خاطراتی از شهید محمد حسن پریمی
من يك بسيجي‌ام، رهبرم را دوست دارم اسلام را دوست دارم،‌مي‌دوني اگر من و امثال من نرن هزاران پيرزن و پيرمرد ديگر از بين مي‌روند و در حالي كه اشك صورت سفيدش را نمناك مي‌كرد. خود را در آغوش برادر انداخت و گفت: مانعم نشو داداش من خوانده شدم و به آسمان نگاه كرد و گفت: به كرانه آبي خدا خوانده شدم.

نوید شاهد سمنان: روحانی شهید محمدحسن پريمي بيست و چهارم ارديبهشت 1340، در شهرستان دامغان به دنيا آمد. پدرش غلامحسين و مادرش ام‌البنين نام داشت. بعداز پايان دوره ابتدايي وارد حوزه شد و طلبگی خواند. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. هفدهم بهمن 1359، با سمت تک‏ تیرانداز در آبادان بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد. پيكر وي در گلزار شهداي فردوس ‏رضای زادگاهش به خاك سپرده شد.

اشك در چشمان كم سوي پيرزن حلقه زده بود به زور خودش را از روي نمدي كه گوشه اتاق پهن بود جابه جا كرد. دست لرزان و استخوانيش را بر روي طاقچه تيكه‌گاه ساخت نگاهي به پسرش كرد و آه سردي كشيد و رويش را برگرداند محمدحسن نماز را سلام داد. يك دور با تسبيح ذكر گفت: و دستي را بالا آورد چيزي زير لب زمزمه كرد و بعد در حالي كه سجاده را جمع مي‌كرد رو به مادر كرد و گفت: چيزي شده ناخوشيد.

مادر نگاهش را از پسرش گرفت و در حالي كه بغض گلويش را مي‌فشرد گفت: امروز برادرت علي اصغر آمده بود اينجا مي‌گفت: كه نگذاريم بروي جبهه، بري مي‌كشنت، مي‌گفت: راديو اعلام كرده دشمن كل خرمشهر را گرفته ديگه كاري نمي‌شه كرد. گفت: بروي قم درست را تموم كني برگردي مجيد آباد و ازدواج كني.

محمد حسن سجاده را كنار طاقچه گذاشت در آينه نگاهي به خود كرد با لبخندي گفت: اولاً ماليات نداريم شهيد بشويم و درحالي كه مي‌خنديد گفت: دوماً دشمن غلط كرده كه كل خرمشهر را گرفته دوباره پس مي‌گيريم و سوماً من تا وقتي كه جنگ تموم نشه و درسم مرا تموم نكنم ازدواج نمي‌كنم مادر با صداي لرزان ادامه داد حالا چه كار مي‌كني فردا مي‌خواهي بروي يا نه؟

محمدحسن كنار مادر زانو زد و با لبخندي كه بر لب داشت با صداي كشيده گفت: بله، مادر قطره اشكي كه مسير چروكيده صورت را طي مي‌كرد و با چادر نماز پاك كرد گفت: «هر چي خدا بخواد همان مي‌شه» محمد حسن از جاي برخواست و با صداي خشم آلود گفت: اصلاً من نمي‌دانم چرا داداش هر چند وقت يك بار مياد و با اين حرفهاش هم دل من و هم دل شما را چركين مي‌كند يك بار میاد ميگه كوچكه 19 سال دارد نمي‌تونه بره جبهه يك بار ديگر مي‌ياد مي‌گه ديگه بزرگ شده بايد زندش بديم دوباره كنار مادر نشست و با صداي آرام گفت: ببين مادر خودت مي‌دوني كه من بار اولم نيست دو مرتبه هست كه دارم ميرم اينقدر هم نگران نباش دلم مي‌خواد اگر اتفاقي هم برام افتاد مقاوم باشي و زينب گونه صبر كني بعد از كمي سكوت دوباره سخن خود را ادامه داد و گفت: مادر جان من يك طلبه بسيجي ام و بايد اين را قبول كنم كه خداوند ما را به امتحان بزرگي مي‌آزمايد و اين ما هستيم كه بايد نداي او را لبيك بگيم و از اين منزلگه به سلامت عبور كنيم تا به آنجا برسيم كه بايد برسيم و اين راه را نمي‌توان رفت مگر با تصفيه نفس و گذشتن از من‌ها و منيت‌ها و اين همان جهاد اكبر است.

دستان لاغر مادر را به آرامي فشرد و گفت: مادر ... مادر جان من بايد بروم تا خودم را بسازم تا پليدي ها را از دلم پاك كنم مانعم نشو با صداي لرزان و چشمان اشك آلود آخرين كلمات را گفت و اتاق را ترك كرد و كنار باغچه به ديوار كاهگلي تكيه داد خواهر كه شاهد سخنان مادر و برادرش بود كنار برادر نشست و اشكهايش را پاك كرد و گفت: چي شده داداش چرا اين دفعه اين قدر بي قراري چيزي شده.

محمدحسن نگاهي به خواهر كرد و گفت: صغري به من قول بده در نبود من نگذاريد مادر و پدر غصه بخورن مراقب باشد صغري نگاهي به چشمان اشك آلود برادر كرد و گفت : چي شده داداش كجا مي‌خواهي بري و چرا اينقدري حرف مي‌زني محمد نگاهي به آسمان كرد و گفت: نمي‌دانم حال غريبي دارم.

آن شب مادر در عالم رويا جوان رشيدش را در دشتي سبز و خرم ديد كه قرآن تلاوت مي‌كند و بعد با چند فرد سفيد پوش كه چهره‌هايشان معلوم نيست سخن مي‌گويد ناگهان از خواب بيدار شد دقايقي چند به صبح صادق نمانده بود خود را براي نماز آماده كرد بعد از نماز روياي ديشب را براي دخترش صغري تعريف كرد.

صغري استخاره‌اي گرفت و اين مضمون آمد كه «آنها هستند از رستگاران» مادر لبخندي رضايت آميز زد و يكباره تمام نگراني ها و تشويش ها از دلش رخت بر بست خود لباسهاي پسرش را آماده كرد لباس ها را بر او پوشاند. موهايش را شانه كرد كمر همتش را محكم، دلش را قوي و چشمانش را پر از محبت خدايي و اميد به رحمت الهي كرد زمان خداحافظي بود مادر با سيني كه در آن قرآن و كاسه آبي قرار داشت از در خارج شد بعد پدر و محمد حسن در حالي كه دست بر روي شانه هم گذاشته بودند بيرون آمدند و در آخر خواهر صبور كه بعد از رفتن برادر بار سنگيني بر دوش خود حس مي‌كرد به كوچه آمد.

محمد نگاهي به كوچه انداخت لبخندي زد و رو به پدر كرد و گفت:«بابا از همه چيز متشكرم» براي ما دعا كنيد ما محتاج به دعاي شما و در ضمن حلالم كنيد بعد پدر را در آغوش گرفت و دستش را بوسيد نگاهي به چشمان مادر انداخت و گفت مادر جان براي اسلام دعا كن، براي رهبر دعا كن براي من نيز دعا كن و بعد بوسه ‌اي بر قرآن زد چند بار از زير آن عبور كرد، گونه مادر را بوسه و به خواهر نگاهي كرد، لبخندي زد و گفت: صغري جان يادت نرفته كه چه قولي به من دادي صغري نگاهي به چشمان پر از اشك مادر كرد و گفت: حتماً، حتماً ...

محمد حسن براي آخرين بار نگاهي به پدر و مادر كرد و به راه افتاد هنوز به انتهاي كوچه نرسيده بود كه صدايي در گوش محمدحسن پيچيده كمي او را صدا مي‌كرد رويش را برگرداند حدسش درست بود برادر بزرگش علي اصغر بود كه دوان، دوان به سمت او مي‌آمد، نگاهي به قامت برادر كرد محمدحسن مثل هميشه لبخند زنان به او سلام كرد و گفت سلام داداش، چيزي شده علي اصغر آب دهانش را فرو برد و گفت «عليك سلام دستت درد نكند حالا ديگه بدون خداحافظي ميري» محمد حسن سرش را پايين انداخت و گفت: گفتم از دستم ناراحت هستي، نيایم بهتر است سكوت بين دو برادر حكم فرمابود محمد حسن سر را پايين انداخت بود و گاهي زير چشمي برادر را نگاه مي‌كرد، تا اينكه علي اصغر سكوت را شكست حالا نمي‌شد اين دفعه نري فكر اين پيرزن و پير مرد را نكردي اگر اتفاقي برات بيافته فكر كردي چي به روز اين دو تا مياد.

محمدحسن سرش را بالا آورد و گفت: ولي مادر راضيه پدر هم همينطور، برادر ابروهارا در هم كشيد گفت : بله راضي هستند آنها هيچ وقت رو حرف تو حرف نمي‌زنند چون دوستت دارن تو براي بابا مثل يوسف بودي براي يعقوب، بمان محمد خواهش مي‌كنم بمان دستان محمد حسن لرزيد و كوله‌بارش از دستش افتاد، چشمانش پر از اشك شد شانه‌هاي برادر را گرفت گفت: علي جان تو رو به جان مولايمان مانعم نشو فكر مي‌كني من براي پدر ومادر ناراحت نيستم داداش من يك بسيجي‌ام، رهبرم را دوست دارم اسلام را دوست دارم،‌«مي‌دوني اگر من و امثال من نرن هزاران پيرزن و پيرمرد ديگر از بين مي‌روند» و در حالي كه اشك صورت سفيدش را نمناك مي‌كرد. خود را در آغوش برادر انداخت و گفت: مانعم نشو داداش من خوانده شدم و به آسمان نگاه كرد و گفت: به كرانه آبي خدا خوانده شدم.

علي اصغر اشكايش را پاك كرد پيشاني و نشانه برادر را بوسه زد و كوله بارش را به دستش داد و او را روانه كرد محمدحسن به دامغان نزد برادرش مجتبي آمد با او خداحافظي كرد و از آنجا به تهران عزيمت كرد و از دو برادرش علي اكبر و مصطفي خداحافظي كرد و بعد به قم رفت شبي را در حوزه علميه قم ماند و با استادان و دوستانش وداع كرد و راهي جبهه‌هاي حق عليه باطل شد و بعد از يك ماه در عمليات آزادسازي خرمشهر به فيض عظيم شهادت نائل گشت.

او رفت و پيوست به جايي كه بايد مي‌رفت به جايي كه خوانده شده بود به قول خودش «تا كرانه‌هاي آبي خدا» هجرت كرد همه اعضاي خانواده مي‌دانستند كه آن وداع، وداع آخر بود. علي اصغر كه گويي با سخنان برادر از خواب بيدار شده بود به درخواست پسر 17 ساله‌اش مهدي را بوسيد و رضايت نامه را امضا كرد و مهدي نيز به تبعيت از عموي خود به جنگ با يزيديان زمان شتافت و در عمليات والفجر8 به شهادت رسيد روحشان شاد و راهشان پررهروباد. محمدحسن به عروج خود به تمامي خانواده درس ايثار و از خودگذشتگي داد يكي از خصوصيات او راستگويي او بود او هميشه و همه جا همه را توصيه به راستگويي مي‌كرد.
برگرفته از خاطرات برادرزاده شهید

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده