گفتگوی صمیمانه با مادر شهیدان محمدرضا و حمید متحدی
یک کومله رو گرفته بودش و اسیر کرده بود و عکس گرفته بودند . بشیر باقری گفته بود که برای سر حمید جایزه گذاشته بودند .

نوید شاهد سمنان:محمدرضا متحدی یکم دی 1336، در شهر بسطام از توابع شهرستان شاهرود به دنیا آمد. پدرش حسین و مادرش حبیبه نام داشت. تا چهارم ابتدایی درس خواند. در مدرسه کارگری می‏کرد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن 1364، در فاو عراق به شهادت رسید. پیکر وی مدت‏ها در منطقه بر جا ماند و پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

حمید متحدی یکم خرداد 1348، در شهر بسطام از توابع شهرستان شاهرود به دنیا آمد. پدرش حسین و مادرش حبیبه نام داشت. دانش‏آموز دوم راهنمایی بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم اسفند 1363، در شرق رود دجله عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. پیکر وی را در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپردند. برادرش محمدرضا نیز به شهید شده است.

شهیدی که برای سرش جایزه گذاشته بودند...

بسم الله الرحمن الرحیم

در خدمت خانواده دو شهید بزرگوار محمدرضا و حمید متحدی هستیم .

- سلام علیکم .

سلام علیکم .

- خوبی مادر جان ؟

خیلی خوش آمدید .

- مادر جان لطف می کنید خودتون رو برام معرفی کنید ؟

من حبیبه محمدی مادر دو شهید محمدرضا و حمید متحدی هستم .

- زمانیکه پدر شهید به خواستگاری شما آمدند شغلشون چی بود ؟

کشاورزی

- زمین و زراعت مال خودش بود یا ارباب رعیتی بود ؟

زمین پدرشون بود .

- سواد هم داشتند ؟

نه نداشتند .

- شما چی سواد داشتید مادر ؟

بله سواد قرآنی دارم .

- آیا نسبت فامیلی داشتید ؟

نه غریبه بودیم .

- توی بسطام وقتی تشکیل زندگی دادید با پدرشوهر و مادرشوهر یکجا بودید یا مثل عروس و دامادهای که مستقل بودند شما هم مستقل بودید ؟

دوسال با اونها بودم بعد هم مستقل بودم .

- مادر میتونی از سبک زندگی اون موقع بگی . آب لوله کشی ، برقو گاز نبود و با اون امکانات محدود چطور زندگی رو می گذروندید ؟

می گذروندیم دیگه .....

- اگه می خواستی غذا درست کنی اجاق گاز نبود یا اگر می خواستید شبها خونه رو روشن کنید برق نبود چطور انجام می دادید ؟

غذا رو روی آتیش درست میکردیم . و چراغ بود همه یکسان بودیم .

- چراغ گردسوز و اینها منظورتون هست ؟

فانوس و گردسوز و اینها بود .

- اگر پیش می اومد که شبها جایی برید با همین گردسوز و اینها می رفتید ؟

با فانوس می رفتیم .

- خیلی سخت نمی گذشت بهتون ؟

نه .

- موقعی که آب لوله کشی نبود شما به عنوان مادر خونه که مسئولیت داشتید چطور زندگی می کردید ؟

می رفتیم آب می آوردیم .

- از کجا آب می آوردین ؟

از آب انبار می آوردیم .

- یعنی یک مسیری رو طی می کردید ؟

بله طی می کردیم و آب می آوردیم .

- اگر زمستون بود چی ؟

میرفتیم می آوردیم .

- شما مهارتی داشتید که کمک خرج باشید مثل خیاطی و لحاف دوزی ؟

نه . فقط بچه داری می کردم .

- در باغ و زراعت به همسرتون کمک می کردید ؟

بله در باغ کمک میکردم .

- پس هر دو با هم زندگی تون رو می چرخوندید ؟

بله

- خب مادر جان حالا که یاد اون روزها افتادید اولین فرزندتون محمدرضا بود ؟

نه دخترم بود و دومی محمدرضا بود .

- پس محمدرضا فرزند دوم شما بود ؟

بله .

- خدا وقتی محمدرضا رو به شما داد این اسم رو برای او انتخاب کردید . چرا این اسم رو انتخاب کردید ؟ خوابی دیده بودید ؟

اسم آقا امام رضا (ع) بود .

- علت خاصی داشت ؟ نذری کرده بودید ؟

بله نذرش هم کردیم.

- چرا ؟ مشکلی پیش اومده بود ؟

نه به اسم آقا امام رضا (ع) نذر کردیم .

- بخاطر علاقه به امام رضا (ع) بود ؟

بله . نذر کردیم که اسمشو محمدرضا بذاریم .

- خب مادرجان اون موقع که دکتر و درمانی نبود باید میرفتند دنبال قابله . قابله می اومد و کمک میکرد بچه به دنیا بیاد . خیلی از مادران شهدا میگفتند که شهیدشون وقت اذان به دنیا اومد . شما یادتون هست که وقتی خدا محمدرضا رو به شما داد وقت اذان بود ؟

بله بعد از اذان مغرب بود .

- کی در گوش محمدرضا اذان گفت ؟

همون قابله اذان گفت بعد هم خود ما .

- خاطره ای از دوران نوزادی محمدرضا ندارید ؟ هیچوقت پیش نیومد که مریض حال بشه و شما هم برای او نذر و نیازی کنید ؟

نه مریض نمیشد . خیلی هم بچه تیز و بازیگوش و زرنگی بود . ما قنداقش می کردیم و بعد می دیدیم که قنداقش رو نمی دونم چطوری باز می کرد و میرفت . میدیدم کفش های پدرش رو گرفته و جیغ میزد و من میرفتم میگرفتمش . چهار دست و پا میرفت اصلا نمیتونستیم نگه ش داریم خیلی سخت بود .

اون وقت ها سینه ش پیش داده بود باباش می گفت که این می خواد بره جنگ . به همسایه میگفت این سینه ش پیش داده ست می خواد بره جنگ .

یه روز چاه آب در حیاط داشتیم و آب میکشیدیم . دخترم سه ساله بود که صدای جیغش اومد دیدم که بچه ام توی چاه افتاده و دستش توی دستهای دخترمه و اون جیغ میکشه و اونو میکشه بالا . منم رفتم اونو گرفتمش . اینقدر فضول و شیطون بود در چاه رو بالا داده بود .

- مادرجان با توجه با اینکه محمدرضا خیلی بازیگوش بود وقتی مدرسه ابتدایی رفت کسی پشت درتون برای شکایت نیومد ؟

نه خیلی بچه ها دوستش داشتند .

- تحصیلات شهید تا زیر دیپلم بود علت اینکه درس رو رها کرد جبهه بود ؟

بله به خاطر جبهه بود .

- فاصله سنی محمدرضا با حمید چقدر بود ؟

حمید 14 سالگی شهید شد داخل شناسنامه ش دست برد و محمدرضا 23 سالگی شهید شد .

- تفاوتشون یازده یا دوازده ساله درسته ؟

بله

- زمانیکه خدا محمدرضا رو به شما داد قبلش شما یا پدرش خوابی ندید که بعدها براتون تعبیر بشه ؟

نه یادم نیست .

- محمدرضا در بسطام درس خوند ؟

بله

- علاقه به درس نشون می داد ؟

علاقه نشون می داد اما خیلی بازیگوش بود .

- پدر شهید خدابیامرز باغ دار بودند تابستون ها کمک حال پدرش می شد ؟

4 ساله که بود میگفت من هم باید به باغ برم و کار کنم .

- محمدرضا چه کارهایی می کرد ؟ خاطره ای از ارتباط پدر و پسر ندارید ؟

میرفت کمک باباش میکرد مثلا چایی میذاشت و ...

- مادر جان وقتی جریانات انقلاب شکل گرفت محمدرضا چه نقشی داشت ؟ تظاهرات میرفت ؟

بله . شب و روز میرفت توی حیاط ها و کار انقلابی می کرد و پلیس ها ردشون رو میگرفتند .

- زمانیکه دو تا از جوان های شاهرودی به شهادت رسیدند و یکی از اهالی بسطام به نام شهید میرآخوری به شهادت رسید . من خبردار شدم که محمدرضا زمان انقلاب خیلی فعالیت سیاسی داشت طوریکه نیروهای شهربانی دنبال او بودند و او فرار میکرد میرفت داخل حیاط ها . میتونی از کارهاش برای من بگی ؟

اون موقع اعلامیه داشت زیر لباسش هم عکس امام (ره) رو قایم میکرد صبح که میرفت و شب می اومد میدیدم لباش سفیده از بس که کار میکرد . میاومد خونه و باز صبح میرفت و فعالیت میکرد .

- یعنی اونقدر براش مهم بود که از ناهار و شام غافل میشد ؟

بله غافل میشد .

- از دوستان محمدرضا که در جریان انقلاب همپای او بودند نام ببرید مثل شهید حلاجان که دوستش بود ؟

همه اینها بودند اما مثل رضا ..... خیلی کار میکرد . او شاهرود میرفت خیلی کار میکرد .

- خود شما هم در تظاهرات شرکت می کردید ؟

بله خودم هم سیاسی بودم .

- پدر شهید چطور ؟

پدر شهید هم بود . خانواده ما همه شرکت می کردیم .

- خود شما اتفاقی براتون نیفتاد وقتی در ازدحام جمعیت نیروهای شهربانی می اومدند و فرار می کردید مسئله ای پیش بیاد ؟

فرار می کردیم . یه روزی که تظاهرات بود همه رو توی حموم کردند سربازها بودند .

- همون روزی که دو نفر شهید شدند ؟

بله همون روز .

- مادر اون روزی که گاز اشک آور زدند و خیلی ها یکجا جمع شده بودند که فکر کنم حسینیه بسطام بود شما بودید ؟

بله ما همه جاش بودیم .

- از نیروهای ضد انقلاب که در بسطام بودند هیچوقت با محمدرضا که اینقدر فعالیت سیاسی داشت زد و خوردی داشتند ؟

زد و خورد اونجوری نه .

- با حمید چطور ؟ حمید هم فعالیت انقلابی داشت ؟

این ها هم بچه ها نفرینشون می کردند و اون ها رو می زدند . عکس امام (ره) رو روی تخته می زدند که با همین محمدرضا حلاجان بود و دو نفر دیگه .

- عکس امام (ره) رو روی تخته می زدند چکار می کردند ؟

از رساله عکس امام (ره) رو می گرفتند . میرفتند توی حیاط که جایگاه شون بود شعار می دادند و مردم اونها رو می زدند .

- اون موقع حمید نه یا ده ساله بود و محمدرضا خیلی بزرگتر بود . میتونی برام بگی کی به اینها خط می داد ؟

خودشون ....

- آیا فردی به مسجد بسطام می اومد که سخنرانی کنه و محمدرضا پای صحبت هاش بشینه ؟

نه ما خودمون می دانستیم . محمدرضا هم میدانست و به ما می گفت .

- محمدرضا از جایی اطلاعات می گرفت و بعد به شما می گفت ؟

بله .

- هیچ وقت نفهمیدید کی به اون خط میده ؟

نه نفهمیدم . از همسایه ما اسکندری مادرش می اومد خونه ما و انقلابی شد .

- وقتی با شما رفت و آمد کرد کم کم از انقلاب شناخت پیدا کرد ؟

بله .

- مادر اون موقع که تلویزیون زیاد نبود و ارتباط و اطلاعاتی نبود و یکی باید از جایی اطلاعات می گرفت و به بقیه می رسوند درسته ؟

حمید گفت که مادر نترسید اینهایی که با کفن می آیند در حیاط رو باز بذارید که بتونند به داخل بیایند . یعنی این بچه هشت ، نه ساله با محمدرضا کار می کرد و طرفدار انقلاب بود . همه خانوادمون طرفدار انقلاب بودیم .

- آنهایی که نفرینشون می کردند اونها ضد انقلاب بودند ؟

بله طرفدار انقلاب نبودند .

- عکس امام (ره) رو می چسبوندند به تخته و با تظاهرات می بردند ؟

رساله امام (ره) خونه ی پدرم بود و عکسشو کندیم و روی تخته چسبوندیم بچه ها به تظاهرات می بردند و مرگ بر شاه می گفتند و زن ها اونها رو نفرین می کردند که صدای نفرین کردنشون توی حیاط می اومد . بچه های اونها هم بچه های ما رو خیلی اذیت می کردند .

- مادرجان جریان انقلاب تموم شد و انقلاب پیروز شد . اونقدری نگذشت که جنگ شروع شد . اون ابتدا جوانها در قالب نیروهای بسیجی به فرماندهی امام (ره ) توی پایگاه های بسیج مراقبت می کردند چون امنیت نبود و یه عده سوء استفاده می کردند . محمدرضا و حمید هم رفتند که توی پایگاه بسیج نگهبانی بدهند ؟

بله میرفتند . الان هم اینها می روند .

- وقتی نگهبانی می دادند هیچ اتفاقی براشون نیفتاد ؟ تعریف نکردند که امروز یه ضد انقلاب رو گرفتیم ؟

نه نمی گفتند .

- اسلحه شناختی رو هم اونجا آموزش می دیدند ؟

بله .

- در جریان انقلاب وقتی امام (ره) دستور دادند که به روستاهای دورافتاده برید و به زارعین کمک کنید یا برای آموزش دادن به روستاهایی که سطح بد فرهنگی دارند برید . محمدرضا و پدرش و برادرش برای کمک رسانی به روستاها نرفتند ؟

می رفتند . اون وقت گندم پاک کرده که برای خودمون خریده بودیم توی خونه داشتیم می دادیم .

- کجا می دادید مادر ؟

برای جبهه ....

- زمانیکه جنگ شروع شد و نیروها سازماندهی نشده بودند خیلی کمک های مردمی نیاز داشتند شما جز افرادی بودید که گندم پاک کرده دادید چون آسیاب داشتید درسته ؟

بله گندم پاک کرده رو دادیم بردند .

- کار آسیاب هم پدر شهید انجام می داد ؟

وقتی که با من ازدواج کرد کنار گذاشت .

- علاوه بر گندم پاک کرده شما با خانم های بسیجی چکار می کردید ؟ برای نون پختن هم می رفتید ؟

بله برای نون پختن هم می رفتیم . خمیر می کردیم و همه جوره کمک می کردیم .

- مادر حالا یادت میاد محمدرضا توی کمک های مردمی با حمید چه نقشی داشت ؟ مثلا برن صدا بزنن که ما الان چی احتیاج داریم برای جبهه .

بله از این کارها می کردند .

- مادر مسئولش خاطرتون هست که چه کسی این ها رو بسته بندی می کرد و به شاهرود می برد که از اونجا به جبهه ببرند ؟

نه خاطرم نیست . مثلا عموم می رفت خیلی ها میرفتند .

- مادر جان ابتدای جنگ قائله گنبد پیش اومد . بعد از قائله گنبد سال 59 جنگ ایران و عراق بود . وقتی محمدرضا برای اولین بار برای جبهه اقدام کرد و درس رو برای جبهه رها کرد و به صورت نیروی بسیجی رفت اولین بار کجا رفت ؟ محمدرضا چند بار جبهه رفت و اومد ؟

محمدرضا تا وقتی که شهید شد همیشه به جبهه رفت و سرکارش هم ناراحت بودند که همیشه جبهه میرفت .

- مادر وقتی اولین بار به جبهه رفت قبلش مهارتی داشت مثلا به کاری مشغول باشه ؟ به من گفتند کارمند دانشگاه بوده .

کارمند دانشگاه علم و صنعت بود .

- اونجا چکار می کرد ؟

کار می کرد ، کارمند بود .

- درس هم می خوند ؟

[ بی پاسخ ]

- نگهبان حراست بود درسته ؟

بله نگهبان بود .

- خب هم درس می خوند ، هم نگهبان حراست دانشگاه بود ، هم اقدام کرد برای رفتن به جبهه . اولین بار که رفت خاطرتون هست جنوب کشور رفت یا غرب کشور ؟

جنوب رفت .

- اون موقع ها که تلفن زیاد نبود باید نامه می فرستادند از شما و پدر شهید خدابیامرز چطوری خداحافظی کرد ؟ به شما چی گفت که راضی شدید بره جبهه ؟

اصلا ما خودمون گفتیم که شما برید جبهه . باباش گریه می کرد . باباش گفت من که چشم ندارم اسلحه بگیرم و برم دفاع کنم وتا گریه کرد بچه ها گفتند که مگر ما مردیم ما تا رگ در بدن داشته باشیم میریم و می جنگیم .

- یعنی زمانیکه دیدند پدر شهید گریه کردند که بخاطر چشمش نمی تونه بره آنها گفتند که ما می رویم ؟

نه اونها دلشون می خواست بروند و عاشق بودند .

- مادر اول محمدرضا رفت یا حمید ؟

اول محمدرضا رفت . حمید کوچک بود . محمدرضا چند بار رفت و اومد که حمید گفت من هم می خواهم به جبهه بروم .

- حمید کنجکاوی نمی کرد که از برادرش بپرسه اونجا می روید چکار می کنید و محمدرضا براش تعریف کنه ؟

می گفت جبهه هست دیگه سنگر داره و فلان .....

- هر دو برادر عاشق جبهه بودند ؟

بله .

- مادر وقتی محمدرضا به جبهه رفت بار اول به جنوب رفت وقتی به تو نامه داد نگفت بار اول دارم چکار می کنم ؟

آرپیچی زن بود .

- یه مدت بود و اومد زخمی نشد ؟

نه .

- بعد از مدتی مشغول کارش شد و به جبهه اعزام شد ؟

بله .

- یار بعدی شهید شد یا چند بار رفت و اومد؟

چند بار رفت .

- بار بعدی که رفت غرب کشور هم رفت مادر ؟

نه نرفت فقط جنوب بود .

- باز هم آرپیچی زن بود ؟

بله آرپیچی زن تک بود .

- محمدرضا زمانیکه آخرین بار به جبهه میره و به شهادت می رسه تیپ 21 گردان کربلا بود در عملیات والفجر 8 تیربارچی بود و در الفجر 8 به شهادت رسید ؟

نه آرپیچی زن بود . جز نیروهای غواص بود .

- پس آموزش غواصی هم دیده بود ؟

بله .

خب مادرجان ایشون در عملیات والفجر 8 به شهادت می رسند . آخرین باری که محمدرضا از شما خداحافظی کرد خیلی از مادر و پدر شهدا گفتند که لحظه ی آخر که فرزندمون رفت ما از حالتش و احساس او فهمیدیم که شهید میشه یا قبلش خواب دیدیم که به دلمون برات شده بود . شما خواب ندیدی یا آخرین باری که ازش خداحافظی کردی این احساس رو نداشتی ؟

محمدرضا عملیات بدر مجروح شد با داداشش حمید هر دو رفتند . گفتم : مادرجون یکی باشید و یکی برید سعید کوچک هست نمیتونه نفت بیاره یکی باشید من رو کمک کنید و کارهای من رو انجام بده .

حمید گفت : اون خدایی که بالاسر هست بزرگه . خدای شما بزرگه هیچ ناراحت نباشید ، خدا کارهاتون رو اصلاح میکنه .

حمید اینجوری گفت و هر دو رفتند . در عملیات بدر حمید شهید شد و محمدرضا دودست و پا مجروح شد و آمد .

محمدرضا که آمد گفتم حمید کو ؟

گفت : حمید دو _ سه روز دیگه میاد . چیزاش هم که شهید شدند موقور نیومد و نگفت . مجروح آوردند و دو سه روز بعد دیدم پاسدارها اومدند و گفتند که حمید شهید شده .

- پس توی عملیات بدر که دو برادر با هم بودند حمید شهید میشه و محمدرضا مجروح ولی محمدرضا به روی خودش نمیاره و به شما نمیگه که شما ناراحت نشید .

بله . اما حمید که شهید شد محمدرضا دید که داداشش رو روی برانکارد دارن میبرن . محمدرضا میگه این دادش منه حمیده . از دستاش شناختش چونکه سرش رو خمپاره برده بود . از دستاش اون رو میشناسه و میره بالای سر حمید و بوسش میکنه میگه داداش جون من اسلحه ت رو روی زمین نمیذارم . بد جنازه اش رو میارن و اون میره و مجروح شد و میبرنش بیمارستان اراک ، چند روز اونجا بود و اومد خونه و گفتم : حمید کو ؟

گفت : حمید دو سه روز دیگه میاد که دیدم خبر آوردند شهید شد .

- حمید که کوچکتر بود شهید شد ؟

بله .

- مادر قبلش خواب ندیده بودین یا پدر شهید خوابی ندید ؟

خیلی خواب دیدم الآن هیچ یادم نیست . همیشه خوابشو می دیدم .

- خب مادر دو سه روز بعد خبر شهادت حمید رو آوردن . پیکر شهید رو براتون آوردن ؟

بله .

- ایشون رو کجا دفن کردید مادرجان؟

امامزاده ابوالقاسم بسطام .

- بعد از شهادتش محمدرضا چیزی نگفت ؟ نگفت که چطور برادرم شهید شده یا کس دیگه ای نیومد خاطره ای از شهادت شهید براتون بگه ؟

می گفتند حمید خیلی بچه تیزی بوده ، خیلی زرنگ بوده از توی سیم های خاردار میزده میرفته .

- توی سیم خاردار یعنی چی مادر ؟

عملیات بدر بود توی آبها بود .

- توی عملیات بدر کار حمید چی بود ؟

تک تیرانداز بود .

- مادر گفتی محمدرضا قبل از اینکه در عملیات والفجر 8 که آموزش غواصی دیده بود و آرپیچی زن بود به شهادت برسه توی عملیات بدر با برادرش با هم بودن که زخمی میشه . چه مدت اینجا بود تا بهبود حاصل بشه و دوباره رفت؟

می گفت با همون دستهای زخمی که تیر به هر دو بازو رفت و به پاش هم رفت تا جائیکه یاد قمر بنی هاشم (ع) افتادم .

دستش تیر خورده دست چپم به جاست اگر نه دست راست ، اما هزار و حیف که یک دست بی صداست .

دست راستش تیرخورد بعد دست چپش رو زدند باز پاش رو هم زدن که تیر از اون طرف در اومد .

- پس مادر ایشون برای بهبودی صبر نکرد و دوباره جبهه رفت ؟

نه رفت .

- این آخرین بارش بود ؟

نه دو دفعه دیگه رفت و اومد تا والفجر 8 .

- توی این دو دفعه که دوباره رفت دیگه مجروح نشد ؟

نه ...

- در والفجر 8 گفتند که ایشون آرپیچی زن بود . وقتی که به شهادت میرسه ائل زخمی میشه و بعد شهید میشه یا همون جا شهید میشه ؟

گفتند که مفقودالاثر بوده با آب ها رفته اون طرف .

- پرچم دار بوده ؟

پرچم دار ، آرپیچی زن بود . یک کیلومتر او جلو می رفته از عملیات ها . محمدرضا خیلی ....... حالا که الآن چیزی نمیگن قیامت بود که محمدرضا چکار می کرد . یک کیلومتر پرچم رو می گرفت جلو که نیروها از دنبال او حرکت می کردند .

- به شما گفتند که مفقودالاثر شده . نگفتی که شهید همون جا به شهادت رسیده یا بیمارستان بردند و بعدا شهید شد؟

یکی میگفت توی آب ها افتاده ، یکی می گفت رفته اون طرف ، معلوم نشد چی شد .

وقتی که خبر شهادت محمدرضا رو داد شما واکنشت چی بود ؟ خیلی از شهدا وقتی به جبهه رفتند به مادراشون می گفتند اگر شهید شدیم که جزع و فزع نکنید که دشمن شاد شوید یا پشتیبان ولایت فقیه باشید و تأکیدات خودشون رو داشتند . با توجه به اینکه برادرش حمید هم شهید شده بود به شما چه سفارشی کرده مادر ؟

می گفت دور مادرم بگردم که مادرم ما رو تشویق میکنه به جبهه . من به آنها گفتم که برید . اگر چی هست من رو ببرید تا من اونجا لباس هاشون رو بشورم .

- ایشون در اروندرود جزیره بوارین شهید شد درسته مادرجان ؟

بله .

- وقتی خبر شهادت محمدرضا رو دادن شما چند سال چشم انتظار بودید تا پیکر شهید رو آوردند ؟

دوازده سال .

- مادر در این دوازده سال چشم انتظاری وقتی اسیری آزادشد یا پیکر شهیدی رو می آوردند یا شهید گمنامی رو پیدا می کردند شما چه حس و حالی داشتید ؟ آیا مثل خیلی از مادر شهدا با اینکه شنیده بودی فرزندت شهید شده باز هم منتظر بودی در خونه ت رو بزنن یا قوی و مسلم بودی بعد از شهادتش ؟

منتظر بودم خبری بیارن که من خاطرم جمع بشه .

- زمانیکه شما و پدر خدابیامرزش با خبر شدید که شهید توی تفحص پیدا شده چه حسی داشتید ؟ کی به شما خبر داد ؟

سپاه خبر داد .

- قبل از اون شما یا پدرشهید خدابیامرز خوابی ندیده بودید ؟

خواب دیدم . دو ماه قبل از اینکه پیدا بشه خواب دیدم .

- می تونی برام تعریف کنی ؟

خیلی خواب می دیدم من خواب هام یادم نیست . خواب می دیدم که نامه آوردند و عکس حمید روی نامه زده و سوره قیامت نوشته و دارم می خونم و بعد گفتن که محمدرضا شهید شده . به همه گفتم که من همچین خوابی دیدم نگه داشتیم سه ماه طول کشید که خبر دادند . سه ماه نعش تهران بوده .

- یعنی چی مادر که سه ماه پیکر شهبد تهران بود ؟

استخوان هاش تهران بود و گفتند که می خواستند با شهدا بیاورند .

- دقیقا اون شبی که خواب دیدی شهیدت پیدا شده ولی سه ماه طول کشید تا خبردار شدین و اومد ؟

بله .

- مادر میتونی برام بگی بعد از شهادت شهید وقتی رفتی سر خاکش ، بعد اینکه تو تفحص پیدا شد هیچکس نیومد از محمدرضا خاطره ای تعریف کنه ؟

خیلی ها می اومدند خاطره می گفتند .

- مثلا چی می گفتند مادر ؟

می گفتند محمدرضا اینقدر زرنگ بود که توی آبها رفته اون طرف .

- یعنی نیروی شناسایی هم بوده مادر ؟

بله .

- یعنی میزد توی آب که بره اونطرف و شناسایی کنه و برگرده ؟

بله .

- مادر، شهید ورزشکار بود ؟

محمدرضا نه .

- کشتی می گرفت ؟

بله کشتی می گرفت .

- از اون ورزشکارهایی بود که مدال هم گرفت ؟

نه مدال نگرفت .

- مادر وقتی که محمدرضا شهید شد گفتید که خیلی می اومدند خیلی چیزها تعریف می کردند . با توجه به اینکه محمدرضا فعال سیاسی بود ، زمان جنگ همون ابتدا شروع به جبهه رفتن به صورت نیروی بسیجی کرد تا شهید شد میتونی برام بگی توی این مدت وقتی که افراد مختلف رو شما می دیدی توی همین بسطام ، از معلم هاش ، همکارای دانشگاه و افرادی که تو روزمره می دید هیچکس هیچ چیزی از محمدرضا نگفت ؟ کسی در خونه رو زد که محمدرضا همچین سفارشی کرده و من اومدم به شما بگم ؟ یا تأکیدی کرد و من به شما بگم ؟

نه چیزی نگفتند . فقط مردم می گفتند ما نذر کردیم که محمدرضا بیاد .

- یعنی اینقدر مردم به او علاقه داشتند ؟

بله مردم به او خیلی علاقه داشتند برای او گریه می کردند .

- چرا مادر این علاقه به وجود اومد ؟ مگر محمدرضا چه خصوصیاتی نسبت به آدم های دیگه داشت ؟

مهر و محبت زیاد داشت . به بچه ها خیلی مهر و الفت داشت .

- مادر زمانیکه شهید به شهادت رسید و برای شما قطعی شد و کسی هم به شما سفارشی نکرد ، خیلی از شهدا وقتی می دیدند پدر و مادرشون سواد خواندن و نوشتن ندارند صداشون رو توی نوار ضبط می کردند یا از خودشون فیلمی به یادگار برای پدر و مادر می گذاشتند . از محمدرضا فیلم یا نواری براتون یادگار نموند ؟

نه .

- از حمید چطور ؟

نه . اونها دیگه خاطرشون جمع بود که ما دور همچین مادری بگردیم که همه مادرهاشون میگن نرید جبهه ، مادر ما تشویق مون میکنه برید .

- مادر زمانیکه محمدرضا و حمید هر دو شهید شدند شما مادر دو شهید بودید پیش می اومد توی بسطام باخبر بشید مادری فرزندش شهید شد م خیلی بی تابی میکنه شما به عنوان مادر دو شهید برید و او رو تصلی بدید ؟

بله می دادم . من رو که می دیدند دیگه آروم می شدند .

- یعنی وقتی باهاشون حرف میزدی آروم می شدند ؟

بله آروم می شدند .

- پدر شهید چطور مادر ؟

پدر شهید هم همینطور .

- پس هر دو در تصلی دادن خانواده شهدا نقش داشتین ؟

بله نقش داشتیم و می گفتیم فرزندانمون رو در راه خدا دادیم .

- مادر محمدرضا وصیت نامه هم داشت ؟

بله .

- توی وصیت نامه براتون چه سفارشی کرد ؟ چه تأکیدی کرد ؟

تأکید کرد که به مسجد و تکیه ها بروید و اسلام رو نگه داری کنید . خیلی چیزها نوشته بود .

- وقتی خدا حمید رو به شما داد ، مادر اون روز خاطرت هست وقتی قابله اومد و کمک کرد بچه به دنیا بیاد نامش رو چطور انتخاب کردید ؟ قبلش خواب دیده بودید یا همسرتون و شما تصمیم گرفتید اسمش رو حمید بذارید ؟

حمید گذاشتم دیگه اسم خدا بود .

- حمید که به دنیا اومد مناسبت خاصی نبود ؟ نیمه شعبان یا ماه رمضان نبود ؟

آخرهای ماه محرم بود .

- توی گوش حمید کی اذان گفت ؟

مادربزرگ او

- حمید لحظه اذان به دنیا نیومد ؟

نزدیک اذان صبح به دنیا اومد .

- حمید چطور بچه ای بود ؟ وقتی مدرسه میرفت بچه بازیگوشی بود ؟

نه حمید خیلی بچه ساکتی بود . اینقدر بچه خوبی بود که همه می گفتند بیست بود و می گفتند این یه کسی میشه . با فکر کار می کرد و درس می خوند .

- یعنی از همون بچگی رفتار و کنشش مشخص بود که بچه فکوری هست ؟

خیلی خیلی ....

- مادرجان زمانیکه حمید مدرسه رفت ابتدایی رو اینجا خوند ؟

آره .

- تا کلاس چندم درس خوند ؟ به من گفتند حمید تا زیر دیپلم درس خوند .

بله تا زیر دیپلم بود .

- یعنی درس رو بخاطر جبهه رها کرد ؟

بله بخاطر جبهه رها کرد و رفت .

- اولین باری که حمید جبهه رفت به صورت نیروی بسیجی رفت . قبلش گفتی محمدرضا جبهه می رفت تا اینکه حمید قصد جبهه کرد . خاطرت هست اولین بار که حمید جبهه رفت چند ساله بود ؟

حمید دوازده ساله بود که گفت من می خواهم به جبهه برم . گفتم : مادر جان تو بچه ای نمیتونی باید یکی تو رو جمع آوری کنه .

گفت : من می خواهم برم جبهه .

گفتم : تو هنوز بلد نیستی .

گفت : من تو بسیج دوره دیدم .

خیلی کوچیک بود . گریه کرد و گفت : پول بده برم ساک و لباس بخرم که می خواهم برم جبهه .

گفتم : خب این رو که نمی برن ، بهش پول دادم رفت ساک بخره و راهیش کردم رفت و لباس خرید . فرداش گفت که من می خواهم به جبهه برم . لباس هاشو توی ساک گذاشت من گفتم که اون رو نمی برن .

- فکر نمی کردید اون رو قبول کنند ؟

نه کوچیک بود نبردنش دیگه . رفت و دیدیم ساعت یک یا دو بعدازظهر اومد و چه جور گریه می کرد . گفت : من رو توی سالن کردند و در رو به روی من بستند . خیلی گریه میکرد . دیدم آروم نمی گیره مادرم رو گفتیم بیاد که اومد . مادربزرگش بهش گفت : مادرجون تو کوچیکی ، جنگ تازه شروع شده مادر جبهه میری گریه نکن .

یک جورایی آرومش کردیم . چند وقتی نکشید که رفت شناسنامه اش رو دست برد و یکسال زیاد کرد و گفت من می خواهم برم جبهه . توی امامزاده رفتیم که بره ، زنها سرش رو بوس می کردن و به من می گفتند که رحمت نمیاد بچه به این کوچیکی .

گفتم : چکار کنم میگه می خواهم برم ، میتونم جلوشو بگیرم ؟ میگه میخواهم جهاد کنم .

رفت و بیست و هشت روز تهران آموزش بود پادگان امام حسین (ع) . بعد اومد و دو شب اینجا بود و گفت : مادر من می خواهم به حرف امام (ره) برم کردستان . گفتم ک باشه برو . رفت و این کوچیک بود و عکس گرفته بود که چکمه پاشه .

کردستان رفت و هفته به هفته نامه می داد . ده روز یا دوازده روز کشید نامه ش نیومد ......

- توی نامه نگفت با اون سن کم چکار میکنه ؟ برده بودن توی قسمت تدارکات یااسلحه بهش داده بودن ؟

اسلحه داشت .

آن وقت گفتم چرا نامه نداده . رفتم بیرون که شاهرود برم یک نفر جلومو گرفت و گفت : حمید رو آوردنش ؟

گفتم : نه چطور ؟ گفت : حمید مجروح شده درگیری بوده .

رفتم خونه پدرم و گفتم حمید مجروح شده . بعدا سه چهار روز کشید که با دست چپش دو تا خط نامه نوشت و گفت که من چیزیم نیست . ولیکن الآن عکس هم هست دستش ورم داره . نامه ش اومد تا چهار ماهگی . همین الآن همرزم هاش همه میگن که چهل روز بالای بام مرده شور خونه حمید پست داده و ما نتونستیم یک روز بریم و پست بدیم .

- جرأت و جسارتش با اون سن زیاد بود؟

خیلی جرأت داشت .

بشیر باقری که فرمانده بود اونجا رفته بود دید و گفته بود که حمید رو بچه نگید او از فرمانده بالاتر بود . وقتی اومده بود چشماش از بی خواب اینطور بود .

- اینقدر جرأتش زیاد بود که توی کردستان بالای بام مرده شور خونه تنهایی نگهبانی می داد ؟

بله تنهایی نگهبانی می داد.

می گفت از شب تا صبح به من تیر بدهید و این حال خودم نیست . صبح که شد رفتیم بیرون دیدیم چراغ قوه رو پشت لاک پشت بستند این رو از جلو راهی کردند که من برم . این جور بچه بود .

- یعنی نیروهای مخالف ، چراغ قوه رو پشت لاک پشت بسته بودند و حمید وقتی نور رو می دیده تیر شلیک می کرد ؟

بله شلیک می کرد . خیلی درگیری با کومله بود .

- با اون سن کم کموله و دمکرات ها بودند با اون رعب و وحشتی که ایجاد می کردند خیلی از خانواده شهدا رعب و وحشتشون چند برابر میشد وقتی می دیدند شهیدشون توی کردستان رفت . از اونها چیزی براتون نمی گفت ؟ نمی گفت کمین خوردیم یا کسی شهید شد از نزدیک دیدیم ؟

شهید که می شدند . یک کومله رو گرفته بودش و اسیر کرده بود و عکس گرفته بودند . بشیر باقری گفته بود که برای سر حمید جایزه گذاشته بودند .

- یعنی اون کومله از نیروهای زبده شون بود که برای او سر حمید رو جایزه تعیین کرده بودند ؟

بله .خیلی بچه زرنگ و نترس بود .

- مادرجان حمید وقتی اومد در مورد مجروحیتش براتون چیزی نگفت چطوری دستش مجروح شد ؟

اصلا . آلان عکسش هم هست ولی نگفت . همه کارهاش پوشیده بود و نمی گفت .

- خب مادر پس کردستان با اون سن کم نگهبانی می داد . وقتی اومد حمید که رفته بود کردستان ، محمدرضا جبهه بود ؟ یا محمدرضا اومده بود مرخصی ؟

بله . نه اونم جبهه جنوب بود .

- وقتی اومد پیشت و دوباره رفت . بار بعدی جبهه کردستان بود یا رفت جنوب ؟

نه رفت عملیات بدر

- توی کردستان خط شکن هم بود ؟

بله .

- توی عملیات بدر نحوه شهادتش رو کسی تعریف نکرد که حمید چطور شهید شد ؟

گفتند که سیم خاردار می رفت توی شکمش خط شکن بوده .

- شهید اهل ورزش بود ؟

کشتی گیر ، کاپیتان .....

- کاپیتان تیم فوتبال بود؟

بله . رفیقاش که هنوزهستند جواد رو می بینند میگن که حمید کاپیتان ما بوده .

- از بچه هایی که توی فوتبال حمید بودن که کاپیتان بود کس دیگه ای هم شهید شد ؟

نه .

- جلسه قرآن هم برگزار می کرد ؟

قرآن جلسه میرفت ، با صوت می خوند صوتش هم خیلی خوب بود . کشتی گیر بود ، کاپیتان فوتبال بود .

- محمدرضا مداحی نمی کرد یا مانند داداشش صوت و لحن نداشت ؟

او هم قرآن می خوند .

- توی بسطام اسم مکان خاصی رو به نام شهدا نذاشتند ؟

کانون پرورش فکری بسطام

- به نام حمید یا محمدرضا هست ؟

به نام حمید .

- چرا به اسم حمید گذاشتند ؟

چون حمید کوچکترین شهید بسطام هست .

- مادرجان اگر از حمید خاطره ای داری برای من تعریف کن .

حمید ساکتی بود . وقتی میوه می خرید و پاکت میوه رو می خرید می آمد اینجا نمیذاشت می اومد لب پنجره می گفت مادر بگیر . می اومد دستم می داد . خیلی بچه مهربانی بود نمی دونم دیگه چی بگم .

- محل شهادتش شرق دجله در عملیات بدر بود درسته ؟

بله .

- هفت ماه و پنج روز مدت زمانی بود که ایشون در جبهه بودند . شغل او هم محصل بود و تحصیلش رو بخاطر جنگ رها کرد . وقتی می اومد به کاری مشغول نشد ؟ مهارت خاصی رو یاد نگرفت ؟ مثل محمدرضا که نگهبان حراست دانشگاه بود ؟

نه کار نداشت .

- توی باغ داری کمک پدرش می کرد ؟

بله .

- از پدر شهید خدابیامرز برای من بگو . رابطه حمید با پدرش چطور بود ؟

اینقدر حمید رو دوست داشت .

- وقتی خبر شهادت حمید رو آوردند واکنش پدر شهید چطور بود ؟ صبوری می کرد ؟ با توجه به اینکه می گفتید ایشون اشک می ریخت که نمی تونه بره جبهه ؟

صبوری می کرد و می گفت خدایا من چه بچه هایی دارم که در راه اسلام دفاع می کنن . خیلی دوست داشت .

- مادرجان حمید در وصیت نامه اش به شما و پدرش تأکیدی نکرد ؟

نه فقط گفت که بچه ها باید به جبهه بروند و به اسلام کمک کنند و ما هنوز ایستادیم .

- مادر از دوستان شهید حمید و محمدرضا می تونی برام بگی ؟

شهید احمد نوروزی ، شهید حلاجان ....

- مادرجان حرف خیلی از شهدا این بود که ما می خواهیم برویم راه کربلا رو باز کنیم .

رضا این حرف رو گفت .

مادرشهید اسکندری خواب دید که محمدرضا گفت مادرجون اینقدر دیگه تا کربلا مونده . مادر اسکنری همون جا خواب دید که من و باباش لباس سفید تن ما هست و میگه اینقدر تا کربلا مونده .

- مادر شهید علی اسکندری ؟

بله .

- مادرجان شما و پدر شهید زیارت کربلا و مکه رفتید ؟

بله .

- اونجا بودید یاد حرف محمدرضا افتادید ؟

بله اونجا خواب دبدم .

- میتونی خوابتو تعریف کنی .

اونجا نگفتم تا ریا نشه . بعدازظهر از حرم اومدیم و غذا خوردیم و من دراز کشیدم خواب دیدم که یه دسته به من گفتند بیا لباس های محمدرضا رو بگیر . لباس ها همه تمیز و اتو کشیده بود منم گریه می کردم مادرجون رضا . اونوقت گذاشتم چیزی توی خوه خدا و این قدر طول نکشید که از توی لباس هاش صدای اذان محمدرضا میاد . گفتم ای خدا بچه ام داره اذان میگه و گریه می کردم و اون کسی که پیش من بود منو از خواب بیدار کرد که من خیس عرق شده بودم .

- اون وقت که مکه رفتی محمدرضا هنوز توی تفحص پیدا نشده بود ؟

پیدا شده بود .

- محمدرضا وقت نماز اذان می گفت ؟

بله ولی همیشه نه . بعضی وقت ها تو خونه اذان می گفت .

- من شنیدم تو جبهه هم برای رزمنده ها اذان می گفت ؟

بله اذان می گفت . از جلو نظام می کرد . فرمانده بهش می گفت که تو باید فرمانده باشی اون می گفت نه .

حسن عرب عامری می گفت که تو باید از جلو نظام کنی .

خیلی فعال بود . اینقدر آرپیچی زن خوبی بود که توی عملیات بدر چند تا تانک دشمن رو زد .

- مادر حسن یا حسین عرب عامری ؟

[نامفهوم]

- شهید اخوی عرب رو میگی ؟

بله .

- ایشون بهش چی می گفت ؟

به رضا می گفت تو باید فرمانده باشی ولی رضا قبول نمی کرد .

- مادرجان گفتی شهید اخوی عرب وقتی حمید شهید شد خونتون اومد خاطره ای داری ؟

نه .

- فرمانده اش اومد چی گفت بهتون ؟

یه تسبیح به من داد .

- وقتی گفت چهار تا مثل محمدرضا باشند محمدرضا مجروح و برادرش شهید شده بود ؟

گفت چهار تا مثل محمدرضا باشند جنگ تموم میشه و ما پیروز میشیم . بچه های من خالص و مخلص بودند .

- منظورش به خاطر این بود که محمدرضا شاهد شهادت برادرش بود و خودش مجروح شد باز هم می جنگید و اینقدر جسارت و جرأت داشت و می گفت که چهارتا مثل محمدرضا باشند جنگ پیروز میشیم بعد به شما تسبیح داد ؟

بله محمدرضا خیلی فعال بود و چند تا تانک رو زد .

- أخوی عرب می گفت ؟

آره گفت چند تا تانک رو زد .

- مادر از پدر شهید برام بگو وقتی شهیدش تو تفحص پیدا شد واکنش ایشون چطور بود ؟

میگفت خداروشکر که جنازه اش پیدا شد دیگه خاطرمون جمع شد .

- هیچوقت براتون نمی گفت که من خواب پسرام رو دیدم ؟ بی تابی شون رو که می کرد پدر بود دلتنگ بچه هاش می شد .

می گفت که من خواب دیدم . من خودم هم خیلی خواب می دیدم .

مادرشهید بختیاری اومد و گفت که یه یادگاری از خودشون نذاشتند . اورکت محمدرضا مال خودمون بود که اگر می آوردند روی جالباسی میذاشتم و نگاهش می کردم استیناش و دستاش . شب خواب دیدم که اومد و گفت من و عاشوری سپاه بودیم نگاه کن که من اورکتم تنم هست . لباس فرم تنم بود و حالا تن آقای عاشوری هست . چند سال گذشت که پیکر او رو با شهید عاشوری آوردند .

- شهید حمیدرضا عاشوری ؟

بله . گفت ما با هم بودیم .

- پس اینکه قرآن میگه شهید زنده هست و نزد ما روزی می خورند دقیقا شاهد بودید که صبح با مادر شهید علی بختیاری حرف می زدی شب خواب شهید رو دیدی و این حرف رو به شما زد .

مادر به عنوان مادر دو شهید به مردم و دولت سفارشی ندارید ؟

مردم این حجاب رو رعایت کنند . پا روی خون شهدا نگذارند ما هم مادریم و بچه های ما رفتند دل ما میسوزه این همه ما غصه خوردیم و این جوری پا روی خون شهدا می گذارند .

- با مسئولین و دولت چی مادر ؟

به داد مردم برسند .

متشکرم مادر ان شاءلله که همیشه سالم و سلامت باشید . خدا نگه دارتون باشه

شما هم سلامت باشید . زنده باشید .




منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار