بادیدن امام علی (ع) خوابم تعبیر شد...
گفتگوی صمیمانه نوید شاهد سمنان با مادرگرامی شهیدان علی اکبر و ذوالفقار تورانیان

بسم الله الرحمن الرحیم

- سلام علیکم

علیک سلام .

- خوبی مادرجان ؟

الحمدالله .

- مادرجان خودتون رومعرفی کنید ؟

من لیلی کسائیان مادردو شهید تورانیان هستم .

- مادرجان من اومدم در مورد دو تا شهیدتون با شما حرف بزنم . وخاطران شما رو ازابتدای طفولیت تا روزشهادت این دو عزیز بشنویم . این ها قراره درتاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه . ازآنجا که پدرشهید هم از دنیا رفتند ، ما نمیتونیم از ایشون سوال بپرسیم . شما لطف کنید سوالات مربوط به ایشون هم پاسخ بدین .

بله .

- میخواهیم برگردیم به خیلی سال پیش ، زمانی که پدرشهید خدابیامرز به خواستگاری شما آمد . شغل ایشون چی بود ؟

ایشون چوپان بود .

- سواد هم داشتند ؟

یه مقدار سواد داشت .

- خودتون سواد دارید ؟

من کمی سواد قرآنی دارم . اون موقع ها معلم قرآن بودم .

- با پدرشهید نسبت فامیلی داشتین ؟

نه .

- هردو مهدیشهری هستین ؟

بله .

- پدرشهید خودش دام داشت ، یا برای مردم بود ؟

یه مقداری گوسفند داشتیم ولی بقیه برای مردم بود .

- مادرجان اون زمان رسم بود که تا مدتی بعد ازازدواج عروس وداماد با خانواده ی شوهر زندگی میکردند ، شما هم همین طور بودین ؟

بله ، ما هم چند سال بودیم .

- برادرشوهر وخواهر شوهرتون هم با شما بودند ؟

بله .

- تو تقسیم کار با بقیه خانم ها مشکلی نداشتین ؟

نه ، هرکسی مستقل کار خودش میکرد .

- خرجی خانواده رو کی می داد ؟

شوهر من وبرادرشوهرهام کار میکردند وپدرشوهرم بازنشسته بود . مدتی بعد هم جدا شدیم .

- مادرجان اون زمان که امکاناتی مثل آب وبرق وگاز نبود . زندگی کردن خیلی سخت بود ، برامون بفرمایید که چطور لباس میشستین وغذا درست میکردین یا خونه رو گرم می کردین ؟

تو آب جوب لباس میشستیم .

- زمانی که جوب یخ می زد چکار میکردین ؟

آب جوب گرم بود ، یخ نمیزد .

- خونه رو چطور گرم میکردین ؟

کرسی داشتیم .

- خودتون مهارتی بجز قرآن درس دادن داشتین ، مثلا قالی بافی و...

من بعد ازانقلاب معلم قرآن شدم .

- قبل از اون خونه داربودین ؟

بله ، چرخ ریسی وبافتنی میکردم . لباس مردانه وزنانه هم بلد بودم بدوزم .

- درقبال این کار وجهی هم دریافت می کردین ؟

نه ، برای خودمون انجام می دادم .

- حالا که شما رو بردم به اون زمان ها ، برامون از اون روزی که پسر بزرگتون علی اکبر به دنیا آمد بفرمایید ؟

ایشون فرزند اولتون بود ، درسته ؟

بله .

- روزی که به دنیا آمد پدر شهید خونه بود ؟

من تا هفت سال فرزند نداشتم . پدرشهید چوپان بود وهمیشه تو کویر بود ، روزی که بچه ام به دنیا آمد باباش نبود .

- خیلی از مادرشهیدها به ما گفتند ، فرزندشون موقع اذان به دنیا آمده شما هم همین طور بودین ؟

ظهر به دنیا آمد ولی یادم نیست اذان بود یا نه .

- مادرجان اون موقع که دکتر ودرمان نبود ، رفتند دنبال قابله براتون ؟

بله ، مادر وخواهرم که نبودند رفتند دنبال قابله .

- چطور شد که اسم علی اکبر وانتخاب کردین ؟

پدربزرگ شهید اسمش رجبعلی بود . ما هم گذاشتیم علی اکبر که اسم علی تو اسمش باشه . قابله اسمش و گذاشت علی اکبر من گذاشته بودم علی وقسمت بود که علی اکبر باشه .(نامفهوم )

- مادرجان یعنی قابله برای بچه ها اسم هم میگذاشت ؟

نه ، همه رو جمع میکردند ومی بردند شناسنامه بگیرند . میگفت ، رفته بوده برای پسرم شناسنامه بگیره اسم وفراموش کرده بود که یه اسم هم خودش اضافه میکنه ومیگذاره علی اکبر .

- کی تو گوش شهید اذان گفت ؟

خودم اذان گفتم .

- بعدا دیگه نبردینش مسجد که روحانی تو گوشش اذان بگه ؟

نه ، اون موقع چون سواد قرآنی کم بود . خیلی ها هم بچه هاشون ومیاوردند که من تو گوششون اذان بگم .

- کم کم که علی اکبر بزرگتر شد ، شما هم همراه پدرشهید ییلاق می رفتین ؟

بله ، ما هم میرفتیم .

- چه جاهایی میرفتین ؟

چند تا ییلاق بود ، یادم نیست .

- خیلی راهش دور بود ؟

بله .

- بچه ها رو هم میبردین ؟

بله .

- بعد ازسه ماه میرفتین خونه خودتون ؟

بله

- مادرجان اون زمان وضعیت بهداشت که مناسب نبود ، هیچ وقت پیش اومد که فرزندتون مریض بشه وبراش نذر ونیازی کنید ؟

نذر میکردم و دعا میکردم که انشاالله بهتر بشه . چون بچه های من از دنیا میرفتند .

- تو خونه درمانشون میکردین ؟

بله ، با همین دواهای خونگی درمان میکردیم . دکتر که نبود . من چون چند سال بچه دار نمیشدم . شوهرم صحرا که بوده یه آقایی رفته بود پیشش وایشون از سرگذشت خودمون براش گفته بود که بچه نداریم . شوهرم بهش گفته ، من پول ندارم دوا ودرمان کنم . اون آقا لال بوده و به شوهرم اشاره میکنه ومیگه تو دروغ میگی پول داری الان پونصد تومن زیرلباست داری . شوهرم بهش میگه من پول ندارم به تو بدم .

اون آقا میگه تو بچه دار میشی وخدا بهت پسر میده . بعد ازسه سال اگر من آمدم بده به من . اگر نیامدم به اسم حضرت عباس بده بیرون .

یه روز همون مرد اومده بود ییلاق خونه ما . من داشتم براشون ناهار درست میکردم و بچه ام هم یک ساله بود وتو خونه خواب بود . بچه ام بیدار شد وآمد بیرون ، این آقایی که لال بود سید بود تا چشمش به بچه ام افتاد گفت ، این مقام داره . این مقام داره . این بچه از تو جدا میشه . یکی دیگه باهاشون بود برای من حرفهاش رو معنی می کرد . من با خودم گفتم ، حتما ثروتمند میشه ومکه میره یا به مقامی میرسه وسرهنگ می شه .

- یعنی شما اینجوری تعبیر می کردین ؟

بله ، من اون موقع حالیم نمیشد . بعدا پسربزرگم گفت ، اون آقا که با دستش اشاره میکرده منظورش این بوده که افقی برمیگرده و شهید میشه . من تازه فهمیدم که چی می گفته . سجده کرد وبا دستش اشاره کرد که اینجوری برمیگرده ، من فکر میکردم که با هواپیما برمیگرده .

- علی اکبر تا چندم درس خوند ؟

تا دیپلم درس خوند .

- بجز درس خواندن مهارت دیگه ای هم داشت ؟

بله ، زمستون ها مدرسه می رفت وتابستون ها کار میکرد . تو فنی حرفه ای برق کاری یاد میگرفت .

- برای بیرون هم کار میکرد ؟

نه ، تو خونه وبرای دوست ورفیق هاش کار می کرد .

- شهید زمان انقلاب فعالیت انقلابی هم داشت ؟ شما خودتون هم که سواد قرآنی داشتین وقطعا یه فرد انقلابی بودین . وقتی انقلاب شد ، شما وهمسر خدابیامرزتون رفتین همراه شهید شعار بدین ؟

بله ، پسرم میرفت راهپیمایی .

- خودتون هم میرفتین تظاهرات ؟

بله .

- تو مهدیشهر برای کسی اتفاقی افتاد ؟

بله . پسرم از هفت سالگی قرآن خوان بود . بعد ازده سالگی قرآن رو ختم کرد . اول انقلاب دو تا مهدیشهری شهید شدند .

- شهید بلوری وشهید همتی منظورتون هست ؟

بله . شب که پسرم اومد خونه گفتم ، دیگه نرو بیرون . دروقفل کردم ووقتی اومدم دیدم پسرهام نیستند . گفتم ، کجا رفتند ، گفتند نردبان وعلی گذاشته ورفتند بیرون . با ماشین رفته بودند سمنان .

- با همون وانتی که اون دو نفر داخلش شهید شدند رفته بودند ؟

بله ، تو همون ماشین بودند .

- اتفاق دیگری نیافتاد که علی اکبر اززمان انقلاب براتون تعریف کنه ؟

نه ، اتفاقی نیافتاد .

- یکی دوسال بعد ازانقلاب جنگ شروع شد . اوایل امام خمینی (ره) دستور داد که جوان ها درغالب نیروهای جهادی به روستاهای محروم که فقر فرهنگی و اقتصادی داشتند بروند وبهشون درس بدن و کمک کنند . شهید هم میرفت ؟

بله ، شهید هم می رفت ولی برای درس دادن نرفت برای کار وکمک به کشاورزها رفته بود .

- اوایل جنگ که نیروها سازماندهی نبودند ، از شهر وروستا مردم روانه جبهه ها شدند . جبهه به کمک خیلی نیاز داشت ومردم نان میپختند وخانم ها بافتنی میکردند ورختخواب ولباس برای رزمنده ها می فرستادند . تو مهدیشهر مردم چه کارهایی انجام می دادند ؟

تو مهدیشهر همه جور کاری انجام دادند . لباس می دوختند . کلاه پشمی ولباس پشمی میبافتند . نان میپختند وهرکاری از دستشون برمی آمد خانم ها انجام می دادند .

- شما خودتون چکار می کردین ؟

من تو بسیج خیلی فعال بودم ونان میپختم .

- پدرشهید هم کمک میکرد ؟ اون زمان از محصولات گوسفند ها به جبهه کمک نمی کرد ؟

شوهرم اون موقع دامدار نبود .

- به ما گفتند ، پدر شهید تو کارخونه گچ هم مشغول شده بود ، درسته ؟

بله ، تو کارخونه گچ بود وتا آخر هم همونجا بود . چند سال هم اوایل انقلاب میرفت خارج کشوربا کشتی گوسفند می آورد و کار می کرد .

- مثلا چه کشوری میرفت ؟

ترکیه واسترالیا میرفت .

- وضع مالی تون بهتر شد ؟

بله .

- تو مهدیشهر از کجا کمک های مردمی رو جمع می کردند ؟

از سپاه میومدند جمع می کردند .

- تو کجا جمع می کردند که بعد ببرند جبهه ؟

تو حسینیه اعظم جمع میکردند . چون کوچه ها تنگ بود و ماشین نمیومد تو کوچه ها ، بچه هامون می بردند و به ماشین ها تحویل می دادند .

- کسی یادتون هست که این کارها رو می کرد ؟

یکی شون احمد شجاعی بود . بقیه رو یادم نمیاد .

- مادرجان فرمودین ، بعد ازانقلاب معلم قرآن شدین درسته ؟

بله ، قبل ازانقلاب نمیگذاشتند من درس بدم .

- کی مانع درس دادن شما میشد ؟

دولت نمیگذاشت قرآن درس بدم . بعد ازانقلاب همسایه ها اصرار می کردند که بچه هامون درس بده ومن هم بهشون یاد می دادم .

- پدرشهید زمان جنگ برای رفتن به جبهه اقدام نکرد ؟

اون موقع شوهرم پیرمرد شده بود نمیتونست بره جبهه . سالها نگهبان کارخونه گچ بود .

- شهید از کی تصمیم گرفت بره جبهه ، یادتون هست ؟

جنگ که شروع شد گفت ، میخوام برم جبهه .

- بصورت نیروی بسیجی رفت جبهه ؟

بله ، خطش خیلی خوب بود . همیشه تو بسیج بود وفعالیت می کرد .

- یادتون هست از کدوم پایگاه اعزام شد ؟

چند بار فرار کرد . راستش از خدا چه پنهان چون بعد ازهفت سال خدا به من بچه داده بود دلم نمیخواست بره جبهه . تو خونه گریه میکرد و وقتی تلویزیون سنگر رزمنده ها رو نشون می داد میگفت ، خوش بحال شما که مادرهاتون اجازه میده برید جبهه .

من میگفتم ، همه آرزوی خونه و ماشین دارند و تو آرزوی جبهه رفتن داری ؟

- شهید قصد داشت ازاین طریق شما رو راضی کنه ، اجازه بدین بره جبهه ؟

بله ، من میگفتم دوست ندارم اینطوری بری جبهه . باید درس بخونی وبری خدمت . یه روز همه فامیل ها خونه مون بودند ومن

گریه میکردم که نره . او هم گریه میکرد که باید امروز حتما برم . گفتم ، اگر بری جبهه من مریض میشم ودوباره من ومیبرند بیمارستان . ولی اینبار به من گفت ، هر اتفاقی بیافته من میرم جبهه .

- مادرجان این که میگین فرار کرد ، منظورتون این هست که از دست شما فرار می کرد بره جبهه درسته ؟

بله . من دوست داشتم درس بخونه وبعد بره . پدرش رفت ازتهران آوردش وبهش گفت ، درس بخون من خودم عید میفرستمت بری جبهه . چون زمان امتحاناتش بود رفتیم دنبالش . عید هم فرستادیمش جبهه . شهید به پدرش میگفت ، یا تو باید بری جبهه یا من برم .

- پس شهید بار اول به شهادت نرسید ؟

نه ، باراول برای تدارکات میرفت . میگفت ، من تدارکات رو بگذارم برمیگردم . وقتی برگشت دیگه عاشق جبهه شده بود ومیگفت ، میخوام تابستون دوباره برم . دو تا تجدید آورده بود . پدرش میگفت ، امتحان بده قبول بشی بعد برو ولی گفت ، تو همون جبهه دیپلم میگیرم . پدرش خیلی اصرارداشت بره درس بخونه ولی پسرم میگفت ، چه فایده داره دیپلم بگیرم . اون ها که شهید شدند دیپلمشون وگذاشتند تو تابلو .

- پس شهید به پدرش میگفت ، یا خودت برو جبهه یا اجازه بده من برم که جبهه ها خالی نباشه . درسته ؟

بله .

- پدرشهید که قول داده بود تابستون اجازه بده شهید بره جبهه ، به قولش وفا کرد ؟

بله ، همون بار هم پسرم شهید شد .

- کار شهید تو جبهه چی بود ؟

آرپیچی زن بود . چون من خیلی غصه میخوردم به من نمیگفتند ، چکار میکرده .

- من خیلی معذرت میخوام که باعث میشم شما رو متاثر کنم . مردم باید بدونند چه کسانی برای این خاک از خون خودشون گذشتند .

بفرمایید .

- وقتی علی اکبر به شهادت رسید ، چه مدت ازایشون بی خبر بودین ؟

چهل روز بود که خبر شهادتش آمد . چند بار نامه داد وزنگ زد . آخرین بار گفت ، مادر من تا پانزده روز دیگه نمیتونم به شما زنگ بزنم . فرمانده مون گفته ، چون خیابون شلوغه نباید برید تو خیابون . میخواسته بره عملیات ولی به من نمیگفت ، که ناراحت نباشم .

- فرمانده شهید ، کی بود ؟ شهید شاهچراغی نبود ؟

نمیدونم ، به من نمیگفت .

خیلی از مادرشهداء به ما گفتند که قبل ازشهادت فرزندشون خواب دیده بودند یا به دلشون برات شده بود ، برای شما هم همین طور بود ؟

اول انقلاب خواب دیدم که میگفتند ، ازهوا داره حضرت علی (ع) داره میاد ، خونه ی ما هم تو بلندی بود . میزرا علی اکبر میگفت ، حضرت داره میاد وما یه نوری می دیدیم . تو یه خونه نشسته بودیم وسفره صبحانه هم پهن بود ، یکی کنار من نشست و گفت :

السلام علیک یا امیرالمونین . تو مارو ببخش که دوبار آمدی وما بلند نشدیم . گفتم ، من بخشیدم . یه شمشیر تیز که شبیه قمه بود وگذاشت پیش من . من با دوتا دستم آن روبرداشتم وخیلی وحشت داشتم وقتی حضرت رو دیدم . گفتم ، خدایا تو ما رو یا ری کن که علی و اولاد علی از ما راضی باشند .دیگه من از خواب بیدارم .

- چند وقت بعد فرزندانتون شهید شدند ؟

اوایل انقلاب این خواب رو دیدم که دانشجوها رو شهید کرده بودند . من رفتم قرآن رو نگاه کردم دیدم بیست وهشتم ماه بود . همون موقع خواهرزاده ی خودم هم دستگیر کرده بودند وزندان بود .

- علی اکبر چند وقت بعد شهید شد ؟

سال 57 این خواب ودیدم ، اول انقلاب بود .

- پس پنج سال بعد شهید شد ؟

بله ، 62 شهید شد . بیست وهشتم ماه بود ونگاه کردم دیدم تو تعبیرش این هست که بر دشمن ظفر پیدا میکنی .خواهرزاده ام همون موقع آزاد شد ومن گفتم شاید تعبیرش این بوده ولی بعدا که فرزندم شهید شد ، تعبیر خوابم وفهمیدم .

- مادرجان با توجه به اینکه سالهای زیادی ازاون زمان گذشته . من خیلی انتظار ندارم که شما همه چیز رو دقیق به خاطر داشته باشید . هرچی که یادتون میاد برامون تعریف کنید . من اگر تو سوالاتم خیلی به نکات ریز اشاره کردم ، به خاطر این هست که بیشتر یادتون بیاد .

بله .

- علی اکبر تو جبهه مهران شهید شد ؟

بله .

- براتون ازنحوه شهادت ایشون حرفی نزدند ؟

زنگ زد به من وگفت من تا پانزده روزه دیگه برمیگردم ، منتظر تماس من نباش . من تو این مدت یه حال عجیبی داشتم وبا خودم گریه می کردم . یه صبح رفتم خونه همسایه مون که نان بپزیم . گفت ، بیا صبحانه بخور بعدا نان و پخت کنیم . جاریم نان ومیپخت من خمیر رو باز می کردم . من رو صدا کردند و دیدم یه خانمی هست . من که رفتم بیرون اون خانم انگار فرار کرد وبه من گفتند ، بیا خونه باهات کار دارند . دیدم چند تا پاسدار اومدند خونه ودخترم کوچکم هم خونه بود . دخترم گفت ، علی شهید شده .

بهش گفتند ، لال باش . این حرف رو نزن . دیدم همه دارند تو خونه گریه میکنند .

به ما گفتند ، فردا بیایین بریم سمنان که جنازه شو تحویل بگیرید . امان پور هم پسر با من شهید شده بود . (نامفهوم )چون

شهیدم سر نداشت ، با تابوت جنازه رو به ما نشون دادند . با پلاستیک سرش وپوشیده بودند . شوهرم وقتی دیده بود سرنداره ، نگذاشت من برم داخل وببینم وبه من گفت ، تو همین جا بشین . دو شب بعد آقای شاه چراغی ودو تا پاسدار جنازه رو آوردند و شبانه دفن کردند . فرداش تو ختمش گفتند ، تو هفت تا شهیدی که آوردند یه شهید سر نداشته . علی من ، وقتی شهید شد سر

نداشت . من هم تو مراسمش نوحه خوندم رزمنده ها میگفتند ، خودش میخونده که عهد وپیمان با شهید سرجدا دارم / عهد وپیمان با خدا دارم / مادرخداحافظ . به عهدش هم وفا کرد و موقع دفنش تو کفن معلوم بود که سرنداره .

- تو مراسم شهید دوستان وهمرزم های شهید چیزی براتون تعریف نکردند ؟

میگفتند ، خیلی فعال بوده و همیشه با رزمنده ها شوخی میکرده وخیلی هم شوخ بود .

- شهید تو جبهه هم خطاطی وکارهای فرهنگی میکرد ؟

هروقت یه شهید میاوردن میرفت ، کارهای مربوط به حجله وپارچه نویسی و... رو میکرد .

- از شهید علی اکبر اگر خاطره ای دارید ، بفرمایید . اگر نه من سوال دیگه ام وبپرسم .

بفرمایید .

- بعد از علی اکبر که فرزند اول شما بود وبراتون هم خیلی سخت بود که بره جبهه . فرزند بعدی تون ذوالفقار هم قصد جبهه رفتن کرد ، درسته ؟

بله . ذوالفقار فرزند دومم نبود .

- مادرجان منظورم دومین فرزندتون برای جبهه رفتن هست ؟

بله ، درسته .

- وقتی ذوالفقار قصد کرد بره جبهه ، چه حسی داشتین ؟

وقتی علی شهید شد ، ذوالفقار اصلا آرام وقرار نداشت . چندین بار هم رفت جبهه .

هروقت نیروها میخواستن برن من نگران بودم که ذوالفقار هم از دست من فرار کنه بره . روزی که میخواست بره و دوستانش سوار شدند ، من بین جمعیت گمش کردم . رفته بود زیر وسایل پنهان شده بود وبه دوستاش گفته بود بگین این میوه هست . یه دفعه اون زیر تکان خورد وما متوجه شدیم وپیاده اش کردیم . بهش میگفتند ، شما یه شهید دادین ودین خودتون وبه میهن ادا کردین و نباید بری جبهه . ولی قبول نمی کرد ومیگفت ، من باید برم . گفته بود ، من وببرید به زخمی ها رسیدگی کنم .

گفته بودند ، نمیشه چون برادرت شهید شده . گفته بود ، پس بزارید به رزمنده ها آب بدم .

گفته بودند ، باز هم امکانش نیست .

گفته بود ، پس من وروی تپه اعدام کنید ولی از جبهه برنگردانید . بهش گفته بودند ، باید سر ده روزبرگردی . فرمانده اش کاغذ نوشته بود که بعد ازده روز برگرده .

پدرش تو دزفول براش پول هم فرستاده بود . وقتی برگشت ، پدرش بهش گفت ، توکل به خدا این بار من خودم میفرستمت بری . چون چند بار فرار کردی ، این بار فرار نکن . چند بار رفت وآمد و هفت ماه سابقه جبهه داشت . بعد ازاینکه از دزفول آمد هفت ماه بعد شهید شد . ازسمنان اعزام شده بود به جبهه . وقتی میامد برامون تعریف می کرد که تو سنگر بودم انقدر دشمن بمباران کرده که سنگر سوراخ سوراخ شده بود . وقتی آتش خاموش شده بود ، میگفت تا سر زیر شن رفته بودم . سرش یه ترکش کوچک

هم خورده بود . میگفت ، ببین مامان من شهید نمیشم . چند بار هم بعد ازاون رفت . دفعه ی آخر آمده بود مرخصی . گفت ، من مرخصی نیومدم عملیات لو رفته بود ، ما اومدیم خونه . من خودم باذوالفقار رفتم ، سرمزار برادرش وشروع کردم به گریه کردن . گفتم ، مادر من خیلی سختی کشیدم ، برادرت هم که شهید شد . گفتم ، تو چند بار رفتی وآمدی . اینبار دیگه نرو .

گفتم ، تو رو به خاک علی دیگه جبهه نرو .

گفت ، اگه دوباره این حرف وبزنی دیگه نمیام خونه واز همینجا فرار میکنم برای جبهه . رفت سمنان واز آنجا اعزام نشد . ما براش قربانی کرده بودیم . وقتی اومد خندیدو گفت ، برای من قربانی هم کردین ومن برگشتم . خیلی شوخ بود .

فرداش دوباره رفت سمنان و من هم خودم همراهش رفتم . دیدم این بچه هی میره داخل وهی میاد بیرون . گفتم ، ننه چرا اینطوری می کنی .

دو روز قبل از آخرین رفتنش ، با هم رفتیم خونه همرزم اش که شهید شده بود . مادرش بهش گفت ، ذوالفقار تو نرو جبهه . مادرت مریضه گناه داره . برادرت هم شهید شده . بهش گفته بود ، من به مادرت میگم نگذاره تو بری .

ذوالفقار هم گفته بود ، تو رو به قرآن به مادرم حرفی نزن . من به برادر شهیدم قول دادم که برم جبهه وخوابش هم دیدم . من میدونم که خودم هم شهید میشم . چون مادردوستش گفته بود ، اونجا مراقب پسرم من باش واگر شهید وزخمی شد با خودت بیارش عقب . پسرم میگه ، من دیگه برنمیگردم شهید میشم .

مادردوستش گفته بود ، من این ها رو به مادرت میگم . گفته بود ، تو روقرآن به مادرم حرفی نزن . من نمیتونم بهت قول بدم که مراقب پسرت باشم ، چون خودم شهید میشم .

یکی خوابش رودیده بود و بهش گفته بود چرا روز جمعه ناراحتی ؟

گفته بود ، چون ازوقتی من شهید شدم مادرم دیگه دعای ندبه نمیره .

- خواب برای شما تعریف کردند ؟

بله ، به من گفت ، اگر دوست نداری دعا نروولی من چنین خوابی دیدم .

- مادرجان از خصوصیات اخلاقی شهید بفرمایید ؟

خیلی خوب بود . اصلا شهداء همه خوب هستند .

- مثل برادرشهیدش علی اکبر ، قرآن خوان بود ؟

بله ، بچه هام دختر وپسر همه قرآن خوان بودند .

- شهید با برادربزرگترش علی اکبر میرفت راهپیمایی ؟

بله ، پسرهام همه میرفتند .

- اون موقع چند سالش بود ؟

- نه ، یا ده سالش بود .

- شما مانع رفتنش نمیشدین ؟

چرا من خیلی مخالفت میکردم ولی حریفشون نمی شدم .

- وقتی خبر شهادتش دادند ، کجا بود ؟ به ما گفتند ، تو نصر 8 تو ماووت عراق شهید شد ، درسته ؟

بله ، ولی علی اکبر وبه ما نگفتند کجا به شهادت رسیده .

- مادرجان علی اکبر هم تو والفجر 3 تو مهران به شهادت رسید ، درسته ؟

بله . تو تپه ی کله قندی بود .

- ذوالفقار تو گرده رشت بود ، درسته ؟

بله .

- کی خبر شهادتش وبه شما داد ؟

جلوی بسیج بار آخری که میخواست بره ، خیلی شلوغ بود . پسرم مقابل من نشست وگفت ، مادر آمادگی داری شهید بشم . گفتم ، نه مادر برای من دیگه کافیه من تحمل ندارم . خیلی به حجاب حساس بود . تو خونه به خواهراش میگفت ، پیش من روسری بپوشید . یادم شد چی میگفتم (قطع گفتگو)

- مادرجان برامون ازروزی که ذوالفقار داشت میرفت جبهه میگفتین .

گفتم ، من طاقت ندارم تو بری . گفت ، ناراحت نباش من میرم اینبار کربلا رو آزاد می کنم و برمیگردم .

گفتم ، مادر انشاالله کربلا رو خدا آزاد کنه . من که حریف تو نمیشم نری جبهه . برو جبهه انشاالله که زنده باشی و رزمنده باشی . ده روز بعد ازرفتنش شهید شد .

- مادرجان ببخشید که شما رو خسته کردم . باید یه چیزی رو تصحیح کنیم . شما فرمودین که ذوالفقار پیش مادرشهید علی کارگر مطلق میره ، درسته ؟

بله ، رفته بود پیش ایشون .

- پس این خواب نبوده ، درسته ؟

من اشتباه کردم گفتم ، خواب دیده . رفته بود اونجا وبه مادر دوستش گفته بود ، من خواب برادر شهید و دیدم . ایشون هم گفته بود نرو مادرت گناه داره . پس حالا که داری میری پسر من هم تنها نگذار .

پسرم خیلی روی قول هاش حساس بود . بهش گفته بود ، من نمیتونم بهت قول بدم که فرزندت باشم چون شهید میشم .

بهش میگه ، از کجا میدونی که شهید میشی ؟

میگه ، من خواب برادرم رو دیدم که شهید میشم .

مادردوستش هم میگه من به مادرت این رو میگم که نگذاره تو بری . وپسرم بهش قسم میده که به مادرم چیزی نگو .

- علی کارگر و فرزند شما ذوالفقار با هم شهید شدند ؟

بله ، من یادم نبود به شما بگم .

- مادرجان ما یکی از عکس های شهید ذوالفقار رو دیدیم که درآن شما یه قرآن دستت هست وداره اززیر قرآن رد میشه برامون ازاون روز بفرمایید ؟

داشت میرفت سمنان که آموزش ببینه . هفت ماه بعد ازگرفتن این عکس شهید شد . اون روز دخترم همراه ما آمده بود واز ما عکس گرفتند . شهید گفت ، چون خواهرم تو این عکس افتاده باید یه عکس دیگه بگیریم . انگار میدونست که میخواد شهید بشه.

- شاید شهید خودش میدونست که این عکس میخواد ماندگار بشه ؟

بله ، می دونست که میخواد شهید بشه . گفت ، باید یه عکس دیگه بگیریم .

- مادرجان ببخشید شما خسته شدین . من یه سوال دیگه میپرسم ومرخص میشم .

بفرمایید .

- مادرجان شما مادردو شهید هستین وصادقانه فرمودین که ازرفتنشون دلتنگ وناراحت میشدین . وقتی خیلی برای دوتا شهیدتون بی تابی می کردین ، هیچ وقت ازاینکه شهید شدند پشیمون نشدین ؟

نه ، من خواب حضرت علی (ع) رو دیده بودم .

- بخاطر همون خواب پشیمون نشدین ؟

بله .

- خواب دو تاشهیدتون وبعد ازشهادتشون ندیدین ؟

خواب خیلی دیدم . یکسال بعد ازشهادت پسرهام ، پسر برادرم هم شهید شد . فیروز تبیانیان بود .

- شما عمه ی شهید فیروز هستین ؟

شهید حسین کسائیان برادرزاده ام هست .

**************************

علي‌اكبر تورانيان نهم مرداد 1344، در شهرستان مهديشهر به دنيا آمد. پدرش محمد، نگهبان بود و مادرش ليلی نام داشت. دانش‌آموز سوم متوسطه بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. هفدهم مرداد 1362، در مهران توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت تركش خمپاره به سر، شهيد شد. پيكر وي را در گلزار شهداي زادگاهش به خاك سپردند. برادرش ذوالفقار نيز به شهادت رسيده است.

ذوالفقار تورانيان بيست و دوم مهر 1348، در شهرستان مهديشهر به دنيا آمد. پدرش محمد، نگهبان بود و مادرش ليلي نام داشت. دانش‏آموز اول متوسطه بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و نهم آبان 1366، در ماووت عراق بر اثر اصابت تركش نارنجك به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي زادگاهش قرار دارد. برادرش علي‏اكبر نيز به شهادت رسيده است. 



منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان








برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده