مصاحبه اختصاصی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید سید ابوالفضل حسینی
مادربزرگ مادریش می گفت ، مادر دست هات کو؟ ابوالفضل هم دست نداشت و تو هم دست نداری ... ننه کو دستهات بهم نشون بده ...
مانند ابوالفضل دستانش آسمانی شد

نوید شاهد سمنان:سيدابوالفضل حسيني یکم خرداد 1343، در روستاي چهارطاق از توابع شهرستان شاهرود چشم به جهان گشود. پدرش سيدمحمود، كشاورز بود و مادرش ربابه نام داشت. تا دوم راهنمايي درس خواند. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. چهارم ارديبهشت 1363، با سمت امدادگر در جزيره مجنون عراق بر اثر اصابت تركش به سر، شهيد شد. مدفن وي در گلزار شهدای زادگاهش واقع است



بسم الله الرحمن الرحیم

درخدمت خانواده ی بزرگوار شهید سید ابوالفضل حسینی هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوب هستین ؟

الحمد الله .

- خودتون رو معرفی کنید ونسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

بنده حاج سید محمود حسینی فرزند صادق و پدرشهید سید ابوالفضل حسینی هستم .

- پدرجان ما ازاستان سمنان اومدیم که درمورد شهیدت حرف بزنیم . وخاطرات شما رو ازابتدای طفولیتش تا روزی که به شهادت رسید ثبت کنیم . اینها قراره درتاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه ، پس تا جایی که امکانش هست به ما کمک کنید .

زمانی که شهید به دنیا اومد ، هوا چطور بود ؟

در اون زمان من چوپان بودم و خونه نبودم . برای مردم کار می کردم وسه ماه میومدم کوه و نه ماه ترکمن صحرا بودم . وقتی بچه ام به دنیا اومد من خونه نبودم وتو کوه شاهوار بودم .

- با توجه به اینکه مدت طولانی خونه نبودین ، وقتی شهید به دنیا اومد چه مدت طول کشید تا ایشون وببینید ؟

وقتی اومدم رسیدم به قطری . چند تا ازاسب دارهایی که می رفتند کوه وهیزم میاوردند به ما برخورد کردند . یکی شون گفت ، خدابهت یه پسر بهت داده مژده بده .

- چی بهشون مژده دادین ؟

یه مبلغی بهشون دادم .

- اسم بچه رو ازقبل انتخاب کرده بودین ؟

مادرم بعد ازفوت پدرم ازدواج کرده بود . ایشون اسم فرزندم وگذاشته بود سید ابوالفضل ، چون ما هرچی داریم ازسید الشهداء داریم .

من همیشه به خانم ها شب پنجم محرم شام میدادم . چند تا گوسفند نذری هم داشتم که به خاطر نام ابوالفضل نذر کرده بودم .

- پس قبل ازتولد ابوالفضل نذری میدادین ؟

بله .

- وقتی برگشتین ، ابوالفضل چند روزه شده بود ؟

یادم نیست .

- تو گوش شهید کی اذان گفت ؟

من خونه نبودم .

- ازمادرشهید نپرسیدین کی این کار وانجام داد ؟

یه برادرداشتم که سرباز معلم بود بنام سید حسین حسینی ، همه ی این کارها رو خودش انجام میداد . ما ازپدردو تا بودیم ولی مادرمون یکی بود .

- پدرجان اون زمان رسم بود که وقتی عروس ودامادها تا کدتی بعد ازازدواج با خانواده ی شوهر زندگی میکردند ، شما هم همین طور بودین ؟

همه با هم زندگی می کردیم .

- خرجی بقیه رو هم شما می دادین ؟

یه حیاط داشتیم که نصفش برای پدرم بود و نصفش مال خودم بود . مثلا دوتا خونه داشتیم یکی برای اونها بود ویکی برای مابود . همون جا پسرم به دنیا اومد وبزرگ شد . چند سال بعد کنار مسجد خونه خریدیم . چند سالی هم اونجا بودیم تااینکه شنیدیم برای مکه ثبت نام می کنند . شصت ، هفتاد تا گوسفند داشتیم فروختیم برای اسم نویسی مکه .

سید ابوالفضل خیلی ذوق زده بود که من می خوام برم مکه (گریه)

اون نصفه حیاط هم دادم به برادرم که سرباز بود .

- مادرشهید هم همراه خودتون بردین ؟

سال 53 نه ، خودم رفتم .

- فرمودین شهید بااینکه ده سالش بیشتر نبوده ، برای مکه رفتن شما خوشحال بوده . برامون از ویژگی های رفتاری شهید بفرمایید . برامون از ویژگی های رفتاری شهید بفرمایید ؟

باتوجه به اینکه فرزند اولتون بود و پدر و مادر خاطره ی بیشتری از فرزند اول دارند .

رفته بودیم آرام ، بهار که می شد همیشه میرفتیم سرآرام گوسفند ها . سید ابوالفضل هم اومده بود که با هم بریم .

اونجا ازکوه دوید بیاد پایین ومن با خودم گفتم ، نکنه بچه ام بخوره زمین .

به خودم اومدم ورفتم بغلش کنم ، باهم رفتیم سرآرام .

همون سال من گوسفند ها رو فروختم ، دیگه باید راستشو بگم . وقتی رفتم گوسفند ها رو بفروشم تا روستای قطری پیاده رفتم ، با موتور یه نفر من وبردن وگفتند چون کوه هست تنها نمیتونی بری .

همین جوری که داشتم می رفتم کنارکوه رو به قبله ایستادم وگفتم ، خدایا من میخوام بیام خونه تو زیارت کنم . من که رفتم دیدم بچه ام با تراکتور اومده سرآرام . من کارهام و کردم وداشتم برمیگشتم که دیدم بچه ام داره با تراکتورمیاد که من وببینه .

خیلی خوش برخورد بود و بهش می گفتند ، سید خنده رو .

- مدرسه ی شهید تو همین چهارطاق بود ؟

برادرم سپاه درس می داد . سید ابوالفضل هم رفت پیش همون ودوسال ازابتدایی اش و اونجا خوند . بعدش برادرم اومد و معلم شد و شهید هم با خودش آورد اینجا .

خیلی بهش میرسیدند ، سید ابوالفضل هم وابسته به مادرم بود . یه وعده که تو خونه غذا می خورد ، سه وعده خونه ی مادرم بود .

- تا کلاس چندم درس خوند ؟

تا ششم خوند . اون وقت ها شش کلاس ارزش داشت ، دید که ما دستمون خالی هست صبحها می رفت بنایی . سیمان کاریش هم خیلی خوب بود . شب هم می رفت کلاس و درس می خوند .

- ببخشید پدرجان که با سوالاتم شما رو ناراحت میکنم ، این ها قراره درتاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه .

فرمودین وضعیت مالی تون خوب نبود و شهید کمک خرجتون بود ، درسته ؟

بله .

مانند ابوالفضل دستانش آسمانی شد

- وقتی رفت بنایی ، استادکارشده بود ؟

بله .

- زمان انقلاب خاطرتون هست ، شهید چه کارهایی انجام می داد ؟

همیشه پیش قدم بود . اول انقلاب خونه ی برادرم که معلم بود روضه خوانی مردانه بود . ازهمون جا شروع شد که مردم پیاده می رفتند قاسم آباد و... یعنی این تحرکات ازخانه ی ما شروع شد .

- درزمینه ی انقلاب واینکه امام (ره) برحق هست وشاه باطل کی بیشتر شهید وروشن میکرد ؟ بجز عموی شهید کس دیگری هم نقش داشت ؟

عموش خیلی بهش یاد می داد . خیلی معذرت می خوام اون زمان روحانی ها با چهارپا میومدند و روضه می خواندند ومی رفتند .

برادرم هم ملابود وهم سواد قرآنی داشت ، ایشون با سواد بود .

- اسم روحانی ها خاطرتون هست ؟

شیخ اسماعیل نمد مالی برادرمحمد علی نمد مالی بود .

- محمد علی نمد مالی هم روحانی بود ؟

نه ، اون ها برادربودند .

- پدرجان دایی رضا بسطامی که روحانی میغانی بود ورزمنده ها خیلی بهش علاقه داشتند ، روستای شما هم برای سخنرانی آمده بود ؟

یادم نیست .

- پدرجان الان یادتون نیست . درواقع ازجمله کسانی که درروشن کردن ذهن شهید نقش داشتند همین دایی رضا بسطامی وعموش وشیخ اسماعیل بودند .

بله ، درسته . یه روحانی هم خودمون داشتیم ، کربلایی شیخ عبدالله که برای همین روستابود .

- اینها بدون ترس ازشاه حرف میزدند وشهید هم تو سخنرانی هاشون شرکت داشت ؟

بله . پسرم خیلی خوب قرآن میخواند .

- خودتون هم تظاهرات میرفتین ؟

بله ، من تا وقتی اینجا بودم همیشه می رفتم تظاهرات .

- هیچ وقت ژاندارم ها اینجا نیومدند ؟

اینجا خبری نبود ، ما توی روستامون ضد انقلاب هم نداشتیم .

- وقتی انقلاب شد اوایل ادارات دولتی بهم ریخته شده بود و تو جامعه هرج ومرج بود . بعضی ازاین موارد سواستفاده میکردند و جوان ها برای مبارزه با این امور تو پایگاه ها و مساجد نگهبانی می دادند . شهید هم میرفت ؟

خودم هم می رفتم ، اینجا می گفتند شب برید تو اون ده نگهبانی بدین . اون ده یه ساختمان بود که می خواستند مدرسه بسازند . ما هم می رفتیم ده نفری اونجا نگهبانی می دادیم که داخل ده کسی نیاد .

- تو این نگهبانی هاکسی هم ازمنافقین و ضد انقلاب ها دستگیرکردین ؟

نه ، به اون صورت . فقط یه نفر قاچاقچی اینجا بود که زمان انقلاب فرار کرد .

- پدرجان ابتدای جنگ که قائله ی گنبد شروع شد . بعد ازاون هم جنگ جنوب وغرب شروع شد و رزمنده ها ازشهر وروستا می رفتند و هنوز هم سازماندهی نشده بودند . اون اوایل میومدن کمک های مردمی جمع میکردند مثل خوراک و پوشاک ، تو چهارطاق چکارمیکردین ؟

شهید تو این امور پیش قدم بود . همون اول رفت ارومیه ، ابتدا بسیجی بود . می رفت ارومیه وشاگرد تریلی بود . اما درسش و شبانه خونده بود . اون زمان امنیت نبود ، شب که دیر میومد می رفتم سر جاده که ازشهر بیاد .

نگران بودم یه وقت گرگ دنبالش نکنه . یکی ازدوستای پسرم که الان هم هست ، به اسم مسلم پسر آقا حیدر بود. یکی شون هم حسن پسر غلامعلی که الان معلم شده ، اون یکی هم عظیما بهدار هست .

سال اول که جنگ شروع شد ، شهید اول چهار طاق عباس پسر حاج محمد آجقلی بود .

- پدرجان اوایل جنگ وانقلاب خیلی محرومیت ها زیاد بود . شهید برای مردم مثلا نفت میبرد یا به جبهه کمک میکرد ؟

همیشه برای رضای خدا کارمی کرد .

- اولین بار که تصمیم گرفت بره جبهه ، نیروی بسیجی بود ؟

آره .

- از کجا اعزام شد ؟

از شاهرود رفت ، همون اول هم رفت غرب کشور درارومیه .

- تو ارومیه چکارمیکرد ؟

شاگرد تریلی بود .

- یعنی نیروی جهادی بود ؟

بله ، تو جاده سازی واین قبیل کارها بود .

- غرب کشور با وجود شرایط بد جوی وحضورکموله ها نا امن بود ، به شما نمیگفتند برای پسرت خطرناکه ؟

سید ابوالفضل مثل دریا بود . وقتی میومد اصلا به ما نمی گفت چکار می کنه . این اواخر سپاهی شد . رفته بود اهواز وپل درست کرده بودند و می رفتند جزیره مجنون همون جا هم به شهادت رسید . خیلی طول کشید که سپاه بعد ازاینکه نیروی جهادی بود قبولش کنه ، ولی بعد ازاینکه رفت همون جا موند .

نیروی امدادی هم بود وبه مجروحین کمک می کرد ، ماشاالله خیلی کارش خوب بود .

- پس شهید دو سال ونیم جبهه بود وبعد ازاینکه مدتی سنگر ساز بی سنگر بود وارد سپاه شد ، درسته ؟

بله .

- وقتی خبر شهادتش ودادند شما کجا بودین ؟

من همون موقع هم کارگر بودم . رفته بودم برای یه نفر تو چهارطاق سیب بکارم . از شهر خانم ها میومدن خبر ما رو می گرفتند ولی ما متوجه نمی شدیم چی شده . تو صحرا مشغول کار بودم که چند نفر آمدند ، صاحب کارم متوجه شده بود ولی من ازهمه جا بیخبر بودم .

به من گفتند باهاشون برو ، اومدند خبر تو بگیرند . یه روحانی بود با دو نفر دیگه همراه پدر شهید عباس . من هنوز هم متوجه جریان نبودم . اول کار به برادرمعلمم خبر داده بودند ، وقتی اومدن تو خونه متوجه شدم . روز بعد که رفتیم برای تشییع جنازه اش فکر می کردیم خواب می بینیم .

مادربزرگ مادریش می گفت ، مادر دست هات کو؟ ابوالفضل هم دست نداشت و تو هم دست نداری ... ننه کو دستهات بهم نشون بده ...(گریه ی پدرشهید )

- با اصابت خمپاره به شهادت رسید ؟ پدرجان جان شهیدت رفته بود وضو بگیره و بیاد دعای کمیل بخونه . تو سنگر خمپاره بهش اصابت کرده وشهید شده بود . شهید یه مدت رفته بود تو جاده سازی و بعد هم تو انرژی اتمی اهواز بود . همرزم هاش که بعد ازشهادتش اومدن دیدن شما بهتون گفتن ، چطور شهید شده . به ما گفتند به این شکل به شهادت رسیده ، به شما هم همین روگفتند ؟

من هنوز که پسرم شهید نشده بود ورفت وآمد می کرد ، بهش گفتم ، پسرم من پیرمردم گناه دارم .

گفت ، بابا جان من میرم کربلا ومیام . این دفعه که بیام شما را هم می برم (گریه)

بچه های چهارطاق همه اونجا بودند و عکس هاشون هم هست . می گفت ، ما میریم راه کربلا رو باز می کنیم شما هم بیاین . همون طور هم شد وراه کربلا باز شد .

- شهید وصیت نامه هم داشت ؟

بله ، حتما وصیت نامه هم داشته .

- تو وصیت نامه اش به شما چه سفارشی کرده بود ؟

به خانمم گفته بود که می خوام ازدواج کنم . خانمم هم نوه ی عموش رو براش نشون کرده بود . خودمون نرفتیم ، اونها خودشون همدیگه رو می خواستند ولی ما نرفته بودیم خواستگاری . شاید اگر زودتر گفته بود ، الان ... چی بگم باباجان .

- پدرجان وقتی دلتنگ شهیدت میشی ، هیچ وقت ازاینکه شهید شده پشیمون نیستین ؟

ما هرکاری کردیم برای رضای خدا بوده و هیچ وقت از قدمی که در راه خدا برداشتیم پشیمون نیستیم . نونی که شهید من سر سفره ام خورد نون حلال بود و از زحمت کشی بود .

وقتی مردم می رفتند جبهه یه عده رو اینجا برای مراقبت از بقیه می گذاشتند ومن هم مراقب بودم .

- متشکرم پدرجان .

من یه صحبتی دارم . می خوام به مردم یه سفارش کنم ، این جوان هایی که سیگارمی کشند باید ازجوانی شان حیفشون بیاد و لب به دود نزنن .

- به دولت سفارشی ندارید ؟

نه ، چه سفارشی دارم . من هرکاری کردم برای خدا کردم . دولت هم اگه کاری ازدستش برمیاد کوتاهی نکنه . من همیشه نماز شب میخونم وشهداء رو دعا میکنم .

- بعد ازشهادتش خواب ندیدین ؟

چرا خواب دیدم . اون آقایی که تو روستامون قبر می کند ، قبر شهید ویه مقداربزرگتر کنده بود . وقتی می خواستند دفنش کنند نگذاشتن من برم جلو . اونی که رفته بود بچه ام و به خاک بسپاره می گفت ، یه دفعه یه نور زیادی از قبر بیرون زده .(گریه)

وقتی این حرف و زد برادر گفت ، اگه صد سال دیگه هم باشه این شهید زنده هست .

با خودم گفتم ، حالا که این قبر کن هست ، من هم کنارشهید یه قبر بکنم .

شب خواب دیدم رفتم مزار آبادی مونو داریم دعا می خونیم . پدرخدا بیامرزم هم زنده شده بود ؛ من تو زندگی اش هیچ وقت پدرخدا بیامورزم و ندیدم .

همه ی مردم از دور ونزدیک اومده بودند ، بهش گفتن اون دنیا چه خبره ؟

اون خدا بیامرز گفت ، یه کلمه فقط نماز فقط نماز(گریه ) دیگه هیچی .

من هم وقتی گفتم یه قبربرام بکنید ، یه خوابی دیدم یه صحرایی که خیلی بزرگ و ساختمان تمیزتر ازاون ساختمان هایی که تو مکه وجده دیده بودم داشت . با خودم گفتم ، من که دیگه جامو دیدم چرا ناراحتی داشته باشم .

شاید پانصد بار تو خواب رفتم خونه ی خدا . حضرت علی و چهارتا فرزندش را زنده تو خواب دیدم . به خدا میان ضریح امام هشتم رفتیم یه آب صاف خوردم . تمام انبیاء و اولیاء رو دوست دارم ، خیلی خدا رو دوست دارم شاید ظاهرم جوری نباشه که متوجه بشن .

تو حرم امام رضا(ع)جایی نبوده که برم وبه این خانواده وصل نشم وچشم انتظارآقا هستم ، حضرت علی وچهارتا فرزندش وزیارت کردم ، داخل خانه خدا نماز خوندم .

- خواب شهید رو تو مکه ندیدن ؟

من وقتی چهلم شهیدم ودادند رفتم پیش امام رضا (ع) زیارت کنم .

مراسم یه شهید تو حرم امام رضا بود . من از در طبرسی وارد حرم شدم و گفتم ، آقاجان پسرمن شهید نشده ، من پسرم واز تو می خوام .

دیدم دامن امام رضا (ع) رو چسبیدم و از در طبرسی روبه روی پنجره فولاد اجازه ورود گرفتم و داخل شدم .

طولی نکشید که خواب دیدم شهید م هنوز کوچک هست و به لطف خدا یه پسر دیگه بهم داد و اسم شهید رو روش گذاشتیم . الان هم کارمند دولت هست .

- به رهبر سفارشی ندارید ؟

فقط سلامتی شو می خوام . ازمردم ناموس پرستی وخداپرستی می خوام .

- پدرجان شنیدیم که منبرخونه هم دارید ؟

بله ، دارم . علم هم دارم ، شب هفتم هم میام اینجا . شام تولد امام زمان (عج) هم میدم ، شب پنجم محرم هم زن ها رو شام میدم . یعنی کسی ازمن جلوترنبوده ، من هرچی دارم با امام حسین نصف کردم .

- پدرجان شما سواد قرآنی هم دارید ؟

من هیچی سواد ندارم . ولی هرسوالی بپرسید جواب میدم .

- پدرجان اگر خاطره ای از شهیدتون دارید بفرمایید ؟

همین ها که عرض کردم بود ، از خدا سلامتی شما رو می خوام . همین که شما میاین ویه سلامی به ما دادین ما خوشحالیم . ازشما وهمکاراتون ممنونم وخالصانه تشکر می کنم .

- ممنون باباجان انشاالله عمرباعزت داشته باشی .


مانند ابوالفضل دستانش آسمانی شد

درخدمت مادر بزرگوار شهید سید ابوالفضل حسینی هستیم .

- سلام علیکم

علیک سلام

- خوب هستین ؟

الحمدالله .

- خودتون رومعرفی کنید و نسبتتون رو باشهید بفرمایید ؟

بنده ربابه بای ، مادرشهید سید ابوالفضل حسینی هستم .

- مادرجان ما تعدادی ازسوالاتمون وازپدرشهید پرسیدیم وایشون خداروشکر با حضور ذهن خوبی که داشتند پاسخ دادند ، شما بفرمایید روزی که شهید به دنیا اومد هوا چطوربود ؟

موقع رسیدن میوه ها ، اول تابستون بود .

- اون زمان ها که بچه رو قابله رو به دنیا میاورد ، درسته ؟

بله .

- شهید موقع اذان به دنیا اومد ؟

یادم نیست .

- پدرشهید اون روز نبود ؟

نه ، خونه نبود . یکی ازدوستامون رفته بود بهش بگه حاجی هم به عنوان مژدگانی بهش یه گوسفند داده بود .

قطری هم نذرگوسفند کرده بود .

بزرگتر شد وتا کلاس چهارم دبستان هم پیش عموش بود . خونه هامون یه جا بود ، سید ابوالفضل هم بیشتر پیش ماربزرگش بود و عموش تو مدرسه معلم بود وبا او می رفت . عموش اون موقع تو سپاه دانش بابلسربود . اون زمان وقتی یه بزرگتر حرفی میزد ما روی حرفش حرف نمی زدیم . با ایشون رفت و من هم حرفی نزدم .

یه بار بهش گفته بود ، چرا ناراحتی عموجان ؟ مگه دلت برای مادرت تنگ شده ؟ با خودش آورد من دیدمش ودوباره بردش .

دو سال اونجا بود وبقیه رو اومد همین جا خوند وبعد هم رفت قلعه نو . جوان بود ونمی دوست درس خوندن چی هست . میومد خونه کتری رو می گرفت وبا دوستاش چایی درست می کردند .

اهل دروغ گفتن هم نبود ، بهش می گفتم ، کتری رو برای چی میخوای ؟می گفت ، میخوام با فضل الله و دوستام چایی درست کنم .

- اززمان انقلاب و تظاهرات ها خاطره ای دارید ؟

فقط اینکه بچه ام عاشق بود . وقتی میومد خونه خواهرش زینب کوچک بود ، خدا شاهده می گفت ، بچه رو بزار برو راهپیمایی .

برو تشییع جنازه شهداء ، بچه که به درد آخرت تو نمی خوره . ولی راضی نداشت که سرآبجی هاش درد بگیره یا من وپدرش مریض بشیم .

نصفه شب که ازاهواز می رسید می رفت ، کمک پدرش . بهش می گفتم ، تو چند روز تو راه بودی . می گفت ، خستگی برای آدم جوان معنی نداره ، آقا جانم برام مهمتره .

مادرجان وقتی می خواست بره بهش گفتم ، زمستان نمی خواد بری . گفت ، این حرفها رو نداره من می خوام برم پاکسازی ارومیه . بهش گفتم ، توبه حرف ما نمی کنی برو خدا همراهت .

خلاصه رفت و چهل وپنج روز اومد پیش ما . گفت ، مادردیگه نمیرم ناراحت نباشی . گفتم ، چرا ناراحت باشم همه میرن یکی شون هم تو . وقتی دید من این و میگم ، دوباره رفت اسم نوشت .

دوباره چهل وپنج روز رفت ، می گفت کمک راننده هستم . می گفت ، بهمون گفتن ، اگه شب شد دیگه نیاین چون ممکنه تو راه ازبین ببرنتون . می گفت ، چون اونجا روزها خیلی با ما خوب بودند ولی شب که میشده همون ها دشمن می شدند. زن هاشون هم اسلحه داشتند ولی روز همه شون خوب بودند .

- مادرجان جنوب کشور که رفت تو انرژی اتمی ؛ اونجا چیکارمیکرد ؟

دارورسان بود . همون جا هم به شهادت رسید .

قبلش هم اسیر شده بود ، اومده بود مرخصی و من دیدم تموم گوشت بدنش کنده شده .

گفتم ، چی شده مادر؟

گفت ، باموتور پرش خوردم زمین .

به ما نمی گفت ولی سه شبانه روز اسیر عراقی ها شده بود . به عمو وزن عموش گفته بود .

تا ما می رفتیم داخل خانه ساکت می شد . دائم گریه می کرد وعمو وزن عموش هم گریه می کردند . می گفت ، ازتشنگی وگرسنگی ازتو سطل آشغال عراقی ها نون برمی داشتند . بعد ازسه شبانه روز سینه خیز ازدست عراقی ها فرار کرده بودند . این ها رو بعدا عمو وزن عموش برای من تعریف کردند .

- ازدوستان شهید که اسیر شدند ، کسی یادتون هست ؟

برای اینجا نبودند ، فقط سید ابوالفضل تنها بود . یکی شون هم رجبعلی آجودانی بود .

- این ها کجا اسیر شده بودند ؟

شب جمعه بوده و دعای کمیل می خواندند . یه سید رضا هست که پدرشهید عبدالحسین هست .

من به حاج آقا گفتم ، برو پیش آقا سید رضا و ببین از ابوالفضل چی میگه . اون به ما دروغ نمیگه ، من ناراحتم . ایشون هم گفته

بود ، شما اصلا نگین که سید ابوالفضلی داشتیم . این بچه تو بهشت افتاده ، اونجا انقدر خاطرشو میخوان که خدا میدونه . من هم که این حرفها رو شنیدم دیگه خوشحال شدم .

پنج روز به آمدنش مانده بود ، همیشه هرچهل وپنج روز بیست روز میومد مرخصی .

بعد ازعید بود وخونه تکونی کرده بودم و خمیر وشیرمال هم درست کرده بودم .

حاج آقا گفت ، خانم چرا اینقدر شیرمال ها رو شکر زدی ؟

گفتم ، مگه نمیدونی سید ابولفضلم داره میاد ؟

گفت ، نه من که خبر ندارم . اگه برای ابوالفضل هست اشکالی نداره شیرین کن .

حمام رفتم وگندم هم پاک کردم . اومدم خونه دیدم خانم همسایه ومادرم هم اومدند . یه مقدار صحبت کردند ورفتند ، من هم رفتم پیش گاوها .

اومدم دیدم حاجی دستکش هاش دستشه ونمیدونم چرا سیاه شده بود . هنوز هم خبر شهادتش ونداده بودند . گفتم ، چی شده حاجی ؟

دیدم پشت سرمن شیخ سپاه اومد تو خونه وگفتم ، خدا مرگم سید ابوالفضل شهید شده . من رفتم تو اتاق ومردم ریختن تو خونه . اومدن ازتو آلبومش عکس بردند وتشییع جنازه اش کردند .

- مادرجان زمانی که فرمودین درمورد اسارتش برای عمو وزن عموش تعریف میکرده . شهید تو کانال محاصره شده بود، درسته ؟

بله .

- چطور خودش واز اونجا نجات میده ؟

خودشون ورسونده بودند با موتور به سنگر . یکی شون پودر شده بود ورفته بود آسمون . یکی هم درجا مرده بود .

- مادرجان درمورد اسارتش میپرسم ، ازاونجا چطور نجات پیدا کرد ؟

این ها رو به من نگفتند .

- شما فرمودین که سینه خیز رفته بود و خودش ونجات داده بود ، درسته ؟

بله .

- مادرجان اگر خاطره ای ازشهید دارید ، بفرمایید ؟

خاطره زیاد دارم .

- خواب شهید هم دیدین ؟

دو سه باربیشتر تو خواب من نیومد . بعد ازشهادتش یه بار دیدم نشستیم تو خونه و اومد پیشم و شروع کرد به صحبت کردن . مثل حالا زمستون بود . پرده رو کنار زد واومد داخل ، من اصلا یادم نبود که شهید شده . با من وپدرش نشست کلی حرف زد وبعد مثل یه نور شد ورفت .

یه بارهم همین چند سال پیش سرم شکسته بود و شش تا بخیه خورد . رفتم اتاق عمل ووقتی بیهوشم کردند ، دیدم یه دسته سوار داره میاد . یکی هم بین شون قدش بلند ترازهمه بود . گفتم ، این سپاهی ها اینجا چکارمی کنند ؟

بازبا خودم گفتم ، نکنه سید ابوالفضلم باشه و اومده خبرمو بگیره . وقتی اومد جلوتر دیدم خودشه ، شروع کرد به روبوسی وحرف زدن . من چون دندان هامودرآورده بودم نمی تونستم صحبت کنم . همین خانم حسینی می گفت ، مادر سید ابوالفضل کجا بوده ؟

اون رفت خونه ، بنده خدا به هوای پسردیگرم که اسم شهید وروش گذاشتیم بود . من گفتم ، نه من دارم شهیدم ومیگم .

گفتم ، تو روخدا دندان هامو بده یه مقدار با بچه ام صحبت کنم .

- پدرشهید گفت ، وقتی رفته پیش امام رضا(ع) گفته شهید هم زنده هست . خداوند هم یه پسربه همون نام به شما داده ، درسته ؟

بله ، این چند سال که پسرم می رفت جبهه و سپاه . هربیست روزی که میومد مرخصی ، چهل وهشت ساعت می رفت مشهد و خون میداد . وقتی میومد می گفت ، مادر چند تا لیوان شیر بهم بده که حالم بیاد سرجاش . می گفت ، تو روخدا به بابام نگو دعوام میکنه .

می گفتم ، خوب کاری می کنی مادرجان جوانی ، خون دوباره برمی گرده تو بدنت باید شیر وکباب بخوری .

قوم وخویش ها خیلی خواب شهیدم ومیدیدن . سید ابوالفضل که به دنیا اومده بود داماد خواهرم خواب دیده بود . شهید وتو تانکرهایی که گازوئیل می برند سرچاه ها دیده بود . چون وقتی خدا این فرزند و به من داد من گفتم، خدایا من می خواستم فرزند شهیدم وبغل کنم نه اسم شهیدم . تو چه حکمتی تو کارهات هست .

خواب دیده بود که شهید صداش می کنه ومیگه ، حسین . داماد خواهرم هم میگه سید ابوالفضل که شهید شده ولی این صدای خودش بود . میگه برم تو ماشین ونگاه کنم که کی تو ماشینه ؟

وقتی در رو باز میکنه می بینه سید ابوالفضل هست . بهش میگه تو کجا ؟ اینجا کجا ؟

گفته بوده ، من همیشه هستم . اگر شهید هم شدم هنوز هم هستم ، برو به مادرم بگو گریه نکن من هم بچه دارم وهم زن. دو تا پسربچه ی قد ونیم قد هم داشته وزنش هم روبند داشته . دختر خواهرم اومد این خواب و برام تعریف کرد . ازاون روزبه بعد دیگه ناراحتی نکردم وگفتم ، خدایا خودت دادی وخودت هم گرفتی این قربانی وازما قبول کن .

- مادرجان اگر خاطره ی دیگری دارید بفرمایید ، اگر نه من سوالات پایانی وبپرسم .

وقتی میومد انقدر که خوب بود همه ی دوستاش هم میومدن . تو خونه یه اتاق رو کرده بود ، اتاق بسیج .

زمستون بود و گاهی متوجه ی صدای زنگ نمی شدیم ، می دیدم ازروی دیوار میان و میگن ، مژده بده که سیدابوالفضلت اومده . ما هم گاهی یه جعبه میوه وگاهی پول بهشون می دادیم . اون ها هم کلی ذوق می کردند ومی گفتند ، بریم تو بسیج بخوریم .

وقتی خدا این سید ابوالفضل دیگه رو بهمون داد ، همسایه مون اومد خونه ی ما وگفت ، بزار ببینم این یکی هم مثل اون یکی خنده رو هست یانه ؟

عکسشو که سرمزار گذاشتیم همه می گفتند ، چرا عکس سید ابوالفضل کوچک وگذاشتی ؟

می گفتم ، بابا این خود شهید هست . یعنی تا این حد بهم شبیه بودند . ولی شهیدم قدش خیلی بلند بود و هر وقت می خواست بیاد تو خونه باید سرشو خم می کرد .

وقتی می خواستم صورتش و ببوسم باید سرشو خم می کرد . کفشهاش خیلی بزرگتر ازبقیه بود ووقتی کفش می خرید یه جفت هم برای من می خرید .

- مادرجان به ما گفتند شهید همون لحظه به شهادت نرسیده ، برامون دراین مورد توضیح میدین ؟

شهید خودش آمده بود جزیره و از اونجا اومده بود اهواز . وقتی حالش خوب شده بود آورده بودنش تهران . بیست وچهار ساعت هم تو تهران زنده بوده ولی به ما چیزی نگفته بودند .

وقتی آوردنش تو تابوت سه گوش گذاشته بودنش . چشمهاش بازبود و بدنش مثل برف سفید بود ، تموم بدنش ودست کشیدم . هیچ جای بدنش جای خراش نبود ، فقط چشمهاش باز بودند . بچه هام همه وقتی می خوابند چشمهاشون نیمه بازه این هم همین طور بود . فکر می کردیم زنده هست ، من می گفتم سید ابوالفضل من زنده است . تا چند سال صحرا و هر جا می رفتم با خودم می گفتم ، الان برام خبر میارن که بچه ات برگشته . می گفتم ، شاید اسیر شده باشه .

البته خودش همیشه می گفت ، مادرمن اسیری نمی خوام . می گفت ، چون ما سپاهی هستیم اگر دست دشمن بیافتیم ما رو ریز ریز می کنند . شهید هم که شدم ناراحت نباش ، مجروح هم شدم ناراحت نباش فقط دعا کن اسیر نشم .

- ممنونم مادرجان که وقتتون وبه ما دادین ، به عنوان مادرشهید ازمردم ومسئولین چه انتظاری دارید ؟

هیچی نمی خوام جز سلامتی . مردم خوب هستن . خدارو شاهد می گیرم چند ساله که بچه ام شهید شده ازهیچ کس بدی ندیدم . همه خوبن وهمه به ما احترام می گذارند . وقتی یه مدتی من ونمی بینند میگن ، کجاهستی ؟

وقتی عمل قلب باز کردند مردم روستا اومدند دیدن وخیلی هم زنگ می زدند .

- ممنون مادرجان ، انشاالله خداوند به شما عمر باعزت بده .

چند سال که فرزندم شهید شده ولی من وپیش رهبر نبردند . خیلی دوست دارم برم اونجا ، خدا رهبرمون وحفظ کنه و دشمنان اسلام ونابود کنه . خداوند به همه ی کسانی که ازاسلام دفاع می کنند ، سلامتی بده .


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده