مصاحبه اختصاصی نوید شاهد سمنان با همسر گرامی شهید علی اکبر حسین پور
یکی از همرزماش می گفت ، همون شبی که میخواستیم بریم عملیات ، یه تشت حناء درست کرده بوده وگفته همه تون بیایید حناء کنید . میگفت ، اون شب براش یه شب خاصی بوده و یه حس و حال عجیبی داشته .

نوید شاهد سمنان: علي‌اكبر حسين‌پور هفتم ارديبهشت 1323، در شهرستان شاهرود به دنيا آمد. پدرش خدابخش و مادرش‌ هاجر نام داشت. در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. كارگر بود. ازدواج كرد و صاحب شش پسر شد. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و پنجم اسفند 1363، در شرق رود دجله عراق بر اثر سكته قلبي به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي زادگاهش قرار دارد.



بسم الله الرحمن الرحیم

درخدمت خانواده بزرگوار شهید علی اکبر حسین پور هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام

- خوب هستین ؟

الحمدالله .

خودتون رومعرفی کنید ونسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

بنده فاطمه حسین پور همسر شهید علی اکبر حسین پور هستم .

- مادرجان ما ازاستان سمنان اومدیم تا درمود شهیدتون از شما سوالاتی بپرسیم . پدر ومادرشهید سالهاست از دنیا رفتند ، واز آنجا که شما سالها با ایشون زندگی کردین درمورد ایشون خاطرات زیادی دارید . ازروزی که آمدند خواستگاری شما تاروزی که به شهادت رسیدند سوالاتی داریم . این ها قراره درتاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه .

بفرمایید .

- همسرتون با شما نسبت فامیلی داشتند ؟

بله ، ایشون پسرعموی من بودند .

- اسم روستاتون چی هست ؟

اینجا روستای پرو هست . ما ابتدا گرگان زندگی می کردیم . بعد از ازدواج خدا به ما چهار تا فرزند داد .

- زادگاه شما وهمسرتون همین روستا بود ؟

بله .

- ابتدای ازدواجتون رفتین گرگان ؟

بله .

- شغل همسرتون چی بود ؟

کشاورزبود .

- زمین وزراعت برای خودتون بود ؟

نه ، اجاره بود .

مادرجان برامون ازسبک زندگی تون دراون زمان بفرمایید ؟

از کوچکی پیش آدم های ثروتمند قرار میکرد . از ده سالگی کار میکرد .

- منظورتون از اینکه قرار می کرد چی بود ؟

مثلا پیش یه آدم پولدار می مونده وکارهاشون وانجام داده . با حقوقی که میگرفته خرجی پدرومادرش هم می داده . وقتی میره گرگان ، پدرومادرش هم همراهش رفته بودند ، چون یه دونه پسر بود وخیلی بهش وابسته بودند . رفته بودند تو یه منطقه ای به نام حکیم آباد و همونجا پیش یه خانواده ای کار می کرده و چند سال هم اونجا بوده ، هرسال حدود بیست تومن بهش می دادند . وقتی هم ازدواج کردیم رفتیم اونجا تا زمانی که اسمش برای خدمت سربازی درآمد .

- مادرجان اجازه بدین مرحله به مرحله جلوبریم .

بفرمایید .

- همسرشما تنها پسر خانواده بود ؟

بله .

- برای دیگران کار می کرد وخرجی خانواده رو خودش تنهایی می داد ؟

بله .

- تو حکیم آباد خونه تون اجاره ای بود ؟

یه خونه هایی بود که گلی بود . تو اون خونه ها ازبلوک وآجر استفاده نمیشد . ما دوتا اتاق گلی داشتیم همونجا زندگی میکردیم .

- پدرومادرهمسرتون هم با شما زندگی می کردند ؟

بله ، همه باهم بودیم . دو تا خواهر شوهرم با پدرومادرشوهرم با ما بودند و همه ی خرجی هم خدابیامرز شوهرم می داد .

- وضع مالی تون خوب بود ؟

نه ، پنج بر دو بود . یعنی پنج هکتار که زمین بود ، یکی اش برای ما بود .

- شما خودتون هم به همسرتون کمک می کردین ؟ خیلی از همسر ومادرشهداء خودشون کمک خرج خونه بودند . شما هم همین طوربودین ؟

ما یه چهار پا داشتیم که ساعت پنج صبح سه تا بچه هام رو سوار می کردم وبا شوهرم میرفتیم سرکار . تو هوای گرم تیشه زنی می کردیم . یه کومه می زدیم و بچه ها رو میبردیم اون زیر .

- کومه رو چطور درست می کردین ؟

با چادرکومه درست می کردیم .

- تیشه زنی می کردین ، یعنی چه کاری انجام می دادین ؟

از داخل پنبه ها باید علف رو میزدیم .

- پنبه ها محصول خودتون بود ؟

بله ، این ها رو باید میبردیم سلف خری وتا پایان کار چیزی برامون نمی موند .

- پس همه ی سود نصیب صاحب زمین می شد ؟

بله ، زمستون ها شوهرم با چهارپا کاسبی می کرد . میرفت تو روستاها خواروبار و زرد آلو و... میفروخت . با همین پول زندگی می کردیم .

- زمانی که اولین فرزندتون به دنیا آمد ، همون گرگان بودین ؟

بله .

- وضع مالی تون بهتر شده بود ؟

اصلا بهتر نشده بود . من شش تا فرزند و بزرگ کردم با نداری وبیچارگی .

- برامون از خصوصیات اخلاقی شهید بفرمایید ؟

خدا بهتر میدونه .

- میشه یه مقدار درمورد اخلاق شهید برامون تعریف کنید ؟

من هفده سال با ایشون زندگی کردم ، یه حرف ناشایست ونامربوط ازایشون نشنیدم . همیشه با احترام با من صحبت می کرد .

- شهید سواد خواندن ونوشتن داشت ؟

سواد نهضت سواد آموزی داشت .

- خودتون هم سواد دارید ؟

بله ، من هم سواد نهضتی دارم .

- پس قرآن خواندن بلد بودین ؟

بله .

حنا بندون در شب عملیات!


- وقتی محمد رضا بزرگتر شد ، کارپدرشهید تغییر نکرد ؟

نه ، پنج تا فرزند دیگرهم تا هفده سالگی محمد رضا که الان پزشک هست ، خدا به ما داد . شوهرم گفت ، چون پدرومادرم رفتند شاهرود من هم میخوام برم . من گفتم ، ما که چیزی نداریم ، ولی قبول نکرد وگفت ، خدا بزرگه وآمدیم شاهرود .

آمدیم شاهرود و دو وسه ماه بودیم . که گفت ، قصد دارم برم جبهه .

به شوهرم گفتم ، ما اینجا کسی رو نداریم . خواهر و برادر و مادر و پدر هم که ندارم ، پدر و مادر تو هم که پیر شدند ما به امید کی اینجا باشیم .

مهدی پسرم رو باردار بودم و هشت ماهم بود . شوهرم گفت ، مادر رضا تو که روز اول آمدی و الله اکبر گفتی باید تا آخر هم باشی .

- وقتی آمدین شاهرود ، کار پدرشهید چی بود ؟

یه شاهرودی بود که باغ انگور داشت و شوهرم اونجا کار می کرد .

- خونه تون اجاره ای بود ؟

نه ، این خونه رو شوهرم خودش درست کرده بود .

- این خونه تون که تو روستا هست ، تو شاهرود هم خونه داشتین ؟

نه ، از همون اول آمده بودیم روستای پرو .

- زمان انقلاب شهید فعالیت انقلابی داشت ؟

بله ، خیلی زیاد فعالیت داشت . هرجایی که تظاهرات وراهپیمایی بود میرفت .

- اول انقلاب که مردم تازه تو خیابان ها ریخته بودند ، شما کجا بودین ؟

ما اون موقع علی آباد بودیم . شوهرم صبح وبعد ازظهر میرفت راهپیمایی .

- خودتون هم میرفتین تظاهرات ؟

بله ، همیشه میرفتم .

- بچه ها رو کجا میگذاشتین ؟

بچه ها رو تو خونه میگذاشتم . فقط محمد رضا چون بزرگتر بود تو خونه نمی موند وهمراه ما میامد .

- هیچ وقت تو این جریانات برای شما اتفاقی هم افتاد ؟

بله ، یه بار اتفاق افتاد . همه رفته بودیم تظاهرات ونیروهای شهربانی دنبال مردم می کردند . ما رفتیم تو یه کوچه وشوهرم رفت تو یه مغازه . درشیشه ای بود وشهید فکر کرد دربازه ، با سرعت رفت که وارد مغازه بشه وسرش با شیشه اصابت کرد . یه میخ رفت تو پیشانی اش وخون ها ریخت روی زمین . ملت همه جمع شدند ، بردنش بیمارستان وخوب شد .

- شما هم رفتین بیمارستان ؟

نه ، من به راهپیمایی ادامه دادم ومردم بردنش بیمارستان .

- شهید درزمینه اندیشه های انقلابی از کی الگو میگرفت . چه زمانی که علی آباد بودین وچه اون زمان که تو پرو بودین ، پای صحبت های چه کسی بود ؟

یه شیخ علی اکبر محمدی داشتیم که خیلی انقلابی بود .

- شیخ علی اکبر اهل پرو بود ؟

نه ، ما ازوقتی آمدیم پرو دیگه خبری از تظاهرات نبود .

- با هم نسبت نداشتین ؟

نه ، از زمانی که آمدیم پرو دیگه جبهه ای شدیم .

- تو منزل هم شهید ، اعلامیه می آورد ؟

بله ، همین پسرم که الان پزشک هست همیشه اعلامیه میاورد تو خونه . با دوستای بسیجی اش میامد خونه ، وازاین کارها می کرد .

یه شب یه تعداد اعلامیه آورد خونه وبه من داد . گفت ، این ها روشبانه بریز تو پل حاج قلی . من هم بردم ریختم وصبح همسایه ام اومد گفت ، این شاهرودی های فلان آمدند اعلامیه ریختند .

گفتم ، این ها رو هواپیما ریخته بنده خدا شاهرودی ها نریختند . این ها رو ازقم برای ما میاوردند .

- کی به دست رضا اعلامیه میرساند ؟

از قم شبانه این ها رو بهشون می دادند . دست هربچه ای صد تا اعلامیه بود و با کیف رضا برای من میاورد .

- رضا نگران بود که لو بره و برای همین اعلامیه رو به شما می داد ؟

نه ، همیشه برای من اعلامیه می آورد .

- شهید هم اعلامیه پخش می کرد ؟

شهید میگفت ، درمورد انقلاب آزادین که هرکاری دوست دارید بکنید . شبها که پسرم با دوستای بسیجی اش میامدند خانه ی ما شوهرم تو چراغ براشون نفت می ریخت .

زمان انقلاب خیلی مردم سختی کشیدند ، از بنی صدر انقدر به مردم آسیب رسید .

من وشوهرم داشتیم سرزمین تیشه می زدیم که دیدیم یه ماشین ارتشی آمدو یه مقدار دورتر ازما ایستاد . شهید به من گفت ، با ما آدم های رعیت چکار دارند ؟

گفتم ، نمی دونم . هرچی گفتند ما هم جواب میدیم .

شوهرم گفت ، تو برو اینجا نباش . من هم رفتم .

یه آقایی بود به اسم اسدالله که زمان انقلاب زندان هم رفت وخیلی تو حکیم آباد معروف بود .

- فامیل اسدالله چی بود ؟

گیلکی .

- این آقا فعال انقلابی بود ؟

بله ، سن وسالی هم نداشت . دیدم دو تا ارتشی تو ماشین هستند و به من سلام وعلیک کردند . اون آقا گفت ، حاج خانم از کی تا حالا انقدر جسور شدی که بایه رئیس تو حکیم آباد هم دهن به دهن میکنی . گفتم ، ما ازاول پشت انقلابمون بودیم وتا آخر هم هستیم . تا زمانی که این انقلاب رو به دست صاحب اصلی اش حضرت مهدی (عج) بسپاریم . مگه من چه کار بدی انجام دادم .

اسدالله که اززندان آمده بود ، داشت درمورد شکنجه شدن دکتر شریعتی و همسرش صحبت می کرد . یه خانمی از توجمعیت گفت ، برو بابا داره الکی حرف میزنه .

گفتم ، خانم چرا مجلس روخراب میکنی ؟ اگه شما دوست نداری گوش بدی بزار بقیه گوش کنند .

اون خانم ناراحت شد وبه من توهین کرد .

فرداش تو شهربانی ازمن شکایت کرده بود .

- همون خانم ازشما شکایت کرده بود ؟

بله ، گفته بود که من فعالیت انقلابی دارم . شیخ علی اکبر تو علی آباد نمونه بود وهمیشه اعلامیه میاورد .

وقتی رفتم تو شهربانی گفتم ، برادر من که حرف بدی نزدم . فقط گفتم ، ساکت باش مردم به سخنرانی گوش کنند .

گفت ، اون خانم که خیلی حرف های دیگه هم زده .

گفتم ، من واگذارش کردم به خدا .

- از شهید درمورد شما پرس وجو نکردند ؟

نه ، اون روز پدر شهید تو مجلس حضورنداشت . از من عذر خواهی کردند ومن هم رضایت دادم . اون خانم هم آمد از من عذر خواهی کرد وگفت ، به علی اکبر نصرتی هم بگو بیاد مارو آگاه کنه . ما نا آگاه بودیم .

من گفتم ، صاحب اصلی ما امام زمان (عج) هست ما چکاره ایم .

- پس شما روی افراد دیگه هم خیلی تاثیر داشتین ؟

بله .

- برامون اززمان جبهه شهید بفرمایید . وقتی شهید قصد کرد بره جبهه ، اولین بار همسرتون به صورت نیروی بسیجی رفت ؟

بله ، من هم باردار بودم و فقط محمد رضا که پزشک هست بزرگ بود ورفته بود جبهه. شوهرم تو مسجد نذر کرده بود که وقتی بچه ام سال برگشت آمد با حمله ی کربلا درعملیات بدر بره جبهه .

- پس فرزند اول شما هم جبهه بود ؟

بله .

- ایشون سالم برگشتند که پدرش نذرش رو ادا کنه ؟

بله ، به لطف خدا سالم برگشت .

- شهید از کدوم پایگاه اعزام شد ؟

از مسجد جامع پرو اعزام شد .

- مسئولین پایگاه یادتون هست ؟

محمد ابراهیم حسین پور و سید مجتبی حسین پور بودند .

- این دو نفر هم شهید شدند ؟

بله .

- اولین بار غرب کشور رفت یا جنوب ؟

جنوب رفت .

- اوایل جنگ رفته بود ؟

نه .

- اولین بار که رفت جبهه شهید شد ؟

نه ، بچه ام به دنیا آمد وشوهرم هم بود .

- کردستان بود یا اهواز ؟

تو اهواز درآشپزخانه بود .

- پس نیروی تدارکاتی بود ؟

بله .

- چه مدت جبهه بود ؟

سه ماه .

- تو این سه ماه هیچ خبری از شهید نداشتین ؟

نه ، خود تون میدانید که اون دوران خبری ازامکانات نبود . یکی که میومد ما هم خبر شوهرم و میگرفتیم .

- تو این سه ماه مجروح نشده بود ؟

نه .

- وقتی اومد فرزندتون که باردار بودین به دنیا آمده بود ؟

بله .

- اسم فرزندتون روخودتون انتخاب کردین ؟

این هم یه جریانی که داره بعدا براتون تعریف می کنم .

- همسرتون این اسم روانتخاب کرد ؟

بله ، خواب دیده بود .

- خواب شهید روتعریف میکنید ؟

وقتی میخواست دوباره بره جبهه و من بهش گفتم ، باردارهستم ونرو . گفت ، من یه خوابی دیدم . گفتم ، خواب چی دیدی ؟

گفت ، تو اهواز که درآشپزخانه بودم ، یه شب گفتم میخوام خودم غذا رو برای بچه ها ببرم وسنگر به سنگر غذا ها رو دادم وگفتم ، میخوام امشب تو سنگر بمانم . یکی از دوستاش میگه ، حسین پور اگه اینجا اتفاقی برات بیافته و شهید بشی چون بدون اجازه فرمانده ماندی ، حق وحقوقت پایمال میشه . شوهرم گفته بود ، پایمال بشه برام مهم نیست شما دعا کنید من لایق شهادت باشم . این همه جوان شهید نشدند من شهید بشم .

میگفت ، همون شب خوابم برد ودیدم یه اسب سوار داره میاد ویه نفر هم جلوش هست . من دنبال اسب می دویدم و یکدفعه سراسب برگشت به طرف من وگفت ، کجا میری جوان ؟

گفتم ، هرجا تو بری من هم میام .

گفت ، من میخوام شهیدانی که ماندن وببرم کربلا .

گفتم ، من هم باهات میام .

گفت ، نه ، اینبار نوبت تو نیست . پدرومادرت ناراضی هستند و یه بچه هم تو راه داری . برو واگردفعه ی بعدی خواستی با خودم میبرمت .

می گفت ، با خودم گفتم این چه خوابی بود که دیدم .

وقتی هم آمد به من گفت ، تو اولین کسی هستی که برات این خواب و تعریف می کنم . اگر شهید شدم میتونی این خواب وبرای بقیه تعریف کنی . ولی مدیونی اگر بعد ازشهادتم به دوستام بگی چرا شوهر من و نیاوردند .

سه ماه به عید دوباره گفت ، میخوام برم جبهه .

گفتم ، تو پارسال هم رفتی بزار بچه هامون بزرگتر بشن بعدا برو .

گفت ، من قول دادم وباید برم .

مدتی گذشت و تا هفت روز به عید بدون اینکه نامه ای به دست ما برسه ، بودیم . نزدیک عید یه نامه برای من فرستاد که نان بیشتر درست کن که میخوام بیام وبرم مشهد .

من نان بیشتر پختم وخوشحال بودیم که قراره برگرده . البته من دلم باخبر شده بود . باور کن دلم آتش گرفته بود . وقتی بچه ها دور و برمن مینشستند انگار تو دلم آتش بود .

روزها میگذشت و خبری ازش نمیشد و ما هم نگران بودیم . سه روز به عید خونه خواهر شوهرم ناهار دعوت بودیم ، که آمدند وگفتند باهات کار دارند . سه روز همه خبر داشتند و نمیگفتند ، بچه های من داشتند تو حیاط درخت میکاشتند . دیدم خواهر شوهرم آمد خونه وگفت ، بی برادر شدم . ای کاش خواهرش می مرد . زمونه همین یه برادر من هم از من گرفت . (گریه)

گفتم ، چی شده ؟

به بچه هام گفت ، بی پدر شدین .

دخترم گفت ، خوشبحالمون که فرزند شهید شدیم . همین طور که صحبت می کردیم دیدیم بلند گو شروع کرد به اعلام کردن .

بالاخره شوهرم به مراد دلش بعد ازهفت سال رسید .

- ببخشید مادرجان که با سوالاتم شما رو متاثر میکنم . این ها قراره در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه و ما ناگزیریم که بپرسیم .

بفرمایید .

- دفعه ی اول فرمودین که تو آشپزخانه بود ، درسته ؟

بله .

- دفعات بعد کارش چی بود ؟

تو خط مقدم بود . آرپیچی زن بود .

- قرار بود یک بار به خاطر نذرش بره ودیگه برنگرده جبهه ؟

بله .

- شما با رفتن دوباره اش مخالف نبودین ؟

سال اول که رفت شهید نشد ولی سال دوم تو عملیات بدر شهید شد . تو این مدت هم آرپیچی زن بود .

وقتی ارتش مشهد حمله کرده بود خیلی شهید دادیم ، شوهر من هم همراه همونها بود ونه سال بعد پیکرش و آوردند .

- نحوه ی شهادتش وبراتون تعریف نکردند ؟

گفتند وقتی ارتش مشهد عقب نشینی میکنه ، دشمن خیلی پیشروی می کنند . انقدر دشمن جلو آمده بود که با بولدزر روی جنازه های ما خاک میریختند . هفت نفر ازدوستانش با شوهر من بودند و وقتی برگشتند گفتند ، حاج خانم شرمنده ایم ما نتونستیم این ها رو بیاریم عقب ، شرمنده ایم .

- فرمانده شهید کی بود ؟

آقای عبدالهی بود که برای خیج وکلاته خیج بود .

- منظورتون حاج عبدالله عرب نجفی هست ؟

بله .

- از همرزم ها ودوستان شهید که با شما همشهری بودند ، کسی خاطرتون هست ؟

اون سال فقط شوهرم من ازروستای پرو شهید شد . تو جاهای دیگه باهاش همرزم بودند وخیلی ها آمدند دیدن ما .

- شهید روتو همین روستا دفن کردین ؟

بله .

- همرزم های شهید بعدا برای شما خاطره ای نگفتند ؟

چرا ، محمد عابدینی که برای روستای نمد مال شاهرود هست بعدا برامون خاطره گفت .

گفت ، همون شبی که میخواستیم بریم عملیات ، یه تشت حناء درست کرده بوده وگفته همه تون بیایید حناء کنید . میگفت ، اون شب براش یه شب خاصی بوده ویه حس وحال عجیبی داشته .

- مادرجان اینکه فرمودین ، برای فرزندتون که زمان جبهه رفتن شهید باردار بودین ، شهید خواب دیده بود. به ما نگفتین چه خوابی دیده بود ؟

اون زمان ها سونو گرافی نبود . برای من پیغام فرستاده بود که شهید محمد ابراهیم حسین پورآورد . گفته بود ، فرزندمون اگر دختر بود بذار زهرا واگر پسر بود بذار مهدی .

- بعد ازشهادتش خواب شهید وندیدن ؟

هنوز پانزدهمش ونداده بودیم خواب دیدم . داشتم به مهدی شیر میدادم که آمدم وسینه ی من وگذاشت تو دهان پسرم . من بهش گفتم ، کجا بودی ؟

خوابم که نمیبرد ، یه لحظه حس کردم خوابم برد .

گفت ، استوار باش حاج خانم توباید خیلی استوار تر ازاین باشی .

گفتم ، هنوز هم استوارم ولی چرا نیامدی ؟

- شهید وصیت نامه هم داشت ؟

بله .

حنا بندون در شب عملیات!

- درمورد فرزندانش سفارش خاصی نکرده بود ؟

چرا ، سفارش کرده بود . از روزی که داشت میرفت یه خاطره ای یادم اومد .

ما یه گاو داشتیم و هرروز خودش گاوو میدوشید و میرفت مغازه . اون روز هم داشت میرفت ، من بهش گفتم ، داری میری ؟

گفت ، آره .

گفتم ، تکلیف من و با شش تا بچه روشن کن بعد برو .

گفت ، تکلیف تو معلومه . اگر دوست داشتی بمون اگر نه برو .

گفتم ، کجا برم ؟

گفت ، تکلیفت همین هست .

گفتم ، من جایی نمیرم مراقب بچه هات هم هستم . فقط یه چیزی ازت میخوام .

گفت ، چی میخوای ؟

گفتم ، اگر شهید شدی ، شفاعت من وپیش حضرت زهرا (س) بکن .

گفت ، من کجا وشفاعت حضرت زهرا(س) کجا ؟

گفتم ، شهدا میتونند شفاعت ما رو بکنند .

گفت ، من هم از تو یه خواهشی دارم .

گفتم ، چه خواهشی ؟

گفت ، نزار بچه هام برن کارگری . بزار تا جایی که میتونند درس بخونند . خودم هرچقدر کارگری کردم برام کافیه .

خودش انقدر که کارهای سخت میکرد ، شبها از درد دست خواب نداشت .

- به وصیت شهید عمل کردین ؟

بله ، محمد رضا پسر بزرگم دکتر داخلی هست . غلام رضا دبیر شده . علی رضا هم تو سمنان تو محیط زیست هست ویکی ازپسرهام ابوذر هم تواداره کشاورزی هست . مهدی هم تو بیمارستان امام حسین (ع) هست وحمید هم که وکیل شده . شکر خدا همه شون به جاهایی خوبی رسیدند .

من خوابش ودیدم وگفتم ، من به وظیفه ام عمل کردم ، آیا تو هم سلام من وبه فاطمه ی زهرا (س) رساندی ؟

گفت ، آسوده باش .

- شما فرمودین که هفت سال طول کشید که پیکر شهید پیدا بشه ، درسته ؟

بله .

- چطور پیدا شدن ، پیکر شهید وبه شما دادند ؟

ماه مبارک رمضان خونه ی خواهرم افطار دعوت بودیم وهوا هم خیلی سرد بود . پسرعموم حاج مسلم آمد دنبال ما وبعد ازافطار گفت ، بیا بریم خونه .

آمدیم خونه ودیدم خیلی ها ازسپاه آمدند . گفتم ، حتما آمدند به ما سرکشی کنند .

بعد از احوالپرسی واینها به من گفتند ، حاج خانم تو امتحانتو جاهای خیلی سخت پس دادی . حالا یه امتحان دیگه مونده امیدوارم که سربلند بیای بیرون . گفتم ، بفرمایید چی شده ؟

گفت ، یه مهمان بعد ازهشت سال قراره بیاد . شما چه حسی داری ؟

گفتم ، فرق میکنه که اون مهمان خودش بیاد یا بیارنش .

گفت ، قراره بیارنش .

گفتم ، توکلم به خداهست . به روی چشم میپذیرم . من که همون کربلا دوست داشتم بمونه ولی مادرش خیلی اصرار داشت که حداقل یه ناخن شهید برگرده .

- پس پدرومادرشهید زنده بودند ؟

بله .

- برامون از پدر ومادرشهید بفرمایید . بعد از شهادت همسرتون نگهداری از آنها هم به عهده ی شما بود ؟

بعد ازشهادت شوهرم گفتند ، دیگه تحمل دیدن جای خالی فرزندمون رو نداریم ورفتند خونه خواهر شوهرم .

- وقتی شهید شد ، خیلی بی تابی میکردند ؟

اصلا صحبتی در مورد فرزندشون نمی کردند . میگفتند ، چیزی که درراه خدا دادیم وپس نمیگیریم . وقتی هم خبر شهادتش ودادند ، مادرشوهرم دو رکعت نماز شکر خوند . گفت ، خدایا من یه پسر داشتم وهمون رو درراه خودت میدم . شش تا پسر هم علی اکبرم داره همه رو درراه خودت میدم .

- پدر شهید هم همین طور بود ؟

بله ، خیلی استوار بودند .

- وقتی پیکر شهید وآوردند ، چه حسی داشتند ؟

پدرش که فوت کرده بود ولی مادرش زنده بود . وقتی جنازه رو دید ، گفت ، حی علی خیرالعمل . و نوحه خوند که این گل پرپر ز کجا آمده / از سفر کرب وبلا آمده .

رفتیم سپاه شاهرود و پسرهام هم بردم . مهدی بچه ام خیلی کوچک بود ولباس های نو پوشیده بود و میگفت ، بابام قراره برگرده . وقتی تابوت ودید گریه گرد وگفت ، من این ونمیخوام پدرم رو میخوام . گفتم ، مادرجان بابات از سفر کربلا اومده برو جلو و ببوسش . (گریه )

- مادرجان به عنوان همسر شهید ومادری که شش تا فرزندش وتنهایی وبا کارگری بزرگ کرده وخودش سالها قبل ازشهادت شوهرش همراه او فعالیت انقلابی میکرده . به مردم ودولت چه سفارشی دارید ؟

(گریه ) . خون شهدای ما پایمال شده و خانواده شهداء مثل خاک ته کوچه ، غبار گرفتند . دل رهبرما هم که خون شده . من خیلی ازدولت انتظار دارم .

- از اینکه همسرتون شهید شده ، هیچ وقت پشیمون نشدین ؟ با خودتون نگفتین که ای کاش مانع رفتنش می شدین ؟

نه ، من چیزی که درراه خدا دادم ونمیگیرم .

- ممنونم مادرجان ، خیلی زحمت کشیدین که وقتتون روبه ما دادین وخسته نباشید . انشاالله خدا به شما عمر با عزت بده مادرجان .

خواهش میکنم .

منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده