مادرانه ای از شهید رضا حسینی
هربارکه بر مزار رضا می رفتم دو قبرگمنام کنار هم بود که یکی ازآنها رضا بود (اما ما نمی دانستیم کدامیک رضا است) ؟ همیشه می گفتم تو پیش خدا عزیزهستی. ازخدا بخواه تا قبرت را نشانم دهد. گفت: مادرجان دیگرناراحت نبا شی که من کجا هستم من همین جا هستم.

نوید شاهد سمنان: رضا حسینی بیست و پنجم شهریور 1340، در شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش موسی و مادرش ماه‏ بی ‏بی نام داشت. تا چهارم متوسطه درس خواند. آشپز بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. سوم خرداد 1360، در دزفول بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای بهشت‌زهرای شهرستان تهران قرار دارد.


خواب مادرقبل ازشهادت

یک شب خواب دیدم که دوستان رضا آمده اند اما رضا نیامده. جلو رفتم و به آنها گفتم :چرا شما آمده اید اما رضا نیامده است ؟ آنها درجواب گفتند رضا بسته ای برای شما فرستاده است، وقتی بسته را بازکردم دیدم یک پرچم که برروی آن «لااله الاالله» نوشته شده بود و یک نامه که درآن نوشته بود: مادر زمانیکه من خواستم بیام این پرچم را بردرخانه من بزن. بعد خبرشهادت رضارا آوردند.


شبی خواب دیدم که رضا می گوید: مادرمن مهمان دارم.گفتم: مهمانت کیست چرا زود ترنیامدی وخبربدهی؟ گفت: مادرهرچه باشه می خوریم دوستانم تشریفاتی نیستند. دیدم آقا وپسرانش به همراه 72 شهید آقای مفتح و...هستند گفتم:رضا چگونه باآنها دوست شده ای؟ درجوابم گفت: مادرما با هم هستیم .(تا آن زمان نمی دانستم که مزارش درکنارشهید بهشتی است) 


خواب مادربعد ازشهادت

هربارکه بر مزار رضا می رفتم دو قبرگمنام کنار هم بود که یکی ازآنها رضا بود (اما ما نمی دانستیم کدامیک رضا است) ؟ همیشه می گفتم تو پیش خدا عزیزهستی. ازخدا بخواه تا قبرت را نشانم دهد. تا اینکه خواب دیدم که یک آقا درحالی که عصا داشت وشال سبزی که به کمربسته بود وکلاهی سبزبرسرداشت آمد وقتی باعصا به قبرها می زد قبرها بازمی شد و با شهدا صحبت می کرد تا اینکه به قبری رسید وعصایش را برآن زد دیدم پسرم با همان لبان پرازلبخندش وچشمان درشتش درحالیکه شال سبزکه برروی آن آیه قرآن نوشته شده بود برسرداشت. به او گفتم: پسرم شالت را بردارتا ببینم سرت چگونه زخمی شده گفت: مادرجان این شال را بازنکن زیرا این نشانه ما است. گفت: مادرجان دیگرناراحت نبا شی که من کجا هستم من همین جا هستم.


شهیدان زنده اند

یک باربرایم مشکلی پیش آمده بود و گره ای درکارم بود درحالیکه دلم گرفته بود با عکسش درد و دل کردم و اشک ریختم. گفتم: مادرجان این مشکل فقط به دست تو باز می شود، همانروز به طرز معجزه آسایی مشکلم حل شد.

درنامه هاییکه رضا ازجبهه می فرستاد می نوشت: مادرنگران من نباش من می آیم وهمیشه می گفت: مادرجان روزی برسرمزارم می آیی ازشما می خواهم که برسرقبرم ناله وفریاد نکنید ونگویید رضا درجبهه شهید شد حتی پدرش اورا بارها دیده ومی گوید:رضا زنده است.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده