خاطراتی از شهید محمد علی تک
چند روز پس از بازگشت، شهيد كه خود را مهياي سفر به جبهه مي كرد مجدداً نزد مادر رفته و مي گويد در مورد آن قضيه كه گفتم ازدواج من منظور خاصي نداشتم مگر اينكه تكليف را از گردن خود برداشته و به گردن شما بياندازم و با دين كامل از دنيا بروم. نمي دانيم در زيارت امام هشتم بر او چه گذشته بود كه اينگونه خود را مهياي سفر مي كرد آري محمدعلي سفر كرد سفري طولاني كه 13 سال گذشت تا آنگونه كه خود مي خواست مفقودالاثر شود و تنها استخوان هاي بدنش خبر پرواز او را براي ما بياورند

نوید شاهد سمنان: محمدعلی تک پانزدهم مرداد 1344، در روستای رضی‏ آباد از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش محمدرضا، کارگر بود و مادرش بلقیس نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. هفتم اسفند 1362، در جزیره مجنون عراق به شهادت رسید. پیکر وی مدت‏ها در منطقه بر جا ماند و سال 1375 پس از تفحص، در گلزار شهدای فردوس ‏رضای شهرستان زادگاهش به خاک سپرده شد.


بيت المال

شهيد محمدعلي تك به جهت اينكه از خانواده مذهبي و از طبقه محروم جامعه بود و قبل از انقلاب نيز پاي درس و بحث بعضي از روحانيون مبارز مي نشست در زمينه مسائل شرعي بسيار مقيد به رعايت كردن بود ايشان چند ماه بود كه در سال 62 به عضويت سپاه پاسداران در آمده بود و عملاً يك پاسدار بود خانواده ما افراد خانواده بارها از اين شهيد خواسته بودند كه با لباس فرم سپاه به خانه بيايد تا اهل خانه بتوانند قامت ايشان را در اين لباس مقدس مشاهده نمايند اما ايشان هر بار از اين مسئله بي توجه مي گذشت تا اينكه يك روز در پاسخ به اسرار بستگان گفت لباس سپاه مقدس است و حرمت دارد و بيت المال است و نبايد آنرا هر جايي پوشيد. برگرفته از خاطرات محمد مهدی تک برادر شهید 


دل رحمي و عطوفت
شهيد محمدعلي تك بسيار مهربان و دل رحم بود 2 خاطره در اين زمينه در ذهن دارم:
1. در منطقه جنگي موشهاي فراواني وجود داشت كه تقريبا همه رزمندگان از وجود اين موشها و هيبت و بزرگي آنها مي ناليدند شهيد محمدعلي نيز تعريف مي كرد كه بارها اتفاق افتاده بود كه اين موشها خسارتهاي زيادي ببار آورده بودند و گاهي باعث آزار رزمندگان و مجروح شدن آنها مي شدند شهيد محمد علي خود تعريف مي كرد روزي در منطقه پاسگاه حميد در حين شستن ظرفها مشاهده مي كند كه موشي به طرف او مي آيد محمد علي متوجه مي شود كه تشنگي باعث شده موش به او نزديك بشود شهيد محمدعلي به خاطر همان خصلت عطوفت به جاي كشتن آن موش ظرف آبي را جلوي موش مي گذارد و موش از آن آب استفاده كرده و بر مي گردد.

2. برادر كوچكتر شهيد هستم با اينكه در آن زمان من كودكي بيش نبودم اما با عقل كودكانه خود به خصلت دل رحمي شهيد پي برده بودم و گاهاً از اين قضيه سو استفاده مي كردم هر وقت محمدعلي قصد داشت به جايي برود مسجد، يا منزل بستگان من بهانه مي گرفتم كه همراه او بروم چون موتور سواري را دوست داشتم من به او اسرار مي كردم و او درجواب مي گفت نه ممكن است بيرون رفتن من از خانه طول بكشد و شما خسته شوي اما من اسرار مي كردم و ايشان مي رفت من كه خصلت دل رحمي او را خوب مي شناختم قيافه مظلومانه به خود مي گرفتم و جلوي درب مي ايستادم شهيد بعد از اينكه مصافتي از درب خانه دور مي شد طاقت نمي آورد و بر مي گشت و من به مقصود خود مي رسيدم.برگرفته از خاطرات محمد مهدی تک برادر شهید 


انجام تكليف
قبل از آخرين باري كه شهيد محمدعلي به جبهه برود نزد مادر رفته و با حياي كامل و با زمينه چيني فراوان به مادر مي گويد من تمايل به ازدواج دارم و زن مي خواهم مادر كه بسيار از طرف محمدعلي متعجب شده بود مي پرسد پسرم چه كسي را مي خواهي شهيد در جواب مي گويد هر كه را شما بگوئيد همان شب شهيد شبانه براي زيارت به مشهد مقدس مي رود و فرداي آن روز به سرعت باز مي گردد چند روز پس از بازگشت، شهيد كه خود را مهياي سفر به جبهه مي كرد مجدداً نزد مادر رفته و مي گويد در مورد آن قضيه كه گفتم ازدواج من منظور خاصي نداشتم مگر اينكه تكليف را از گردن خود برداشته و به گردن شما بياندازم و با دين كامل از دنيا بروم. نمي دانيم در زيارت امام هشتم بر او چه گذشته بود كه اينگونه خود را مهياي سفر مي كرد آري محمدعلي سفر كرد سفري طولاني كه 13 سال گذشت تا آنگونه كه خود مي خواست مفقودالاثر شود و تنها استخوان هاي بدنش خبر پرواز او را براي ما بياورند.برگرفته از خاطرات محمد مهدی تک برادر شهید 



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده