گفتگوی خودمانی نوید شاهد سمنان با مادر گرامی شهید محمدرضا عبداللهی
تو خانواده ی شوهرم پسرها زنده نمی موندند، به همین خاطر محمدرضا رو نذرامام رضا(ع) کردیم . موهاش هم نذر امام رضا(ع) بود وبرابرش اسکناس می دادیم
فرزندم را نذر امام رضا (ع) کردیم...

نوید شاهد سمنان:محمدرضا عبداللهی سی‌ام شهریور 1346، در روستای کیلان از توابع شهرستان دماوند به دنیا آمد. پدرش محمود، راننده بود و مادرش مریم ( فوت 1348)  نام داشت. دانش ‏آموز دوم متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و یکم دی 1364، در بمباران هوایی هورالعظیم عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای شهر ایوانکی شهرستان گرمسار به خاک سپردند.


بسم الله الرحمن الرحیم

در خدمت خانواده ی شهید بزرگوار محمد رضا عبدالهی هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوبی مادرجان ؟

الحمدالله .

- خودتون ومعرفی کنید و نسبتتون وبا شهید بفرمایید ؟

من فاطمه زمرّدی اعظم هستم . مادرشهید محمدرضا عبدالهی .

- مادرجان ما ازاستان سمنان اومدیم تا درمورد شهیدتون حرف بزنیم . و خاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تاروزی که به شهادت رسید در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت کنیم . لطفا تاجایی که خاطرتون هست به ما کمک کنید . از آنجا که پدر شهید هم بیمار هستند ونمیتونند بنشینند ما مزاحم شما شدیم وسوالات مربوط به ایشون هم از شما می پرسیم .

خواهش می کنم . بفرمایید .

- نام شهید رو کی انتخاب کرد ؟

تو خانواده ی شوهرم پسرها زنده نمی موندند ، به همین خاطر محمدرضا رو نذرامام رضا(ع) کردیم . موهاش هم نذر امام رضا(ع) بود وبرابرش اسکناس می دادیم . مادرش که فوت کرد ، وقتی من اومدم با پدرشون ازدواج کردم گفتند ، موهاش نذرامام رضا (ع)هست .

- شما مادر اصلی محمد رضا نیستین ؟

نه ، وقتی من اومدم تو این خونه شهید سه ساله بود . با خواهرش دو قلو بود وایشون الان هم هست .

- اسم خواهرش چی هست ؟

معصومه خانم .

- پس شما زحمتتون خیلی زیاد بود ؟

بله ، خودم بزرگش کردم .

- از شهید خاطره هم دارید ؟

بله ، همه ی زندگی ام خاطره هست .

- به ما گفتند ، شهید تو نوزادی مریض شده . چه مشکلی داشت ؟

یه بار مریض شد وپدرش هم نبود من خودم پیاده از روستای دماوند آوردمش ایوانکی دکتر . اون موقع ماشین که نبود و باید بیشتر مسیر رو پیاده میومدیم . تا جاده ی کیلان آمدم و با ماشین رفتم ایوانکی . شب هم پدرش اومد دنبالمون و ما رو برد خونه .

تو بچگی خیلی به آب بازی علاقه داشت. به همین خاطر کلیه هاش سرما خورد و یک ماه تو بیمارستان تهران بستری شد .

- مادرشهید چرا فوت کرد ؟

بچه ی آخرش وقتی شش ماهه بوده ایشون سکته می کند . هیچ مشکلی هم نداشته ، ولی یکدفعه تو جوانی سکته میکنه .

- شما تو ایوانکی زندگی نمی کردین ؟

نه ، اون موقع دماوند بودیم .

- شغل پدر شهید چی بود ؟

کشاورز بود .

- خودتون هم به ایشون کمک می کردین ؟

بله ، مثل یه مرد کمک حالش بودم .

- مهارت دیگری هم مثل خیاطی داشتین ؟

بله ، ولی بیشتر اوقات کمک شوهرم می کردم .

- وضع مالی تون چطور بود ؟

بد نبود .

- اون زمان با توجه به کمبود امکانات ونبودن آب وبرق وگاز چکار می کردین ؟

ما کشاورز بودیم و هیچ امکاناتی اونجا نداشتیم . خودمون هم تنها بودیم کسی اطراف ما نبود و تک کوچ بودیم .. میرفتم از بیرون آب میاوردم . تو حیاط یه حوض داشتیم که شب آب میبستیم و صبح استفاده می کردیم . برق و گاز هم نداشتیم ولی با این وجود اون موقع خیلی بهتر بود و سلامت بودیم . الان با وجود این همه امکانات ، بیماری بیشتر شده .

- منظورتون ازاینکه تک کوچ بودین چی هست ؟

اطراف همه باغ بود و هرکسی توی باغ خودش بود .

- یعنی با همسایه ی کناری خیلی فاصله داشتین ؟

بله .

- شهید و خواهرش ، بازهم خواهر وبرادر داشتند ؟

بله ، من پنج تا فرزند رو بزرگ کردم .

- اون ها از شهید بزرگتر بودند ؟

بله ، خواهر بزرگشون هم الان استرالیا زندگی میکنه و همیشه میاد به ما سر میزنه .

- با توجه به اون کمبود امکانات و اینکه کار کشاورزی هم بود . چطور به امورات منزل میرسید ؟

من ساعت چهار صبح که بیدار میشدم ، دیگه نمی خوابیدم . میرفتم گاوها رو می دوشیدم وبهشون خوراک می دادم .

بچه ها کم کم بیدار میشدند و بهشون صبحانه می دادم . میرفتم کمک شوهرم میکردم ودوباره میومدم ناهار درست میکردم . صبح که میرفتم سرکار ساعت هشت شب میومدم خونه .

- بچه ها رو هم میبردین ؟

بله ، اون ها توی باغ با همدیگه بازی می کردند .

- خاطره ای ازاون روزهای شهید دارید ؟

اتفاقی به اون صورت نیافتاد ولی بچه خیلی مریض میشد . که بهتون عرض کردم یه مسیر طولانی بغلش کردم وبردمش دکتر .

- دکتر تونست کاری براش انجام بده ؟

بله ، بردمش بهداری قدیم . عموش هم تو همون بهداری کار می کرد و مداواش کردند .

- موهای شهید رو تا هفت سال میبردین حرم ؟

بله ، موهای مشکی و بلندی داشت . وقتی وارد خانواده شون شدم گفتند ، این بچه چنین نذری شده . خودم موهاش رو کوتاه می کردم ونگه می داشتم . وقتی هفت ساله شد ، بردمش حرم امام رضا (ع) واونجا هم وزن موهاش اسکناس دادم .

- شهید شما رو چی صدا می کرد ؟

مامان صدام میکرد .

- با شما رابطه اش خوب بود ؟

بله .

- میدونست که شما مادر واقعی اش نیستین ؟

بله ، خیلی هوشیار بود . ولی با این وجود خیلی شوخ ومهربان بود و رابطه مون خوب بود .

- شهید تا زیر دیپلم درس خوند ، درسته ؟

بله .

- چرا ادامه تحصیل نداد ؟

ما تو روستای ورانه که بهش میگن دماوند بودیم . خودم لباس فرم مدرسه اش رو میدوختم . کت بود با یقه های سفید .

- مادرجان ازاون روزهای شهید خاطره ای دارید ؟

خیلی یادم نمیاد . ولی وقتی میرم روستای خودمون همه ی خاطراتش دوباره برام زنده میشن .

- وقتی بزرگتر شد و جریانات انقلاب پیش آمد . ایشون فعالیت انقلابی هم داشت ؟

بله ، ازهمون موقع که تهران فعالیت ها شروع شد ، هرشب میرفت روی پشت بام الله اکبر میگفت . همیشه میگفت ، خواهر کوچکم خیلی خشکله من باید مراقبش باشم . خدا به من یه دختر داده بود و محمد رضا تا مدرسه می بردش .

- زمان انقلاب شما تهران بودین ؟

نه ، منظورم این بود که اونجا شروع شده بود و شهید اینجا همراه دوستان الله اکبر می گفت . اون موقع ها برف میامد ومیرفت کمک همسایه ها وبرف ها رو پارو می کرد .

- پدر شهید هم تظاهرات میرفت ؟

بله .

- خودتون هم همراه ایشون می رفتین ؟

بله ، گاهی میرفتم . ولی چون تعداد بچه ها زیاد بود ، بیشتر اوقات فرصت نمی کردم برم بیرون .

- شهید دراین زمینه ها ازکی الگو میگرفت . کی بهشون میگفت ، قراره امام (ره) بیاد واینکه شاه ظالم و...

این ها مسائلی بود که به صورت خدادای توی وجودش بود . مثلا من میتونم به شما به زور یه چیزی رو تلقین کنم ؟ برای اون ها هم به همین شکل بود . ریشه ای از پدر ومادر و اقوام یاد گرفته بود .

- تو خانواده تون افراد مذهبی بودند ؟

بله ، مادر خدابیامرزش متولی امامزاده بود . خانوادگی نسل درنسل تو این کار بودند . خانواده ی پدرش هم همین طور بودند .

- اسم اون امامزاده چی بود ؟

امامزاده شاهزاده برهان الدین . من خودم هم تو یه خانواده ی معتقد بزرگ شده بودم .

- وقتی با اون سن کم میرفت راهپیمایی ، براش اتفاقی نیافتاد ؟

نه ، ولی تو جبهه مجروح شد . شهید اخلاقش جوری بود که تو دار بود . عادت نداشت درمورد مسائل مربوط به خودش به کسی توضیح بده .

مادرجان کم کم انقلاب شد . ابتدای انقلاب خیلی تو کشور هرج ومرج بود . جوان ها همیشه تو پایگاه ها نگهبانی می دادند . شهید هم میرفت ؟

- بله ، ازوقتی اومدیم ایوانکی دائم تو بسیج بود .

- از دوستان محمد رضا کسی خاطرتون هست ، که به شهادت رسیده باشه ؟

شهید سعید انصاری دوستش بود .

- این ها باهم رفته بودند ؟

بله .

- ابتدای جنگ جبهه ها هنوز سازماندهی نشده بود و به کمک نیاز داشتند . مردم از شهروروستا کمک میکردند ، شهید هم برای کمک میرفت ؟

بله .

- خودتون هم کمک میکردین ؟

بله ، با توجه به توانمون کمک میکردیم .

- خاطره ای ازاون دوران دارید ؟

یادم نمیاد .

- شهید اولین بار چطور شما و پدرش رو با اون سن کم راضی کرد بره جبهه ؟

ایشون چند بار رفته بود جبهه . بار آخر خواهرش بهش گفت ، بزار ازدواج کن بعدا برو جبهه . به شوخی گفت ، نامزد من حوری های بهشتی هستند .

- شهید درسش رو به خاطر جبهه رها کرد ؟

نه ، تو جبهه هم که بود درس میخوند و میومد امتحان می داد.

- در پاسخ خواهرش چی گفت ؟

خواهرش گفت ، تو باید از ما هم مراقبت کنی و ازدواج کنی گفت ، نه زن من حوری بهشتی هست .

- چند بار رفت جبهه ؟

دقیق یادم نیست ، فکر میکنم پنج شش بار .

- اون زمان تلفن که نبود ، نامه می فرستاد ؟

نامه می داد . من خودم میرفتم نهضت و براش نامه فرستادم و وقتی به دستش رسیده بود گفت ، مامان خیلی خوشحال شدم که با سواد شدی .

- اولین بار براش چی نوشته بودی ؟

باهاش احوالپرسی کردم . نوشتم ، گل سرخ وسفید آبی نمیشه . محبت ازدلم خالی نمیشه . هنوز هم نامه هایی که جواب داده رو یادگاری دارم .

- با توجه به اینکه سنش هم کم بود ، کار شهید چی بود ؟

جزء نیروهای رزمی بود .

- آخرین بار انبار دار بود ، درسته ؟

بله . تو کردستان بود . الان هم عکس هاش هست .

- شهید تو غرب کشور چکارمیکرد ؟

اونجا هم اسلحه داشت ونگهبانی می داد . میگفت ، یه شب هم یه صدایی شنیدم وطرف رو ترسوندم ورفت . خودش اون شب تنها بوده و تیر هم شلیک کرده بود . جوری رفتار کرده بود که اون فرد فکر کنه ، چند نفر هستند .

- درمورد شرایط جوی اونجا حرفی نزده بود ؟

چرا ، میگفت ، خیلی سرد هست ولی برای ما فرقی نداره .

- دررابطه با کموله دموکرات هم بهتون گفته بود ؟

میگفت ، اونجا خوب وبد رو نمیشه تشخیص داد . غروب اگر بری بیرون فوری سرت رو میبرن . میگفت ، دختر های آبادان رو سربریدند و ریختن تو چاه . چهل تا دختر بودند . میگفت ، من باید برم که اجنوی به این جاها نرسه .

- شهید چه مدت میرفت جبهه ؟

یک سال بود .

- شهید سرکار هم میرفت ؟

کارخونه گچساران میرفت . تو همون اتاقی هم که سرکارمیرفت تو کارخونه نوشته بود ، با خون خود مینویسم خمینی رهبر ماست . پدرش هم اونجا سرکار میرفت وبهش نشون داده بودند .

- پدر شهید شغلش رو تغییر داده بود ؟

بله .

- مرحله ی آخری که رفت چطور از شما خداحافظی کرد ؟

اون روز خیلی نورانی شده بود . وقتی نگاهش میکردم حس می کردم یه نور ازصورتش میباره . پسر کوچکم اسمش مجتبی هست

، خیلی بهش وابسته بود و براش یه بلوز هم خریده بود . از در شیشه ماشین که داشت میرفت جبهه گرفتنش بغلش و تا جلوی مسجد ایوانکی میبوسیدش . گفتم ، مامان بچه رو بده ماشین راه افتاد . از همون شیشه بچه رو داد به من .

- شما حس کرده بودین شاید شهید بشه ؟ به کسی سفارشی نکرده بود ؟

پدرش بهش میگفت ، من هستم تو نرو . میگفت ، نه درست نیست من باشم و شما بری .

- پدر شهید جبهه میرفت ؟

تو کارخونه بود و وضع مالی مون خوب نبود . نمیتونست بره .

- وصیت نامه داشت ؟

بله .

- به شما سفارشی نکرده بود ؟

چرا گفته بود ، گریه نکنید که دشمن شاد بشیم . خیلی چیزها نوشته بود ولی یادم نیست .

- چطور خبر شهادتش و به شما دادند ؟

پدرش اون روز کارخونه بود . من خودم خونه بودم . حاج غلامعلی اومد خونه مون و با من صحبت کرد .

- ایشون کی بود ؟

همسایه مون بود و برادرخانمش سعید مستوری هم شهید شد . ایشون با پسرمن دوست بود .

اومد خونه مون که یه سبک سنگین کنه وبعد خبر بده . یه مقدار شوخی کرد وحرف زد ورفت . من متوجه نشدم برای چی اومد .

بعدش مهوش خانم اومد گفت ، رضا زخمی شد .

من زدم تو سرم گفتم ، حتما شهید شده .بعد هم پدرش اومد وبا خبر شدیم . من دیگه نفهمدیم چی شد .

- بعد ازشهادتش خیلی ها به دیدار شما اومدند ، درسته ؟

بله .

فرزندم را نذر امام رضا (ع) کردیم...

- هیچ کس براتون تعریف نکرد که چه اتفاقی افتاده که شهید شده ؟ چون ایشون تو بمباران هوایی شهید شد ، وانبار دار هم بوده ، درسته ؟

همون موقع که داشتند میرفتند گفته بود ، ما شهید میشیم . اون ها جا خورده بودند و برای اینکه ناراحت نشن گفته بود ، خودم رو میگم .

- همرزم های شهید دیدار شما اومدند ؟

بله ، همه دوستش داشتند و از خوبی هاش می گفتند .

- تو عزاداری های ائمه خادم نبود ؟

چرا ما خانوادگی تو مسجد خادم بودیم واین بچه هم با ما میومد .

- به مداحی علاقه داشت ؟

پشت بلندگو نمی خوند ولی با خودش همیشه میخوند .

- میدونست که نذر امام رضا (ع) هست ؟

بله .

- ارتباطش با خواهرهاش چطور بود ؟

خیلی خوب بود .

- نماز وروزه رو از کی یاد گرفت ؟

این یه چیز ذاتی بود . ما همه مذهبی بودیم . ماه رمضون که هنوز به سن تکلیف نرسیده بود همه رو بیدار می کرد ومیگفت ، ثواب داره یه لقمه هم شده بخوریم .

- اگر خاطره و صحبتی دارید ، بفرمایید . اگر نه من سوال بپرسم .

وقتی میرم اونجا خاطراتشون مثل تلویزیون میاد جلوی ذهنم . ولی اینجا خیلی یادم نمیاد .

- به عنوان مادر شهید و فردی که شهید رو بزرگ کردین چه درخواستی از مردم و دولت دارید ؟

سعی کنند که این مملکت رو خوب نگه دارند . جوان ها راه شهداء رو ادامه بدن . باید شهداء براشون الگو باشه .

- شما خواب شهید هم دیدین ؟

من خوابش رو میبینم و خودش هم میبینم .

- پس مصداق این آیه که شهداء زنده اند و نزد و ما روزی می خوردند ، رو قبول دارید و شما دیدین ؟

من یه شب خیلی ناراحت بودم . میگفتم ، خدایا این ها شهید شدند وعاقبت به خیر شدند ما بعد مرگ چکار کنیم . یه شب خواب دیدم دست من رو گرفت و برد تو یه امامزاده ی بزرگ وزیبا گفت ، هروقت بیای جات اینجاست . اطرافش همه روشن و سفید بود و گفت ، ببین چه جای خوبی داری نگران نباش . دوباره دست من و گرفت وآورد بالا .

- خواهر دوقلوی شهید خیلی به خودش شباهت داره ؟

بله ، ایشون از نظر شوخ طبعی به شهید خیلی شباهت داره .

- براتون هدیه ای هم خریده بود ؟

یه روز از جبهه که اومده بود ، عکس من وپدرش وقاب کرد . وقتی شهید شد ، عکس ما رو برداشتند وعکس خودش رو گذاشتند .

- شهید سال 64 به شهادت رسید ؟

بله .

- تو مناسبت خاصی بود ؟

نمی دونم .

- خیلی ممنونم . انشاالله خدا بهتون عمر با عزت بده .

من هم ممنونم . خسته نباشید .


منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده