خاطراتی از شهید محمود عبداللهی
من که در جبهه بودم یک شب خواب دیدم که خداوند فرزند دختری به من می دهد و من اسم او را فاطمه می گذارم برای همین قبل از اینکه فرزندم متولد شود اسم او را در خواب به من گفتند برای همین فاطمه را انتخاب کردم من هم از این اسمی که برای فرزندم گذاشت ، خرسند شدم و خدا را شکر کردم

نوید شاهد سمنان: محمود عبداللهی یکم شهریور 1336، در شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش نعمت ‏الله و مادرش ربابه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. تعمیرکار رادیو و تلویزیون بود. ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم فروردین 1361، با سمت تک‏تیرانداز در تنگه چزابه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهداي فردوس‏رضای زادگاهش واقع است.


به نام خدا

عملیات

شب بود تازه خوابیده بودیم حدوداً نیم یا یک ساعت، ناگهان مسئول دسته ما با شوق عجیبی وارد چادر شد و همین طور که اسلحه اش را بر می داشت گفت: بچه ها بلند شید برید بخط بشید برپا داد، ناگهان همه از خواب بلند شدیم که بریم و به خط بشیم در حالی که اسلحه و وسایل را بر می داشتیم. بعد که همه به خط شدیم متوجه شدیم که داریم به طرف اسلحه خانه و تاسیسات می رویم ناگهان معاون دسته ما شروع به پخش کردن نارنجک و فشنگ در میان بچه ها کرد و بچه ها همین طور در حال گرفتن فشنگ بودند.

بعد از نیم ساعت یا حدود 45 دقیقه توی جاده همه ما به خط شدیم و در صفها ایستادیم بعد از حاضر غایب کردن ما را چند قدم جلو بردن و نشستیم همه از هم می پرسیدن مگر چه شده که اینطور جنگی و بی مقدمه داره کار میشه . ناگهان فرمانده گروهان به ما گفت که بنشینیم بعد در میان تعجب بچه ها گفت : که برادران ما ان شاالله به جنگ با ضد انقلاب داخلی که یک تک ایذایی به جاده اصلی زده بود و طی آن یک جیپ فرماندهی را به آتش کشیده بود و چند نفر از بهترین عزیزان به خاکستر تبدیل کرده بود می رویم و باید مواظب بود که جنگ با ضد انقلاب با جنگ عراق فرق دارد زیرا با عراقی ها از جلو اما با ضد انقلاب از جلو و عقب و پهلو باید جنگید .

پس از این سخنان که توسط فرمانده گروهان گفته شد همه بچه ها احساس خوشحالی می کردند و همه همدیگر را می بوسیدند چه لحظات زیبایی. همه چهره ها اشکبار بود با 10 یا بیشتر از 10 تویوتا بچه ها به طرف منطقه حرکت کردند.

وقتی به محل حادثه رسیدیم پیاده شدیم چه صحنه ای ماشین سوخته جیپ مثل خاکستر شده بود و فقط اسکلت آن باقی مانده بود . فرمانده دستور داد که داخل شیار سمت راست جاده برویم و استراحت کنیم. در سمت چپ جاده کوهی بود که احتمال داده میشد آن ملعونها از آنجا بوسیله آرپی جی یا نارنجک حمله کرده باشند . از این رو چند نفر از تک تیر اندازها توسط فرمانده به آن سمت رفتند تا امنیت بقیه برقرار باشد.

دمدمهای صبح بود که برای نماز بیدار شدیم بچه ها نماز را روی سنگ و خاک خواندند بعد که هوا یک کمی روشنتر شد طبق دستور فرماندهی بچه ها به طرف کوه حرکت کردند . بعد که کوه از بالا رفتند اثری از آثار ضد انقلابی ها نبود و به دهات اطراف رفته بودند از این رو لازم بود که به دهات اطراف سرکشی شود. معاون دسته ما با چند تا از بچه ها رو کوه ماندند و بقیه برای گشت به اطراف رفتند نزدیکی های ساعت 11 صبح بود که بچه ها برگشتند و گفتند که آثار ضد انقلابی ها تو دهات شناخته شده اما آنجا نیستند و بزور از مردم غذا درخواست کردند که این نشان دهنده اخلاق آنهاست خلاصه طبق دستور فرماندهی قرار شد برگردیم که طی این کارها به حمدالله نه زخمی داده شد و نه مجروح و همه به سلامت به مقر خود بازگشتند و با چشمهای منتظر نظاره گر آسمان بودند تا کی مهدی می آید. بعد همگی توی زمین صبحگاهی گروهان به خط شدیم و رو به قبله سوره والعصر را با هم خواندیم.


نامگذاری فرزندش:

شهید نامبرده بعد از 2 هفته ای که برای دین فرزندش که تازه متولد شده بود برای یک هفته که مرخصی گرفته بودند به دامغان آمدند ایشان قبل از اینکه به جبهه بروند اسمهای مختلفی برای فرزندش که دختر می باشد به این اسم و اگر پسر باشد اسم دیگری انتخاب کرده بود ولی مدت 2 هفته ای که در جبهه نبرد می کردند به کلی عوض شده بودند و وقتی شناسنامه فرزندم را گرفت دیدم اسم او را فاطمه گذاشته است گفتم شما که اسمهای دیگر انتخاب کرده بودید گفت : من که در جبهه بودم یک شب خواب دیدم که خداوند فرزند دختری به من می دهد و من اسم او را فاطمه می گذارم برای همین قبل از اینکه فرزندم متولد شود اسم او را در خواب به من گفتند برای همین فاطمه را انتخاب کردم من هم از این اسمی که برای فرزندم گذاشت ، خرسند شدم و خدا را شکر کردم و تنها فرزند شهید و هم نام فاطمه و یادگار از آن شهید بزرگوار


خواب

درست یادم هست که شهید بعد از 5 روز دوباره عازم جبهه های حق علیه باطل شدند یک شب در خواب دیدم که شهید با دو دسته گل که یکی از دسته های گل سبز رنگ و دیگری قرمز رنگ ، وارد اتاق من و فرزندم شد او در حالی که می خندید رقصان ، رقصان به طرف من و فرزندم می آمد و نزدیک من که شد دسته گل سبز را به من هدیه داد و دسته گل قرمز را در بغل خود فشرد و رفت ، از خواب بیدار شدم و آن شب تا صبح گریستم. صبح که شد خوابم را با چند نفر در میان گذاشتم حتی با امام جمعه شهرمان. تلفنی تماس گرفتم و خواب خود را برای او تعریف کردم. ایشان چنین تعبیر کرد که همسر شما با دادن دسته گل سبز فرزندش را به شما سپرده و با به بغل کردن دسته گل قرمز که نشانه خون است به شهادت می رسد و بعد از دو روز خبر شهادت او را به من دادند.

برگرفته از خاطرات همسر شهید


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده