گزیده خاطرات خواهرانه و مادرانه ای از شهید عبدالهادی قرغی و قطعه شعری از دل برخواسته مادر مکرمه شهید
اصلاً خداحافظی او با همیشه فرق داشت ...



زمان که برادر بزرگتر شهید بنام محسن در جبهه کردستان بودند مادر خطاب به ایشان می فرماید: عبدالهادی جان صبر کنید تا برادرت برگردد (چون پدر شهید مرحوم شده بود) بعداً شما بروید.در یک جمله کوتاه فرمودند: مادر جان شما تضمین میکنید که تا آن موقع جنگ تمام نمی شود. مادر چیزی نمی گوید و عبدالهادی عازم جبهه می شود.برگرفته از خاطرات مادر شهید


وقتی که در آخرین اعزام برای خداحافظی پیش من آمد با من و بچه ها خدا حافظی کرد. من جلو در آمدم و با نگاهم عبدالهادی را بدرقه کردم تا رفت. در حیاط را بستم بعد دومرتبه برگشت و مجدداً از من خداحافظی کرد و با پسر کوچکم مقداری بازی کرد و رفت. اصلاً خداحافظی او با همیشه فرق داشت، رفت و همان دفعه به شهادت رسید. برگرفته از خاطرات خواهر شهید


سروده مادر شهید عبدالهادی قرغی

هجده ساله جوان  مادر         هادی ای روح و روان مادر

گوش دادی به ندای رهبر       جان بدادی تو به راه داور

سر به بالین بنهم با یادت       به امیدی که ببینم خوابت

آخرین بار که رفتی ز برم        من زدم بوسه به رویت پسرم

بود در کنج دلت خنده شوق     شوق از بهر شهامت پسرم


 




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده