خاطراتی از شهید ابوالفضل حیدری
فردا صبح براي زيارت به حرم امام رضا رفتيم و زيارت كرده نماز ظهر را خوانديم و به منزل عمو برگشتيم بعد از 2 روز با هم به دامغان برگشتيم كه اين خاطره به عنوان ماه عسل براي من و شهيد به حساب آمد و هميشه از آن سفر به خوشي ياد مي كرد.

نوید شاهد سمنان: ابوالفضل حیدری یازدهم اردیبهشت 1337، در شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش محمدتقی، کارمند بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. کارگر بود. سال 1360 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. از سوی جهاد سازندگی در جبهه حضور یافت. پانزدهم فروردین 1363، با سمت راننده در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به دست و گردن، شهید شد. پیکر وی را در گلزار شهدای فردوس‏رضای زادگاهش به خاک سپردند.


ماه عسل

به نام الله كه معشوق عاشقان، پناه بي پناهان و اميد اميدواران است و يادش آرامش دلهاي خسته

كجائيد اي شهيدان خدايي بلاجويان دشت كربلايي

با نام خدا و سلام بر ارواح طيبه شهيدان و امام شهيدان زندگي با شهدا سراسر در خاطر مي باشد يادم مي آيد كه مدتي از ازدواج ما با شهيد نمي گذشت كه ايشان خود را آماده رفتن به جبهه هاي جنگ كردند و قرار شد همراه برادران جهادي به جبهه اعزام شوند تا اينكه روز موعود فرا رسيد ايشان به همراه عموي خود عازم شدند او آنقدر خوشحال بود كه سر از پا نمي شناخت بعد از اعزام مدت 45 روز از طرف جهاد سازندگي ماموريت به جبهه هاي مريوان را داشت مدتي از رفتن آنها مي گذشت كه به همراه پدر و مادرم براي زيارت به مشهد مقدس راهي شديم 4-5 روزي كه مشهد بوديم تا اينكه روز پنجم از دامغان تلفني داشتيم كه ايشان از جبهه برگشته و مي خواهد دوباره به منطقه برگردد.

نمي دونستم چه كنم چه جور خود را به دامغان برسانم تا اينكه ايشان گفتند اگر بتوانم من هم به پابوس امام مي آيم اگر قسمت شود خيلي خوشحال شدم تا اينكه ساعت 10/30 شب به مشهد رسيد ما در منزل عموي شهيد مهمان بوديم و آنها از آمدنش خيلي خوشحال شده بودند فردا صبح براي زيارت به حرم امام رضا رفتيم و زيارت كرده نماز ظهر را خوانديم و به منزل عمو برگشتيم بعد از 2 روز با هم به دامغان برگشتيم كه اين خاطره به عنوان ماه عسل براي من و شهيد به حساب آمد و هميشه از آن سفر به خوشي ياد مي كرد.

خدايا خدايا تا انقلاب مهدي از نهضت خميني محافظت بفرما جهت سلامتي و فرج امام زمان صلوات  برگرفته از خاطرات همسر شهید


عید نوروز

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان

يكي دو روز به عيد نوروز مانده بود كه به ايشان حكم داده شد كه بايد به جبهه اعزام شوند شبي كه فرداي ان روز اعزام بود چند نفر از دوستان و برادر شهيد در منزل ما مهمان بودند بچه ها قبل از صرف شام كت و شلوار شهيد را كه تازه از خياطي گرفته بود يكي يكي به تن كردند و جلو آينه رفتند و هر كدام نظري مي دادند يكي مي گفت انگار براي من دوختند ديگري مي گفت به من بهتر مي ياد و خود شهيد هم كه جلوي آينه ايستاده بود سري شانه زد و كفشي به پا كرد و گفت اصلا براي خودم دوختند كه همه زديم زير خنده.

بعد يكي از دوستانش گفت ابوالفضل اگه رفتي و شهيد شدي كه كت و شلوار براي من و اگر من شهيد شدم چيزي ندارم كه به تو بدهم خلاصه تا ساعت 11 شب دور هم گفتند و خنديدند تا اينكه صبح شد و براي خداحافظي به منزل پدر ايشان رفتيم مادر لب حوض نشسته بود و وضو مي گرفت كه به او گفت شما تازه از جبهه آمدی بعد از عيد دوباره برو و ايشان گفتند راه كربلا را ما باز كرده ايم و ديگران بروند ما خودمان بايد برويم و سير امام حسين را زيارت كنيم.

همراه خانواده ايشان برا بدرقه به جلوي درب جهاد سازندگي رفتيم ميني بوس آماده حركت بود همه سوار شدند و روي لب بچه ها خنده موج مي زد انگار كه به عروسي مي رفتند ميني بوس حركت كرد نگاهي به پشت سر خود كرد دل ما را با خود برد چند روزي كه از رفتنش مي گذشت شبي در خواب ديدم ايشان بر بالاي بلندي ايستاده و به همه طرف نگاه مي كند و ماشيني كه تشييع پيكر پاك شهيدان را اعلام مي كند از جلو مي رود و ايشان نگاه مي كنند ديدم ماشين اعلام مي كند كه پيكر پاك شهيد جهادگر را در ساعت 2 بعدازظهر تشييع خواهند كرد يكدفعه به خود آمدم ديدم كه خواب مي بينم خدا را شكر كردم كه خواب بوده ولي بعد از چند روز ديگر همين طور شد همانطور كه در عالم رويا ديده بودم به حقيقت پيوست وقتي كه خبر شهادت را از برادران جهادي شنيدم تمام دنيا بر سرم خراب شد.

وقتي كه برادران جهادي روي پدر را بوسيدند و به ايشان تبريك و تسليت گفتند و با خود بردند دل همه را با خود برد انشا الله كه با شهداي كربلا محشور شوند و ما بتوانيم كه همچون حضرت زينب راه آنها را ادامه دهيم و بتوانيم يادگاران آنها را به نحو احسن سرباز امام زمان تحويل بدهيم.

به اميد تعجيل در فرج آقا امام زمان خدايا بمن بنما چهره زيباي و ارجمند امام زمان را و سرمه وصال ديدارش را به يك نگاه به ديده ام بكش و شتاب كن در فرجش و آسان گردان ظهورش را و توسعه ده راهش را. سلامتي و فرج مهدي زهرا صلوات   برگرفته از خاطرات همسر شهید


لحظه شهادت

البته شهدا خاطرات زياد و شيريني دارند كه گفتن و توصيف كردن هر يك از آنها در صفحات كوچك كاغذ نمي گنجد يكي از همرزمان ايشان كه به جبهه مي رفتند تعريف مي كرد از نحوه شهيد شدن ايشان مي گفت روزي كه ابوالفضل شهيد شد در جزيره مجنون مشغول قدم زدن و صحبت كردن درباره جنگ بوديم ناگهان ايشان گفت: (البته با خنده) الان خمپاره اي از طرف دشمن هديه براي من مي آيد همينكه اين جمله را ادا كردند و هنوز كامل نشده بود خمپاره اي ابوالفضل را نقش بر زمين كرد غرق به خون شد پيكر او خنده شهادت گونه او برايم هنوز معماست آخرين خاطره او نگاه مهربان و خنده با معناي اوست. برگرفته از خاطرات همسر شهید


ادامه دارد...

منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده