دانستم و آماده پذیرائی از گلوله بودم که بالاخره نصیبم شد.

بعد از تیر خوردن به برادر هم سنگرم گفتم که من تیر خورده ام و تو به رزم خود ادامه بده. برادران آمدند که ناگاه مشاهده نمودم برادر توکلی فرمانده سپاه نیز در میان ایشان است پس از مدتی مرا با آمبولانس به طرف شهر آوردند جالب توجه این بود که چون تازه نماز جمعه تمام شده بود و مردم فهمیده بـودند گروه گروه پاسداران ذخیره مسلحی که در شهر بودند به طرف محل درگیری می آمدند و من هنوز هوش داشتم و می دیدم بالاخره پس از آنجا مرا به بیمارستان امام شهرستان بیجار بستری کردند پزشکان و پرستاران آن خطه زحمات زیادی کشیدند و پس از 2 روز با هلی کوپتر به کرمانشاه و سپس به سرپل ذهاب و از آنجا به تهران اعزام شدم که خود مفصل است. اما در مورد شهدائی که در این درگیری داشتیم و نتیجه کار ضد انقلاب است:

برادر عسگر نیکخواه و برادر اکبر نیکخواه دو برادر ما دو شهید، هم پرواز که به سوی جنّت پرواز نمودند و از میان ما رفتند دو شهیدی بودن که در آن درگیری به آرزوی دیرینۀ خود رسیدند برادر عسگر نیکخواه از صبح که به منطقه می رود به محلی می رسد و چون راننده بوده بوسیله ضد انقلاب به رگبار بسته می شود و در دره ای که کنار دره محل درگیری بوده است می افتد ماشین او واژگون گشته و او پیاده می شود با ضد انقلاب تنهای تنها می جنگد تا اینکه گلوله ای می خورد و می افتد وقتی ما به منطقه رسیده بودیم از احوال او جویا شدیم گفتند هست و هیچکس از ماجرای او مطلع نبود تا اینکه وقتی برادران کار ضد انقلاب را یکسره می کنند و همه آنها را به درک واصل می نمایند فردا صبح که جهت آوردن جنازه ها ( البته جنازه دمکراتها ) چون ضد انقلاب شایع کرده بودند پاسداران دروغ می گویند و درگیری نبوده است دادستانی دستور داده بود جنازه ها را به داخل شهر آورده و به میان شهر بگردانند وقتی می روند جنازه ها را بیاورند جسد برادر نیکخواه را نیز می یابند و مشاهده می کنند که بدن او هنوز نیمه گرم است و دکتر گفته که اگر چند ساعتی او را زودتر می آوردند شاید زنده می بود و او تا ساعت 6 صبح روز بعد حدود 20 ساعت از او خون رفته بود. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

و اما برادرش اکبر ، وقتی برادران جهت خوردن نان و پنیر جمع شده بـودنـد تنـها کسی کـه در میان همه ما بسیار شاد بود او بود که گویا آخرین صحبتهایش را می نمود می گفت الحمدلله که پنج تا از آنها را کشته ایم خدا کند بتوانیم آن 15 تن دیگر را هم بکشیم و خلاصه با شادی او ما هم شاد بودیم که بعد از وارد شدن در عملیات در مراحل آخر عملیات که شاید آخرین 2 نفر از ضد انقلابیون او را می بینند و او را هدف گلوله های ناپاک خود قرار می دهند و او نیز به مانند برادرش به ملکوت اعلی می پیوندد.

این بود مختصری از جریان 24 ساعت آخری که من هم در آن بودم و می توانستم راه بروم و همچون دیگران در جبهه ها شرکت کنم به این امید که خدا به من بار دیگر این لیاقت را بدهد و این توانایی را که در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنم و به این امید که خداوند باری تعالی از من عاصی این اعمال اندک را قبول کند و در رضای او واقع شود تا در قیامت رو سفید باشیم .

و السلام علی من اتبع الهدی

سال 1362

*********

[1] آخرین جمله امام حسین (ع) در روز عاشورا



منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده