نویسنده: علیرضا رعیت حسن آبادی
با خودش گفت: به این میگن خوش شانسی حالا خودم رو میزنم به مریضی، بعد با این آمبولانس تا اردوگاه با خیال راحت می رم. لااقل امروز را از شر اون اتوبوس قراضه راحت باشم.آره! خندید. باید هم می خندید. مثل تشنه ای بود که در بیابان جرعه ای آب بیابد. در همین افکار بود که سرباز عراقی دسته ای اسیر را با فحش و کتک به سمت ماشان آورد. یکی یکی سوارشان کرد. باتعجب از حمید که از بچه های آسایشگاه خودشان بود پرسید: مگه یک آمبولانس چقدر جا داره که یارو داره زرت زرت جا میکنه؟ حمید نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. خنده اش که تمام شد گفت: چی؟ آمبولانس؟زکی... رودست خوردی پسر! این ماشینی که الان توش نشستیم آمبولانس نیست؛ ماشین شکنجه ست.


نوید شاهد سمنان: در قسمتی از متن کتاب می خوانیم:
با خودش گفت: به این میگن خوش شانسی حالا خودم رو میزنم به مریضی، بعد با این آمبولانس تا اردوگاه با خیال راحت می رم. لااقل امروز را از شر اون اتوبوس قراضه راحت باشم.آره!
خندید. باید هم می خندید. مثل تشنه ای بود که در بیابان جرعه ای آب بیابد. در همین افکار بود که سرباز عراقی دسته ای اسیر را با فحش و کتک به سمت ماشان آورد. یکی یکی سوارشان کرد. باتعجب از حمید که از بچه های آسایشگاه خودشان بود پرسید: مگه یک آمبولانس چقدر جا داره که یارو داره زرت زرت جا میکنه؟
حمید نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. خنده اش که تمام شد گفت: چی؟ آمبولانس؟زکی...
رودست خوردی پسر! این ماشینی که الان توش نشستیم آمبولانس نیست؛ ماشین شکنجه ست.
وا رفت.تیرش به خطا رفته بود. برای دلخوشی خودش گفت: ولی خب شکنجه اش هرچی باشه لااقل هوا به آدم می رسه. دیگه مثل اون اتاق های لعنتی کمبود  هوا نداریم، و با دست اشاره ای به سقف کرد و ادامه داد: این سوراخا را ببین! به دردمون می خوره مگه نه؟
حمید دوباره خندید. در فاصله خنده اول تا این خنده چیزی حدود بیست اسیر سوار ماشین شده بودند. داشت له می شد. سرباز عراقی هنوز اسیر سوار می کرد. حمید با حالتی خاص گفت: فایده این  سوراخا رو هم می بینی عجله نکن.
دیگر جای سوزن انداختن نبود. سرباز عراقی در را به زور بست. با دست محکم به بدنه ماشین کوبید و چیزی گفت. ماشین حرکت کرد. سرعت ماشین زیاد شد، فایده سوراخ های روی سقف را فهمید. باد داغ و سوزنده تابستان عراق از آنها داخل می شد و مستقیم به سرو صورت آنها می خورد. حالا فهمید چرا بچه ها اسمش رو گذاشته بودند ماشین شکنجه. زیر دست و پای بقیه داشت له می شد. لباس ها از عرق خیس خیس شده بود. گرما واقعاً کشنده بود. از هوش رفت. وقتی به هوش آمد دید همه بچه ها  پیاده شده اند و او کف ماشین جایی که به قدر یک انگشت آب جمع شده بود دراز به دراز افتاده بود. از بوی بد آب فهمید که بوی عرق اسراست که در اثر گرمای زیاد اینجور جمع شده بود. از ماشین پرید بیرون لباس هایش را محکم چلاند. پشت دستش را داغ کرد که دیگر به فکر زرنگی و اینجور حرف ها نیفتد.  
*********
 موضوع:برداشت هایی آزاد از خاطرات شش آزاده دامغان
عنوان: یک های عاشق 2 نمی شود
نویسنده: علیرضا رعیت حسن آبادی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده