گفتگوی خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید علی حسین ولی خانی
برادرم حالش به قدری بد بوده، که داشته ازبین میرفته . به همین خاطر جزء اولین گروه اسرایی بود که آزاد شدبرادرم وقتی از اسارت برگشت ناراحتی اعصاب گرفته بود . حالش به اندازه ای بد بوده که گفتند ، این که داره میمیره تحویلش بدیم تا یه فرد زنده ی عراقی رو تحویل بگیریم. وقتی رفتیم دیدن ایشون، پسرش هم که راه افتاده بود و بردیم . ایشون پسرش و نمیشناخت وخیلی از نظر روانی بهم ریخته بود ... وقتی اومد دست مادرم رو گرفت ، انگار کم کم همه رو یادش اومد و احساس آرامش پیدا کرد .

نوید شاهد سمنان: علي‌حسين ولي خاني هجدهم دي 1339، در شهرستان گرمسار به دنيا آمد. پدرش علي و مادرش زربانو نام داشت. تا چهارم متوسطه درس خواند. ازدواج کرد و صاحب دو پسر و يك دختر شد. به عنوان استوار یکم ارتش در جبهه حضور يافت و بر اثر بمباران شيميايي مصدوم شد. بيست و چهارم بهمن 1382، در سمنان بر اثر عوارض ناشی از آن به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي شهر ايوانكي از توابع شهرستان زادگاهش واقع است.


بسم الله الرحمن الرحیم

در خدمت خانواده ی شهید بزرگوار علی حسین ولی خانی هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوبی مادرجان ؟

الحمدالله .

- مادرجان خودتون رومعرفی کنید ونسبتتون روبا شهید بفرمایید ؟

من شهربانو ولی خانی هستم ، مادر شهید علی حسین ولی خانی .

- مادرجان ما ازاستان سمنان اومدیم تا در مورد شهیدتون حرف بزنیم . و خاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تا روزی که به شهادت رسید ، در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت کنیم . این ها قراره در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه . ازآنجا که پدر شهید هم پنج ماه پیش فوت کردند ، ما سوالات مربوط به ایشون هم از شما می پرسیم . لطفا تا جایی که خاطرتون هست به ما کمک کنید .

من نمیتونم جلوی اشک هام و وقتی درمورد پسرم حرف میزنم بگیرم .

- مادرجان وقتی ازدواج کردین ، شغل پدر شهید چی بود ؟

کشاورز بود .

- تو همین ایوانکی زندگی می کردین ؟

رفت و آمد میکردیم . تو روستای کورک بودیم .

- روستاتون اطراف ایوانکی هست ؟

نه ، یه مقدار دور هست . هنوز هم اونجا خونه داریم .

- زمین تون ارباب رعیتی بود ؟

بله ، ارباب ما تهران بود . میگفت ، کشت و کار کنید و اگر چیزی براتون موند به من هم بدین .

- چی می کاشتین ؟

گندم می کاشتیم .

- خودتون هم تو کشاورزی به پدر شهید کمک میکردین ؟

بله .

- برامون ازاون روزها بفرمایید ؟

من تو همه ی کارهای کشاورزی مثل درو و... کمک میکردم . بچه هام هم کوچک بودند .

- وقتی خدا علی حسین رو به شما داد ، قبل ازایشون هم فرزند داشتین ؟

نه ، بچه ی اولم بود .

- اون زمان که دکتر ودرمان نبود . وضعیت بهداشت تو کشور مناسب بود . پیش اومده بود شهید بیمار بشه ؟

بله ، دکتر نداشتیم ولی پیرزن ها خیلی با تجربه بودند و به ما یاد می دادند چکار کنیم .

- پس مریض سخت نشده بود ؟

نه ، شکر خدا مشکلی براش پیش نیومد .

- خیلی از مادر شهداء برای ما تعریف میکردند که شهیدشون موقع اذان به دنیا اومده ، شهید شما هم همین طور بود ؟

نه ، اذان نبود .

- تو مناسبت خاصی به دنیا اومد ؟

یادم نمیاد .

- اگر خاطره ای ازشهید دارید ، برای ما تعریف کنید ؟

من نمیتونم درمورد علی حسین حرف بزنم . بغض گلوم و میگیره و نمیتونم حرف بزنم . بقیه ی سوالاتتون و از پسرم بپرسید .

- به عنوان مادر شهید از مردم ودولت چه انتظاری دارید ؟

هر کسی صلاح کارش و خودش می دونه .

- ممنونم مادرجان که وقتتون رودراختیار ما گذاشتین . ما بقیه ی سوالات رو از پسرتون میپرسم .

شما هم خسته نباشید .


- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوب هستین ؟

ممنونم . خیلی خوش آمدین .

- خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

اینجانب مجید ولی خانی ، برادر شهید علی حسین ولی خانی هستم .

- آقای ولی خانی ما ازاستان سمنان آمدیم تا مادر درمورد برادرشهیدتون حرف بزنیم . وخاطراتشون وبشنویم . این ها قراره در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت وضبط بشه . اما ازاونجا که مادر ازلحاظ احساسی روحیه ی خیلی لطیفی داره ، قادر به ادامه مصاحبه نبودند . و گفتند ، گریه میکنند . با خبر شدیم که پدر شهید هم پنج ماه پیش به رحمت خدا رفتند . ازاین جهت ما مزاحم شما شدیم که برادر بزرگتر شهید هستین وخاطرات بیشتری درمورد ایشون دارید .

بله ، بفرمایید .

- نام شهید رو کی انتخاب کرد ؟

تا جایی که من می دونم شهید علی حسین یه نام مستعار داشت ، به نام فدا حسین . از کودکی به ایشون میگفتند ، فداحسین و پدر و مادرم هم ایشون را باهمین نام صدا می کردند . ایشون اولین پسر خانواده بود و به همین جهت او رو فدا حسین صدا می کردند .

شهید درسش و تو روستای مورک خوند . چون اون موقع ما اونجا زندگی می کردیم . از کلاس پنجم هم اومد به شهر ایوانکی در دبیرستان شهید بهشتی و بعد هم انقلاب شد .

- مادر شهید فرمودند ، پدرتون کشاورز بود ، درسته ؟

بله .

- پدر بعد ازاینکه اومدند ایوانکی برادرتون شهید شد ، یا قبل ازاون اومده بودند ؟

شهید متولد 1339 بود . ایشون وقتی درسش تموم شد رفت ، تو لشکر 92 زره ای اهواز ودر قسمت مخابرات استخدام شد . چهار سال هم اونجا بود . در همون زمان ازدواج کرد وخدا به ایشون یه فرزند به نام محمد جواد عطاء کرد . تو دورانی که همسرش باردار بود ، برادرم اسیر شد .

در رومادی عراق اسیر شده بود . نامه هاش از طریق هلال احمر به دست ما می رسید . درمورد اسارتش هم بعدا توضیح میدم

دررابطه با اینکه فرمودین پدرکی اومده بود ایوانکی هم باید یه توضیحی عرض کنم .

روستای کورک در نه کیلومتری ایوانکی در جاده ی دماوند هست . ایوانکی جزء شهرستان گرمسار ازاستان سمنان هست . شغل پدرم کشاورزی ودامداری بود . پدرم متولد 1309 بود و علاقه ی خاصی به اهل بیت داشت . یه قسمتی از سوره های قرآن رو حفظ بود و مداح اهل بیت هم بود و حتی نوحه های عربی هم میخوند .

- پدر شهید سواد قرآنی داشت ؟

بله ، ایشون یه زمانی خودش قرآن درس می داد . حتی به شهر ورامین هم رفته بود و تو روستاهای اونجا قرآن درس داده بود . برادرش هم شیخ محمد ولی خانی بود .

- عموی شما روحانی بودند ؟

بله ، پسرشون مهدی ولی خانی هم الان در مهدیشهر هست و روحانی هستند .

- اون زمان وضعیت آموزشی وفرهنگی خیلی نامساعد بود . و ما توی کشور افراد با سواد داشتیم . با این وجود پدر شما درروستا با سواد بوده وسعادت این هم داشته که قرآن تدریس کنه . به این ترتیب شهید تو یه خانواده ی مذهبی بزرگ شده بود ؟

بله .

- ابتدا به دوران کودکی و نو جوانی شهید می پردازیم . ما مرحله به مرحله پیش میریم که درحق شهید اجحاف نشه . پدرتون قبل ازشهادت علی حسین به ایوانکی نقل مکان کرد یا بعد ازشهادتش ؟

وقتی شهید ازدواج کرد ما هنوز تو روستای کورک زندگی میکردیم . من و حسین علی و پسرعموم نورعلی با هم یه اتاق اجاره کرده بودیم و تو ایوانکی زندگی می کردیم . تو این نه ماه خودمون غذا درست می کردیم ومیرفتیم مدرسه .

مادرم هم خانه دار بود وهم خیاط ماهری بود . لباس های همه ی اهل روستا رو خودش می دوخت .

- پس مادر شهید هم تو خانواده کمک خرج بودند ؟

بله ، شهید تو دامان چنین مادری پرورش پیدا کرد وبه شهادت رسید . مادرم نمونه ی یک زن کامل و موفق بود ، همون طور که از قدیم گفتند ، پشت هرمرد موفق یه زن موفق هست . درمورد خانواده ی ما هم همین طور بود .

برادرم وقتی ازدواج کرد ، همسرش توخونه ی پدرم بود . چون خودش می رفت منطقه ، خانمش و به پدرم سپرده بود .

با توجه به اینکه عموی شهید روحانی بودند . وپدرتون هم مداح اهل بیت بود و یه فرد کاملا مذهبی بود . برامون بفرمایید که تو روستا کورک ابتدای انقلاب چه اتفاقاتی افتاد ؟ کی بیشتر مردم رو روشن میکرد . اون زمان که وسائل ارتباط جمعی نبود . مردم چطور ازاین مسائل آگاه می شدند ؟

پدرم از نیروهای پروپا قرص انقلابی بودند . این ها اعلامیه پخش می کردند و خیلی فعال بودند . یادم میاد زمان سربازی برادرم که شهید شد ، پدرم رفته بود مدارکش وببره تحویل پاسگاه بده . به جای کپی شناسنامه یه اعلامیه رو اشتباهی به رئیس پاسگاه داده بود .

رئیس پاسگاه هم چون پدرم رو میشناخته و ازطرفی فهمیده بود که از روی سادگی این کار و انجام داده ، بهش گفته بود ، ما انگار این اعلامیه رو ندیدیم برو . البته خودش هم با انقلاب مخالف نبوده .

- شهید قبل ازانقلاب استخدام ارتش شده بود ؟

نه ، بعد ازانقلاب رفت تو ارتش . پدرم مدارک تحصیلی رو برای ثبت نام برده بود پاسگاه که این اتفاق افتاد .

- زمان انقلاب شهید هفده ، هیجده سال بیشتر نداشت ، درسته ؟

بله ، ما خودمون همه فعالیت داشتیم . من همراه شهید و دوستانم میرفتم اعلامیه پخش می کردم و تو راهپیمایی شرکت می کردیم .

- کجا اعلامیه پخش می کردین ؟

میومدیم ایوانکی . بعضی شبها همراه پدرم میومدیم مسجد جامع ایوانکی و اعلامیه پخش میکردیم . آقای قرچکی هم ما رو راهنمایی میکرد .

- آقای قرچکی ، روحانی بود ؟

نه ، ایشون یکی ازدانشجوهای اون زمان بود که تو بیدار کردن مردم خیلی نقش داشت .

- ایشون به شهادت رسیدند ؟

نه ، الان دبیرزبان خارجه هست و قرآن هم تدریس میکنه . برادرخانمش هم شهید مهدی هادی هست .

- تو این مدتی که فعالیت انقلابی داشتین ، شاهد تیراندازی و دستگیری کسی نبودین ؟

نه ، خوشبختانه تو شهر ایوانکی کار به اون جاها نرسید . فقط در حد تیر اندازی و ... بود .

- ابتدای انقلاب همه جا شلوغ شده بود وخیلی نا به سامانی شده بود .

بله ، مدارس تعطیل شده بود . یادم هست که خودمون شش ماه مدرسه نرفتیم . برنامه های اقتصادی کشور بهم ریخته بود . صف های طولانی برای نفت بود ولی مردم تو اون سرما مقاومت می کردند و میرفتند راهپیمایی .

- امام خمینی (ره ) بعد ازانقلاب دستور داد که جوان ها در غالب نیروهای جهادی و بسیج به روستاها ونقاط دورافتاده کشور بروند و به زارعین ومردم محروم کمک کنند . اون زمان فقر اقتصادی وفرهنگی تو کشور بیداد میکرد . خودتون وشهید هم به این مناطق رفتین . با توجه به اینکه پدر هم معلم قرآن بود ، به این مناطق نرفت ؟

چون ما خودمون کشاورز بودیم ، مردم میامدن به کمک ما .

- از اون روزها یادتون هست ؟

بله ، دانش آموزها و مردم میومدند و به صورت جهاد سازندگی . البته هنوز جهاد شکل نگرفته بود و به صورت نیروهای جهادی خودجوش میومدند . یادم میاد ابتدای انقلاب خودمون با ماشین کمک های مردمی جمع می کردیم و برای مردم محروم می بردیم.

- شهید کی وارد ارتش شد ؟

بعد ازاینکه درسش و تموم کرد .

- تحصیلات علی حسین ، زیر دیپلم بود ؟

بله ، هنوز دیپلم نگرفته بود استخدام ارتش شد .

- چه سالی وارد ارتش شد ؟

سی سال پیش . ایشون بعد ازاینکه وارد ارتش شد رفت اهواز درلشکر 92 . شهید خیلی تبحر در بحث رژه داشت . به تپل بزرگ زیر پای چپ خیلی علاقه مند بود . علائم موزیکی ارتش رو خیلی خوب انجام می داد و همچنین مورس رو خیلی دوست داشت . چون تبحر خاصی در مخابرات داشت ، مورس رو درارتش به خوبی انجام می داد . مورس کلمات مقطّع هست برای جلوگیری ازراه پیدا کردن دشمن به اطلاعات داخلی . یک سری الفاظ رمزی بود که بچه های قدیم بلد هستند و فرکانس هاش در رادیو هم میومد . مثلا میگفتند دی دی دا ، یعنی آمد . حسین علی معروف به مخ ارتش بود . زمانی که اسیر شده بود ، همه ی رمزها رو خورده بود که دست دشمن نیافته.


دست مادر فرزند را شفا داد

- مدت حضورش درجبهه چقدر بود ؟

ایشون هشت سال در مناطق جنگ بود . من خودم یادم هست ، چون سال 61 خودم رفتم جبهه . وقتی علی حسین تو لشکر 92 اهواز بود من رفتم پیشش .

وقتی آژیرهای خطر زده می شد خیلی وحشتناک بود . ولی با توجه به علاقه ای که به امام (ره) و انقلاب داشت ، روحیه اش و ازدست نمی داد . فرکانس های مخابراتی رو میگرفت و میبرد دفتر فرماندهی . اونجا باز تحلیل می کردند و به نقطه ی عمل میرساندند .

- شهید سال 67 اسیر شدند ؟

بله ، 67/4/4 اسیر شد .

- فرمودین ایشون متاهل هم بوده . شهید خودش همسرش وانتخاب کرد یا مادرتون ؟

همسرش خواهر زن عموی ما بود . ما با توجه به شناختی که روی ایشون داشتیم ، برادرم پیشنهاد کرد که مادرم به خواستگاری خانم زهرا مرادی بره . و ازدواج هم کردند .

- مراسم عروسی شهید چطور برگزار شد ؟

من خودم جبهه بودم وبرای عملیات آماده باش بودیم ونتونستم بیام . ولی ازآنجا که خیلی شهید میاوردند ، مراسم رو ساده برگزار کردند .

- با خانواده ی پدرتون زندگی می کردند ؟

بله . چون درحال رفت وآمد به جبهه بود ، زندگی اش وآورده بود پیش خانواده ی پدرم . ما یه خونه ایوانکی داشتیم و شش ماه اونجا بودیم وشش ماه کورک بودیم . چون تو روستا برای جمع آوری محصول میرفتیم ، شش ماه اونجا بودیم . خانمش خیلی با ما خوب بود وحتی وقتی برادرم اسیر شده بود هم خانمش با ما کورک بود . روز آخری که می خواست بره ، خانمش با داماد ما آقای حسین ولی خانی رفتند برای بدرقه اش . به ایشون گفته بود ، من شاید برنگردم . وقتی ایشون اسیر شده بود ما بی خبر بودیم . من یه روز اومدم مخابرات ایوانکی وزنگ زدم به لشکر 92 و کد رسته اش رو دادم . این آقایی هم که پشت تلفن بود ، بدون هیچ مقدمه ای به من گفت ، ایشون اسیر شده و حتی از من نپرسید باهاش چه نسبتی داری ؟

من همونجا بیهوش شدم . من و آوردند روستای کورک و من به زن عموم خبر دادم .

گفتم ، زن عمو من میخوام برم اهواز و شما زمینه رو برای پدرومادرم آماده کن . من رفتم اهواز ودیدم خانواده ی کل اسراء از کل کشور آمده بودند . یکی اومد تو تلویزیون و اسامی رو اعلام کرد و من دیدم برادرم هم بین اونها هست . یه شبی دشمن شبیخون زده بود و یه عده رو اسیر کرده بود . خوشبختانه برادرم خیلی با روحیه بود و من حتی فیلمش و تو اسارت هم دیدم .

- ازایشون زمان اسارت فیلم گرفته بودند ؟

بله . تو اسارت بهشون آب گل آلود داده بودند . حتی وقتی این ها رو تو رمادی عراق گردانده بودند ، زن ها با سنگ اسراء رو میزدند . و کل میکشیدند که این ها اسیر شدند . میگفت ، با پوست بادمجان براشون غذا درست میکردند و سروصداهایی ایجاد می کردند که اذیت بشن .

- برمیگردیم به زمان قبل ازاسارت شهید علی حسین . شما فرمودین که شهید هم طبق روال اون زمان همسر وفرزندش و به پدر سپرده ورفته ، درسته ؟

بله .

- وقتی شهید اسیر شده ، فرزندش به دنیا اومده بود ؟

نه ، فرزندش بعد ازاسارت به دنیا اومد . برادرم توی اسارت از تولد فرزندش هم آگاه نبود . یادم هست نامه هایی که از رمادی سیزده عراق میومد و میخوندیم . ما عکس فرزندش و با مادرش براش تو نامه فرستادیم .

خودش اسم بچه هاش و از قبل انتخاب کرده بود . گفته بود اگر پسر بود ، محمد جواد و اگر دختر بود فاطمه .

- پسر شهید الان شغلشون چی هست ؟

ایشون درحال حاضر راننده هست و دیپلم هم داره . پسر خیلی خوب و مودبی هست و ازدواج هم کرده و یه پسر به نام محمد طاها داره .

- زمانی که برادرتون اسیر شد ، خودتون هم رزمنده بودین ؟

بله .

- هیچ وقت پیش اومد ، تو جبهه همدیگه رو ببینید ؟

بله ، من درلشکر بیست و یک حمزه درتهران آموزش دیدم وبعد رفتم کردستان . کردستان خیلی ازهم دور بود و رفته بودم سردشت .

بار دوم از لشکر هفده علی ابن ابی طالب اعزام شدم ورفتم اهواز و اونجا با هم بودیم . من همیشه با بچه ها میرفتم بهش سرکشی می کردم .

- کار شما تو جبهه چی بود ؟

من آرپیچی زن بودم .

- وقتی شهید رو می دیدین ، هیچ وقت ازشما سوالی درمورد خانواده نمی پرسید ؟ یا وقتی ایشون میومد مرخصی شما ازایشون نمی پرسیدین ؟

کم کم تو بعضی از خونه ها خط تلفن اومده بود . خواهرم تو پیشوای ورامین بود و اونجا مخابرات داشت وبهم زنگ می زدیم . ولی اون زمان بیشتر مکاتبات نامه ای بود و درحد احوالپرسی های خیلی معمول بود .

- شهید تو دورانی که جبهه بود ، مجروح نشده بود ؟

شهید چون در بخش امنیتی بود ، درمورد کارهاش توضیح نمی داد . درضمن به علت حساسیت کارش یه مقدار ازخط دورتر بود و شکر خدا مجروح نشد . همیشه با خودش این مصرع شعر رو میخوند ومیگفت ، مصلحت نیست که این زمزمه خاموش شود .

- ازفرماندهان شهید کسی خاطرتون نیست ؟

نه .

- تو چه عملیات هایی شرکت کرد ؟

تو عملیات های مربوط به ارتش بود و چون کارش مخابرات بود من اطلاع ندارم .


دست مادر فرزند را شفا داد

- شهید غرب هم رفته بود ؟

نه ، بیشتر تو جنوب بود . در مناطق طلائیه ، جفیر ،کوشک و آب تیمور بود . به طور کل لشکر 92 در جنوب مستقر بود .

- بعد ازاسارتش کسی درمورد نحوه ی اسارتش خاطره ای نگفت ؟

ما کسی رو ندیدیم . خیلی از بچه های ارتش ناخواسته اسیر شده بودند .

- از ایوانکی هم بودند ؟

نه ، تهرانی بودند . از لشکر بیست و یک حمزه تهران بودند که در لشکر 92 مستقر شده بودند و اسیر شدند . حکم آبادی از بچه های سبزوار هم همراه شون بود .

من خودم رفتم پیگیری کنم که چطور اسیر شده . شبی که رفتم ببینم کجا اسیر شده ، رفتم دژبانی آب تیمور واز آنجا رفتم جفیر .

عراق میخواست بیاد جلو ولی بچه ها خیلی مقاومت کردند . و تلافی اون شبیخونی که زده بودند و بچه های ما درآوردند . وقتی حاج آقا شاه چراغی رو شهید کردند ، بچه ها هواپیما رو به سرعت معدوم کردند .

- فرمودین که فیلم اسارت شهید هم دیدین ، درسته ؟

بله .

- کی باخبر شدین که چنین فیلمی هم هست ؟

من یه شعار دارم تو زندگیم و میگم ، عاقبت جوینده یابنده هست . وقتی شنیدم اسیر شده ، پاشنه ی کفشم وکشیدم وراه افتادم . چون خودم هم قبلا تو اون مناطق بودم و میدونستم که کجا بوده ، بلد بودم .

یه سرهنگ قسیمی بود که قبلا با عموم همرزم بوده . من حتی تا جلیل آباد هم رفتم وایشون ودیدم .

- آنقدر پیگیر شدین که متوجه شدین ، فیلم اسارت شهید هست ، درسته ؟

بله . یه فیلم ویدوئی بود تو لشکر 92 زره ای .

- الان اون فیلم رو دارید ؟

نه ، ولی چون مکاتبه می شد ما متوجه شدیم که زنده هست واسیر شده . از بچه هایی که با ایشون بودند ، یک سری ازبچه های سپاه وارتش هم بودند . یکی شون شهید ابوترابی بود که با برادرمن هم بند بود . شهید برای بی سواد ها کلاس درس گذاشته بود . میگفت ، شب های عید با همون وسایل ناچیزمون سفره ی هفت سین میچیدیم .

خودش تعریف میکرد که زمان غذا دادن روی ما آب می پاشیدند و با کابل کتکمون می زدند . براشون هم مهم نبود به کدوم قسمت بدنمون می خورد .

- وقتی مطلع شدین که قطعا علی حسین اسیر شده ، چطور به پدرش اطلا ع دادین ؟ ازآنجا که ایشون ذاکر اهل بیت بودند ، قطعا با این مصیبت به یاد واقعه ی عاشورا افتاده بودند . ایشون با این قضیه چطور کنار اومدند ؟

پدرم هروقت وارد یه جای جدید می شد میگفت ، السلام وعلیک یا اباعبدالله . چون خودش ذاکر اهل بیت بود ، خیلی از مسائل براش قابل درک بود . ما به زن عموم گفتیم که به این ها خبر بده و بگه من رفتم دنبالش .

- مادرشهید چه حسی داشت ؟

ایشون خیلی از خود بی خود شده بود . میگفتند انقدر حواسش پرت شده بود ، به جای چایی کبریت انداخته بود تو قوری چایی .

- تا چه مدت از شهید تو اسادت بی خبر بودین ؟

برادرم دو سال اسیر بود . سه ماه بعد ازاسارتش ما فقط میدونستیم که اسیر شده ولی هیچ نامه ای به دست ما نمیرسید . یکی از نظامی های عراق با بچه های ما بوده . بهشون گفته بود ، اگر هم میخواین دعا وقرآن بخونید آرام بخونید . این ها هرکدوم یه چیزی بهم دیگه یاد می دادند . یکی از دوستان برادرم گیوه می دوخت و به بقیه هم یاد می داد .

الان نامه های برادرم همه موجود هست . خیلی از چیزهایی که می نوشت به علت شغلش رمزی بود . مثلا یه درخت میکشید یا چیز های دیگه .

اونجا هم نامه هایی که مشکوک بود، نمیگذاشتند بیاد . هر سه ماه یا شش ماه یه نامه می داد . برادرم حالش به قدری بد بوده ، که داشته ازبین میرفته . به همین خاطر جزء اولین گروه اسرایی بود که آزاد شد . بابرانکاد آورده بودنش .

- یعنی شهید تا این اندازه حالش بد بود ؟

بله ، شش ماه اسارتش و تو بیمارستان ها بود .

- به خاطرهمون شکنجه ها اینجوری شده بود ؟

بله ، علاوه بر فشار جسمی ، فشار روحی هم می دیدند .

- براتون از شهادت و یا اتفاقاتی که برای دوستانش دراسارت افتاده بود ، حرفی نزد ؟

چرا ، گاهی میگفت . ولی این درسته که شهیدان را شهیدان میشناسند . خیلی از مسائل رو عنوان نمیکردند ودلشون میخواست توی دل خودشون بمونه .

- اسم هیچ فردی رو که تو اسارت شهید شده باشه ، نیاورد ؟

نه ، فقط خیلی با حاج آقا ابوترابی صمیمی بود . اون ها خودشون با اون روح بزرگی که داشتند و ذکرهایی که می گفتند ، خیلی مقاوم بودند .

- دررابطه با فوت امام خمینی (ره) براتون تعریف نکرد ؟

زمانی که قطعنامه 598 امضاء شد . و زمانی که تو عملیات ها پیروز می شدیم ، در واقع خوشحالی ما بود و ناراحتی اونها . چون عراق تو این روزها خیلی بهشون سخت می گرفت و شکنجه شون میکرده . میگفت ، ما رو با نبشی و کابل میزدند . هروقت مارش عملیات شنیده می شد ، میگفتیم حتما پیروز شدیم و باید طاقت بیاریم .

- حاج آقا برامون از نحوه شهادت برادرتون بفرمایید ؟ به ما گفتند که ایشون سال 82 به شهادت رسید ، درسته ؟

برادرم وقتی از اسارت برگشت ناراحتی اعصاب گرفته بود . حالش به اندازه ای بد بوده که گفتند ، این که داره میمیره تحویلش بدیم تا یه فرد زنده ی عراقی رو تحویل بگیریم .

مدتی هم تو بیمارستان عراق بستری بود .

برادرم تو بیمارستان طالقانی تهران بستری شد . از هلال احمر وبنیاد شهید به ما خبر دادند و تو تلویزیون هم اعلام شد . وقتی رفتیم دیدن ایشون ، پسرش هم که راه افتاده بود و بردیم . ایشون پسرش و نمیشناخت وخیلی از نظر روانی بهم ریخته بود . وقتی اومد دست مادرم رو گرفت ، انگار کم کم همه رو یادش اومد و احساس آرامش پیدا کرد . یک ماه تو بیمارستان بستری بود . خودش وقتی میرفت اهواز میگفت ، ما که میریم اونجا یادمون میره خانواده ای هم داریم و وقتی برمیگردیم دوباره یادمون میاد .

- پس شهید بعد از بهبودی دوباره تا سال 82 که شهید شد ، برگشت به زندگی عادی اش ، درسته ؟

بله .

دست مادر فرزند را شفا داد

- تو این مدت شهید به کاری هم مشغول شده بود ؟

یک ماه تو بیمارستان طالقانی بستری بود . وقتی بهتر شد ، براش مراسم استقبال گرفتند وخیلی با شکوه برگزارشد . ایشون اولین اسیر بود وروی دوش مردم تا خونه آوردنش . دو تا خونه گرفته بودیم و شام هم دادیم .

بعد ازسه ماه که بهتر شد ، دوباره رفت تو پادگان لویزان ومشغول به کار شد .

- سمت ایشون چی بود ؟

بازهم نیروی مخابرات بود . ولی چون اسیر بود ومشکل اعصاب روان داشت ، ایشون و جانباز سی درصد معرفی کردند . و همیشه داروی اعصاب وقند مصرف میکرد . بیماری قند رو درعراق گرفته بود . خودتون هم میدونید که یکی از علل بیماری قند مشکل اعصاب هست .

مشکلش به اندازه ای شد که دیگه نتونست بره سرکار وچند سال بعد هم شهید شد .

یادم هست که برادرم خیلی شیک پوش بود . همیشه با وجود بیماری اش خیلی مرتب لباس می پوشید . همیشه میگفت ، با آدم مغرور باید مثل خودش برخورد کرد . یعنی اگر کسی حرف دورازنزاکت میزد خیلی زود ناراحت میشد . تو روستای کورک پرچم های بزرگ یا رسول الله و عکس های شهید بهشتی و ... بود که تو روستا خودش درست کرده بود .

- رفتار شهید تو خونه چطور بود ؟

با بچه هاش رفتارش خیلی خوب بود .

- شهید فرزند دیگری هم داشت ؟

بله ، محمد جواد درزمان اسارتش به دنیا اومد و محمد امین و فاطمه هم بعد از آزادی ایشون به دنیا اومده بودند . همیشه در بحث تربیتی میگفت ، بچه ها در یه سنی امیر و دریه سنی وزیر هستند . با توجه به کتابهایی که خونده بود این حرف ها رو میزد . این اواخربه محمد جواد میگفت ، تو امیر شدی وهمه ی امید من به شماهست وموتورش وبهش می داد . بچه هاش رو روی اصول بزرگ کرده بود و نازپرورده نبودند .

- امکانش هست درمورد تصادف شهید هم بفرمایید ؟

ایشون وقتی رفته بود اهواز این اتفاق افتاد . ایشون رفت وآمد می کرد و هرسه ماه پانزده روز مرخصی میومد . گویا یه روز تو خرداد ماه ایشون رفته بود اهواز واین اتفاق میافته . من خودم تو تیپ بودم و اون موقع خیلی مسیر اهواز شلوغ بود ، چون جنگ بود . دربین راه تصادف میکنند وبچه هایی که تو ماشین بودند همه فوت میکنندوشهید زنده میمونه . یه مدت هم تو بیمارستان شاهزند اراک بستری بود . خودش هم همیشه میگفت ، مصلحت نیست که این زمزمه خاموش شود . من ودامادمون رفته بودیم ملاقاتش تو بیمارستان که ایشون با همون لباس بیمارستان اومده بود ترمینال و ما ازاون طرف رفته بودیم بیمارستان .

- حاج آقا دررابطه با اون خاطره ی بیست و دو بهمن تون بفرمایید ؟

روز بیست و دو بهمن تو راهپیمایی خیلی شیک ومرتب کنار حاج آقا بطحایی راه میرفت . ایشون به خاطر مشکل اعصاب که داشت ، سیگار میکشید . من بهش میگفتم ، سیگار نکش میگفت ، عهد کردم که دگر می نخورم . بجز امشب و فرداشب وشبهای دگر . با حاج آقا ابوترابی خیلی شوخی میکرد . هرسال با ایشون پیاده ازایوانکی میرفتند مشهد . حتی یکبار هم پسرش محمد جواد رو هم باخودش برد . سال 82 ، یک روز بعد از زلزله ی بم من رفتم اونجا . چون من خودم تو بهزیستی کار میکنم و به عنوان نیروی امدادی رفتم . تو جاده ی کرمان شب خواب دیدم که یه ماشین بنزین نداره و همون موقع حس کردم خبری شده .

بیست سوم بهمن به علت عارضه ی قلبی تو بیمارستان جان به جان آفرین تقسیم کردند .

- ایشون وکجا دفن کردین ؟

تو امامزاده عاقب ایوانکی .

- ممنون ازاینکه وقتتون وبه ما دادین . خدا به شما عمر با عزت بده .

من هم ممنونم و سلامت باشید .

- اگر صحبتی درمورد شهید دارید بفرمایید .

ایشون خیلی پیرو ولایت فقیه بود . علی رغم اینکه بیماری قند داشت خودش انسلین تزریق می کرد . به نماز و روزه اش خیلی اهمیت می داد . درک و فهم این مسئله خیلی سخته . شما فقط پیاده روی ازاینجا تا مشهد رو تصور کنید چه سخت هست . الان باب شده که مردم میرن پیاده روی ولی ایشون با وجود اینکه روزی سه بار انسلین میزد ، پیاده میرفت مشهد .

- شهید وصیت نامه هم داشت ؟

بله .

- تو وصیت نامه اش چه سفارشی کرده بود ؟

گفته بود نماز رو ترک نکنید و پیرو ولایت فقیه باشید . روی فرزندانتون اسم ائمه رو بگذارید و به اسم حضرت محمد (ص) خیلی علاقه داشت و یادم میاد که رنگ سبز هم خیلی دوست داشت .

- ممنونم حاج آقا .

مستدام باشید .


منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده