شهید عباسعلی خروطی
او خطاب به من نوشت و چه زیبا و دلربا نوشت که پدر زیباست ، مادرزیباست و اما زیباترین زیبایی ها خداست جبهه را نمی توان تعریف کرد ؛ جبهه دیدنی است نه شنیدنی ، باید پا در رکاب کرد و بر مرکب عشق و جهاد سوار شد و به سپاه دشمن یورش برد این است

مرثیه ای بر پرواز معلمی از دیار امیر آباد


نوید شاهد سمنان: عباسعلي خروطي بيست و پنجم خرداد 1345، در شهرستان سمنان به دنيا آمد. پدرش حبيب‌الله و مادرش محترم نام داشت. تا پايان دوره كارداني در رشته تربيت معلم درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور يافت. دوم بهمن 1366، در ماووت عراق هنگام گريختن از اسارت بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي امامزاده اشرف زادگاهش قرار دارد.



بسم الله الرحمن الرحیم

مرثیه ای بر پرواز معلمی از دیارامیر آباد

اسمش عباسعلی بوده . چه اسم با مسمایی داشت ، عباس در لغت به معنی ترش رو وبد اخم ویکی از نام های شیر است . او به راستی مه ترشرو وبد اخم بود ولی نه برای دوست که برای دشمن او شیر بود شیر زاهد شب چرا که او بسیجی بود وبسیجی عاشق است اما عشق به خدا بی غم بود اما یک غم داشت . غم خدا ، بی اعتنا بود به همه علایق دنیوی و بالاخره او غلام امام حسین (ع) بود او آرزوی شهادت داشت و این مطلبی است که به استناد یکی از گفتگوهای تنهایی که با خود داشته و در طرف خاطراتش و آن هم در روز شهادت دو معلم شهید رجایی و باهنر ثبت نموده به وضوح می توان یافت . که نوشته است : 
«هر چند که درخواست کردن شهادت از خدا در خواست بزرگی است ولی چه کنم که دلباخته شهادت هستم و به شهادت محتاج و این آرزو تحقق پذیر نیست مگر این که خودم حرکت کنم و شهادت را بجویم که شهادت به دنبال من نمی آید و شهادت اختیاری است نه تحمیلی » معلم پروازی که شایعه اسارتش در زمستان بود و تحقق شهادتش در بهار و به راستی که در بهار زندگی چه تغییراتی می یابد و چه نقش و نگاری عجیب هویدا می شود و گویی دنیا یک باره عوض می شود و همه مظاهر آن تغییر و تحول می یابد و مگر نه این است که بهار عروس فصل هاست و مگر نباید آفرین گفت به استاد خلقت و نقاش چیره دست طبیعت خداوند یکتا که این همه نقش های بدیح و زیبا آفریده است و به راستی که شهادت نیز عروس مگرهاست و آفرین برشهیدی که این همه زیبایی از خود به یادگار می گذارد وتحقیقات بهار همیشه جاویدان شهدا ، هرگز رنگ پاییز وزمستان به خود نخواهد دید .

آیا کسی هست که از مرگ نهراسد و واهمه نداشته باشد آری به مرگ بگوید که تنها نیرویی که از او نمی ترسد و از او هراسی ندارد و برای پذیرفتن او همیشه آغوشش باز است و به قول ما نمی فهمیم و نمی دانیم که شهید چه آرام می میرد . در زمان شایعه اسارت این معلم پرواز به ذهنم آمد که اگر او اسیر باشد و بلکه همه اسرا ، اسیر بند دژخیم بغداد هستند و ما که چه بدبخت گرفتار به اسیر نفس و تن هستیم . مژده و نوید را به خانواده اش در آن زمان ودر این زمان به تمام خانواده های محترم اسرا باید داد که می دانند وبدانند که تقدیر چه شگفتی ها که نمی آفریند ولطف خدا چه ها که نمی کند ومنتظر باشند که یعقوب وار روزی یوسف گمگشته خود را با عزت و شوکت و پیروزی در آغوش کشند و آن روز دور نیست .

فراموش نمی کنم وقتی شنیدم که بدون اطلاع و آگاهی به خانواده عزم سفر نموده بود و راهی جبهه پاکی و صفا شده بود و سوی دیار عاشقان رفته بود در نامه ای که برایش نوشتم و کاشکی نمی نوشتم پاسخی این چنین دندان شکن دریافت نمی داشتم . پاسخی که از عمق وجود او و اعتقادات او بر می خاست . برایش نوشتم که کمی مراعات پدرش را که سخت بیمار بود و آن هم بیماری قلبی را بنماید و او خطاب به من نوشت و چه زیبا و دلربا نوشت که پدر زیباست ، مادرزیباست و اما زیباترین زیبایی ها خداست .
 و وقتی که در نامه ی از او خواستم که از جبهه برایم سخن بگوید با همه علاقه ای که به من داشت چه قاطع و استوار و کوبنده نوشت که جبهه را نمی توان تعریف کرد ؛ جبهه دیدنی است نه شنیدنی ، باید پا در رکاب کرد و بر مرکب عشق و جهاد سوار شد و به سپاه دشمن یورش برد این است جبهه . والسلام . وای که چه سخت در تربیت نوجوانان کوشا بود و چه زیبا در مباحثاتش اصالت کار را به فرهنگ وتربیت اسلامی می داد نه چیزهای دیگر .

او متاهل نبود اما شاید همیشه زاده اش که درست در روز وساعت اعلام خبر شهادت او پای به جهان خاکی گذاشته است بتواند مانند همه بچه ها وفرزندان عزیز شهدا شاید به این شهادت باشد.

به هر حال او هرچه بود معلم بود . معلم پرواز ، معلم کمال ، معلمی از روستای امیر آباد وچه عاشق ماندن در روستا بود چرا که روستا محل زندگی فقیران وپا برهنه هاست .مگر مردم و دانش آموزان روستای امیر آباد وتویه دروار او را فراموش می کنند شاید زبان حال دانش آموزان روستا چنین باشد که به قولی « وقتی او بود نمی دیدیم وقتی می خواند نمی شنیدیم ، وقتی دیدیم که نبود وقتی شنیدیم که نخواند » 
یاد آن پیر زن روستایی امیر آباد به خیر که عباس مستاجر او بود ودر آخرین تسویه حساب مال الجاره چنین گفت : که من با همه فقر ونداری بخاطر حسن خلق وپاکی معلم چند ماهی از اجاره را بخشیدم وحلال کردم . به تقدیر، او شهید شد و به آرزوی خود رسید او عزیز بود برای ما ، اما همه ی شهدا عزیزند ، تجلیل از این معلم در حقیقت تجلیل از همه شهدا ورهروان خط سرخ شهادت است .روحشان شاد و راهشان پایدار باد.

منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان







برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده