گفتگوی خودمانی نوید شاهد سمنان با مادر معظم شهید علی حسین پور
یکی از دوستانش گفت ، تو حمله ی یا زهرا این قسمت سینه اش تیرخورده و شهید شده . همون نقطه رو من روز آخری که میرفت بوسیده بودم . میگفت ، من خودم رفتم جنازه اش و کشیدم عقب و کولش کرده بود و آورده بودش عقب که دست دشمن نیافته . سمت راستش تیر خورده بود .

نوید شاهد سمنان:علي حسين‌پور يكم دي 1338، در روستاي پرو از توابع شهرستان شاهرود چشم به جهان گشود. پدرش فتحعلی و مادرش فاطمه نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. به عنوان آهنگر در جهادسازندگي مشغول كار شد. متأهل بود. از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. دوم فروردين 1361، در رقابيه بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيد. مزار وي در گلزار شهداي زادگاهش واقع است.


بسم الله الرحمن الرحیم

در خدمت خانواده شهید بزرگوار علی حسین پور هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوبی مادر جان ؟

الحمدالله .

- خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

من فاطمه حسین پور هستم ، مادر شهید علی حسین پور هستم .

- مادر جان ما ازاستان سمنان اومدیم تا درموردشهیدتون حرف بزنیم . و خاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تا روزی که به شهادت رسید بشنویم . این ها قراره در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه . از آنجا که پدر شهید هم در قید حیات نیستند که ما سوالاتمون واز ایشون بپرسیم . سوالات مربوط به ایشون هم ازشما می پرسیم . لطفا تاجایی که خاطرتون هست به ما کمک کنید .

- وقتی شهید به دنیا اومد شما تو همین خونه بودین ؟

خونه مون و تغییر دادیم . اینجا خونه ی پدری ام هست . وقتی شهید به دنیا اومد خونه ی پدر شوهرم بودیم .

- اسم این روستا چی هست ؟

پرو .

- شهید فرزند چندم شما بود ؟

اول .

- شغل پدر شهید چی بود ؟

کشاورز بود .

- زمین وزراعت برای خودتون بود یا اجاره ای بود ؟

برای پدرش بود . یه مقدار هم بعداز ازدواجمون خرید .

- مادرجان درگذشته مرسوم بود که عروس وداماد ها تا مدتی بعد ازازدواج با خانواده ی شوهر زندگی میکردند . شما هم همین طور بودین ؟

بله ، هفت سال با خانواده ی شوهرم یه جا زندگی می کردیم . دو تا اتاق داشتند ، یکی برای ما بود ویکی برای خودشون بود

هفت نفر آدم تو یه سفره غذا می خوردیم . اون زمان که هیچی نداشتیم ، نه آب وبرق داشتیم ونه گاز لوله کشی .

- مادرجان با توجه به این کمبود امکانات چطور زندگی می کردین ؟ کارهای خونه رو چطور تقسیم می کردین ؟

هرکسی یه کاری انجام می داد . چهار تا برادر بودند یکی ذغال میاورد ، یکی چوپانی می کرد ویکی هم کشاورزی می کرد . پدرشوهرم عموم بود .

چون بچه های پدر ومادرم تو دنیا نمی موندند پدرم گفته بود میخوام این یه دونه دختر عروس برادرم بشه . چهارده سالم بود با پسرعموم ازدواج کردم .

- مادرجان اون زمان که دکتر ودرمان نبود ووضعیت بهداشت خیلی بد بود . وقتی میخواستین زایمان کنید باید می رفتین دنبال قابله ، درسته ؟

بله .

- اون روز کی پیش شما بود ، پدر شهید خونه بود ؟

شوهرم خونه بود . رفت دنبال مادرش وایشون قابله رو خبر کرد . شب چله ی بزرگ به دنیا آمد و تو برف شدید رفتند دنبال قابله . الان هروقت شب چله میشه به یاد فرزند شهیدم با بچه ها براش تولد میگیریم .

- خیلی از مادر شهداء برامون تعریف می کردند که قبل از اینکه فرزندمون به دنیا بیاد خواب دیده بودیم ، شما هم همین طور بودین ؟

پدرم اون موقع از دنیا رفته بود . عموم گفت ، این بچه اسم خودش رو با خودش آورده . باید اسم برادرمرحومم علی روش بگذارید .

- پدر شهید اون روز خونه بود ؟

می خواست بره مازندران سرکار . ولی چون دید حالم خوب نیست ، خونه مونده بود . میرفت مازندران سرکوره کار می کردند.

- شغل پدر شهید تغییر کرده بود ؟

کنار کشاورزی این کار هم میکرد . دیگه خیلی قدیمی شده ، اون اوایل این کارها رو می کرد . کارش وتغییر داده بود .

- وضعیت مالی تون روبه راه بود ؟

نه ، اوضاعمون خوب نبود .

- خودتون کمک خرج نبودین ؟

هنوز هم کشاورزی میکنم . هیچ وقت تو خونه نمیشینم .

- دامداری هم داشتین ؟

اون زمانی که با خانواده ی شوهرم زندگی می کردیم داشتیم . ولی وقتی مستقل شدیم دیگه دام نداشتیم .

- خرج پدرشوهر و مادرشوهرتون هم شما می دادین ؟

ازوقتی پیر شدند وتوان کار کردن نداشتند شوهر من خرجی اونها رو هم می داد .

- برامون یه مقدار ازسبک زندگی تون در اون زمان بفرمایید . تا آیندگان بدونند که اون موقع با توجه به کمبود امکانات با چه مشقتی فرزندانتون وبزرگ کردین .

موقع درآمدن سنجد ها میرفتیم سنجد جمع می کردیم وشاخه های خشک وجمع می کردیم وانبار می کردیم برای زمستون . گلیم ومی انداخیتم روی کرسی وبالاش هم یه لحاف بزرگ میگذاشتیم و میرفتیم زیرش برای گرم شدن . مثلا اگر ده تا بچه هم داشتیم و همه دور کرسی مینشستند وسماور جوش چایی هم همون بالا میگذاشتیم . بچه ها هم دست به سماور نمی زدند . زندگی ها مثل حالا نبود .

- آشپزی چطور می کردین ؟

آب از چاه می کشیدیم و توی کوزه میریختیم . کوزه رو میگذاشتیم گوشه اتاق و صبح روی آتش کتری رو گرم می کردیم و چایی درست میکردیم . بچه هامون وبا همین سختی بزرگ کردیم .

- مادرجان اون موقع ها دکتر خیلی کم بود و رفت وآمد به شهر هم به سختی انجام میشد . وقتی شهید کوچکتر بود ، هیچ وقت پیش اومد که بیمار بشه ومجبور بشین ببرینش شهر دکتر ؟

بله ، دوساله که بود زیر دلش یه غده درآورد . مادرم خدابیامرز ، از گاوش شیر دوشید وریخت تو یه سطل .

با الاغ همسایه مون بچه رو بردیم روستای قلعه نو خرقان . من ومادرم پیاده بودیم وبچه رو سوار کرده بودیم . اونجا دکتر درمانش کرد وآوردیمش خونه .

- همه ی این مسیر طولانی رو پیاده رفتین ؟

بله ، پیاده رفتیم وآمدیم .

- با اون شیر چکار کردین ؟

همون شیر ودادیم به دکتر .

- بعد ازاون برای شهید اتفاقی نیافتاد ؟

نه ، شکر خدا اتفاقی نیافتاد .

- اولین بار آموزه های مذهبی رو کی به شهید یاد داد ؟

خودم بهش یاد دادم تا زمانی که بزرگ شد ورفت مدرسه وخودش یاد گرفت .

- شهید ومسجد وروضه خوانی هم با خودتون می بردین ؟

بله ، همیشه همراه من میومد . کوچک که بود گریه می کردم و اشک هام روی صورتش می ریخت واو شیر میخورد .

- وقتی شهید کم کم بزرگتر شد ، تو مسجد نوحه خوانی هم می کرد ؟

نه ، نوحه نمیخواند . ولی عاشق هیئت ومسجد بود . هنوز هم زنجیرش اونجا آویزان هست .

- شهید دوران ابتدایی وراهنمایی رو همین جا خوند ؟

یه مقدار اینجا خوند ویه مقدار هم مازندران خوند . ما دوازده سال اونجا زندگی کردیم . وقتی شهید پنج ابتدایی بود ، جنگ شروع شد .

- زمانی که شهید شد ، چند سالش بود ؟

پنجم که بود جنگ شروع شد . قبل از اون هم عکس های امام رو تو مدرسه پخش می کردند . دوران خدمتش رفت کرمان . یک سال قبلش هم داوطلبانه رفته بود اصفهان و آموزش دیده بود . یک سال که اونجا بود برگشت ورفت کرمان سربازی . بهشون مرخصی داده بودند و سه ماه خونه بود و بعد دوباره آقا دستور دادند برن جبهه . هفده ماه خدمت کرد .

- مادرجان یه چیزی رو باید یاددآوری کنیم . چون خیلی سال گذشته و شما خاطرتون نیست . شهید زمان انقلاب سنش بیشتر از پنجم ابتدایی بود . چون ایشون خدمت سربازیش قبل از انقلاب بود ؟

بله ، درسته من حواسم نبود . اصفهان کار میکرد .

- کارش چی بود ؟

جوشکاری می کرد . از اونجا که اومد رفت خدمت .

- تو بهم ریختگی های زمان انقلاب ، دیگه خدمت نرفت ؟

نه .

- چند ماه خدمت کرد ؟

هشت ماه میشد .

- بعد ازانقلاب چکار کرد ؟

رفتیم خواستگاری دختر عمه اش . سه روز بعد ازازدواجش رفت تو جهاد .

- بعد ازازدواج با شما زندگی می کرد ؟

دو سال با ما بود وبعد یه خونه ی خشتی ساخت . روزی که شهید شده بود ، تیرآهن هاشو آورده بودند .

- وقتی ازدواج کرد ، شغلش چی بود ؟

تو جهاد جوشکاری میکرد .

- از طریق جهاد رفت جبهه ؟

بله ، اولین گروه جهاد که به جبهه اعزام شد ایشون هم رفت .

- خانمش رو به شما سپرد ؟

بله .

- اولین بار رفت غرب کشور یا جنوب ؟

نمی دانم .

- چند بار رفت ؟

خیلی رفت وآمد کرد . یه روز به من گفت ، می خوام برم جبهه . شما برو به پدرم بگو رضایت داره من برم . شوهرم آمد و من بهش گفتم ، حاجی علی میخواد بره جبهه .

گفت ، چرا به خودم نگفت ؟

گفتم ، خجالت کشیده .

دیگه خودشون پدر و پسر نشستند تو اتاق و صحبت کردند . وصیت هاش و به پدرش کرد و گفت ، کجا ها بدهکاره .

اومد بیرون به من گفت ، مامان بابا اجازه داد برم . نظرتو چیه ؟

روز یازدهم محرم بود . گفتم ، چی بگم مادر ؟ نه من از امه لیلا بهترم و نه تو از علی اکبر . دیدم پرواز کرد از خوشحالی و گفت ، من همین و میخواستم که شما رضایت داشته باشی .

چند بار هم رفت و جبهه و آمد .

- شهید آخرین بار تو رقابیه درغرب کشورشهید شد ، درسته ؟

بله ، راننده آمبولانس بود .

- قبل از اون نپرسیده بودین که کارش تو جبهه چی هست ؟

پسرم تو فتح المبین شهید شده بود . تو کارون تو پل سازی ها و... حضور داشته . تو مساجد اونجا هم خیلی جوشکاری کرده بود .

- پس هر بار جوشکاری میکرد و فقط بار آخر راننده آمبولانس بود ؟

بله ، بار آخر که اومد ما میخواستیم بریم مشهد . خانمش دوبار صاحب فرزند شد و هر دو فوت کردند . یکی ده روزه بود که مرد و یکی هم دو سالگی فوت کرد . من بهش گفتم ، مامان خانمت تازه چهل بچه اش و داده بیاببریمش مشهد .آمد کنارم و گفت ، مامان من میخوام تو حمله ی یا زهرا(س) شرکت کنم . شما میخواهی اول عید بری پیش امام رضا(ع) و من میخوام تو حمله یا زهرا (س) شرکت کنم .

رقابیه و خرمشهر آزادشده بود و تو عملیات فتح المبین شهیدشد . پسرم و با 51 شهید آورده بودنش مشهد . ما تو چهارراه شهداء مشهد رفته بودیم . شبش خواب دیدم که دندانم و کشیدم و داره خونه میاد . تو مسافرخونه شاهرودی ها مستقر بودیم . من بیدار شدم و نشستم و گفتم ، شهربانو علی شهید شده .

گفت ، زبونتو گاز بگیر .

گفتم ، خواب دیدم مطمئنم .

رفته بودیم چهارراه شهداء استقبال شهداء و فرزند خودمون هم همراه شون بود .

- شما اطلاع نداشتین که ایشون همراه اون شهداء هست ؟

نه .

- شما اطلاع نداشتین که ایشون همراه اون شهداء هست ؟

نه .

- پس انقدر که علاقه داشتین همراه شما بیاد مشهد این اتفاق افتاده بود ؟

بله . من همون جا تو مشهد گفتم ، بچه ام شهید شده . پسر همسایه مون خادم امام رضا (ع) بود و به پدرش گفته بود که علی شهید شده .

به شوهرم گفته بودند و ایشون به من حرفی نزد . تازه هشت روز مشهد بودیم که شوهرم گفت ، بیا برگردیم .

چون همیشه ده روزه می رفتیم ، من شک کردم . ولی حرفی نزدم و همراه شون برگشتم خونه .

وقتی آمدیم ، شهید و برده بودند رامیان (چون شناسنامه ی پدرش برای رامیان هست ) و بعد هم آوردنش سپاه شاهرود . روز سیزدهم عید آورده بودنش و چهاردهم به ما خبر دادند و پانزدهم هم تشییع اش کردیم .

- سپاه نمی دونست که شما تو مشهد متوجه شهادتش شدین ؟

نه ، نمی دونستند .

- شهید وکجا دفن کردین ؟

تو همین روستای خودمون .

- مادرجان من خیلی شرمنده ام که با سوالاتم شما رو متاثر میکنم .

خواهش می کنم .

- اکثر شهداء وصیت کرده بودند که پدر ومادرشون روی جنازه بی قراری نکنند . شما چکار کردین ؟

ما هم همین کار وکردیم .

همراه همسرش و خواهر و برادرهاش و پدرش رفتیم سپاه . من بغلش کردم و شهادتش و تبریک گفتم .

- همسرش خیلی بی تابی میکرد ؟

آره بنده خدا خیلی بی تابی می کرد .

- بعد ازشهادتش خواب شهید هم دیدین ؟

بله ، یه بار خواب دیدم که اومد جلوی پله های خونه مون و سریع ناپدید شد .

یه بار دیگه هم خواب دیدم که بغلش کردم . شهداء یکی بلند میشدند . من فکر میکردم که زنده هست . گفتم ، راست میگن که شهداء زنده اند . گفت ، آره مامان همین طوره .

- بعد ازشهاد تش دوستان وهمرزم های شهید دیدار شما اومدن ؟

بله .

- فرمانده اش خاطره ای به شما نگفتند ؟

چرا . آمبولانس که آمد فرمانده اش خاطره گفت . حاج عباس هم که آزاده بود خیلی ازش خاطره می گفت .

- درمورد نحوه شهادتش به شما توضیحی ندادند ؟

سرش تو خط مقدم آرپیچی خورده بود .

- به ما گفتند ، راننده آمبولانس بوده ؟

این رو من نمیدونستم . دوستانش اگر گفتند من نمیدونم . شاید هم راننده آمبولانس بوده . چون پسرم همه جور کاری انجام می داد .

- آخرین مسئولیت شهید و زنده بودند راننده آمبولانس ؟

بله .

- کسی از روزشهادتش خاطره ای نگفت ؟

یکی از دوستانش گفت ، تو حمله ی یا زهرا این قسمت سینه اش تیرخورده و شهید شده . همون نقطه رو من روز آخری که میرفت بوسیده بودم . میگفت ، من خودم رفتم جنازه اش و کشیدم عقب و کولش کرده بود و آورده بودش عقب که دست دشمن نیافته . سمت راستش تیر خورده بود .

دفعه ی آخر خودم حس کرده بودم که دیگه برنمی گرده . وصیت کرده بود وگذاشته بود پشت آینه .

- رفتارش تو خونه چطور بود ؟

خیلی خوب بود . یه وابستگی عجیبی به من وپدرش داشت .

- ازدوستان وهمکلاسی های شهید که به شهادت رسیدند ، کسی خاطرتون هست؟

حاج عباس که اسیر شده بود با پسرم خدمت بودند .

- فامیل حاج عباس چی بود ؟

حسین پور . یه محمد رضا هم بود . مادر محمد رضا خیلی نگران پسرش بود . شهید من بهش میگفت ، غصه نخور تو خرمشهر کلی از عراقی ها رو اسیر کردیم . میگفت ، ما آفتابه رو که برمی داریم بریم وضو بگیریم عراقی ها فرار میکنند . چرا غصه ی محمد رضا رو میخوری . خیالت راحت که خوبه . فامیل محمد رضا هم حسین پور هست .

- مادرجان اگر صحبتی دارید ، بفرمایید ؟

نه ، دیگه خیلی ممنونم .

- مادرجان ازاینکه شهید شده ، پشیمون نیستین ؟

نه ، هدیه ای بود که خداوند خودش به ما داد و خودش هم گرفت .

- تو وصیت نامه اش سفارشی به شما وهمسرش نکرده بود ؟

نه ، ولی حضوری همیشه میگفت . که مثلا حجابتون رو رعایت کنید و نماز جماعت شرکت کنید و ...

- به عنوان مادر شهید از مردم ومسئولین چه انتظاری دارید ؟

ما گوش به فرمان رهبرمون هستیم و هرچی ایشون بگه ما هم اطاعت میکنیم . امیدوارم نگذارند خون شهداء پایمال بشه . معلم ها با کاغذ و قلم شون و خانم ها با حجابشون این راه رو ادامه بدن .

- مادرجان پدر شهید کی از دنیا رفت ؟

ده سال پیش .

- بعد از شهادت فرزندش خیلی بی تابی میکرد ؟

صبر باید میکرد .

- شغلش تا پایان عمر چی بود ؟

کشاورز بود .

- خاطره ای ازشهید وپدرش دارید ؟

هیچ وقت بدون اجازه ی پدرش کاری انجام نمی داد . تو همه ی کارها با ایشون مشورت می کرد .

- انشاالله خودا به شما عمر با عزت بده وخسته نباشید .

ما هم از شما ممنونیم .


منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده