خاطراتی از شهید سید جمال احمد پناهی
سید جمال بود بلند شد دست دادیم و احوالپرسی، می خندید و از شب سختی که گذرانده بود می گفت از آتش دشمن، از تلاش بچه ها، خیلی سرحال بود نمی دانم چقدر طول کشید خداحافظی کردم و از او دور شدم در حالی که برایم دست تکان می داد. ساعتی نگذشته بود که خبر دادند سید جمال شهید شده یکه خوردم و متاثر، آخر ما از یک محله و مسجد بودیم لحظات آخر را در ذهنم مرور می کردم خوشحالی سید جمال بی دلیل نبود او می دانست لحظات آسمانی شدن نزدیک شده است.

 می دانست لحظات آسمانی شدن نزدیک است...

نوید شاهد سمنان: سيدجمال احمدپناهي بيست و سوم دي 1343، در شهرستان سمنان به دنيا آمد. پدرش سيدجواد، مغازه‌دار بود و مادرش زكيه نام داشت. تا چهارم متوسطه درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. نوزدهم اسفند 1365، با سمت جانشين فرمانده گروهان در شلمچه بر اثر اصابت تركش به سر، شهيد شد. پيكر وي را در گلزار شهداي امام زاده يحياي زادگاهش به خاك سپردند. برادرش سيدمهدي نيز به شهادت رسيده است.

گوشه خاکریز کوتاه و عمود بر دجله در کنار کانال کم عمق و کوچکی نبردی سخت در روز چهارم عملیات بدر را شاهد بود. آن سوی خاکریز ده ها و شاید صدها تانک و نفربر عراقی مانور می دادند واین طرف باقیمانده گردان امام موسی بن جعفر و گردان کربلا مردانه می جنگیدید.

یم دستم بود و مرتب داد می زدم صدا خوب شنیده نمی شد انفجارها جایی برای صحبت آرام نگذاشته بود سید جمال با سرنیزه و کمک دست ها و بعضی وقت ها کلاه آهنی داشت سنگر درست می کرد. سنگر کوچکی که اگر لازم شد و یا اگر وقتی پیدا شد داخل آن بنشیند.

 چند نفر از بچه ها روی خاکریز نشسته و آرپی جی شلیک می کردند و جای خود را تغییر می دادند تیر بارها و سلاح های سبک خاموشی نداشتند البته عراقی ها هم بیکار نبودند فشنگ های سربی آنها بر روی خاکریز می نشست و گلوله های خمپاره و کاتیوشای دشمن در اطراف خاکریز فرود می آمد و هزاران قطعه ترکش داغ و برنده به اطراف پراکنده می کرد در همین لحظات گلوله تانکی بر لبه خاکریز نشست و منفجر شد یکی از بچه ها به عقب پرت شد صحنه عجیبی بود سر از بدنش جدا شد و کمی آن طرف تر در روی زمین قرار گرفت اما پیکر جوان بسیجی که سر نداشت دست و پا میزد هیچ کاری نمی شد کرد فقط باید نگاه می کردیم و غصه می خوردیم و شاید گریه...

نمی شناختمش لحظات به کندی و سختی می گذشت کم کم آرام گرفت نگاهم متوجه سید جمال شد مات و مبهوت نگاه می کرد متوجه شدم شوکه شده است احساس کردم دارد منفجر می شود چند بار صدایش زدم جواب نداد با دست ضربه ای به صورتش زدم مثل اینکه از خواب بیدار شده بود به اطراف نگاه کرد جهت نگاهش به سمت شهید بی سر چرخید و بغضش ترکید بشدت گریه می کرد بچه ها آمدند آن شهید عزیز را جابجا کردند و سید جمال همچنان گریه می کرد. انفجار پی در پی گلوله های توپ و خمپاره همه را پشت خاکریزی که تازه زده شده بود به زمین چسبانده بود و داخل چاله ای دو سه نفر نشسته بودند و هروقت فرصتی پیدا می کردند مقداری به سر و وضع سنگر می رسیدند.

بلدوزر جهاد همچنان می غرید و خاکریز را تقویت می کرد من و جواد با موتور به سمت خاکریز رفتیم تا ببینیم منطقه چطور است کارمان انجام شد من برای سرکشی بین سنگر بچه ها را با سرعت طی کردم و در کنار هر سنگر لحظه ای توقف کرده و احوال پرسیدم و عبور کردم به یک سنگر رسیدم که دو نفر در آن مشغول سنگر درست کردن بودند یکی از آنها کلاه آهنی سرش بود متوجه من نشده بود سلام کردم برگشت و جواب داد سید جمال بود بلند شد دست دادیم و احوالپرسی، می خندید و از شب سختی که گذرانده بود می گفت از آتش دشمن، از تلاش بچه ها، خیلی سرحال بود نمی دانم چقدر طول کشید خداحافظی کردم و از او دور شدم در حالی که برایم دست تکان می داد. ساعتی نگذشته بود که خبر دادند سید جمال شهید شده یکه خوردم و متاثر، آخر ما از یک محله و مسجد بودیم لحظات آخر را در ذهنم مرور می کردم خوشحالی سید جمال بی دلیل نبود او می دانست لحظات آسمانی شدن نزدیک شده است. برگرفته از خاطرات همرزم شهید، سردار محمد تقی شاهچراغی


باشهید بزرگوار سید جمال احمد پناهی اولین بار در سال 62 به جبهه غرب اعزام شدیم. بسیار آرام مودب و بزرگوار بود در آن اعزام ایشان بی سیم چی بود. بعد از آن تا سال 65 باایشان رفت و آمد داشتم بیشتر وقتشان را در جبهه بود و یا در قم درس طلبگی می خواند در سال 65 بار دیگر توفیق همرزمی با ایشان را در عملیات کربلای 5 داشتم که فرمانده گروهان ما بودبسیار آدم شجاع و مدبری بود که در یکی از محور های عملیات فعالیت می کرد.

یادم می آید چند روز قبل از شهادتشان من مجروح شدم که بعد از گذشت چند ساعت به اصرار ایشان جهت مداوا به پشت جبهه منتقل شدم و او نهایت بعد از چند روز که به سمنان رسیده بودم خبر شهادت ایشان و چند تن دیگر از دوستانم را شنیدم و بلافاصله به منطقه برگشتم وقتی به خط اول منطقه عملیاتی کربلای 5 رسیدم شهدا را از خط تخلیه کرده و به ستاد معراج شهدا برده بودند که از بچه های دیگر خبر چگونگی شهادت ایشان را به شرح ذیل شنیدم:

در حین عملیات ترکش خمپاره ای به سر ایشان اصابت کرد که موجب شکافتن سر ایشان شد. شهید بزرگوار اهل تقوی و نماز شب بود و چون طلبه بود صدای خیلی دلنشینی داشت که بار ها در مراسمات دعای کمیل زیارت عاشورا و غیره با صدای دلسوزی مداحی می کرد. چند روز قبل از اعزام به عملیات در مراسم پر شوری که در نیمه شب برگزار شد به برادران توصیه نمود که قدر همدیگر را بدانید و همدیگر را حلال نموده و اگر کسی از این جمع شهید شد فردای قیامت دوستان همرزمش را شفاعت نماید. برگرفته از خاطرات همرزم شهید، عباس غلامی متکی


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده