خاطراتی از شهید محسن احمدزاده
رفتم بیرون که نان بگیرم. نانوایی بسته بود. جلوی خانه به محسن برخوردم. با موتور از راه رسیدم. گفتم:مادرجان! نانوایی بسته است، می ری یک جای دیگه چند تا نون بگیری؟. گفت: آره، چرا نمی رم؟. در را باز کردم و موتور را داخل حیاط گذاشت.گفتم: مگه نمی خوای بری نون بگیری؟. گفت: چرا می رم اما پیاده».گفتم: چرا با موتور نمیری؟.گفت: «موتور بیت الماله».کیسه را از من گرفت و رفت.

بیت المال

نوید شاهد سمنان:محسن احمدزاده يكم آبان 1345، در شهرستان سمنان به دنيا آمد. پدرش حسن و مادرش بتول نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. بيست و دوم بهمن 1364، در‌ ام‏ الرصاص عراق به شهادت رسيد. پيكر وی مدت‌ها در همان منطقه بر جا ماند و سال 1374 پس از تفحص، در گلزار شهداي امامزاده يحياي زادگاهش به خاك سپرده شد.


بیت المال

رفتم بیرون که نان بگیرم. نانوایی بسته بود. جلوی خانه به محسن برخوردم. با موتور از راه رسیدم.

گفتم:مادرجان! نانوایی بسته است، می ری یک جای دیگه چند تا نون بگیری؟.

گفت: آره، چرا نمی رم؟.

در را باز کردم و موتور را داخل حیاط گذاشت.

گفتم: مگه نمی خوای بری نون بگیری؟.

گفت: چرا می رم اما پیاده.

گفتم: چرا با موتور نمیری؟

گفت: «موتور بیت الماله».

کیسه را از من گرفت و رفت. برگرفته از خاطرات مادر شهید


مادر

«استخوان های دو تا دست و یک پا، اون هم بعد از چند سال انتظار؟». این را مادر محسن گفت.

سر که ندارد. لباس که ندارد. مادر محسن که پلاک نمی داند چیست. بچه ها همه قبول کردند که او محسن است. آخر پلاکش همراه جنازه است. وقتی خودش را به تابوت رساند، بقیه نمی خواستند که او داخل تابوت را ببیند. سر و صدای راه انداخت:«می خواهم بچه ام رو ببینم، هیچ کس هم نمی تونه مانعم بشه».

در میان بهت تمامی کسانی که نگران بودند، دست ها را بلند کرد:«خدایا! پسرم دلش نمی خواست تشییع بشه؛ دلش نمی خواست جنازه داشته باشه؛ می دونم که گریه های من باعث شد، همین مقدار استخوان ازش برگرده.خدایا تو رو شکر!» 

برگرفته از خاطرات مادر شهید



منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده