زندگی نامه شهید ناصر بیاری
او از اين حرف امام حسين (ع) خيلي خوشش مي آمد كه مي گفت آنهایی كه رفتند كار حسيني كردند و آنهايي كه ماندند بايد كاري زينبي كنند و گرنه يزيدند و هميشه آرزوي داشت كه رسالتي كه خدا به عهده او گذاشته انجام دهد و بعد از آن به درجه رفيع شهادت نائل شود
آشنایی با شهید واقعه 9 دی شاهرود


نوید شاهد سمنان: ناصر بياري هفدهم ارديبهشت 1329، در شهرستان شاهرود به دنيا آمد. پدرش علي‌اكبر (متوفی 1354) و مادرش طيبه نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. لوله‌كش بود. نهم دي 1357، در جاده شاهرودـ بسطام توسط نیروهای رژيم شاهنشاهي براثر اصابت گلوله به سر و سينه، شهيد شد. مزار وي در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

ناصر 19 دي سال 1329 در يك خانواده مذهبي و متوسط در شاهرود به دنیا آمد.

ناصر در سن 7 پا به دبستان گذاشت . دبستان را تا كلاس پنجم ابتدايي در مدرسه خاقانی ادامه داد. ميزان علاقه او نسبت به نماز خيلي زياد بود و چون خيلي كنجكاو نسبت به نماز بود و خيلي زود نماز را ياد گرفت و بعد از آن به معني و قرائت نماز پرداخت و هميشه قبل از اذان صبح به مسجد مي رفت چون خدمتكار مسجد بود و يك سري از افراد نزديك مسجد به علت اينكه از خواب بيدار مي شدند از دست او شاكي بودند ولي چون ايمانش قوي بود به كار خود ادامه داد .

تحصيلات متوسطه نداشت موقعي كه شاگرد مغازه لوله كشي در مغازه آقاي رييسي بود شبهاي جمعه هنگام تلاوت دعاي كميل او خادم مسجد بود و صبح جمعه هم هميشه در دعاي ندبه شركت مي كرد و باز هم آنجا خدام بود و در ماه رمضان هم از بعد از افطار به مسجد مي رفت و گاهي اوقات هم هنگام سحر به خانه بازمي گشت و تمام اين ماه رمضان روزه مي گرفت .

او به علت اينكه خيلي خوش اخلاق و خيرخواه بود و به همه كمك مي كرد دوستان خيلي زيادي داشت و از دوستهاي خودش هر مشكلي كه داشت نزد او مي آمد و با اين طرز برخوردو خوشي كه با مردم داشت دوستان بسيار زيادي داشت و او چند سال قبل از انقلاب نسبت به خانواده منفور شاه بدبين بود و گاهي اوقات عكسها و جنايتهاي شاه خائن را به همراه داشت و به كساني كه مطمئن بود نشان مي داد و مي گفت ببينيد كه در پشت پرده چه كارهايي كه نمي كنند و در برابر مردم چگونه خود را نشان

مي دهند .

او با برادرانش خيلي از لحاظ اخلاق تفاوت داشت چون احترام پدر و مادرش را خيلي داشت هر كاري كه مي خواست شروع كند با اجازه پدر و مادرش بود و اگر پدر و مادرش آن كار را صلاح نمي دانستند او هم آنرا نمي كرد نسبت به دو خواهر كوچكتر از خودش خيلي مهربان بود و آنها را هميشه به راهنمايي دين دعوت مي كرد و به برادران بزرگتر خود احترام مي گذاشت و پدرش هم نسبت به او خيلي بيشتر از پسران ديگرش علاقمند بود طوري كه حتي تا چند دقيقه به مردنش او را صدا مي زد و هميشه مي گفت ناصر همدم و مونس من است و آنقدر آن را دوست داشت كه هنوز يكسال نشده بود آن را هم پيش خود برد .

قبل از انقلاب يعني در حدود 6 يا 7 سال پيش كه يكي از وابستگان را تعقيب مي كردند و ناصر هم وقتي كه فهميد كتابها و اعلاميه ها او را فوري برد و مخفي كرد.

در سال 1357 در سن 27 سالگي بود كه با دختر عمويش ازدواج كرد و او با توجه به كشتارهاي دسته جمعي وحشيانه اي كه اعمال خيانتكار و پست رژيم به آن دست زده بود عروسي ساده اي برگزار نمود و تا قبل از انقلاب فعاليت هاي زيادي مي كرد ولي او به ما چيزي نمي گفت و هميشه مخفيانه كارهاي خود را مي كرد بطور مثال چون مغازه لوله كشي داشت سه راه لوله كشي را به برادران ديگر مي داد و با هم مواد منفجر درونش مي ريختند و استفاده مي كردند.

اتفاقاً همين سينما مولن روزرا بوسيله سه راهي كه ناصر داده بود منفجر كردند و همچنين اعلاميه هاي زيادي را به خانه مي آورد و مخفي مي كرد و همين طور كه مي گفتم چون خيلي مخفيانه كار مي كرد راهپيمايي هاي شبانه مي رفت و حتي آن شبي مخفيانه پشت تلگرافي را انداختند بعد از اينكه خانه مي آمد فقط ما مي ديدم كه صدايش گرفته است و شبي كه در كوچه سينما مولن روژ تيراندازي مي شد و 7 نفر تير خوردند يك نفر را به خانه ما آوردند و بعد از آن شخص را مخفيانه به بيمارستان بردند بعد از نيم ساعت ناصر از تهران آمد و چون همسرش خيلي ناراحت بود و گريه مي كرد

ناصر ناراحت شد و گفت اينجا كه چيزي نيست اگر تهران بوديد چكار مي كرديد من امروز چيزي نمي ماند كه به شهادت برسم و اين افتخاري قسمتم نشد و صبح آن روز رفت ديدن آنهايي كه تير خورده بودند در منزل حجه الاسلام طاهري و خبر چيز ديگري و عصر آن روز به بيمارستان رفت و نزد همان شخصي كه در منزل آمده بود و او را از اينكه عده اي از مردم شاهرود خواب بودند خيلي رنج مي برد و مي گفت اگر شاهرود شهيد دهد مردمش از خواب غفلت بيدارمي شوند و حرفي را كه زد با عملش ثابت كرد و اولين شهيد شهرمان كه ناصر و سيد جعفر بودند و او از اين حرف امام حسين (ع) خيلي خوشش مي آمد كه مي گفت آنها كه رفتند كار حسيني كردند و آنهايي كه ماندند بايد كاري زينبي كنند و گرنه يزيدند و هميشه آرزوي داشت كه رسالتي كه خدا به عهده او گذاشته انجام دهد و بعد از آن به درجه رفيع شهادت نائل شود و همچنين او مرگ سرخ را توأم با شهادت را بهتر از زندگي با ذلت مي دانست و به همين جهت با آغوش باز به استقبال شهادت رفت و او خواب شهادت را ديده بود .

ناصر 9 دي ماه 1357 بود كه صبح بعد از اينكه از خواب بيدار شد گفت من يك خوابي ديدم و ايشان نگفت كه چه خوابي ديده بود و ساعت تقريباً 5/7 صبح بود كه به خاطر اينكه برود نفت بگيرد و خونه همسايه سر زد و ظرفهاي نفتشان را گرفت تا برايشان نفت بگيرد و رفت نفت پيدا نكرد و وقتي كه برگشت ساعت تقريباً‌8 بود كه مي خواست به بسطام برود و هنگام رفتن حلقه و گردنبنش را درآورد و به همسرش گفت كه من مي روم ولي برنمي گردم و از مادر و خواهر و همسرش جدا شد.

رفت و به سوي شهادت رفت بسطام و بعد از راهپيمايي هنگام برگشتن ازآنجا در بين راه ماشينش را در جلوي ژاندارمري بسطام به رگبار بستند و گلوله يكي از همين دژخيمانه خيانت كار منحط پهلوي به ناصر عزيزمان اصابت كرد و رسالت عظيم الهي را با نوشيدن شربت شهادت به پايان رسانيد.

ناصر چون شهيدان پيشگام اين حركت انقلابي خون پاك خود در راه این انقلاب داد كه پس از او خلق مستضعف ما به راهش گام نهادند و صفوف مبارزين راه انقلاب توحيدي را فشرده تر خواهند نمود و هنگامي كه به بيمارستان منتقلشان كردند در همانجا چند تا نارنجك منفجر كردند و اتفاقاً يكي دو نفر هم زخمي شدند و هنگام جان دادن بوده كه مي گفتند او چنين گفته كه به مادرم و همسرم بگوييد من جاي خود را ديده ام و به خانواده ام براي من هيچ ناراحت نباشد .

والسلام عليكم و رحمت اله و بركاته

منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده