مصاحبه اختصاصی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید مجید ابراهیمی
می گفت، وقتی شهید شدم شما گریه نکنید. خوشحال باشید که ما داریم میریم راه کربلا رو باز کنیم.

نوید شاهد سمنان: مجيد ابراهيمي يكم فروردين 1345، در روستاي گرمن از توابع شهرستان شاهرود به دنيا آمد. پدرش محمدباقر و مادرش عذرا نام داشت. خواندن و نوشتن نمي‌دانست. نجار بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. چهارم فروردين 1365، در فاو عراق بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي زادگاهش قرار دارد.


بسم الله الرحمن الرحیم

درخدمت خانواده ی شهید بزرگوار مجید ابراهیمی هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوب هستین ؟

الحمدالله .

- خودتون رومعرفی کنید و نسبتتون روباشهید بفرمایید ؟

من عذرا غفوری مادرشهید مجید ابراهیمی هستم .

- مادرجان ما از استان سمنان اومدیم تا درمورد شهیدتون حرف بزنیم وخاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تا روزی که به شهادت رسید در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت کنیم . پس لطفا تا جایی که میتونید به ما کمک کنید . خدا رحمت کنه پدر شهید هم که درقید حیات نیستند تا سوالاتمون و ازایشون بپرسیم . سوالات مربوط به ایشون هم از شما میپرسیم .

بفرمایید .

- اسم این روستا چی هست ؟

روستای گرمن .

- از ابتدای ازدواجتون تو همین روستا بودین ؟

بله .

- وقتی پدر شهید اومدند خواستگاری شما ، شغل ایشون چی بود ؟

کشاورز بود .

- شما و پدر شهید سواد هم داشتین ؟

هردو بی سواد بودیم . ولی من چند سال نهضت سواد آموزی رفتم .

- بعد از انقلاب رفتین ؟

بله .

- باغ و زراعت برای خودتون بود ؟

بله ، یه زمین کوچک داشتیم و گندم وزرد آلو و...میکاشتیم .

- اون زمان عروس و د اماد ها تا مدتی بعد ازازدواج مستقل نبودند و با خانواده ی شوهر زندگی میکردند . شما هم همین طور بودین ؟

بله ، همه یه جا بودیم .

- زمانی که دسته جمعی زندگی می کردین . خرج خونه رو همسر شما می داد ؟

بله ، بقیه هم کمک می کردند . مادرشوهر خوبی داشتم و به من همه کار یاد می داد . ازایشون لحاف دوزی یاد گرفته بودم و همون کمک خرجمون بود . پدرش هم می رفت مازندران کار می کرد . ما اون موقع تو حیاط حسینیه بودیم ولی الان دیگه خراب شده . وقتی حاج آقا فوت کرد دامادم به من گفت ، بیا اینجا بشین . این خونه که الان توش هستیم برای اونهاست .( ایشون هم پسر خواهرم هست و هم دامادم )

- یعنی تو حسینیه زندگی می کردین ؟

نه ، کنار حسینیه بود .

- شهید تو اون حیاط به دنیا اومد ؟

بله .

- مادرجان برامون از سبک زندگی تون دراون زمان بفرمایید . اینکه فرمودین گذران زندگی تون از راه کشاورزی و لحاف دوزی بود . دراین مورد بیشتر توضیح بدین ؟

کشاورزی مون خیلی نبود . ولی با خیاطی و لحاف دوزی و ... زندگی رو می گذروندیم . دو تا دختر و دوتا پسر دارم که خرجی همه شون و خودم درمیاوردم .

- وقتی لحاف دوزی میکردین ، درقبالش وجهی دریافت میکردین ؟

بله ، مثلا ده تا یه تومنی بهم میدادند .

- مادرجان اون زمان امکانات خیلی محدود بود . از اون روزها و از تفاوت اون زمان با زندگی امروزی بفرمایید ؟

خیلی سخت بود . ما آب لوله کشی نداشتیم و برق و گاز هم نبود . باید می رفتیم از چشمه آب میاوردیم . الان شکر خدا همه چیز هست . پسرم گفت ، چون خونه خراب شده یا باید بیایی پیش ما بمونی یا بری شاهرود زندگی کنی . من گفتم ، شاهرود نمیرم همین جا خوبه می مونم .

- مادرجان تو صحبت هاتون فرمودین که کار پدر شهید طوری بوده که راه دور میرفته . ایشون شغل دیگری به جزء کشاورزی هم داشت ؟

نه ، تو علی اباد کتول کشاورزی می کرد .

- مادرجان مجید فرزند چندم بود ؟

فرزند اولم از دنیا رفت و بعد حمید به دنیا اومد که الان هم مجروح جنگی شده و بعد مجید به دنیا اومد .

- اسم شهید رو کی انتخاب کرد ؟

تو قرآن حمید و مجید داریم . من حمید داشتم اسم او رو هم گذاشتم مجید .

- مادرجان اون زمان که وضعیت بهداشت و درمان نبود . باید میرفتند دنبال قابله درسته ؟

بله .

- شهید تو چه فصلی به دنیا اومد ؟

حمید تابستون به دنیا اومد ولی مجید و یادم نمیاد .

- یادتون هست کی تو گوش شهید اذان گفت ؟

یه سیدی بود که فوت کرد .

- برای شهید ولیمه هم دادین ؟

نه .

- کم کم که شهید بزرگتر شد و شیرین زبونی میکرد . خاطرتون هست ، چه جور بچه ای بود ؟

بچه ی خوبی بود . اگر خوب نبود که جبهه نمی رفت و شهید بشه . بزرگتر که شد تو یه مغازه ای شاگردی می کرد . هیجده سالش که بود رفت جبهه .

- شاگرد چه مغازه ای بود ؟

تو شاهرود تو مغازه ی خوار و بار فروشی بود .

- مادرجان تحصیلات شهید زیر دیپلم بود . ایشون کمک خرج شما هم بود ؟

نه ، به اندازه ی خرج خودش حقوق میگرفت .

- وقتی انقلاب شد ، شهید فعالیت انقلابی هم داشت ؟

بله ، خیلی فعال بود .

- خاطرتون هست ، با چه افرادی برخورد داشت ؟

دوستاش خیلی خوب بودند .

- زمان انقلاب شهید دوازده ، سیزده ساله بود . با همون سن کم فعالیت انقلابی داشت ؟

بله .

- هیچ وقت از طرف نیروهای شهربانی برای شهید مشکلی پیش نیومد ؟

نه ، الحمدالله .

- برادرهای بزرگتر شهید هم فعالیت انقلابی داشتند ؟

بله .

- مادرجان اولین کسی که تو روشن کردن شهید دراین زمینه نقش داشت ، کی بود ؟

دوستانش خیلی خوب بودند .

- پدر شهید هم تظاهرات میرفت ؟

وقتی حمید و مجید رفتند جبهه ، پدرشون هم گفت ، من هم می خوام برم جبهه . من گفتم ، خونه به یه مرد نیاز داره و ایشون هم نرفت .

- مجید چند بار رفت جبهه ؟

همیشه درحال رفت و آمد بود . شاید از بیست بار هم بیشتر رفت و آمد .

- مادر جان به ما گفتند ، شهید نقاشی و نجاری هم میکرد درسته ؟

بله .

- براتون چیزی هم یادگاری درست کرده بود ؟

نه ، شاگرد مردم بود .

- زمانی که رفت جبهه ، دوران خدمت سربازیش بود ؟

نه ، جزء نیروهای بسیجی بود و یه بار هم مجروح شد .

- شهید مدت هشت و ماه و چند ورز جبهه بود ، درسته ؟

بله .

- تو این مدت یه بار هم مجروح شده بود . از چه ناحیه ای مجروح شده بود ؟

یه دستش مجروح شده بود و نمی تونست کاری کنه . من خودم باهاش رفتم تهران . وقتی رفتم تهران ، یه مقداری بهتر شده بود . قبل از اون همیشه باید یه پارچ آب یخ کنارش بود و دستشو می گذاشت اونجا .

- براتون تعریف نکرده بود که دستش چطور مجروح شده ؟

تیر خورده بود .

- مادر شهید غرب کشور هم میرفت ؟

نمیدونم .

- موقع شهادتش در فاو به شهادت رسید ؟

بله .

- ایشون از نیروهای جهادی بودند ؟

بله ، جهادی بود . همیشه نوارشو می گذاشتم و وصیت نامه اش رو گوش می دادم .

- مادرجان ، چون سواد نداشتین وصیت نامه اش رو ضبط کرده بود ؟

بله .

- وقتی به حرفهای شهید گوش میدادین ، به چی تاکید می کرد ؟

می گفت ، وقتی شهید شدم شما گریه نکنید . خوشحال باشید که ما داریم میریم راه کربلا رو باز کنیم . الان هم نوارش تو پایگاه هست .

- اولین بار که شهید میخواست بره جبهه ، چطور شما رو راضی کرد ؟ با برادرش با هم رفتند ؟

از خونه با هم رفتند ولی حمید به من گفت ، میخوام برم تا جلوی ماشین رزمنده ها و برگردم . ساک هم دستش نبود . بعدا فهمیدم که ساک و داده بود دست خواهرش قایم کنه و بعد هم رفت و دیگه ندیدمش . (به من گفته بود دیگه جبهه نمیرم ) وقتی مجید شهید شد ، حمید هم دراهواز بستری بود . چهلم مجید ، حمید مرخص شد و اومد بغلش کردم . گفت ، چرا نگفتی برادرم شهید شده . گفتم ، هیچی نگو . هنوز علی و محمد هستن ، غصه نخور . انشالله خودتت سلامت باشی. خیلی بد جور مجروح شده بود .

- بهتر شد ؟

بهتر که نشده بود ، هر پانزده روز یک بار میرفت تهران .

- مجید تو جبهه چکار می کرد ؟

نمیدونم ، هرکی همراهش بوده شهید شد .

- مارجان من خیلی معذرت میخوام اگر متاثر میشین . چون این ها قراره ثبت وضبط بشه ، زمانی که خبر شهادت مجید و دادند شما و پدرش کجا بودین ؟

پسر آقای ابراهیمی و ختنه کرده بودند و ما هم اونجا بودیم . پنجم عید بود که اومدند و به ما خبر دادند مجید شهید شده و ما هم اومدیم خونه .

- خیلی از پدر و مادر ها مدتها بعد از شهادت فرزندشون ، منتظر بودند که پیکر شهیدشون وبیارند . شما هم همین طور بودین ؟

هنوز هم من منتظرم و میگم ، شاید این استخوان هایی که میارن مجید من باشه . وقتی رفتیم سپاه من حالم بد شد و بردنم بیمارستان و دیگه ندیدمش .

- شهید و کجا دفن کردین ؟

تو همین روستای گرمن بودند .

- بعد از شهادتش که همرزم های شهید به دیدن شما اومدند . کسی خاطره ای براتون نگفت ؟

همسایه مون می گفت از سر شب تا صبح پشت اسلحه می جنگیده و موقع اذان صبح شهیدش می کنند .

- اسم و فامیل همسایه تون یادتون هست ؟

آره ، بعد از شهادت مجید، اومد و خودش هم چند وقت شهید شد . سید محسن مصطفوی بود .

- به شما نگفت ، شهید اونجا چکار می کرده ؟

آرپیچی زن بوده .

- خیلی از مادرمیگن قبل ازشهادت پسرمون خواب دیدیم ، شما چطور ؟

نه ، اصلا .

- بعد از شهادتش چطور ؟

نه ، خواب ندیدم .

- پدر شهید هم خواب ندیدین ؟

نه ، اون هم ندید .

- مادرجان الان که شهدای مدافع حرم ومیارن چه حسی دارید ؟

وقتی اون ها رو میبینم خیلی ناراحت میشم .

- الان اگر فرزندتون زنده بود ، راضب وبودین شهید بشه ؟

بله ، برام فرقی نمیکنه .

- پس هیچ وقت از شهادت فرزندتون ناراحت نبودین ؟

نه ، هیچ وقت پشیمون نشدم .

- به عنوان مادر شهید از مردم و مسئولین چه درخواستی دارید ؟

خداوند نگهدار همه شون باشه . نگهدار شما هم باشه .

- مادرجان اگر خاطره ای از شهید دارید بفرمایید . اگر نه من باز هم سوال بپرسم ؟

یادم نمیاد .

- آموزه های مذهبی رو شما به شهید یاد دادین ، یا پدرش ؟

پدرش بیشتر بهشون یاد می داد .

- برای یادگیری مسائل مذهبی هیچ وقت ، تشویقش نکردین ؟

خیلی سواد نداشت . تو نامه هاش نوشته بود که تو جبهه با سواد میشیم .

- شهید دوران راهنمایی رو هم خونده بود ؟

نه ، تا پنجم خونده بود .

- تو مراسم های مذهبی مداحی هم میکرد ؟

نه ، خیلی سواد نداشت .

- شهید خادمی نمی کرد ؟

چرا ، تو تکیه خیلی خدمت میکرد .

- خیلی از مادر شهداء میگفتند ، شهید شون لحظه ی اذان به دنیا اومده . شهید شما هم همین طور بود ؟

یادم نیست .

- ممنونم مادرجان ، انشاالله سلامت باشید .

خیلی ممنونم .



در خدمت همسر برادر شهید بزرگوار مجید ابراهیمی هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوب هستین ؟

ممنونم .

- خودتون رو معرفی کنید ونسبتتون روبا شهید بفرمایید ؟

من فاطمه فیروزی هستم ، همسر جانباز حمید ابراهیمی (برادر شهید) و خواهر شهید عباس فیروزی .

- خانم فیروزی ما با مادرشوهرتون درمورد شهید حرف زدیم ، و ایشون تا جایی که تونستند به ما پاسخ دادند . ولی به علت کهولت سن خیلی حضور ذهن نداشتند . با توجه به اینکه شما همسر برادر ایشون هستین ، اگر خاطره ای از اولین لحظه ی جبهه رفتن شهید تا روز شهادتش دارید بفرمایید .

تا جایی که یادم میاد ، اولین بار که رفت جبهه تو نجاری کار می کرد . چند بار هم رفتند جبهه و یادم نیست بار چندم بود که جانباز شد . دستش آسیب شدیدی دیده بود و دیگه نمی تونست بره . یادمه دستش همیشه تو پارچ آب سرد بود . البته عادت نداشت حرفی بزنه و ما خودمون متوجه می شدیم . یه مقدا که بهتر شد دوباره با همسر من با هم رفتند . من به شوهرم گفتم ، یکی تون اینجا باشید ویکی تون برید جبهه . اون موقع پسرم مهدی به دنیا اومده بود و رابطه ام با مجید خیلی خوب بود . گفتم ، مجید نره جبهه . مجید گفت ، من که زن و بچه ندارم ، حمید نباید بره .

گفتم ، مجید جان تو چند بار رفتی . ولی گفت ، تا شهید نشم دست بردار نیستم . شوهرم هم قبول نکرد بمونه و گفت ، آقا گفته باید جبهه رو خالی نگذارید . از همین جلوی حسینیه با هم روی یه صندلی نشستند و رفتند .

همون روز از تو اتوبوس بهش گفتم ، مجید جان نرو . گفتم ، برادرم هم بیست روز پیش خبر مفقودشدنشو دادند برای من خیلی سخته . گفتم ، حاج عباس هم رفته و اگر شما دو نفر هم برید ، خیلی به من سخت می گذره . گفت ، انشاالله برمی گردیم . رفتند و طولی نکشید که دوم عید خبر جانبازی حمیدو دادند و چهارم هم مجید شهید شد .

بیست اسفند هم خبر مفقود شدن برادر خودم و داده بودند . ما نتونستیم بریم بیمارستان دیدن حمید . چون اولین نفر خبر شهادت مجید وبه من دادند . مادرشوهرم نمی دونست و من خونه ی برادرم شاهرود بودم .

چون مهدی پسرم خیلی بهانه جویی می کرد . برادرم گفت ، می خوام یه خبر بدم .

گفتم ، چی شده حمید شهید شده ؟

گفت ، نه . اون که تو بیمارستان اصفهان هست و حالش هم خوبه .

گفتم ، پس چی شده ؟

گفت ، مجید شهید شده .

من خیلی گریه کردم . شهادت مجید از شهادت برادرم هم برای من دردناک تر بود . مجید خیلی به من نزدیک بود . همیشه می گفت ، تو مثل خواهرم میمونی . خیلی به من سخت گذشت (گریه).

اون موقع برادر م شهید شده بود و مجید هم شهید شده بود و شوهرم هم تو بیمارستان بستری بود . از اونجا رفتیم خونه ی حاج آقا ابراهیمی و چون تولد حضرت زهرا (س) بود ، اونجا جشن گرفته بودند . همه ی فامیل هم اونجا بودند . از اونجا به من گفتند ، زنگ بزن به حمید و خبرش و بگیر . حمید به من گفت ، چه خبره ؟ چرا اونجا آنقدر شلوغه ؟

گفتم ، جات خالی خونه ی حاج دایی جشن هست . خیلی خوب باهاش حرف زدم که نفهمه . حاج آقا ابراهیمی هم کم کم به مادرشوهرم گفت .

مادرشوهرم هم خیلی گریه کرد ، چون به بچه هاش وابستگی اش زیاد بود . خلاصه من هم به حمید نگفتم ، مجید شهید شده . روزی که پیکر مجید و آوردند ماشین ها سرجاده ی قلعه نو بودند . گفتم ، چی شده ؟ گفتند ، حال مادر بد شده . رفتم داخل ودیدم هیچی نمیفهمه و مثل یه جنازه افتاده روزی زمین . جنازه ی شهید و آوردند تو حیاط و من گفتم ، باید ببینمش . گفتند ، نمیشه چون خیلی بدجور شهید شده . ترکش تو صورتش خورده بود و من هم وقتی دیدمش خیلی حالم بد شد . وقتی مادر و آوردند مجیدو دفن کرده بودند .

- کار شهید تو جبهه چی بود ؟

تک تیرانداز بود .

- مادر شهید فرمودند که همسر شما چهل روز بعد از شهادت برادرش متوجه شده . دراین مورد توضیح بدین ؟

شوهر من تو این مدت دائم بیمارستان بود . از اصفهان به اهواز و بعد هم به تهران منتقل شده بود . چون ترکش به شکمش خورده بود حالش خیلی بد بود . از نواحی کتف و ران و شکم مجروح شده بود و حاج آقا ابراهیمی خدابیامرز هم دائم می رفت بهش سرمیزد . می گفت ، فعلا مرخصش نکنید که موقعیت جور نیست . بعد هم که مرخص شد به ما گفتند ، همه ی لباس مشکی ها رو دربیاریم و پرچم ها رو بکنیم . چون موقعیت حمید خیلی بد بود و نباید خبرشهادت و می شنید . بعد از مرخصی اش منزل حاج آقا ابراهیمی همه رو دعوت کردند و بهش گفتند ، اگر یکی از دوستان نزدیکت شهید بشه چکار میکنی ؟

گفته بود ، هیچ کار نمیکنم . شهادت یه امر واجبه .

گفته بودند ، اگر یکی از اقوام نزدیکت باشه چی ؟

و کم کم بهش میگن ، اگر بفهمی برادرت شهید شده چی ؟ سرش و بلند میکنه و میگه ، خدا رو شکر میکنم که برادرم به راه نادرست نرفته . اون موقع نگذاشتیم حمید بره سرمزار . اومد خونه و همه لباس مشکی هامون و درآوردیم . وقتی اومد گفت ، چرا به من نگفته بودین . گفتیم ، خدا را شکر کن تو راه راست رفته . یه مقدار که حالش بهتر شد گفت ، میخوام برم بیرون . می دونستیم می خواد بره سرمزار . من مهدی رو دادم به مادرشوهرم و خودم یواشکی رفتم دنبالش . دیدم رفت نشست سرمزار مجید و خیلی گریه کرد . خودشو خالی کرد و من بعد رفتم پیشش و گفتم ، خداروشکر کن که شهید شده .

گفت ،خدارو شکر می کنم ولی ناراحتم که چرا نمی دونستم .

- ایشون الان جانباز هستند ؟

بله .

- همسرتون چند درصد جانباز هستند ؟

پنجاه درصد .

- بعد ازشهادت مجید باز هم ایشون رفتند جبهه ؟

نه ، دیگه حالش خوب نشد و هنوز هم بهبود پیدا نکرده . دوبار شیمی درمانی شده و هر پانزده روز یه بار میره تهران . الان میگه دوست دارم برم سوریه ولی ما نمی گذاریم . مشکل اعصاب و روان داره و گاهی خیلی خوبه و گاهی خیلی بد .

- الان که اسم شهید اومد ، خاطره ای تو ذهنتون نیومد ؟

سنگر حمید از مجید جدا بوده ولی بهم نزدیک بودند . به همین خاطر وقتی شوهرم مجروح شده بود ، مجید گفته بود برادرم شهید شده . حالا جواب زنداداشمو چی بدم ؟ همون جا ترکش می خوره و شهید میشه .

- محل شهادتش کجا بود ؟

فاو .

- شما بازدید مناطق جنگی هم رفتین ؟

بله .

- علت اینکه مجید وصیت نامه اش و ضبط کرده بود ، چی بود ؟

هم به خاطر بی سوادی پدرو مادرش و هم کم سوادی خودش بود . یه جایی هم بوده که صدای گل و بلبل میومد ، نمی دونم کجا بوده ولی یه نوار کامل پر کرده بود .

- شهید در وصیت نامه اش به مورد خاصی اشاره نکرده بود ؟

به حجاب تاکید داشت و اینکه پشتیبان رهبری باشیم . گفته بود ، مملکت رو حفظ کنید وراه ماروادامه بدین . حرفهای خوبی زده بود ولی اگر به همه اشاره کنم ، خیلی زمان می خواد .

- اگر خاطره ای دارید ما می شنویم ؟

خاطراتش خیلی زیاده . مجید اخلاقش تو خونه خیلی خوب بود . از نظر ایمان و اخلاق هم تک بود . با توجه به همون سواد کمی که داشت ، خیلی خوب حرف زده بود . من اگر صداش و نمی شناختم ، باورم نمی شد که مجید بوده مثل یه لیسانسه حرف زده بود . همیشه تو خونه مودب بود و هیچ وقت پاشو جلوی پدرومادرش دراز نمی کرد .

- متشکرم خانم فیروزی . اگر باز هم صحبتی دارید بفرمایید . اگر نه ، من سوال آخرم و بپرسم .

بفرمایید .

- به عنوان خواهر شهید و همسر جانباز ازمردم و مسئولین چه درخواستی دارید ؟

اینکه راه شهداء رو ادامه بدن وپیرو راه اونها باشند . ما باید به سفارشات اونها عمل کنیم .

- ممنونم خیلی لطف کردین

خواهش میکنم .


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده