گفتگوی اختصاصی نوید شاهد سمنان با مادر گرامی شهید غفور افتخاری پور
به ما گفت، وظیفه ی همه ی ما هست که بریم . می گفت ، من برم جبهه که این بدحجابی ها درست بشه

نوید شاهد سمنان: غفور افتخاري‌پور سوم فروردين 1339، در شهرستان گرمسار به دنيا آمد. پدرش صفر، كارمند آموزش و پرورش بود و مادرش جهان نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و ديپلم گرفت. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و نهم ارديبهشت 1361، در كوشك بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي شهر ايوانكي زادگاهش قرار دارد.


بسم الله الرحمن الرحیم

در خدمت خانواده شهید بزرگوار غفور افتخاری پورهستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوبی مادرجان ؟

زنده باشید .

- خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

من جهان ابولی هستم مادر شهید غفور افتخاری پور .

- مادرجان ما ازاستان سمنان اومدیم ، تا درمورد شهیدتون با شما حرف بزنیم . و خاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تا روزی که ایشون به شهادت رسیدند بشنویم . این ها قراره در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه . لطفا تا جایی که خاطرتون هست ، به ما کمک کنید .

ما ابتدا ازدوران طفولیت شهید شروع می کنیم . به هرحال سالهای زیادی گذشته وممکنه شما یادتون نیاد .

بله .

- اسم شهید روکی انتخاب کرد ؟

خودم این اسم رو انتخاب کردم .

- غفور فرزند چندم شما بود ؟

یادم نمیاد .

- وقتی تشکیل زندگی دادین ، تو همین ایوانکی بودین ؟

نه ، من گرمساری هستم .

- بعد ازازدواجتون اومدین به ایوانکی ؟

نه ، وقتی اومدیم اینجا سه تا فرزند داشتم .

- شهید تو ایوانکی به دنیا اومد ؟

نه ، ایشون تو ورامین به دنیا اومد .

- خدا پدر شهید و رحمت کنه . ایشون نیستند که ما سوالاتمون و ازایشون بپرسیم . وقتی ازدواج کردین ، شغل پدر شهید چی بود ؟

کشاورز بود .

- زمین و زراعت برای خودتون بود ؟

نه ، اجاره کرده بودیم و شوهرم اونجا کار می کرد .

- وضعیت مالی تون روبه راه بود ؟

نه ، خیلی خوب نبود . اون موقع همه همین طور بودند .

- پدر شهید تغییر شغل داد که رفتین ورامین ؟

بله .

- اونجا چکار می کرد ؟

اونجا هم کشاورزی می کرد ، بقول ورامینی نقدی بود . خربزه وهندوانه و ... می کاشت .

- خودتون هم کمک پدر شهید می کردین ؟

بله .

- مهارتی مثل خیاطی و... هم داشتین ؟

بله ، خیاطی هم می کردم .

- برامون از سبک زندگی تون در اون زمان بفرمایید . به هرحال اون موقع امکاناتی مثل آب وبرق وگاز و... نبود وزندگی به سختی میگذشت . میشه برامون دراین مورد توضیح بدین ؟

زندگی کردن خیلی سخت بود .

- تو ورامین هم مستاجر بودین ؟

بله .

- با توجه به اینکه آب لوله کشی نبود ، کارهای روزانه رو چطور انجام می دادین ؟

خیلی به ما سخت می گذشت . تا اینکه قسمت شد و آمدیم ایوانکی .

- پدر شهید تو ایوانکی تغییر شغل داد ؟

بله ، وارد آموزش وپرورش شد .

- پدر شهید سواد داشتند ؟

بله .

- تو کدوم قسمت مشغول بود ؟

نیروی خدماتی بود .

- خودتون سواد دارید ؟

نه .

- وقتی همسرتون کارمند آموزش وپرورش شد ، اوضاع زندگی تون روبه راه شد ؟

بله .

- تو ایوانکی زمین وزراعت نداشتین ؟

نه ، همون کار آموزش و پرورش بود .

- مادرجان فرمودین اسم شهید وخودتون انتخاب کردین . چرا این اسم و درنظر گرفتین ؟

یه روحانی بود که نامش غفور بود و من به همین خاطر اسم شهید هم غفور گذاشتم . چون به ایشون خیلی ارادت داشتم، گفتم آینده ی پسرم مثل ایشون بشه .

ما بی سواد بودیم و فکرمون همیشه مشغول کار و زمین و زراعت بود .

- شهید تو گرمسار به دنیا آمد ؟

بله .

- قبل ازغفور فرزند داشتین ؟

بله ، دو تا فرزند داشتم . شهید فرزند سومم بود .

- مادرجان اون زمان دکتر ودرمان که نبود ، بچه ها رو تو خونه قابله به دنیا میاورد ، درسته ؟

بله .

- خیلی از مادرشهداء به ما گفتند که فرزندشون موقع اذان به دنیا آمده ؟

یادم نمیاد .

- شهید چند ساله بود که اومدین ایوانکی ؟

دوران ابتدای ورامین بود . بعدا جامون وتغییر دادیم و رفتیم نزدیک امامزاده حسن تو ورامین .

- مسافت مدرسه ی شهید دورتر شد ؟

بله .

- اون موقع که وسیله برای رفت وآمد نبود . برای شهید دوچرخه نخریده بودین که مدرسه بره ؟

نه ، هیچ وسیله ای نداشت . گاهی تا ده صبح ماشین گیرش نمیومد که بره .

- از این شرایط گلایه ای نداشت ؟

نه ، خودم هم گلایه ای نداشتم . درسش خیلی خوب بود .

- آخرین مقطع تحصیلی شهید دیپلم بود ؟

بله .

- ایشون سال 61 شهید شد واز طرف بسیج هم اعزام شد ؟

بله .

- آخرین مقطع تحصیلی رو کجا خوند ؟

تو گرمسارخوند .

- وقتی اومدین ایوانکی خونه ، برای خودتون بود ؟

بله .

- وقتی میرفت گرمسار مدرسه ، ماشین بیشتر شده بود ؟

بله .

- خاطره ای ازشهید دارید ؟

همه ی زندگی ام خاطره هست .

- از خصوصیات اخلاقی شهید بفرمایید ؟

هرچی بگم ، با هم کم گفتم .

من برم جبهه، این بدحجابی ها درست می شه!

- ازدوستان وهم کلاسی های شهید تو ایوانکی و گرمسارکسی خاطرتون هست ؟

نه ، یادم نمیاد .

- زمانی که کم کم انقلاب شکل گرفت ، غفور توی تظاهرات ها هم شرکت داشت ؟

اصلا تو خونه پیداش نمی کردیم .

- خودتون هم تظاهرات می رفتین ؟

چرا ، خودم وپدر شهید هم میرفتیم . اون موقع شهید مدرسه میرفت وکلاس دوازدهم بود .

- پس زمان انقلاب شهید شانزده سالش بود ؟

بله .

- براتون از شرایط بی حجابی تو مدرسه تعریف نمی کرد ؟

نه ، فقط می گفت ، ما بریم تظاهرات شاید بتونیم سر خانم ها روسری کنیم .

- شهید تو پایگاه بسیج فعالیت نداشت ؟

چرا ، دائم تو بسیج بود و نگهبانی هم می رفت .

- اسم پایگاه یادتون هست ؟

نه .

- پدر شهید برای رفتن به جبهه اقدام نکرد ؟

نه ، فقط به پدرش گفت ، اگر من شهید شدم شما حتما برو جبهه .

- پدر شهید چی میگفت ؟

می گفت ، من الان سرکارم . ولی وقتی فرزندمون شهید شد ، ایشون دیگه کارهاش رو رها کرد و رفت جبهه .

- مادرجان شهید سالهای اول جنگ رفته بود ، درسته ؟

بله .

- پدر شهید تو تدارکات بود یا اسلحه داشت ؟

همه جور کاری انجام می داد . وقتی عملیات می شد ، میرفت .

- پدر شهید توغرب کشور هم بود ؟

بله .

- ایشون مجروح هم شدند ؟

بله ، از ناحیه صورت مجروح شد .

- براتون نگفت ، چطور مجروح شده ؟

ترکش خورده بود . می گفت ، همه جا آتش بوده .

- کارش تو اون عملیات چی بود ؟

نمی دونم .

- مادرجان ابتدای جنگ ، جبهه ها با خیلی کمبودها مواجه بودند . مردم از شهر وروستا به جبهه کمک می کردند . چون هنوز نیروها سازماندهی نشده بودند . تو ایوانکی هم مردم کمک می کردند ؟

بله ، خیلی کمک می کردند .

- تو ایوانکی چه کارهایی انجام میدادین ؟ خودتون هم تو بسیج فعالیتی داشتین ؟

خودم نون لواش درست می کردم .

- شهید هم تو جمع آوری کمک برای جبهه ، کمک می کرد ؟

بله .

- چند بار رفت جبهه ؟

مدام درحال رفت وآمد بود .

- تو این مدت غفور مجروح هم شد ؟

نه، مجروح نشد .

- شهید چطور شما و پدرش و متقاعد کرد ؟

به ما گفت، وظیفه ی همه ی ما هست که بریم . می گفت ، من برم جبهه که این بدحجابی ها درست بشه .

- تو عملیات بیت المقدس شهید شد ؟

بله، تو منطقه ی عملیاتی کوشک شهید شد .

- کارش تو جبهه چی بود ؟

در این مورد توضیح نمی داد .

- وقتی خبر شهادتش و به شما دادند ، تا زمانی که پیکر شهید وبیارن چه مدت طول کشید ؟

پیکر شهید وزود آوردن .

- شهید وصیت نامه هم داشت ؟

نمی دونم ، من ندیدم .

- براتون سفارش خاصی نکرده بود . مثلا اینکه تو مراسمش جزع و فزع نکنید ؟

از این حرفها نمی زد . زیاد اهل حرف زدن نبود . با روحانی ها هم عکس نمی گرفت ، می خواست که ریا نشه .

موقع بدرقه اش آنقدر می نشست که مردها برن و بعد به من می گفت ، بیا .

من می گفتم ، بذار تا بسیج بیام. می گفت ، نه .

آنقدر منتظر می شد که همه ی بسیجی ها سوار ماشین بشن واو با موتور دوستش می رفت . میگفت ، دوست ندارم مردم دورم جمع بشنو التماس دعا بگن . اخلاقش اینجوری بود .

- من خیلی از شما عذر می خواهم مادرجان که باعث میشم شما متاثر بشین . این ها باید ثبت وضبط بشه تا آیندگان بدونند چه کسانی برای حفظ آب وخاک این مملکت جون خودشون و دادند .

خواهش می کنم .

- روزی که شهید رفت جبهه ، خاطره ای از اون روز ندارید ؟

یادم نمیاد.

- شهید مهارت خاصی نداشت ؟

هنوز نرفته بود جبهه ، همه ی کتاب های دانشگاهی شو گرفته بود . خیلی فعال بود و لوله کشی و... هم یاد گرفته بود . زمان انقلاب هم برای انقلابی ها سنگر درست می کرد .

- از طرف نیروهای شهربانی براش مزاحمتی ایجاد نکردند ؟

تو پادگان چهل دختر شاهرود رفته بود آموزشی. همون موقع حمله ی خرمشهر بوده و این ها هرکاری می کنند نمی فرستنشون. به رفقاش گفته بود ، من این دفعه هرطور شده تو حمله ی خرمشهر شرکت می کنم . هرچی وسیله برده بود از جله نامه و خودکار و... داده بود به دوستاش . از پادگان مدام میومدند خونه دنبالش. من هم می گفتم ، والله به خدا خونه نیست و رفته جبهه .

- پس ایشون به عنوان بسیجی رفته بود جبهه ؟

بله .

- سربازیش ونیمه رها کرد و رفت جبهه ؟

بله .

- خیلی از مادر شهداء قبل ازشهادت فرزندشون خواب دیده بودند ویا به دلشون برات شده بود . شما هم همین طور بود ؟

تو چنین شرایطی مگه میشه آدم خواب نبینه و به دلش برات نشه .

- پدرشهید وقتی غفور رفته بود جبهه ، بی تابی نمی کرد ؟

دفعه ی اول که می خواست بره جبهه ، پدرش خیلی گریه کرد . غفور گفت ، بابا جان گریه نکن . من که رفتم و برنگشتم ، شما هم باید بیایی جبهه .

- شهید برای ازدواج اقدامی نکرده بود ؟

نه .

- رفتارشهید با خود شما چطور بود ؟

خیلی خوب بود . همه ی بچه هام خوب هستند ولی

او یه جور دیگه بود .

- تو کشاورزی هم به پدرش کمک می کرد ؟

اون موقع سنی نداشت .

- حرفه ی شهید چی بود ؟

همه کاری از دستش برمیاد . برادرش جوشکاری وآهنگری داشت وبه ایشون کمک می کرد . بعد هم که انقلاب شد وجریان جنگ پیش اومد .

- وقتی خبر شهادت و به شما دادند ، شما کجا بودی ؟ کی به شما خبر داد ؟

یه حاجی بود که همیشه ایشون خبر شهادت ها رو می داد . وقتی اومد من خیلی با استقامت برخورد کردم . قبل ازاینکه ایشون بیاد همیشه براش گریه و زاری می کردم . ولی روزی که ایشون اومد خیلی با صلابت برخورد کردم .

- اسم ایشون چی بود ؟

حاج ابراهیم اشتری که خودش هم یه دونه فرزند داشت که به شهادت رسید .

- اسم شهید ایشون چی بود ؟

شهید محمد اشتری .

- وقتی خبر شهادت و دادند وشما صبورانه برخورد کردین . پدر شهید چکار کرد ؟

ایشون هم خونه بود و با هم خبردار شدیم .

- تو مراسم شهید وقتی همرزم ها ی ایشون آمدند ، کسی براتون از نحوه شهادتش نگفت ؟

چرا ترکش خورده بود . رفیقش می گفت ، شبی که تا صبح از آسمون گلوله می بارید غفور خوابیده بود تو سنگر و اصلا انگار نه انگار که هوا روشن شده از بارش گلوله .

رفیقش می گفت ، من از ترس به خودم میلرزیدم ولی غفور می گفت ، بگیر بخواب . بالاخره همه یه روز میریم . وقتی هم شهید شد ، پیکرش و زود آوردند .

- اسم همسنگرش چی بود ؟

ایشون برای همین ایوانکی هست ولی اسمش خاطرم نیست .

- ایشون تو کدوم قسمت بوده ، که شهید میشه ؟

کارش معلوم نبوده . تو خرمهشر خیلی آتش سنگین بوده که شهید میشه .

- شهید روتو همین ایوانکی دفن کردین ؟

بله .

- اسم امامزاده اش چی هست ؟

امامزاده عاقب .

- پدر شهید کی مرحوم شدند ؟

ایشون بیمار بود که فوت کرد .

- چند سال بعد ازشهادت پسرش فوت کرد ؟

پدرش تازه پنج ساله فوت کرده .

- خاطره ای ازشهید یادتون نیومد ؟

برای همه مون خوب بود و با همه مهربون بود .

- مادرجان اون زمان که دکتر ودرمان نبود . وقتی بچه ها بیمار می شدند ، باید یه مسافت طولانی رو طی می کردین که به دکتر برسین . هیچ وقت پیش اومد که شهید بیمار بشه وشما براش نذر ونیازی کنید ؟

چرا مریض هم میشد ، دکترش میبردم وخوب میشد .

خیلی کم مریض میشد .

- مادرجان شما مکه وکربلا هم مشرف شدین ؟

بله .

- خیلی از شهداء برای اینکه خانواده شون ومجاب کنند که برن جبهه . میگفتند، ما قراره راه کربلا رو باز کنیم . شهید هم همین طور بود ؟

بله ، ایشون هم همیشه این حرف ومیزد .

- تو کربلا شهید روحس نکردین ؟

بله ، احساسش کردم .

- خواب شهید وندیدین ؟

نه ، من اصلا خوابشو نمیبینم . وقتی جبهه بود، خواب میدیدم ولی بعد ازشهادتش ندیدم .

- وقتی دلتنگ شهیدتون میشین ، هیچ وقت از شهادتش پشیمون نمیشین ؟

نه ؛ وقتی حاج آقا به من خبر داد که غفور مجروح شده وپاش تیر خورده . من رو به درگاه خدا کردم وچند بار گفتم ، الهی شکر . هنوز تو آمبولانس بود که به من خبر دادند واصلا ناراحت نشدم .

- به عنوان مادر شهید و همسر کسی که خودش رزمنده بود ، از مردم ومسئولین چه انتظاری دارید ؟

گلایه ی ما ازدولت وکارکنان دولت این هست که حق کشی می کنند . ماپیش مردم شرمنده ایم که شهید دادیم وحالا مسئولین به مردم رسیدگی نمی کنند .

- وسایل وساک شهید هم آوردند ؟

بله .

- تو وسایلش نامه وسفارش نبود ؟

نه ، اصلا این کارها رو نمی کرد .

- مادر جان اگر صحبتی دارید ، بفرمایید ؟

نه .

- مادرجان شرایط شما درحال حاضر چطوره ؟

خوبم ، خدا رو شکر .

- هیچ خواسته ای ازدولت ندارید؟

نه ، از همون ابتدا هم نداشتم .

- ممنونم مادرجان ، خسته نباشید .

یه دنیا ممنونم .


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده