خاطراتی از شهید ابوالفضل حیدری
درهنگام عمليات در كنار شهيد حاج ابوالفضل بودم كه به من گفت فلاني نكند من شهيد شدم بترسي و يا قدم عقب بگذاري وقتي شهيد شدم كلاهم را بر روي صورتم مي كشي (شهيد بزرگوار اغلب كلاه نخي كرم رنگ بر سر داشت) و چنان پايت را روي من (قلبم) مي گذاري و جلو مي روي كه من جلو رفتن تو را احساس كنم.

وقتی شهید شدم پا روی قلبم بگذار (3)

نوید شاهد سمنان: ابوالفضل حیدری یازدهم اردیبهشت 1337، در شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش محمدتقی، کارمند بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. کارگر بود. سال 1360 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. از سوی جهاد سازندگی در جبهه حضور یافت. پانزدهم فروردین 1363، با سمت راننده در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به دست و گردن، شهید شد. پیکر وی را در گلزار شهدای فردوس‏رضای زادگاهش به خاک سپردند.


آخرین مرخصی

ابوالفضل پنج، شش بار به جبهه اعزام شده بود و براي بار آخري كه ايشان از ماموريت برگشت خيلي عجله داشت يك روز بيشتر در دامغان نماند من رفتم جهاد و به او گفتم چند روزي پيش بچه ها و خانمت بمان گفت نمي توانم حمله اي در پيش است و بايد سريع برگردم در جبهه به من نياز است و اميدوارم به نتيجه برسم و بايد بروم آنجا آماده باشم بايد بگويم اين شهيد از بقيه بچه هايم گرمتر بود سر به صلاح بود خيلي خوب بود از هر نظري با بقيه فرق مي كرد از همه مهربانتر بود.برگرفته از خاطرات پدر شهید


تكليف فرمان امام

سرباز بود خدمت رفته بود و هنوز خدمتش تمام نشده بود كه امام دستور داد پادگانها را خالي كنند، ابوالفضل آمد و عمويش گفت چرا آمدي چرا فرار كردي بالاخره اين مدت خدمتت از بين مي رود و زنداني مي شوي. گفت امام دستور داده بودند من آمدم من حتماً ورقه ام را مي گيرم مرحوم عمويش به او گفته بود اگر توانستي ورقه پايان خدمت خود را بگيري من يك كت و شلوار شيك براي شما مي گيرم و اگر نگرفتي چي؟ شهيد گفت من هم يك كت و شلوار مي گيرم و هديه مي كنم و ميدانيم كه شهيد راست گفت و او كه مريد امام بود به تكليف خود عمل كرد.برگرفته از خاطرات پدر شهید


روح دلاوري

شهيد حاج ابوالفضل حيدري معاون مسئوليت فرمانده گردان موسي بن جعفر بود كه از ويژگيهاي اين شهيد نيز روح امر به معروف و نهي از منكر بود كه جوانان را به نماز جماعت دعوت مي كرد و چهره اي بشاش و خنده رو داشت و اهل مزاح نيز بود اين شهيد بزرگوار در هنگام دامادي اش با لباس مقدس پاسداري شركت كرده بود كه خود اين موضوع جلوه اي ويژه به اين مراسم داده بود كه عكسهايي از همين موضوع در دست است.

درهنگام عمليات در كنار شهيد حاج ابوالفضل بودم كه به من گفت فلاني نكند من شهيد شدم بترسي و يا قدم عقب بگذاري وقتي شهيد شدم كلاهم را بر روي صورتم مي كشي (شهيد بزرگوار اغلب كلاه نخي كرم رنگ بر سر داشت) و چنان پايت را روي من (قلبم) مي گذاري و جلو مي روي كه من جلو رفتن تو را احساس كنم. بله ما چنين سرمايه هاي بزرگي را در راه اين انقلاب و حفظ اسلام و امنيت خودمان از دست داده ايم ولي ما قدر اين خون ها را ندانسته ايم باشد كه خداوند بزرگ درك ما را در اين راستا بيشتر كند.

 الهي مي شود خواب يار را ببينم          آن يكه سوار غمدار را ببينم
برگرفته از خاطرات حسین سالاریان زاده هم رزم شهید




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده