خواب دیدم که شهید میشم
موقعی که از آموزشی اومد گفت : من خواب دیدم شهید میشم . گفتم : این چه حرفیه میزنی . حتما زیاد غذا خوردی خواب دیدی . گفت : نه مادر خواب دیدم . وقتی هم تیرماه میخواست خداحافظی کنه و بره این حرف و زد . گفت : مامان من قبلا هم گفتم که ناراحت نباش . تا جلوی در همین حرف رو میزد و انگار آگاه بود .
نوید شاهد سمنان:مجيد باقري بيست و نهم آذر 1343، در روستاي كردوان از توابع شهرستان گرمسار به دنيا آمد. پدرش محمود، كشاورز بود و مادرش هاجر نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و ديپلم گرفت. پاسدار وظيفه بود. چهارم ارديبهشت 1364، در اشنويه توسط نیروهای عراقی به شهادت رسيد. تاكنون اثري از پيكرش به دست نيامده است.


گفتگوی صمیمانه نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید مجید باقری


بسم الله الرحمن الرحیم

درخدمت خانواده ی شهید بزرگوار مجید باقری هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوب هستین ؟

الحمدالله .

- خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

من حاج محمود باقی هستم پدر شهید مجید باقری .

- پدر جان ما ازاستان سمنان اومدیم تا درمورد شهیدتون حرف بزنیم و خاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تا روزی که به شهادت رسید بشنویم . این ها قراره در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه ، پس تا جایی که میتونید به ما کمک کنید .

من خیلی یادم نمیاد .

- وقتی ازدواج کردین ، شغلتون چی بود ؟

کشاورز بودم .

- دیگه تغییر شغل ندادین ؟

نه .

- اسم روستاتون چی هست ؟

کردووان .

- همسرتون هم برای همین روستا بود ؟

نه ، ایشون برای محمود آباد روستای کناری مون هست .

- چه محصولاتی میکاشتین ؟

گندم و جو میکاشتیم .

- زمین برای خودتون بود ؟

یه مدتی ارباب و رعیتی بود ولی مدتی بعد خودمون زمین دار شدیم .

- برامون یه مقدار ازسبک زندگی تون دراون زمان بفرمایید ؟

اون موقع زندگی خیلی سخت بود . آب و برق وگاز نداشتیم . چیزی نداشتیم که زندگی کنیم .

- شما سواد هم دارید ؟

نه .

- پدر جان اون موقع مرسوم بود که زن و شوهرها تا مدتی بعد ازازدواج با خانواده ی شوهر زندگی می کردند . شما هم همین طور بودین ؟

بله ، با مادرم و دو تا برادرهام زندگی می کردیم .

- خرجی اون ها رو هم شما می دادین ؟

بله .

- پس شما نون آور چند نفر بودین ؟

بله ، مادرم چندین ساله که فوت کرده .

- وضع مالی تون خوب بود ؟

نه ، هیچ امکاناتی نداشتیم .

- در کنار کار کشاورزی کارهای دیگه هم انجام می دادین ؟

بله ، کارگری مردم ومیکردم . ولی درآمدش خیلی کم بود روزی دو تومن به ما می دادند .

- وقتی خدا شهید رو به شما داد ، فرزند چندم بود ؟

فرزند دوم بود .

- نام شهید رو کی انتخاب کرد ؟

خودم از روی قرآن انتخاب کردم .

- کی تو گوش شهید اذان گفت ؟

یادم نمیاد .

- برای شهید ولیمه هم دادین ؟

بله ، خرج دادیم .

- شهید کم کم که بزرگتر شد ، چه جور بچه ای بود ؟

خیلی پسر خوبی بود . تو کار کشاورزی هم کمک حالم بود .

- به ما گفتند ، تحصیلات شهید دیپلم بود درسته ؟

بله .

- رفتار شهید چطور بود ؟

خیلی بچه ی آرامی بود .

- شهید تو کردوان درس خوند ؟

- بله ، همین جا دیپلم گرفت .

- شهید به شما نگفته بود ، قصد داره درآینده چکاره بشه ؟

نه ، حرفی نمیزد .

- زمان انقلاب ؛ شما هم فعالیت انقلابی داشتین ؟

بله ، هرجا تظاهرات بود میرفتیم . تا زمانی هم که سرپا بودم و پادرد نداشتم میرفتم .

- تو روستای شما هم شلوغ شده بود ؟

نه ، از اینجا جمع میشدیم و میرفتیم گرمسار و شهر های دیگه راهپیمایی .

- شما و شهید با هم میرفتین تظاهرات ؟

بله .

- پسر بزرگتون هم میومد ؟

بله ، ایشون الان گرمسار هست . ایشون هم خیلی فعال بود .

- اون زمان که امکاناتی مثل رادیو و تلویزیون و ... نبود . شما درمورد انقلاب چطور اطلاعات به دست می آوردین . اینکه فردی به نام امام خمینی (ع) میخواد انقلاب کنه و مردم رو بیدارکرده ؟

تو گرمسار صحبت میکردند . حاج آقا موسوی بود که مرحوم شدند . وقتی مراسمی بود شرکت میکردیم و حاج آقا همیشه ابتدای دسته بود .

- شهید اون موقع پانزده سالش بود ؟

بله .

- هیچ وقت اعلامیه و نوار خونه نیاورد ؟

نه ، اون زمان درس میخوند و درکنارش هم فعالیت میکرد .

- تو اون جریانات شاهد تیراندازی و مجروحیت کسی هم بودین ؟

نه .

- وقتی انقلاب پیروز شد ، برای پیشواز امام (ره) رفتین ؟

بله ، خودم رفتم .

- شهید هم همراه شما بود ؟

بله .

- خاطره ای ازاون روز دارید ؟

خیلی سال گذشته ، یادم نمیاد .

- شهید سرباز بود ؟

- بله .

- ایشون چهار ماه و شش روز خدمت کرد ، درسته ؟

بله .

- پیکر شهید چند سال بعد پیدا شد ؟

دوازده سال بعد آوردنش .

- قبل از سال 64 اقدام به جبهه رفتن نکرد ؟

نه ، داشت درس میخوند .

- ایشون تو عملیات پدافندی شهید شد ؟

بله .

- به ما گفتند که در منطقه ی اشنویه و گل زرد شهید شده ؟

بله ، همین طور بود .

- درمورد نحوه ی شهادتش به شما حرفی نزدند ؟

گفتند ، کمین خورده بودند .

- پدر جان اون زمان نیروهای جهادی هم در غرب کشور بودند ، ایشون جهادی بود ؟

نه .

- کارش تو جبهه چی بود ؟

دو ماه بیشتر جبهه نبود . یادم نیست کارش چی بود .

- شهید وصیتی هم کرد ؟

آموزشی نیشابور بود ، وصیتی نکرد .

- پدر جان اگر خاطره ای از شهید دارید بفرمایید . اگر نه من از مادر شهید سوال بپرسم .

خاطره ای یادم نمیاد .

- هیچ وقت خواب شهید رو ندیدین ؟

نه ، مادرش دید .

- تو این سالها وقتی بی قرارشهید میشدین ، نمیرفتین دنبالش بگردین . وقتی اسرای جنگ آزاد میشدند شما نمیرفتین درمورد فرزندتون پرس و جو کنید ؟

پیگیر شدیم . یه سرباز هم اومد درموردش صحبت کرد که خودش هم شهید شد .

- اسمش چی بود ؟

- فامیلش احمدی بود ، از بچه های ریکان بود .

- به عنوان پدر شهید ازمردم و مسئولین چه درخواستی دارید ؟

چی باید بگم ، حرفی ندارم .

- ممنونم پدر جان انشاالله خدا بهتون عمر با عزت بده .

ممنون .

گفتگوی صمیمانه نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید مجید باقری

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوبی مادرجان ؟

الحمدالله .

- خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

بنده هاجر رشمه ای مادر شهید مجید باقری هستم .

- مادرجان ما اومدیم درمورد شهیدتون حرف بزنیم و خاطرات شما رو از ابتدای طفولیت تا روزی که به شهادت رسید بشنویم . این ها قراره در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه . تا آیندگان بدونند چه کسانی برای این آب و خاک از خون خودشون گذشتند .

همه ی اون ها که شهید شدند ، خوب بودند وخدا دوستشون داشت که تواین راه رفتند و انتخابشون کرد .

- نام شهید رو کی انتخاب کرد ؟

من و پدرش انتخاب کردیم . من دوست داشتم اسمش و محمد بگذارم ولی چون برادرم محمد بود ، گذاشتم مجید .

- چه روزی به دنیا اومد ؟

روز عید فطر ساعت دوازده به دنیا اومد .

- مادرجان اون موقع که دکتر ودرمان نبود . بچه ها رو قابله به دنیا می آورد درسته ؟

بله ، بچه هام همه تو خونه تو همین روستای کردوان به دنیا آمدند .

- خیلی از شهداء لحظه ی اذان به دنیا اومدند . شهید شما هم همین طور بود ؟

روزی که میخواست به دنیا بیاد . قابله اش روزه داشت و میگفت : اگر الان به دنیا نیاد من میرم چون روزه دارم و هنوز روزه ام رو نشکستم . چون عید فطر بود ، اذان ظهر به دنیا اومد . همون موقع به دلم افتاد و اسمش رو مجید گذاشتم .

- کی تو گوش شهید اذان گفت ؟

ما با مادر بزرگش زندگی میکردیم و خودش توگوشش اذان گفت .

- مادرجان اون زمان دکتر ودرمان که نبود . وقتی بچه ها بیمار می شدند ، کجا میرفتین دکتر ؟

پیاده میرفتیم گرمسار . هروقت مریض میشدند بچه رو روی شونه هام می بستم و میبردم . چون اصلا مسیر ماشین رو نبود.

حتی وقتی میخواستم لباس براشون بخرم هم خودم کولشون میکردم .

- مادرجان اون زمان خودتون هم کمک خرج بودین ؟

کشاورزی میکردم و کمک شوهرم میکردم .

- خیاطی یا هنر دیگه ای نداشتین ؟

نه ، میرفتم درو میکردم و نمیگذاشتم شوهرم کارگر بگیره . درکنارش خونه داری هم می کردم .

- مادرجان اون زمان امکانات خیلی کم بود و مردم آب و برق و گاز نداشتند . با توجه به اینکه شما کشاورزی میکردین و کارهای خونه هم به عهده ی خودتون بود ، چطور زندگی می کردین ؟

برای شستن لباس باید میرفتیم جلوی یه جوب آب تو کردوان . مثل حالا نبود که همه چیز تو خونه فراهم باشه . غذا هم روی اجاق با هیزم درست میکردیم . این اواخر که بچه هام بزرگتر شده بودند ، گار اومد تو خونه .

- شهید تا دیپلم خوند ؟

بله .

- به چه شغلی علاقه داشت ؟

میگفت ، نقشه ی من اینه که فقط صدام و بکشم . ما میگفتیم ، توباید درس یخونی ولی اصرار داشت بره . بلاخره پدرش راضی شد و امضاء کرد که بره .

- شهید قبل از سربازی هم دوست داشت بره جبهه ؟

بله ، پدرش یادش نبود به شما بگه . بهش گفته بودند پدرت باید امضاء بده تا ما اجازه بدیم شما بری جبهه . پدرش و برد ژاندارامری گرمسارو رضایت داد . پدرش گفت ، خیلی ها ازجبهه و جنگ میترسند تو خودت میخوای داوطلب بری ؟ میگفت ، وظیفه هست .

- به پدرش هم میگفت : شما بیا جبهه ؟

نه ، به پدرش نمیگفت چون ایشون کار میکرد وما هم عیال وار بودیم . ولی خودش خیلی به جبهه علاقه داشت .

- پس قبل از خدمت اقدام کرد به جبهه رفتن ؟

بله ، بهش گفته بودند الان وقت رفتنت نیست و باید رضایت نامه بیاری .

- دو ماه که رفت خدمت ، شهید شد ؟

دو ماه آموزشی نیشابور بود . ده روز اومد مرخصی و بعد گفت ، افتادم تو مهاباد غرب کشور . از اونجا هم یه بار اومد مرخصی.

- از گرمسار اعزام شده بود ؟

بله ، از سپاه گرمسار رفته بود . سیزده تیرماه کنکور داد و رفت و بیست و چهارم تیرماه هم به شهادت رسید .

- پس یه بار هم مرخصی اومد ؟

بله .

- به شهید نمیگفتین اونجا دوست و دشمن مشخص نیست و مراقب کموله ها باش ؟

چرا ، اونجا خیلی خطرناک بود و میگفت ، شبها نمیشه بیای بیرون .

- براتون درمورد کارش تو جبهه حرفی نزده بود ؟

میگفت ، خمپاره میزنم . میگفت ، من و بین بقیه انتخاب کردند که مسئول خمپاره انداز باشم . چون خیلی هیکلی بود . گفت ، نمیدونم برم یا نه . گفتم ، آره مادر جنگه برو . برای خودم تعریف میکرد .

- درمورد شرایطش تو کردستان از شهید پرس و جو نمیکردین ؟

عادت نداشت درمورد خورد و خوراک ووضعیتش حرفی بزنه که من ناراحت بشم .

- تو اشنویه به شهادت رسید ؟

بله . مدتی که ازش بی خبر بودیم ، پسرم و فرستادم دنبالش . ایشون هم دوسال خدمتش کلا تو جبهه بود . میگفت ، تو پادگان هیچ کس نبوده ، فقط دو تا بچه بسیجی بودند . گفتن ، سه هفته پیش همه رو بردند و نیاوردند . میگفت ، انقدر حالم بد شد که من رو بردند تو اتاق فرماندهی و غذا دادند و با یه سرباز فرستادند تهران . می گفت ، به اندازه ای حالم بد شده بود که نمیدونستم چکار میکنم . بهش گفته بودند ، نگران نباشی یه عده رو فرستادیم دنبالش . شاید اسیر شده باشند .

پسرم اومد به من گفت . بعد هم پرسید مامان ناراحت نیستی ؟

گفتم ، نه .

- اسم فرزند بزرگتون چی هست ؟

حمید .

- ایشون هم جبهه بوده ؟

بله ، دو سال خدمتش جبهه بود .

- مجروح هم شد ؟

آموزشی پادگان چهل دختر شاهرود بود وبعد رفت اهواز و خرمشهر . وقتی اومده بود لباسش به سیاهی چادر شده بود ، خیلی سختی کشیده بود .

- مادر با توجه به اینکه حمید تجربه ی جبهه رفتن داشت . مجید از ایشون درمورد جبهه سوال نمی پرسید ؟

چرا ، همیشه کنجکاوی میکرد . میگفت ، چطور داداشم دوسال رفت حرفی نزدین ولی برای من ناراحت هستین . هروقت هم که عملیات بود و من برای حمید گریه میکردم میگفت ، چرا گریه میکنی مامان . من که برم میخوای چیکار کنی ؟ خدا مارو به تو داده خودش هم مراقبه .

- پس زمینه های رفتنش رو خودش فراهم کرده بود ؟

بله .خودش نیشابور خواب دیده بود . موقعی که از آموزشی اومد گفت : من خواب دیدم شهید میشم . گفتم : این چه حرفیه میزنی . حتما زیاد غذا خوردی خواب دیدی . گفت : نه مادر خواب دیدم . وقتی هم تیرماه میخواست خداحافظی کنه و بره 
این حرف و زد . گفت : مامان من قبلا هم گفتم که ناراحت نباش . تا جلوی در همین حرف رو میزد و انگار آگاه بود .

- پس دو تا برادر درمورد جبهه با هم حرف میزدند ؟

بله .

- تو جریانات انقلاب هم با هم بودند ؟

بله ، هنوز هم شکر خدا بچه های من همین طور هستند و همیشه میرن مسجد . اون موقع ها گرمسار همیشه راهپیمایی بود و بچه هام میرفتند .

- تو پایگاه ها نگهبانی هم می داد ؟

بله ، کارت بسیج هم داشت و میخواست بره جبهه . چون مدرسه میرفت ، غروب و شب میرفت بسیج .

- به جزء برادر شهید کس دیگری بود که ایشون رو در زمینه انقلاب روشن کنه ؟

تو مسجد خیلی از انقلاب صحبت می کردند .

- از دوستان شهید که جبهه رفتند ، کسی خاطرتون هست ؟

با پسرعموش خیلی دوست بود . با ایشون جبهه میرفت و میامد .

- اسم پسرعموش چی هست ؟

تقی باقری که مجروح جنگی هستند و یه پاش و تو جنگ از دست داد .

- تو اقوام کس دیگری هم مجروح و شهیدشد ؟

از اقوام حاج آقا هستند که تو فرماندهی بود و شهید شد .

- اسم ایشون چی بود ؟

محمد شیخی .

- زمانی که محمد شیخی به شهادت رسید . هنوز فرزندتون شهید نشده بود ؟

نه .

- پس دیدن همین افراد باعث شده بود که شهید زودتر از موعد خدمتش بره جبهه ؟

بله . پسر بزرگم میگفت : جوان ها نمیگذارند که وقت خدمتشون بشه . قبل از خدمت از طریق بسیج میرن و میگن برای وطنمون باید بجنگیم .

- زمانی که کمک های مردمی برای جبهه جمع میکردند . شما چه کمک هایی میکردین ؟

ما پول جمع میکردیم و براشون وسیله میخریدم . اون هایی هم که طلا داشتند میفروختند و برای جبهه میفرستادند . هرکس هرکاری میتونست انجام میداد .

- بسیج هم میرفتین ؟

بله .

- تو خونه تون یه تابلو هست که درمورد تقدیر از شما در بسیج هست . درسته ؟

- بله ، ما همیشه تو بسیج یکشنبه ها جلسه قرآن داریم .

- این کار رو از گذشته انجام میدین ؟

بعد از شهادتش بیاد بچه ام این جلسه رو برگزار میکنم . همیشه تو جانمازش یه قرآن کوچک داشت .

- مادرجان آموزه های مذهبی رو بیشتر شما به شهید آموزش دادین ، یا پدرشهید ؟

از کلاس دوم ابتدایی میومد پیش من و نماز و یاد میگرفت . خیلی نماز خوندن و دوست داشت و میگفت ، بلند نماز بخون که من هم تکرار کنم .

- هیچ وقت پیش اومد به این خاطر شهید رو تشویق هم کنید ؟

بله ، من همیشه به بچه هام درمورد نماز و قرآن سفارش میکنم . و میگم این برای اون دنیاتون هست .

- شما فرمودین شهید تو نیشابور درمورد شهادت خواب دیده بود ، درسته ؟

بله .

- شما خودتون مثل خیلی از مادر شهداء ، قبل ازشهادتش خواب ندیده بودین ؟

خواب دیدم که یه کرد اومده . من بهش گفتم ، تو یه سرباز ندیدی که اونجا گم شده باشه . کربلا رو نشون داد و گفت ، بچه ی تو شهید شده و با امام حسین (ع) هست . (گریه)

وقتی اونجا رو نشون داد من خیالم راحت شد و گفتم ، شهید شده و جای پسرم هم خوب هست .

- مادرجان شما دوازده سال چشم انتظار شهید بودین ، درسته ؟

بله .

- تو این مدت خیلی سختی کشیدین و تو فکر شهید بودین . هیچ وقت خواب شهید رو تو این دوازده سال ندیدین؟

خواب میدیدم . میگفت ، مامان تو خاطرت جمع باشه من جام خیلی خوبه .

- وقتی اسیرها آزاد میشدند ، شما نمیرفتین دنیال نشونی از فرزندتون ؟

همیشه چشمم به در بود که بیاد . وقتی هم پیداش کردند ، خواهرم زنگ زد گفت ، خواب دیدم مجید رو بردند مشهد . یه تعدادی شهید هم برده بودند مشهد و ماه مبارک رمضان هم بود . گفت ، به من گفته به مادرم بگو من دارم میام .

- پس شهید تو ماه رمضون پیدا شد ؟

بله ، تو ماه رمضون هم به دنیا اومد . سه روز به عید فطر پیکر شهید و یپدا کردند . من هم گفتم ، خواهر خوابت درسته تو تلویزیون دیدم که شهداء رو بردند مشهد .

با توجه به اینکه حمید فرزند دیگرتون هم رزمنده بود . کسی درمورد نحوه ی شهادت مجید براتون تعریف نکرد؟

نه ، کسی چیزی نگفت . فقط یکی برای روستای ریکان بود . میگفت ، هرچی من رو صدا کردند من نرفتم جلو ولی مجید هم حاضر نشده بیاد عقب و شهید شده . اون خودش هم بنده خدا شهید شد .

- پدرشهید گفتند فامیلش احمدی بوده ، درسته ؟

بله ، برای روستای ریکان هم بود .

- این ها دچار کمین شده بودند ؟

بله ، برون مرزی بودند و کمین خوردند .

- به جزء مجید کس دیگری هم شهیدشد ؟

ازشهرهای دیگه بودند ولی ازروستای ما فقط مجید بود .

- زمانی که شهید رو تو تفحص پیدا کردند ، کس دیگری هم همراه ایشون پیدا شد ؟

یکی برای سرسیاب بود . پدرو مادرش چونرپیر بودند و گرمسار بودند و شهید هم بردند همون جا .

- اسم شهید چی بود ؟

قاسم بود نام پدرش هم علی اکبر بود ولی فامیلش یادم نیست .

- خاطره ای از شهید یادتون هست ؟

خیلی بچه ی خوب وبا خدایی بود . نماز خون و روزه گیر بود . همیشه کمک حال پدرش تو کشاورزی بود.

- مادرجان من خیلی معذرت میخوام که با سوالاتم شما رو متاثرمی کنم . این ها قراره در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه و ما چاره ای نداریم .

تو این مدت که میرفت ومیامد هیچ وقت بهش نگفته بودین که قصد دارید براش برید خواستگاری . تا به این طریق ماندگار بشه ؟

نه .

- پس ایشون متاهل نبودند ؟

نه .

- خاطره ای یادتون نیومد ؟

آنقدر بچه ی خوبی بود که تو کارهای خونه هم به من کمک میکرد .

- هیچ وقت هدیه ای براتون نگرفت ؟ یا شما رو سفر مشهد نبرده بود ؟

نه ، ولی همیشه میگفت ، وقتی از خدمت برگردم دست هاتو پر از طلا میکنم . گفتم ، ایشالله ازدواج میکنی و برای خانمت میخری . میگفت ، نه اول شما اولویت داری .

- مادرجان به عنوان مادر شهید از مردم و مسئولین چه درخواستی دارید ؟

من بچه ام رو درراه خدا دادم . نه به این خاطر که چیزی از دولت بگیرم . من تا مدتی هم حقوق نمیگرفتم و بعد از بنیاد اومدند گفتند ، اگر نگیرید حق شهید پایمال میشه . الآن هم که میگیرم ، تو راه خودش خرج میکنم .

- از اینکه فرزندتون شهید شده ، پشیمون نیستین ؟

نه ، وقتی هم شهید شد پسربزرگم گفت ، ناراحت نیستی ؟ گفتم ، نه . گفت ، من با خودم میگفتم وقتی بفهمی خودت رو میکشی . گفتم ، تصادف که نکرده ، بچه ام تو راه خدا رفته .

- مادرجان شما هنوز هم کار کشاورزی میکنید ؟

الان دیگه پادرد دارم و نمیتونم .

- هنوز هم تو روستای کردوان هستین ؟

بله ، ولی بچه هام ازدواج کردند و رفتند گرمسار .

- مادرجان فرمودین خواب که دیدین خیالتون راحت شد ، شهیدشده ؟

بله .

- بعد از شهادتش تو خونه نوشته ای از شهید پیدا نکردین ؟ یا کسی براتون سفارشی از ایشون نیاورد ؟

درمورد پسرم که اون موقع تازه به دنیا اومده بود خیلی سفارش میکرد . میگفت ، کارهای خونه رو رها کن و به این بچه برس.اسمش هم خودش انتخاب کرده بود و گذاشته بود مهدی .

- ممنونم مادرجان . خیلی زحمت کشیدین و خسته نباشید .

خدا نگهدارتون باشه .

- خاطره ای ازشهید یادتون نیومد ؟

یه خانمی هست سمنانیه و کرج زندگی میکنه . ایشون گفت ، من یه حاجتی داشتم که خواب مجید رو دیدم و گفت ، برو حاجتت برآورده شد . اومده بود بنیاد شهید گرمسار و پرسیده بود مجید باقری کی هست .

- تو خواب اسمش رو گفته بود ؟

بله ، گفته بود من مجید باقری هستم . رفته بود بنیاد شهید و آدرس خونه مونو بهش داده بودند . اومده بود سرخاکش ولی خونه ی ما نیومد . همیشه میاد سرمزارش و میره .

- با شما هیچ نسبتی نداره ؟

نه ، غریبه هستیم . گفته ، حاجتم و گرفتم و میام سرمزارش و میرم .

- اسم اون شهید که اسمش قاسم بود ، یادتون نیومد ؟

قاسم مداحی .

- ممنونم مادرجان .

خسته نباشید .


منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده