خاطراتی از شهید داود خاکساری
بیایید هر سه نفر این انار را بخوریم .چون این انار برروی قبرشهید بوده و برای او خیرات شده حتما متبرک و متشرف است و هر کس از آن تناول کند، شهید می شود

نوید شاهد سمنان:داود خاكساري نهم دي 1344، در شهرستان گرمسار به دنيا آمد. پدرش گل‌محمد، كشاورز بود و مادرش زهرا نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و ديپلم گرفت. او نيز كشاورز بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. بيست و چهارم آبان 1364، در سردشت بر اثر انفجار مين و اصابت تركش به دست و پا، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي امامزاده قاطول زادگاهش قرار دارد.



اناربهشتی

شهید رمضانعلی دارابی، شهید داوود خاکساری و شهید محمود نسیمی در زمان حیا تشان به مزارشهید رمضان رومه رفته بودند شب جمعه بود وخانواده شهید رومه برای شادی روح شهید شان انار را در داخل ظرفی بزرگی برروی مزار گذاشته بودند. داوود یکی از انارها را بر می دارد و به دو نفر دیگر می گوید: «بیایید هر سه نفر این انار را بخوریم .چون این انار برروی قبرشهید بوده وبرای او خیرات شده حتما متبرک و متشرف است و هر کس از آن تناول کند، شهید می شود!» به راستی چنین شد خداوند نیت پاک این سه جوان راباراه خودش درهم آمیخت و حاجتشان را در ارتباط با شهادت روا نمود.  برگرفته از خاطرات پدر شهید

************
زرنگی

داوود، جوان زبروزرنگی بود .خدمت سربازی اش ،ابتدا مشهد بود،وبعدا وی را به تربت حیدریه اعزام کردند. دلم برایش تنگ شده بود به همین دلیل برای دیدارش به تربت حیدریه رفتم اما هر قدر اصرار کردم بی فایده بود و آنها (مسئولین مربوطه در پادگان) از دادن اجازه دیدار ، خوداری می نمودند. وقتی با ممانعت آنان روبرو شدم احساس خستگی بیشتری در جسم و روحم نموده و دلشکسته همانجا ایستادم .

نه پای رفتن داشتم نه قدرت دل کندن از بچه ام که بوی او را احساس می کردم. ناگهان، داوود را که یکی ازدرهای پادگان به طرف من می آمد دیدم. وقتی برایم صحبت کرد که به محض اطلاع از آمدن من، مترصد فرصتی بوده تا خودرا به من برساند ازاین همه زرنگی اولذت بردم . خلاصه چون ما اجازه ملا قات نداشتیم به همان دیدارکوتاه که برایم واقعا با ارزش بود و خستگی سفر را از تنم بیرون نمود، بسنده کرده و موضوع قطع نخاع شدن ابوالفضل غلامی را با اودرمیان گذاشتم وگفتم که هم اکنون ودر بیمارستان درمشهد ،بستری است. ای کاش می توانستیم من و تو با هم به ملاقاتش برویم .

بعد ازاینکه چند دقیقه کوتاه مرا ترک کرد، خوشحا ل برگشت وگفت، «وقتی موضوع قطع نخاع شدن ابو الفضل و لزوم تجدید دیدار من و شما با او را با مسئولمان در میان گذاشتم و اتفاقا فرمانده مان پیشنهاد کرد که ما را با ما شین به ملا قات  ببرد. برگرفته از خاطرات پدر شهید






برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده