گفتگوی خودمانی نوید شاهد سمنان با مادر معظم شهید علی اصغر صلواتیان
گفت ، مگه شهید دادی ؟ گفتم ، همه شون شهید من هستند فرقی نداره ولی پسرم ده ساله گم شده. گفت ، کسی به شما خبر داده ؟ گفتم ، نه . گفت ، صد و دهمین سوره قرآن و بخون گمشده ات پیدا میشه. الان هم میگم هرگمشده ای داشته باشی اون سوره رو بخونی پیدا میشه . به عروسم گفتم ، برام سوره رو نوشت و خوندم .
سوره 110 قرآن شهیدم را نمایان کرد...

نوید شاهد سمنان:علي‌اصغر صلواتيان سوم مهر 1344، ‌در شهرستان مهديشهر چشم به جهان گشود. پدرش غلامحسين، فروشنده لوازم يدكي بود و مادرش طاهره نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند.
از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. چهارم دی 1365، در ام‌الرصاص عراق به شهادت رسيد. پيكر وی مدت‏ها در منطقه برجا ماند و سال 1375 پس از تفحص، در گلزار شهداي زادگاهش به خاك سپرده شد.



بسم الله الرحمن الرحیم

درخدمت خانواده بزرگوارشهید علی اصغر صلواتیان هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوب هستین ؟

الحمدالله خوبم .

- خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

من طاهره قدوسی مادرشهید علی اصغر صلواتیان هستم .

- مادرجان ما ازاستان سمنان اومدیم که درارتباط یا شهید حرف بزنیم وخاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تا روز شهادت شهید ثبت کنیم . این ها قراره درتاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه ، لطفا تا جایی که ذهنتون یاری می کنه به ما کمک کنید .

بله ، چشم .

- ابتدا ازطفولیت شهید شروع میکنیم . اسم شهید وکی انتخاب کرد ؟

پدرشهید این اسم انتخاب کرد .

- ایشون کی مرحوم شدند ؟

حدود پانزده سال پیش فوت کردند .

- ایشون بیماربودند ؟

خونه ی ما گنبد بود وما اومده بودیم اینجا برای بچه ام سالگرد بگیریم که شوهرم مریض شد . سه چهار سال اینجا موندیم ، چون به تهران نزدیک تر بودیم .

- یعنی برای برگزاری سالگرد شهید اومده بودین ؟

بله ، عید بود وما اومده بودیم سالگرد بگیریم . چون رسم تو شهرستان اینجوری هست .

- زمانی که همسرتون اومد خواستگاری شما شغلش چی بود ؟

ماشین کاموایی داشت .

- دستگاه برای خودتون بود ؟

نه شریک داشت .

- درآمدتون برای گذران زندگی خوب بود ؟

بله .

- دامداری وکشاورزی هم داشتین ؟

نه ، کارش فقط همین بود .

- کارش تو مهدیشهر بود ؟

نه ، گنبد بود .

- شغلشون روتغییر هم دادند ؟

بله ، چهارتا که فرزند داشتم ایشون ماشین خرید ومسافرکشی می کرد .

- همسرتون مهدیشهری بود ؟

بله .

- پس ابتدای زندگی تون مهدیشهر بودین و بعدا رفتین گنبد ؟

بله .

- تو مهدیشهر خونه داشتین ؟

بله ، خونه مون ارث پدرشوهرم بود .

- قدیم مرسوم بود که با خانواده شوهر زندگی میکردند ، شما هم همین طور بودین ؟

من پدرشوهر ومادرشوهرنداشتم ولی با برادرشوهرهام نزدیک بودیم .

- خواهروبرادرهای همسرتون با شما بودن ؟

خواهرشوهرنداشتم ولی برادرشوهرم ازدواج کرده بود وتو یه خونه بودیم .

- خرج زندگی اون ها رو هم شوهر شما می داد ؟

نه ، اون ها دامداری داشتند .

- شما هم مثل خیلی ازخانم ها دراون زمان به همسرتون کمک می کردین ؟

نه ، من چهار تا فرزند داشتم وبه اون ها سروسامان می دادم .

- اول زندگی تون کاردیگه ای نداشتین ؟

نه .

- مادرجان اون زمان که امکاناتی مثل آب وبرق وگاز نبود . برامون ازشیوه زندگی تون دراون زمان بفرمایید ؟

تو مهدیشهر بودیم وآب لوله کشی نبود وباید میرفتیم سرجوب آب ویخ ها رو میشکستیم تا ازآب استفاده کنیم . آب سرد بود وگاهی با کهنه های بچه تو دستمون یخ می زد . خیلی سخت بود ولی الان خیلی فراوانی هست وامکانات زیاده .

- مادرجان با نبودن برق چیکارمیکردین ؟ یکی ازمادرشهداء برامون تعریف میکرد که علی رغم تاریکی شب به علت کمبود نفت وسوخت شبها گردسوز وخاموش میکردین ، درسته ؟

بله ، همین طور بود . اتفاقا دیروز داشتم برای بچه هام تعریف میکردم . تیربرقها مثل امروز نبود که سیم کشی برق داشته باشه . چوبی بود وروش فانوس آویزان میکردیم که بیرون وببینیم .

- منظورتون این هست که چوب هایی رو نصب کرده بودین وروش فانوس گذاشته بودین ؟

بله .

- تو خونه رو چطور روشن میکردین ؟

دیروز برای بچه هام گفتم ، که یه حلب داشتیم وتوش فتیله میگذاشتیم ونفت میریختیم ومثلا تا خونه همسایه با اون میرفتیم .

- شب ها وقتی مهمانی هم میرفتین با همین ها می رفتین ؟

بله ، موقع خواب فوت میکردیم وبازبرای فردا میگذاشتیم .

- وقتی میخواستین خونه رو گرم کنید وآشپزی کنید چکار میکردین ؟

گازکه نبود باید آتش درست میکردیم برای نان پختن وغذا پختن .

- نون هم تو خونه میپختین ؟

بله .

- شهید فرزند اولتون بود ؟

نه ، اول قربانعلی بود وبعد دخترم شهربانو و بعد شهید به دنیا اومد .

- مادرجان اون زمان که دکتر و درمانگاه نبود و باید میرفتین دنبال قابله درسته ؟

بله .

- کی رفت دنبال قابله ؟

یه خانمی بود به اسم خیلر که همه ی بچه های من خودش به دنیا آورد .

- شهید تو پاییز به دنیا اومد درسته ؟

بله .

- شهید تو مناسبت خاصی به دنیا اومد ؟

یادم نیست .

سوره 110 قرآن شهیدم را نمایان کرد...

- اسم شهید رو از قبل انتخاب کرده بودین ؟

بله ، برادر شوهرم اسمش علی اصغر بود و تو هیجده سالگی فوت کرده بود ما هم این اسم رو روی پسرم گذاشتیم .

وقتی علی اصغر به دنیا اومد من همون شب خواب دیدم که یه کبوتر سفید سر دستم پر زد ومن ناراحت شدم که خدایا این چه خوابی بود دیدم . بچه ام مریض شد وبردیمش دکتر گفتند ، سنگ کلیه داره . ما بستری اش کردیم که عملش کنیم . بچه ام تازه راه افتاده بود وصبحش مادرم به دکتر گفت ، اگه عملش کنیم حتما به هوش میاد ؟

دکتر گفت ، معلوم نیست . مادرم هم گفت ، پس چرا میخواهی بچه رو با دستای خودت به کشتن بدی ؟

بچه ام درد کشید وعملش نکردیم ، تا اینکه بزرگتر شد ورفت جبهه .

- مادرجان اجازه بدین که مرحله به مرحله پیش بریم تا خاطرات ویادتون بیاد .

بفرمایید .

- زمانی که فرزندتون مریض شد ، دوسه ساله بود ؟

بله ، دوساله بود .

- یعنی این دردش ومداوا نکرد وهمچنان همراهش بود ؟

نه ، بردیمش دکتر وسنگ هاش ازبین رفت و خوب شد .

- وقتی شهید به دنیا اومد ، پدرش خونه بود ؟

یادم نیست خونه بود یا گنبد بود .

- پدرشهید گنبد کار جدیدی انجام می داد ؟

نه ، همون کار کاموایی داشت . تراکتور هم داشتند .

- شما هم با همسرتون رفته بودین گنبد ؟

اوایل یه مدت بودیم بعدا که باهاش رفتیم گنبد من چهارتا بچه داشتم .

- وقتی شهید به دنیا اومد ولیمه هم دادین ؟

روز دهم ولیمه به فقرا وفامیل دادیم .

- به قابله اش خیلرخانم هم مژدگانی دادین ؟

بله به او هم پول وشیرینی دادیم .

- پدرشهید هم به ایشون پول داد ؟

یادم نیست پدرش اون روز بود یا نه ، ولی قدیم خیلی ازاین رسم ها نبود .

- تو گوش شهید کی اذان گفت ؟

گاهی وقتها بچه که به دنیا میومد همون موقع ماما تو گوشش اذان میگفت . پیش روحانی یا آدم معتبر و با اعتقادی میبردیم و اذان میگفت .

- اون موقع که امکانات پزشکی ودرمانی خیلی نبود . به جز موردی که برامون تعریف کردین ، اتفاق دیگری براش نیافتاد که براش نذرونیازکنید ؟

بچه ها مریض میشدن ، چون به هرحال بچه که بدون مریض شدن نمیشه ولی خوب می شدند .

- خودتون تو خونه درمانشون میکردین ؟

نه ، یه دکتر بود که میبردیمشون اونجا .

- اسم دکترش چی بود ؟

اسمش ضیاء الله بود و دکتر سنگسر همون بود .

- مادرجان هزینه های پزشکی درحدی بود که اون زمان از پس پرداختش بربیاید ؟

خیلی نبود .

- یه مادرشهید برامون تعریف میکرد که مثلا درقبال درمان فرزندش یه سطل شیر داده بوده ، شماهم همین طوربودین؟

هرچی که هزینه اش بود پرداخت میکردیم .

- مادرجان ازاون زمانی بفرمایید که فهمیدین علی اصغر سنگ کلیه داره ونمیتونه عمل کنه . به مرور درمانش کردین و سنگ هاش ریخت ، درسته ؟

بله .

- وقتی سنگ هاش ریخت ، هشت ساله شده بود ؟

نه ، دو ساله بود . چون نمیتونست ادرار کنه وباید درمانش میکردیم . بردیمش یه جایی پیش یه دکتر سمنانی وگفت ، نمونه ادرارش وبیارید تا آزمایش کنیم . یه سری دارو داد وبعدا که نمونه آزمایش وبردیم گفت ، خوب شده وسنگ هاش ریخته .

- اون زمان براش نذر نکرده بودین ؟

نه ، دیگه نذرنکردیم یادم نمیاد .

- بعدش که خوب شد ، کجا مدرسه رفت ؟

گنبد .

- تو گنبد مستاجر بودین ؟

نه ، خونه داشتیم .

- وضع مالی تون بهتر شد ؟

بله ، شکر خدا بهتر بود .

- پدرشهید تاکسی خریده بود ؟

بله .

- پدرشهید سواد هم داشت ؟

بله ، یه مقداری سواد داشت .

- شما هم سواد دارید ؟

تا سوم ابتدایی .

- مادرجان شهید کلاس قرآن نفرستاده بودین ، اون زمان بچه ها کلاس عمه جزء واین چیزها میرفتن شهید و نفرستادین ؟

نه .

- چند سال گنبد بودین ؟

تا سی سال گنبد بودیم .

- تا زمانی که شهید به شهادت رسید گنبد بودین ؟

بله .

- شهید تا کلاس چندم درس خوند ؟

تا ششم خوند .

- تو گنبد هم زمان انقلاب خیلی شلوغ شده بود ، درسته ؟

بله .

- شما وپدرشهید هم تو تظاهرات ها شرکت میکردین ؟

بله میرفتیم .

- با توجه به اینکه شهید راننده بود و با افراد زیادی سروکار داشت . با توجه به اینکه اون زمان امکانات رسانه ای نبود ، ایشون اطلاعات وازبیرون براتون تعریف میکرد ؟

بله .

- ابتدای کار کی شما رو دررابطه با انقلاب روشن میکرد ، خودتون راغب بودین که برید ؟

بله . راستش من اوایل خیلی نمیرفتم . پسربزرگم قربانعلی که میرفت راهیپمایی و شعار میداد من سرزنشش میکردم که چرا اعلامیه و عکس میاری و میری راهپیمایی .

یه شب ماه مبارک رمضون من خواب دیدم تو یه ساختمان دو طبقه هستم ویه سید نورانی وارد شد . خونه دروپنجره نداشت و گچ وخاک بود . من دنبال یه نفر میگشتم که ازش بپرسم این سید کی هست ؟

این سید ازتو پنجره صدا میزد که منم . وهمین طور صدا میزد که منم منم ، هرچی میگم منم منم . نگاه کردم دیدم پایین همه سبزه وگل هست و جوب آب .

من این خواب رو برای همه تعریف کردم وگفتند این رمضانعلی بوده . ما رسم داشتیم که به ماه رمضون میگفتیم رمضانعلی مدتی که ازاین خواب گذشت برادرم رفت تو میدون بارویه عکس امام (ره) رو آورد خونه . من تا عکس ودیدم گفتم ، این همون آقایی هست که تو خواب دیدم .

بهش گفتم ، این عکس وبده به من واو هم داد . اون زمان عکس شاه وفرح تو خونه مون بود . به هرحال شاه مملکتمون بود و عکس داشتیم . قاب وباز کردم وعکس امام (ره) رو گذاشتم .

امام (ره ) رو اونجا شناختم . بعد ازاینکه انقلاب پیروز شد و امام (ره) به رحمت خدا رفت برای ایشون تو مسجد گنبد مراسم گرفتم . وقتی هم فرزندش سید احمد فوت کرد برای ایشون ختم گرفتم . تو مسجد دیدم فقط عکس سید احمد هست و گلاب و حلوا نیست . اومدم خونه و خودم حلوا درست کردم وهمسایه مونو صدا کردم وبا هم کارها رو درست کردم . به شیخ حسینی هم گفتم اومد برامون روضه خوند . زمان ختم امام (ره) تازه خیار دراومده بود . شوهرم یه پلاستیک بزرگ نمک پاش برای خونه خریده بود ویه پلاستیک هم برای مسجد باقریه خریده بود . تو مسجد نمکدون ها به ردیف قرمز بود با خیارهای سبز . به همسایه مون گفتم ، زهرا خانم عکس امام (ره ) اینجا نمود پیدا کرده وهنوز هم تعریف میکنند ومیخندن .

- مادرجان بعد ازاینکه پسرت قربانعلی وبخاطر آوردن عکس امام (ره) سرزنش کردی واون خواب دیدی ؛ متحول شدی؟

بله .

- وقتی میرفتین تظاهرات پدرشهید هم میومد ؟

بله .

- برامون ازاون روزها بفرمایید . شما اون موقع بچه ی کوچک هم داشتین که بزارید وبرید تظاهرات ؟

بله . بچه هام میرفتن مدرسه ومن با همین زهرا خانم همسایه مون میرفتیم . چون منافقین زیاد بودند ، ازخونه که میرفتیم بیرون تو میدون سینا جوراب میپوشیدیم ومیرفتیم . با زهرا خانم بعضی وقتها بچه ها رو هم میبردیم .

- یعنی وقتی جوراب داشتین ، میفهمیدن که دارید میرین بیرون ؟

بله .

- شهید هم میبردین ؟

بله .

- اون زمان شهید چند ساله بود ؟

سیزده چهارده سالش بود .

- پیش میومد که تو خونه نوار واعلامیه پنهان کنه ؟

نه .

- با قربانعلی که میرفت ، براش اتفاقی هم افتاد ؟

نه ، قربانعلی بزرگ بود و او عکس امام (ره) رو می آورد .

- زمان انقلاب پدرشهید که ازبیرون میومد ، براتون ازوقایع بیرون وصحنه های تیراندازی صحبت نمیکرد ؟

شوهرم خیلی انقلاب و دوست داشت . اون زمان تلویزیون نداشتیم . وقتی خدابیامرز آقای هاشمی میومد سخنرانی کنه ما تو خونه همسایه نگاه میکردیم . وقتی محمد علی کلی هم کشتی میگرفت ما مسابقات وخونه همسایه میدیدم . سخنرانی های امام (ره) رو هم اونجا دنبال میکردیم .

یه تلویزیون سیاه وسفید بعد ها خریدیم . آقای طالقانی که فوت کرد ، به شوهرم گفتیم بدون تلویزیون که نمیشه وخیلی اصرار کردیم که رفت یکی ازآزاد شهر برامون خرید .

چند سالی با همون گذروندیم .

- مادرجان خاطره ای ازدوران انقلاب ندارید . با توجه به اینکه شما وهمسروفرزندانتون هم فعال انقلابی شده بودین ودرعین حال غریبه هم بودین . کسی جاسوسی شما رونمیکرد ؟

نه ، ما آزاد بودیم .

- مادرجان اوایل انقلاب خیلی تو جامعه هرج ومرج شده بود . عده ای ازاین وضعیت سوء استفاده میکردند . جوان ها برای برخورد با این موارد میرفتن نگهبانی می دادند . همسرتون وفرزندانتون نمیرفتند ؟

چرا پسربزرگم می رفت . علی اصغر هم یه مقدار بزرگتر که شد میرفت پایگاه وتو امامزاده تبلیغات میکردند .

- با چوب وچماق بودند یا اسلحه هم داشتند ؟

پسربزرگم اسلحه داشت .

- یادتون نمیاد که شهید یا برادرش براتون تعریف کنند که کسی رو دستگیر کردند ؟

دستگیر می کردند ولی من یادم نمیاد .

- اگر موضوع دیگری از زمان انقلاب یادتون هست ، بفرمایید ؟

اینکه سوال کردین شوهرم هم فعالیت انقلابی داشته یانه . زمانی که ارتش با مردم همبسته شده بود . شوهرم میومد دنبالمون وبچه های خودم وهمسایه رو سوار می کرد ومیبردمون دور میزدیم وخوشحالی میکردیم وازنزدیک صحنه رو می دیدیم .

سوره 110 قرآن شهیدم را نمایان کرد...

- مادرجان قبل از جنگ قائله ی گنبد پیش اومد . زمانی که چریک ها ریختن تو خیابون ، یادتون هست شوهرتون خدابیامرز یا پسربزرگتون قربانعلی برن با اونها بجنگند ؟

من رفته بودم بازار که دیدم دو سه تا تریلی اومد و روش تعدادی ازنیروهای نظامی هستند با سازو برگ جنگی . بعد گفتند که همون منافقفین بودند وازاین خونه به اون خونه تونل زدند و فعالیتشون و شروع کردند . ما تو خیابون که راه میرفتیم کنارمون گلوله بود . دیگه از خونه نمیرفتیم بیرون .

خدا رحمت کنه مادرم و ایشون میگفت ، حالا که این ها اومدند با بچه ها چکارکنیم ؟

همسایه هامون میگفتند ، تو تنور قایمشون کنید ولی اونجا هم سرک میکشیدن وپیداشون میکردند . تنور هم که خیلی گنجایش نداشت .

- پس خیلی برای همه ی مردم رعب و وحشت ایجاد کرده بودند ؟

بله ، پسربزرگم میرفت برای جنگ و حتی شبها هم خونه نمیومد . تا دوسه روز ازش بی خبر بودیم .

مدتی رفتیم شهر رامیان و گفتیم شاید خبری از قربانعلی بشه . وسایل و برده بودیم و خونه منتظر بودیم که پسرم بیاد .

- پسرتون برگشت خونه ؟

بله ، دوسه روز بعد اومد .

- پدرشهید هم میرفت ؟

نه ، ایشون برای جنگیدن نمیرفت .

- تو این مدت برای کسی اتفاقی هم افتاد ؟

برای همسایه های ما که اتفاقی نیافتاد ولی دورتر ازما خونه رو زده بودند وحتی زنها هم شهید شده بودند . خیلی بهم ریختگی شده بود .

- مادرجان بعد جریان گنبد که آرام شد ، جنگ هم تمام شد ؟ یادتون نیست چه مدت طول کشید .

بله وقتی سرکوبشون کردند جنگ هم تمام شد .

- هیچ وقت با خودتون نگفتین که تغییر مکان بدین ؟

نه ، اونجا خونه مون بود وگنبد ودوست داشتیم .

- چه اتفاقی افتاد که علی اصغر تصمیم گرفت بره جبهه ؟

وقتی جنگ شروع شد اول پسر بزرگم رفت جبهه . وقتی علی اصغر بزرگتر شد وارد بسیج شد و به عنوان بسیجی رفت کردستان وبعد اسمش برای خدمت دراومد .

- وقتی قربانعلی میرفت جبهه ، شهید کنجکاوی میکرد که درمورد جبهه بپرسه ؟

بله .

- پیش اومده بود که دو تا برادر با هم جبهه باشند ؟

سه تا برادر بودند که با هم جبهه بودند .

- دو تا ازپسرهاتون بجز شهید جبهه بودند ؟

بله .

- چه مدت طول کشید که غرب بیاد ؟

یک ماه چهل روزطول کشید .

- اون زمان که تلفن نبود ، چطور ازاحوال شهید باخبر می شدین ؟

نامه می داد .

- تو نامه ها نگفته بود که کارش تو جبهه چی هست ؟

آرپیچی زن بود .

- آموزش ها رو کجا دیده بود ؟

تو پایگاه بسیج .

- چه مدت مرخصی اومده بود که دوباره رفت جبهه ؟

دو سه سال به عنوان نیروی بسیجی میرفت وبعد اسمش برای سربازی دراومد . به برادرش گفت ، من برگردم وپیش شما خدمت کنم . چون اون موقع قربانعلی فرمانده بود وقربانعلی گفته بود ، نه شما با بقیه برای من فرقی نداره همه برادرمن هستند . برو ثبت نام کن و ازطریق سپاه برگرد .

وقتی ازخدمت اومد گفت ، فرمانده مون گفته وقتی بری دیگه به جبهه نگاه هم نمیکنی .

پسرم هم گفته بود ، جبهه خونه ی من هست . همون طور هم شد ، ده سال جبهه خونه اش شد ومفقودالاثر بود .

- فرمودین قبل ازاینکه بره خدمت سربازی چند بار به عنوان بسیجی رفته جبهه ، تو این مدت زخمی هم شد ؟

یه بار وقتی تو سپاه بود ، تو چشمش چوب رفته بود .

- منظورم زمانی هست که تو بسیج بود ؟

نه ، اون موقع زخمی نشد .

- همیشه تو دوران بسیج میرفت غرب ؟

بله .

- هیچ وقت جنوب نرفت ؟

نمیدانم .

- قربانعلی به شهید پیشنهاد داده بود که بره پیش ایشون خدمت کنه ؟

نه ، ما گفتیم که پیش برادرش باشه خیالمون راحت تره . ولی ایشون قبول نکرد که پارتی بازی کنه .

- وقتی تو سپاه بود ، برای چشمش چه اتفاقی افتاد ؟

تو چشمش خاررفته بود .

- کجا این اتفاق افتاده بود ؟

نمیدونم همون جا که خدمت میکرد .

- پس جنوب بوده ؟

بله . دکتر بهش گفته بود برو مرخصی . شهید هم گفته بود ، من تو جبهه میمونم که چشمم خوب بشه . دیگه خدمتش تموم شد وبرگشت .

- شهید تو دوران خدمتش به شهادت نرسید ؟

نه ، بعد ازاون بود . سربازیش تموم شده بود ونیمه شب درزدند . من فکر کردم جبرئیل پسرهسایه مون هست . دیدم یکی گفت ، علی اصغر باید بره جبهه .

من اومده بودم سنگسر خونه برادرم یه کاری داشتم . دیدم همون کسی که خواب دیده بودم عکسش تو خونه شون هست . گفتم ، عمه این کی هست ؟

گفت ، شهید شده . ایشون معلمم بود .

من عکس شهید و با خودم آوردم خونه وگذاشتم تو آلبومم . همون موقع که برگشتم علی اصغر رفت توسپاه محمد . بیست روز رفت ودیگه ازش خبری نشد .

عکس همین طور پیش من بود و ده سال از پسرم خبری نبود . ما اون موقع اومده بودیم مهدیشهر وپسرم هم همین جا دفن هست . علی رضا پسر برادرم اومد وبه من گفت ، اون خوابی که دیده بودی یادت هست .

گفتم ، من یادم نیست .

گفت ، اون علی حیدری بوده وکنار پسرت دفن هست . بچه ام اگر یه سال زودتر شهید می شد ، پدرش هم همین جا دفن میکردیم .

- مادرجان زمانی که خدمتش تموم شد ، یک سال بعد اقدام به رفتن به جبهه کرد درسته ؟

بله .

- من ازبین صحبت های خودتون سوال میکنم که در حق شهید اجحاف نشه .

بفرمایید .

- وقتی ازخدمت اومد ، شما بهش نگفتین قصد داریم سروسامانت بدیم ؟

وقتی خودش اومد برامون تعریف کرد وگفت ، فرمانده ام وقتی میخواستم برگردم گفته ، صلواتیان وقتی بری دیگه قراره پشت سرت هم نگاه نکنی ؟

گفتم ، جبهه خونه ی من هست . تا روزی که صدام زنده باشه من میرم جبهه .

جبهه همون طور که خودش گفته بود ده سال خونه ش شد .

- پس وقتی این حرف وزد شما دیگه بهش پیشنهاد ازدواج ندادین ؟

نه ، پدرش بهش پول داده بود که ساعت بخره . خدا رحمتش کنه ، خیلی ساعت دوست داشت ولی وقتی ازخدمت برگشت پول نگه داشته بود وساعت نخریده بود . به پدرش گفت ، من ماشین قالی دوست دارم ولی پدرش موافق نبود که بخره .

خلاصه براش خریدیم و موقع نصب ماشین قالی ، یکی ازدوستاش که رزمنده هم بود بهش گفت ، علی اصغر این رو خریدی باید زن بگیری .علی اصغر هم خندیدو گفت ، اگه این جنگ بگذاره میگیرم . دیگه صحبت ازدواج و این ها نشد .

موقع رفتنش به جبهه من زنگ زدم به سپاه وگفتم ، دو تا ازپسرهام جبهه هستند نگذارید این یکی بره . گفتند ، کدوم پسرت میخواد بره ؟ گفتم ، علی اصغر .گفتند، اون که تازه برگشته . گفتم ، دوباره میخواد بره . صبح به پدرش گفتم ، برو نگذار بره . پدرش رفت مسجد قائمیه وخواست مانع رفتنش بشه . گفت ، این نره و اون نره کی بره ؟

کنار ماشین بهم گفت ، مادربزار این بار برم دیگه نمیرم . رفت و اون آخرین بار بود که رفت و دیگه برنگشت .

- مادرجان تو صحبت هاتون فرمودین که عکس یه شهید وپاره کردین وبا خودتون آوردین خونه ، درسته ؟

بله ، عکس شهید علی حیدری بود .

- یه بار هم فرمودین وقتی شب حس کردین یه بار حس کردین همسایه تون هست ویه بار فکر کردین یکی دیگه هست ؟

بله ، حس میکردم همسایه مون هست . آقای جبرئیل بیدقی که همسایه مون بود ایشون هم شهید شد .

- وقتی حس کردین جبرئیل هست ، دروکه تو خواب باز کردین دیدین علی حیدری هست ؟

بله .

- علی حیدری رو میشناختین ؟

نه ، اصلا ندیده بودمش وگفت ، بچه تو بفرست جبهه .

- پس ایشون درسیمای جبرئیل بیدقی میدیدین ؟

بله ، وقتی عکس و خونه برادرم دیدم فهمیدیم که شهید حیدری بوده . بعد ازده سال که پیکر شهید و آوردند برادرزاده ام علی رضا گفت ، عمه این مزار همون حیدری هست که خوابش و دیدی و کنار علی اصغر دفن هست . من اصلا یادم نبود وایشون ندیده بودم وحتی خوابم هم فراموش کرده بودم . وقتی یادآوری کرد ازاین طریق با مادرش وخانواده اش هم دوست شدیم ودرارتباطیم .

- مادرجان وقتی خبر شهادت علی اصغر ودادند ، شما کجا بودین ؟ پدرشهید هم خونه بود ؟

پیکر شهید و به ما ندادند .

- منظورم قبل ازاون ده سال زمانی که خبر شهید شدنش ودادند ، شما کجا بودین ؟

خبر میگرفتیم که کجا هست . به ما گفتند زخمی شده بوده وروی آب فریاد الله اکبر ومیزده و میجنگیده .

- آخرین مسئولیتش چی بود ؟

آرپیچی زن بوده . پسرم میرفت دنبالش و من میگفتم ، من و ببرید که بچه ام و صدا کنم و جواب بده ولی بچه هام به من میخندیدن من رو بردند و همین طور هم شد . تو معراج شهداء یه نفر داشت اسم شهداء رو مینوشت و من بهش گفتم ، مادرهمه اومدند چرا تو نمیای ؟

دیدم پشت یه تویوتا یه خانمی داره زیارت نامه میخونه و وقتی رفت کنار دیدم اسم پسرم هم تو اسم ها هست .

- مادرجان میشه دراین مورد بیشتر توضیح بدین ؟ چند سال بعد ازشهادتش این اتفاق افتاد؟

بله .

- به جز شهید فرزندان دیگرتون هم جبهه بودند ؟

بله ، علی اکبر وقربانعلی بودند .

- مادرجان فرزندتون آقا علی اکبر با ما درمورد خوابی ازشما حرف زدند که بعد ازسالها شما خوابی دیدین که باعث شده پیکرشهید وپدرش پیدا کنه ، درسته ؟

بله .

- مادرجون برامون بیشتر دراین مورد توضیح بدین . فرمودین که یه تعداد پیکر شهید آوردند وشما رو بردند اونجا ؟

نه ، من خودم خواب دیدم .

- مادرجان خوابتون وبرای ما تعریف کنید .

شب وفات حضرت زهرا خواب دیدم . تو خواب مدام خودم وتو صفا ومروه میدیدم . صبح که برای عروسم تعریف کردم گفتند ، حتما کار خوبی انجام دادی که این خواب ودیدی .

عروسم اومد سنگسر برای مراسم حضرت زهرا(س) و من رفتم تهران .

تهران جلسه داشتند و گفتند ، یه شب دیگه برنامه رو ادامه بدیم . مداح از قم آورده بودند ومراسم بودند . ما سه روز برای حضرت زهرا اونجا خونه حاج سقا عزاداری کردیم .

سوره 110 قرآن شهیدم را نمایان کرد...

- برامون ازاون روز که اون خانم رفت کنار و اسم شهید و دیدین بفرمایید ؟

من اون خواب و که دیدم رفتم خونه ی پسرم . به اون ها گفتم ، برای پیدا کردن پسرم اومدم .

گفت ، ناهار بخور .

گفتم ، برای ناهار نیومدم . هرکی کی میخواد دنبال من بیاد و گرنه خودم میرم .

پسرم گفت ، همه میریم .

تابوت ها رو آوردند . عروسم صدا زد مادر بیا جنازه ها رو آوردند . همه ی تابوت ها برای مازندران بود . من تا جلو مسجد دنبال تریلی اومدم و باهاشون رفتم و یه خانم بسیجی گفت ، ازکجا اومدی ؟

گفتم ازگنبد .

دوباره گفت ، مگه شهید دادی ؟

گفتم ، همه شون شهید من هستند فرقی نداره ولی پسرم ده ساله گم شده .

گفت ، کسی به شما خبر داده ؟

گفتم ، نه .

گفت ، صد و دهمین سوره قرآن و بخون گمشده ات پیدا میشه .

- مادرجان سوره ی صد و ده رو گفت ؟

بله ، الان هم میگم هرگمشده ای داشته باشی اون سوره رو بخونی پیدا میشه . به عروسم گفتم ، برام سوره رو نوشت و خوندم .

بیست روز به آوردن پیکر شهیدم یه نفر خواب دیده بود . دخترم گفت ، مامان حسن آقا زنگ زده بود . رفتم خونه شون و دیدم حسن آقا داره میاد .

گفتم ، با من کار داشتی ؟ گفت ، خواب دیدم که اصغر و دارند میارن و شما پشت سرت یه نوری هست . من یه دسته ی گل گرفته بودم و دادم به یه خانم و گفتم ، این گل و برام نگه دار تا برم تابوت ها روز یارت کنم .

 رفتم داخل معراج شهداء دیدم همه ی کسانی که تابوت ها رو برمیدادند زن هستند . دوباره گل و دادم به یه خانم وگفتم ، جایی نری ؟ به ما گفتند ، این ها شهدای مازندران هستند . گفتم ، برای کجا هستند ؟ گفتند ، گنبد .

من رو به قبله ایستادم و گفتم ، ننه همه رفتند و تو کجایی ؟ 

خانمه رفت کنار و گفت ، این یکی هم گنبدی هست ودیدم پسر خودمه . گمشده ام پیدا شد ولی چه گم شدنی ؟ تو شهر غریب بود بچه ام (گریه) .

به من گفتند ، خدا رو شکر کن که بچه ات پیدا شد ، بیا برسونیمت خونه . گفتم ، نه من خونه نمیرم . تازه بچه ام و پیدا کردم .

اومدم که به پسرم زنگ بزنم ، یه خبرنگار اومد بهم گفت ، بچه اتو پیدا کردی مادر ؟

گفتم ، بله .

گفت ، چه طوری پیداش کردی ؟

گفتم ، حضرت زینب (س) تو صحرای کربلا نیزه ها رو کنار زد و گمشده هاش و پیداکرد . من هم تابوت ها رو کنار زدم و بچه ام و پیدا کردم . (گریه)

- مادرجان متاسفم ومعذرت میخوام اگه با حرفهام باعث شدم شما ناراحت بشی . خاطره ی دیگری از علی اصغر داری ؟

نه ، یادم نمیاد .

اون روزخیلی خسته شده بودم . چون تو عرفات باید میدویدیم

تا منا هم که بری تا صبح راه هست که بری به شیطان سنگ بزنی . من اونجا گفتم ، اینجا که مثل منا وصحرای عرفات هست .

خبرنگار به من گفت ، مادر این شهید و میشناسی ؟

گفتم ، بله پسرم هست .

گفت ، باهاش صحبت کن .

یه روزی من مادرپیر مازندران شدم .

- یعنی معروف شدین به این نام ؟

بله ، چون فرزندم وخودم پیدا کردم .اون خبرنگار میگه هنوز هم خاطره ت رو فراموش نکردم .

- مادرجان ، حالا که صحبت علی اصغر شد ، هیچ خاطره ای یادتون نیومد ؟ رفتارش تو خونه چطور بود ؟

خیلی خوب بود . من میرفتم بازار خرید ، مثل حالا که آژانس نبود خودش همه ی بارهام ومیاورد . لباس هاش و همیشه خودش میشست ونمیداد به من بشورم . خودش اتو میکرد ومیگذاشت تو وسایلش . رفته بودیم کفش بخریم (نامفهوم )

شبیه این پسرم بود .

- مادرجان فرزندان دیگرتون مجروح هم شدند ؟

پسرم علی اکبرهم مجروح شد . یکی ازدوستاش خواب دیده بود که علی اصغر داره میدوه . بهش میگه ، کجا میری ؟

میگه ، من خوبم ولی پای برادرم داره قطع میشه .

دو سه سال بعد پاش قطع شد .

یه شب پسر بزرگم اومد و من داشتم لباس میشستم . همیشه قبل ازاینکه بره عملیات لباس هاش و میشستم .

گفت ، ننه لباس ها رو شستی بیا کارت دارم .

گفتم ، از علی اصغر خبر داری ؟

گفت ، نه .

اون موقع کرسی داشتیم وشوهرم هم زیر کرسی بود . من انقدر که هول شده بودم ، زود اومدم بالای کرسی نشستم . پسرم گفت ، فردا باید بریم تهران .

گفتم ، چی شده ؟

گفت ، اکبر بیمارستانه و پاش زخمی شده . گفتم ، کدوم پاش زخمی شده ؟

چون قبلا هم یه پاش زخمی شده بود .

من وپدرش رفتیم تهران و پسرم رفت دنبال کارهای که دکتر متخصص ببرش .

وقتی رفتیم داخل دیدم پای اکبر و دارن پانسمان میکنند .(گریه )

- بعد از شهادتش خواب شهید رو ندیدین ؟

چرا خیلی خواب دیدم .

- شهید وصیت نامه هم داشت ؟

بله .

- تو وصیت نامه اش چه سفارشی کرده بود ؟

از ماتشکر کرده بود وگفته بود ممنون که اجازه دادین برم جبهه .

- مادرجان ممنونم که وقتتون وبه ما دادین . من یه سوال دیگه بپرسم وازحضورتون مرخص بشم .

بفرمایید .

- به عنوان مادرشهید ازمردم ومسئولین چه انتظاری دارید ؟

هیچ توقعی ازکسی ندارم . هرکسی خودش میدونه باید چه کارهایی انجام بده . ما مدیون شهداء هستیم وباید حجاب ورعایت کنند . ما همه جرو امکاناتی داریم وتو روستا ها خیلی ها این ها رو ندارند . همه ی شهداء عزیز هستند و خاطرات زیادی دارند .

- ممنونم مادرجان ، انشاالله عمر با عزت داشته باشید .

شما هم خسته نباشید و ممنونیم .


منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده