گفتگوی خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید محسن احمدزاده
محسن تو دریا بوده . داور دوست محمدی و پسرعموش و دوستانش گفتند ، ما دیدم که روده هاش ریخت بیرون .بچه ام خمپاره خورده بود و برایش نوشتند شهید بی مزار .تو کانال ام الرصاص درعملیات والفجر 8 شهید شد .ولی من باور نمیکردم وهنوز هم باورم نمیشه .

نوید شاهد سمنان:محسن احمدزاده يكم آبان 1345، در شهرستان سمنان به دنيا آمد. پدرش حسن و مادرش بتول نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. بيست و دوم بهمن 1364، در‌ ام‏ الرصاص عراق به شهادت رسيد. پيكر وی مدت‌ها در همان منطقه بر جا ماند و سال 1374 پس از تفحص، در گلزار شهداي امامزاده يحياي زادگاهش به خاك سپرده شد.


بسم الله الرحمن الرحیم

درخدمت خانواده شهید بزرگوار محسن احمد زاده هستیم .

- سلام علیکم

علیک سلام .

- خوب هستین ؟

سلامت باشید .

- خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

بنده بتول صنایعی هستم .

- مادرجان ما اومدیم اززمان طفولیت شهید تا روزی که به شهادت رسید سوالاتی وبپرسیم . اینها قراره درتاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه . پس تا جایی که میتونید به ما کمک کنید ، خدا پدرشهید ورحمت کنه چون ایشون به رحمت خدا رفتند ما سوالات مربوط به ایشون وازشما میپرسیم . اسم شهید وکی برای شهید انتخاب کرد ؟

پدرش این اسم وانتخاب کرد .

- زمانی که پدرشهید اومد خواستگاری شما تو سمنان زندگی میکردین ؟

بله ، هردومون سمنانی هستیم .

- شغل پدرشهید چی بود ؟

مغازه لوازم خانگی داشت ، استکان وسماورو...میفروخت .

- پدرشهید سواد هم داشت ؟

بله ، هم سواد قرآنی داشت وهم ششم قدیم وخونده بود .

- خودتون هم سواد دارید ؟

نه ، بی سوادم . پسرم تصمیم گرفته بود بدون اطلاع ما ازطرف دبیرستانش بره جبهه . گفت ، مامان بهم پول بده با دوستام میخوام برم پیغمبران تا کیک بخرم . اون زمان تهران تازه بمباران شده بود وپسردیگرم تو بیمارستان تهران بود . رفته بودیم کوهنه دژ نشسته بودیم . بچه هایی که تو کوچه بازی میکردند به برادرش گفته بودند . برادرش که اومد خبرداشت مه محسن رفته جبهه وآرام آرام به من گفت .

گفت ، ننه محسن رفته جبهه .

گفتم ، کی گفته ؟

گفت ، بچه ها بهم گفتند . من و دختر بزرگم رفتیم ایستگاه شهمیرزاد وپرسیدیم کجا باید بریم . به یه نفر که موهای بور داشت گفتم ، آقا محسن احمد زاده رفته ؟

گفت ، بله مگه خودتون امضاء نکردین .

گفتم ، نه من امضاء نکردم .

گفت ، پس با انگشت شصت خودش بجا شما اثرانگشت زده .

بعد ازاون مااومدیم و مدتی که گذشت برام نامه نوشت ، مادر من وببخش برو سواد یاد بگیر . من برات یه سرویس طلا هدیه میگیرم میدونم که تو ازمن هم جلو می افتی .

- مادرجان اجازه میدی من مرحله به مرحله پیش برم که حق شهید ضایع نشه ، خاطرات براتون تداعی بشه .

بفرمایید .

- به من گفتی همسر خدابیامرزت ، یه مغازه داشت که وسایل خونه میفروخت . وقتی تشکیل زندگی دادین اون موقع رسم بود عروس وداماد ها با پدرشوهرومادرشوهرزندگی میکردند ، شما هم همین طور بودین ؟

من مستقل زندگی میکردم . این خونه خراب بود وهمیشه توش گود می افتاد .

- به ما گفتین که مدتی هم بامادرشوهرتون زندگی میکردین ؟

مادرشوهرم کنار ما زندگی میکرد . یه اتاق جدا داشت که پله میخورد ومیرفت بالا ، من هرچی درست میکردم با مادرشوهرم میخوردیم .

- خرج زندگی مادرشوهرتون هم همسر شما میداد ؟

بله ، دیگه .

- باغ وزراعت هم داشتین ؟

نه ، گاو وگوسفند هم نداشتیم .

- وضعیت معیشتی تون چطور بود ؟

بد نبود .

- مادرجان اون زمان که امکانات نبود و مردم به سختی زندگی میکردند . برامون ازشرایط سخت اون زمان بفرمایید ، تا جوان ها بدونند که شهدای ما تو چه شرایط سختی بزرگ شدند .

همین خونه که الان توش زندگی میکنیم ، یه آب انبار داشت . آب ازتوی خونه مون میرفت جلوی خونه ی حاج سیف الله و باغ دارها و ازاونجا بازمیومد تو خونه ی ما . هرخونه یه آب انبار داشت . خونه مون دو طبقه بود وپله میخورد . پایین دو تا آشپزخونه ودوتا زیرزمین ویه چاه بود .

- تو اون کوچه های تاریک وبدون برق شبها چطور میرفتین بیرون ؟

باهم میرفتیم ومیومدیم .

- یعنی گرد سوز هم نداشتین ؟

تو خونه داشتیم ولی بیرون هم میبردیم ، بعضیها که فانوس داشتند با فانوس میومدند .

- یکی ازمادرشهداء میگفت ، چون نفت کم بوده تا میرسیدند به مقصد خاموش میکردند ودوباره روشن میکردند ، درسته ؟

خاموش که نمیکردیم ولی شعله رو میدادیم پایین .

- مادرجان حالا که داری یاد آوری میکنی ، برامون تعریف کن روزی که درد زایمان اومد سراغت با توجه به کمبود امکانات چکارکردین ؟

پدرش رفت دنبال قابله .

- شهید تو خونه به دنیا اومد ، حالا یادتون هست که چه وقتی به دنیا اومد ؟

نه ، یادم نیست چه وقتی به دنیا اومد ولی هوا بد نبود .

- تو گوش شهید کی اذان گفت ؟

بردم مزار شهداء تو امامزاده یحیی و یه روحانی تو گوشش اذان گفت .

- محسن کم کم بزرگتر شد و دست چپ ورا ستش و تشخیص داد ، هیچ وقت پیش نیومد که مریض بشه وبراش نذرونیاز کنید ؟

هیچ مریضی نداشت ، میترسیدم با بچه ها بره بیرون . میگفتم ، باهم برید مسجد پدرش وبرادرش قرآن خوان بودند و تکیه هم داشتیم .

- اسم مدرسه ی محسن چی بود ؟

جلوی ارگ میرفت ، اونجا هنوز هم دایرهست .

- مادرجان با توجه به اینکه پدرشهید هم سواد داشته ، اون موقع که بیشتر بی سواد بودند محسن درسشو تا کجا ادامه داد ؟

تا کلاس دوم راهنمایی خوند .

- وقتی کم کم انقلاب شد ، تو سمنان هم شلوغ شد ازاون زمان خاطره ای دارید ؟

بچه های من میرفتند و اونجا ماشین منافقین و آتش میزدند و تظاهرات میرفتند . من همیشه ازنگرانی جلوی درمیایستادم که زودتر برگردند .

- اسم دوستانش یادتون هست ؟

یه رضا نعیمی بود ، دو نفرهم بودند به اسم حمزه وداور . داور ومحسن ما کارشون یکی بود ، یکی که میرفت مرخصی اون یکی بجاش می ایستاد ، پسرعموش هم با اونها بود .

- مادرجان گفتین ، سرکوچه میاستادین و نگران بودین ، پدرشهید هم فعالیت انقلابی می کرد ؟

بله ، خودش میگفت ، حالا که امام (ره) اومده من جان خودم هم براش تقدیم میکنم . بهش میگفتم ، محسن درس نمیخونه ودائم ازاین کارها انجام میده . میگفت ، اشکالی نداره . پدرش اون موقع تهران بود وهفته ای یک بار میومد .

- فرمودین که پدرشهید هفته ای یک بار میومد ، شغل ایشون چی بود ؟

پدرش برای مردم ضامن شده بود وپولش ونمیدادند . طلب کارها شبانه مغازه شو خالی کردند وبنده خدا ورشکسته شد و رفت تهران سرکار . یکی ازاقواممون که تهران بود وقتی دید شوهرم چقدر پاک وحلال هست با خودش بردش . میخواست دخترش هم بده به پسرم ، براش کراوات وجوراب هم فرستاده بود .

- پدرشهید تو تهران چه کاری انجام میداد ؟

تو شرکت آس چون ریاضی اش خوب بود ، روی باسکول کارمیکرد . بهش گفته بودند ، زن وبچه ات هم بیار اینجا . شوهرم گفته بود ، اینجا شهربزرگه ونگران تربیت بچه هام هستم .

- اون زمان وسایل ارتباطی مثل تلفن وتلوزیون که نبود ، خیلی ها حتی نمیدونستند که تهران کجاست ؟ وقتی پدرشهید از تهران میومد براتون ازاونجا خبرنمیاورد ؟ مثلا درمورد امام خمینی (ره ) حرفی نمیزد ؟

ایشون امام (ره) رو خیلی دوست داشت . شوهرم تو تهران تلوزیون نداشت ، ما هم که داشتیم برادرم بهمون داده بود . وقتی شوهرم عکس امام (ره) رو دید میگفت ، کی بشه جانم رو برای ایشون فدا کنم .

- الگوی شهید درتحرکات انقلابی کی بود ؟

پسربزرگم که پزشک هست ، ایشون الگوی شهید بود و بعد ازعقدش رفت کردستان . بهش میگفتم ، کجایی مادر ؟

میگفت ، همون جا که سرها رو میبرند .

- پس فقط شهید به تنهایی نمیرفت راهپیمایی ؟

نه ، حمزه هم همراهش میرفت .

- براشون طی این مدت اتفاقی هم افتاد ؟

مجسمه ی شاه رو که کشیده بودند پایین فرار کرده بودند و رفته بودند مشهد .

پسربزرگم هم بود همراه پسر آقای سنجری . پدرش خیلی ناراحت بود ومیگفت ، پسرهامون ودستگیرمیکنند . یکی هم تو کوچه مون بود که شکنجه اش داده بودند .

- شهید هم رفته بود ، مشهد ؟

نه ، محسن اون زمان سنش کم بود و باهاش کاری نداشتند . ولی برادرش رفت مشهد .

- انقلاب که پیروز شد ، پدرشهید تهران بود یا سمنان ؟

یادم نیست .

- پسربزرگتون ومحسن موقع پیروزی انقلاب نرفتند دیدار امام خمینی (ره) ؟

بله ، رفتند .

- زمان انقلاب یادتون هست که طی این راهپیمایی ها برای کسی اتفاقی بیافته ؟

من خیلی اهل رفت وآمد با همسایه ها نبودم ، اطلاعی ندارم .

- یه روحانی بود ، اسم یشون یادتون هست ؟

ایشون آقای عبدوس بود وخیاط بود ولی اسم کوچکش یادم نیست .

- کس دیگری هم بود که مردم وآگاه کنه ؟

خبر ندارم چون زیاد بیرون نمیرفتم .

- وقتی انقلاب پیروز شد ، همه جا بهم ریخت . مثلا اداره ها آشفته شد و تو جامعه هرج ومرج به وجود آمد . اون زمان جوان ها تو پایگاه ها نگهبانی میدادند ، فرزندان شما هم میرفتند ؟

اینکه فرمودین یه ساواکی هم تو محلتون بود ، کسی دستگیرش نکرد ؟

محسن همه جا بود ولی من اطلاعی ندارم که کسی ودستگیرکردند یا نه .

- بعد ازانقلاب مردم وجوانها نرفتند سراغش ؟

نمیدونم .

- پدرشهید وفرزند بزرگتون هم برای نگهبانی میرفتند ؟

میرفتند این طرف واون طرف ولی من خبر نداشتم .

- مادرجان زمان انقلاب مدت کوتاهی نگذشت که جنگ شروع شد . ازدور ونزدیک وشهر وروستا رزمنده ها به سمت جبهه ها رفتند . ابتدا قائله ی گنبد شکل گرفت و بعد جریانات غرب وجنوب کشور . شنیدیم که محسن سن وسالی نداشت و رفت جبهه ، ازهمون ابتدا که شهید رفت جبهه برادرش هم جبهه بود ؟

برادربزرگش درس پزشکی میخوند . تو بیمارستان تهران بود . وقتی تهران بمباران شد ، دانشگاه ها تعطیل شدند وپسرم برگشت پیش ما .

- محسن سن وسالی نداشت ، درسته ؟

بله ، سنش کم بود . دفعه ی اول که فرار کرد به ما گفت ، میخام برم پیغمبران وسه ماه تو جبهه موند .

- چه مدت ازشهید بی خبر بودین ؟

سه ماه بعد اومد ولی طی این مدت نامه میداد . ازاون به بعد که دیگه پاش به جبهه باز شد وعاشق جبهه شد .

- بازهم بارفتنش مخالف میکردین ؟

خب ما با چند تا دختر تنها بودم . پدرشهید هم که تهران بود و اینجا بیابون بود . اینجا خونه نداشت .

- باراول که رفت جبهه ، غرب کشور بود یا جنوب ؟

جنوب بود ، همه جا رفت . بیست و چهارساعت هم تشنه و گرسنه بوده ولی به من نگفته بود .

برایش نوشتند: شهید بی مزار

- مادرجان برامون از شهادتش بگو ؟

محسن تو دریا بوده . داور دوست محمدی وپسرعموش ودوستانش گفتند ، ما دیدم که روده هاش ریخت بیرون .

بچه ام خمپاره خورده بود و برایش نوشتند شهید بی مزار .

تو کانال ام الرصاص درعملیات والفجر 8 شهید شد .

ولی من باور نمیکردم وهنوز هم باورم نمیشه .

- مادرجان زمانی که خبر شهادتش و براتون آوردند ، تا زمانی که پیکرشو بیارن چه مدت طول کشید ؟

ده سال طول کشید .

- تو این ده سال که منتظر شهیدت بودی ، خوابشو ندیدی ؟

خواب دیدم . دخترم صدیقه باردار بود ومریم هم تازه ازدواج کرده بود و اون هم باردار بود . این دو تا خواهر با هم بحث داشتند که کی اسم بچه رو محسن بزاره پسرم هم میگفت ، اگه اون محسن بزاره فامیلش میشه سقایی ولی برای من میشه محسن احمد زاده . دخترم زودترزایمان کرد و اسم پسرش ومحسن گذاشت . شب خوابیدم دیدم درمیزنند ، موهای تنم داره میلرزه .

اون موقع آیفون نبود ، رفتم دروبازکردم دیدم محسن کوله پشتی هم رو دوشش خاکی بود . گفتم ، ننه چرا اینجوری ؟

گفت ، هیچی و دستش وبرام تکون داد . من گفتم ، محسن من اومد و من میرم علمدار و قربانی میکنم . دیگه ازخواب پریدم و خوابشو ندیدم .

- خیلی از پدرومادرشهداء میگن قبل ازشهادت فرزندمون خواب دیدم ، شما خواب ندیدین ؟

یادم نمیاد ولی زیاد خواب میدیدم .

- پدرشهید کی فوت کرد ؟

سی سال پیش .

- پس وقتی محسن شهید شد ، پدرش هم فوت کرده بود ؟

بله ، از دست من فرار میکرد و یواشکی میرفت جبهه . من سه تا دختر داشتم ودوستاش بهش میگفتند ، تو خونه باشی وبرای اینها نون بخری ثوابش خیلی ازجبهه رفتن بیشتره .

- تو جبهه با اون سن کم چه کاری انجام میداد ؟

به من نمیگفت ، که مبادا نگران بشم .

- به من گفتند که شهید بار اول پیک گردان بوده و بارآخر آرپیچی زن بوده . درسته ؟

بله .

- به عنوان مادرشهید ازمردم ودولت چه درخواستی دارید ؟

هیچ درخواستی ندارم . مردم خیلی من واذیت کردند ، به من میگفتند برات کیسه کیسه برنج میارن . تو چرا میای تو صف نفت ؟ برای تو که نفت ومیارن جلو خونه ات . خیلی من و با حرفهاشون ناراحت میکردند .

- هیچ خاطره ای ازشهید یادتون نیومد ؟

نه .

- آخرین سوالم رومیپرسم مادرجان ، وقتی شهید وتو تفحص پیدا کردند چطور به شما خبر دادند ؟

یه نفر به دامادم خبر داده بود و بعد هم پدر داور اومد . گفت ، داور جرات نمیکرده بهتون بگه . چون همیشه تو خونه ی ما بودند وناهار وچایی می خوردند . گفته بود ، نمی تونم چشم تو چشم های مادرمحسن بندازم . من داشتم تو حیاط گریه می کردم که گفت ، من بابای داور هستم . بهش گفتم ، به داور بگو اگه دیگه نیایی مدیون من هستی . تو جای پسر من بودی و هستی و باید بعد از این هم بیایی و بری .

اون بنده خدا هم همیشه میومد و میرفت . تهران هم که درس میخوند به من سرمیزد وموقع رفتن میومد به من میگفت ، کاری نداری من دارم میرم .

- هیچ وقت پیش اومد که محسن وبرادرش با هم جبهه باشند ؟

نه .

- مادرجان خاطره ای ازشهید یادتون نیومد ؟

نه ، یادم نمیاد .

- مادرجان من زیاد مزاحم شما نمیشم و ادامه ی سوالاتم رو از دختر خانمت میپرسم .

خداوند به شما عمر با عزت بده و خسته نباشید .

خیلی ممنونم .

درخدمت خواهر بزرگوار شهید محسن احمد زاده هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام

- خوب هستین ؟

الحمدالله .

- خودتون ومعرفی کنید و نسبتتون و باشهید بفرمایید ؟

بنده جمیله احمد زاده هستم ، خواهر شهید محسن احمد زاده .

- خانم احمد زاده ما با مادرشهید صحبت کردیم و تعدادی ازسوالاتمون وازایشون پرسیدیم . ایشون بخاطر کهولت سن خیلی حضور ذهن نداشتند و بعضی ازمسائل وجابه جا گفتند . ازاونجا که ما میخواهیم درحق شهید اجحاف نشه ، بقیه ی سوالاتمون وازشما میپرسیم . اولین بار چه سالی اقدام به رفتن به جبهه کردند ؟

دوم راهنمایی بود که رفت جبهه . درحال درس خوندن بود و کلاس سوم راهنمایی رو تو جبهه خوند . به مادرم میگفت ، تو زودتر ازمن درس بخون و از من جلو بزن ولی مادرم دیگه ادامه نداد .

- یعنی میخواست هر جور شده مادرشو سواد دارکنه ؟

بله .

- پس اینکه مادرشهید میگه ، شهید سیکل داشته درسته ؟

بله ، یک سال دیگه رو تو جبهه خوند .

- مادرفرمودند بار اولی که رفت جبهه انقدر عاشق جبهه شده بود که با وجود فوت پدرتون واینکه شما وخواهراش تنها بودین دوباره اقدام به رفتن کرد ، درسته ؟

بله .

- باردوم کجا رفت ، چه مدت طول کشید که بره وبرگرده و اینکه اصلا نحوه ی رفت وآمد ایشون به جبهه چطور بود ؟

وقتی رفت دیگه عاشق جبهه شد و مرخصی هاش خیلی کوتاه بود . مثلا سه چهار روز می موند و میرفت ، بیشتراوقات هم سمت جنوب بود . وقتی خرمشهر آزاد شد ، ایشون جبهه بود .

- با شهید تلفنی درارتباط بودین ؟

تلفن نداشتیم .

- اون زمان وقتی یکی ازاقوام هم تلفن داشت ، رزمنده ها به خونه ی اون زنگ میزدند وپیغام میگذاشتند . شما این کار و نمیکردین ؟

نه ، زمانی که قرار بود حمله بشه خودش باخبر میشد ومیومد با ما خداحافظی میکرد . ولی به ما حرفی نمیزد که قراره حمله بشه.

- من باخبر شدم که باراول شهید پیک گردان بوده ، با توجه به سن کم وجثه اش نمیتونستند بهش کارهای سخت محول کنند ، درسته ؟

آرپیچی زن بود .

برایش نوشتند: شهید بی مزار

- دفعه ی آخر هم تو والفجر 8 آرپیچی زن بود ؟

نه ، من شنیده بودم در والفجر 8 نامه برده بوده سرخط و شهید شده . یعنی بهش فیلمشو نشون داده بودن و بهش گفته بودند اگه بری دیگه راه برگشتی وجود نداره ولی رفته بود .

- میتونید این وبیشتر توضیح بدین ، که گفتین فیلم هم بوده ؟

این فیلم مال سی سال پیش هست . وقتی حمله داشتن این فیلم بوده . خود شهید هم دوست داشت که مفقودالجسد باشه ، تو وصیت نامه اش نوشته بود من نمیخوام جنازه داشته باشم که وقتی تشییع میشم بگن برای فلانی چقدر مراسمش شلوغ بود وبرای دیگری خلوت .

با لباس پاسداری دفنم کنید ، ایشون بسیجی بود و بعدا پاسدارشد .

- یعنی دفعات اول به عنوان بسیجی میرفت و دیگه کم کم وارد سپاه شد و اونجا عضو شد ونیروی سپاهی شد .

- یعنی میخواست استخدام بشه و شغل دیگه ای نداشت ؟

بله .

- وقتی نیروی سپاهی شد ، مسلما وظایف سختی هم بهش محول شده بود . اما شما فرمودین که دفعه ی آخر پیک بوده ، درسته ؟

میگفت ، ما وارد عراق میشیم وتو صف اونها میایستیم ولی خودمون وبه اونها نشون نمیدیم . میریم نون میگیریم ومیاییم ولی اونها متوجه نمیشن . زمانی که هم گم میشدن و راه و پیدا نمیکردن ، یه علامت هایی داشتند .

زمانی هم که آب آشامیدنی پیدا نمیکردند میگفت ، یه قرص هایی داشتند که می انداختند تو آب وشفاف میشده ومیخوردن .

- پس ایشون ازنیروهای شناسایی هم بودند ؟

بله ، میرفتند عراق برای شناسایی .

- پس مسلما به زبان عربی هم مسلط بودند که میرفتند نون میخریدند ، درسته ؟

بله .

- از دفعه ی آخری که با مادر خداحافظی کرد بفرمایید ، ازاونجا که پدر هم درقید حیات نبودند ، چطور ازمادردل کند ؟

خود سپاه هم با رفتنش مخالف بودند وگفته بودند ، چون پدرنداره نباید بره . مادرم سه تادختر داشت و ما تو پایین شهر بودیم . اونجا جمعیت زیادی نبود ولی خودش مایل نبود بره .

- مادربه ما گفتند یه برادر دیگه شما هم پزشک بوده و به جبهه رفته بوده ، هیچ وقت پیش نیومد باهم برن ؟

ایشون زیاد نموندن حدود سه چهار ماه درغرب کشور بودند .

- خود شهید هیچ وقت به غرب کشور نرفت که براتون ازحضور کُموله ودموکرات وسرمای اونجا تعریف کنه ؟

نه ، چیزی نمی گفت .

- ما شنیدیم که شهید به بیت المال هم خیلی حساس بوده ، دراین مورد بفرمایید ؟

خیلی حساس بود . مثلا وقتی مامانم بهش میگفت ، محسن برو نون بگیر میگفت ، این موتور برای سپاه هست . موتور میگذاشت خونه وپیاده میرفت نانوایی . خیلی دقیق بود و ازغیبت کردن هم متنفربود .

- زمانی که نیروها وارد سپاه میشدند ، دوران جبهه وخدمتشون درجبهه یکی میشد . این اتفاق برای شهید هم افتاد ؟

برادرم تو نوزده سالگی شهید شد .

- مادرتون کسی وبرای شهید نشون نکرده بود که بتونه ازاین طریق پابندش کنه دیگه نره جبهه ؟

نه ، ازاین موارد پیش نیومد .

- ازبعد ازشهادتش بفرمایید . ازاینکه مادر ده سال چشم انتظار جنازه ی فرزندش بود . اون ابتدا که خبر شهادتش ودادند شما ومادر کجا بودین ؟

ما تو راهپیمایی بیست و دو بهمن بودیم و مامانم با دخترهای کوچکش تو تظاهرات شرکت کرد . همه میدونستند ولی به مادرم حرفی نزده بودند . پسرآقای شاهچراغی هم با محسن ما بود . هرکی ازجبهه میومد مادرم درمورد محسن ازش میپرسید . پسرآقای شاهچراغی برامون تعریف کرد وگفت ، من دیدم که محسن روی زمین افتاده و پهلوش خمپاره خورده .

چند نفری هم بودند که امضا کردند که محسن شهید شده . ولی جنازه اش پیدا نشد .

- شما شاهد چشم انتظاری مادربودین ؟

مادرم همیشه چشم انتظار بود .

- تو این مدت وقتی اسراء میومدن مادرنرفت سراغ یکی ازاونها که براش خاطره ای ازمحسن بگه ؟

چند نفر براش گفتند . حمزه هم با مادرم صحبت کرد .

- تو این مدت شما به مناطق جنگی نرفتین ؟

یکی دو بار گفتند ولی مادردل رفتن نداشت .

- زمانی که شهید وتو تفحص پیدا کردند ، کی به شما خبر داد ؟

من خودم خونه بودم ورخواب هم دیده بودم ولی الان خوابم یادم نیست . شب مارو بردند بنیاد و چند تا اسخوان توی ...

- شهید وتو سمنان دفن کردین ؟

بله ، تو امامزاده یحیی دفن هست .

- خانم احمد زاده ممنونم که وقتتون رودراختیار ما گذاشتین ، اگر خاطره دیگری یادتون نیست من چند تا سوال دیگه میپرسم وازخدمتتون مرخص میشم .

همه ی روزهاش خاطره است . مادرم بهش میگفت ، محسن نرو ما تنهاییم . چون برادرم هم اینترن بیمارستان بود در تهران . وقتی اونجا انقلاب فرهنگی شد برادرم اومد سمنان و درس میخوند . محسن می گفت ، میرم کربلا رو آزاد میکنم و تو و مریم و با خودم میبرم . خواهرم پنج سالش بود .

- ارتباطش با خوهراش چطوربود ؟

خیلی مهربون بود .

- ازخصوصیات اخلاقی شهید بفرمایید ؟

صداقت داشت و خیلی خوش رو بود . همیشه یه چاله رو گونه اش بود .

- به عنوان خواهر شهید از مردم ودولت چه انتظاری دارید ؟

مادرشهید عرض کردند که ازیه عده ازمردم آزرده خاطریم .

- میشه برامون دراین مورد توضیح بدین ؟

یه عده فکر میکنند که بعضی ها ازخون شهیدشون سوء استفاده کردند . همه که مثل هم نیستند و مادر به همین خاطر ناراحت هست .

من از بنیاد میخوام که بیشتر به مادرم سربزنند ایشون هم تنهاست .

- سفارشی برای دولت ندارید ؟

فقط اینکه صداقت داشته باشند و مشکل بیکاری و حل کنند . زیاد به مردم وعده میدن . بیکاری بدترین عامل فساد هست .

- متشکرم خانم احمد زاده .

خواهش میکنم .


منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده