چون تولد حضرت عباس بود من روزه گرفته بودم . اون روز توی مسجد افطار کردم . از مسجد که اومدم خونه حالم عوض شد و نشسته خوابم برد . دیدم تو صحرا هستم و یه اسب سفید وجوان رو دیدم که یه علم هم دستش هست . یه پنجه هم روی علمش بود ومن رفتم جلو



بسم الله الرحمن الرحیم

در خدمت خانواده ی شهید بزرگوار حسین علی ملکی فر هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوب هستین ؟

الحمدالله .

- خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهیدبفرمایید ؟

من عباس ملکی فر هستم . پدر شهید حسین علی ملکی فر .

- ما ازاستان سمنان آمدیم که درمورد شهیدتون حرف بزنیم و خاطرات شما رو درتاریخ شفاهی کشورمون ثبت کنیم . چون شما ناراحت قلبی دارید زیاد مزاحم شما نمیشم . مادر شهید فرمودند که شما هم رزمنده بودین . برامون از نامه ای که شهید براتون درمورد جبهه رفتن نوشتند ، بفرمایید .

وقتی نامه رسید به دستم من حرکت کردم به سمت جبهه .

- شغل شما چاه کندن بود و کارگر بودین . وقتی بهتون گفتند ، حسین علی چنین درخواستی داشته ، شما باز هم قبول کردین ؟

بله .

- اولین بار از طرف بسیج رفتین ؟

بله .

- اولین بار کجا رفتین ؟

رفتم دزفول ویه راست رفتم سرزاغه ی مهمات .

- اونجا چکار میکردین ؟

یه تونل هایی پراز مهمات بود . ما هرروز تریلی ها رو پر ازمهمات میکردیم و به جای دیگه منتقل می کردیم .

- چه مدت اونجا بودین ؟

چهل وپنج روز رفتم ودیگه نرفتم .

- یعنی به وصیت شهید عمل کردین ؟

بله ، حرف شهید رو زمین نزدم .

- مادرشهید گفتند ، بعد از شهادتش این نامه به دست شما رسید ، درسته ؟

بله .

- وقتی رفتین اونجا چی دیدین ؟ اتفاق خاصی براتون نیافتاد ؟

نه ، من فقط سرزاغه بودم .

- مجروح نشدین ؟

نه .

- وقتی برگشتین خونه ، دوباره قصد نکردین برید جبهه ؟

نه .

- پسر بزرگتون هم اون موقع جبهه بود ؟

بله ، تو تانک بود . تانگ رو زده بودند و علیرضا هم افتاده بود و جانباز شد . الان هم گرگان تو خونه افتاده .

- وقتی از جبهه برگشتین به همون کار قبلی مشغول شدین ؟

بله . هرجا کارگری بود میرفتم واگر چاه هم بود میکندم .

- کسی بعد ازشهادتش خاطره ای براتون تعریف نکرد ؟

بچه ها اومده بودند و به مادرش گفته بودند . من خونه نبودم .

- دوستان شهید که به شهادت رسیدند خاطرتون هست ؟

یکی از آشناها تو جبهه دستش و میگذاره روی دوش حسین علی و بهش میگه ، تو اینجا چکار میکنی ؟

میگه ، من هم اومدم جبهه . بهش میگه ، تو باید بری تو کوچه تشل بازی کنی .

جواب میده ، من اومدم از خاک و ناموسم دفاع کنم . همیشه وقتی بهش میگفتم ، یه کاری انجام بده تو دهنش نه نبود .

- مادر شهید گفت ، خیلی به شما احترام میگذاشته ؟

خیلی زیاد . هرچی از خوبی هاش بگم کم گفتم . جلوی تنور نانوایی سوخته بود و خیلی هم زحمت کش بود .

- بعد ازشهادت خوابش و ندیدین ؟

نه ، هنوز نیومده . چرا روزغ بگم . همیشه بهش میگم حسین جان اگر خوبی و بدی از من دیدی به خوابم بیا . ولی هنوزکه نیومده .

- پدرجان خاطره ای ازحسین علی ندارید ؟

نه ، بلد نیستم .

- پدرجان الان که قبلت درد میکنه ، دیگه چه مشکلی دارید ؟

قلبم باتری داره . یه بار عفونت کرد و مجبور شدیم برداریمش و کلی مشکل پیش اومد .

- کی از شما و همسرتون نگهداری میکنه ؟

هیچ کس و نداریم .

- به عنوان پدرشهید از مردم ومسئولین چه انتظاری دارید ؟

مشکل زیاد داریم . هیچ کس نیست یه استکان چایی به دستمون بده . با همین ذلت کار های خودمون و میکنیم . پادرددارم و نمیتونم راه برم و نفسم هم داره قطع میشه .

- هیچ وقت ازشهادت حسین علی پشیمون نشدین ؟

نه ، هیچ وقت پشیمون نشدم . چون درراه خدا رفته . هرورز که از خواب بلند میشم اول بهش سلام میکنم . چون خیلی بچه ی خوبی بود و از چهار تا برادرهاش بهتر بود .

- خوش به سعادتتون پدر جان که پدر شهید هستین .

انقدر قلبم درد میکنه که بعضی وقتها فکر میکنم یه تنور داره آتیش میگیره . من اصلا نمی تونم حرف بزنم .

انشاالله خدا شفاتون بده پدرجان .

- تامیخوام بلند بشم به لرزمیافتم و میخوام زمین بخورم . نمیتونم برم حتی دستهاموبشورم . دکتر دانش پژوه به من گفت ، شغلت چیه ؟

گفتم ، چاه کن .

گفت ، بخاطر گرد وخاک ریه هات عفونت کرده . همه ی دکتر ها همین رو بهم میگن .

- انشاالله خداشفاتون بده پدرجان . ممنون که وقتتون رو به ما دادین .

سلامت باشید .


- سلام مادرجان .

علیک سلام .

- خوب هستین ؟

الحمدالله .

- خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

من معصومه ملکی فر هستم ، مادر شهید حسین علی ملکی فرفرزند اسماعیل .

- مادرجان ما ازاستان سمنان اومدیم تا درمورد شهیدتون حرف بزنیم . و خاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تاروزی که به شهادت رسید در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت کنیم . تا جایی که میتونید به ما کمک کنید .

بله ، من مادر شهید حسین علی ملکی فر و رزمنده عباس ملکی فر و نجمه ملکی فر و همین طور جانباز انقلاب علیرضا ملکی فر هستم .

روزی که شهید من رو آوردند من گفتم ، بسم الله الرحمن الرحیم . ربنا آمنا فاکتبنا مع الشاهدین . این ازآیات سوره ی مائده هست .

شوهرم در جبهه خدمت کرده پسربزرگم در پادگان زره ای اهواز بود . ایشون از ناحیه ی سر و گوش جانباز شده . الان هم تو خونه افتاده و درگرگان زندگی میکنه . خواهرزاده ام هم به یتیمی بزرگ کردیم .

پدرش مفقودالاثر شده بود . بعدا با پسرم آوردنش .

- اسم ایشون چی بود ؟

علی فرخی . (تو شناسنامه حسن فرخی بود )

- ایشون اسیر شده بود ؟

بله ، مادرش تصادف کرده بود . وقتی علی دوساله بود ایشون فوت کرد و ما علی رو تو یتیمی بزرگ کردیم .

- نجمه چی مادرجان ؟

روزی که خبر شهیدم رو دادند من خونه نبودم ورفته بودم سرکار . دیدم دو تا زن اومدند داخل خونه ای که من داشتم تمیز 
میکردم . اونجا خونه ی یکی از دبیرهای دخترم بود . نجمه اون موقع تو شکم بود . این دوتا خانم رفتند تو آشپزخانه و با صاحبخونه حرف زدند . من دیدم گریه افتاد .

گفت ، خانم ملکی از جات بلند شو . خوابی که دیدی تعبیر شد .

من هم رفتم سپاه . گفتم ، از حسین مدتی هست که خبر ندارم گفتند ، باید بشینی . خیلی نشستم و هوا تاریک شد و خبری نشد . داشتم از سپاه میومدم بیرون که یکی گفت ، مادرحسین کجا بودی ؟

گفتم ، سپاه بودم و هیچ کس نیومد احوالم و بپرسه . الان هم میخوام برم خونه مون . گفتم ، نمیدونم حسین چیزی شده یا نه ؟ رفت داخل سپاه و اومد دیدم گریه کرده .

گفتم ، چرا گریه کردی ؟

گفت ، گریه نکردم از چشمهام آب میاد .

من هم همین جوری گریه کنان تا خونه پیاده رفتم و زمین خوردم . همون موقع بچه ام به دنیا امد . اومدم جلوی خونه ، دیدم شلوغه .

گفتم ، چه خبره ؟

گفتند ، یکی از قوم وخویش ها مریض شده . برای همین اومده خونه ی شما . منم کیسه آبم پاره شده بود و نفهمیدم چی شد . من وبردند بیمارستان و بچه ام به دنیا اومد . تشنج شدیدی کرده بود و دو ماه توی دستگاه بود . یه مقدار گریه کرد و از دست و پا فلج شد . عکسش هم الان اینجاست . بیست وشش سال زندگی کرد و مرد . به خاطر همین شهید انقدر گریه کردم که اینجوری شد . روزی که به دنیا اومد ، تولد حضرت عباس بود .

رفته بودند مسجد آقا ابوالفضل نماز بخونم . وقتی نماز خوندم دستم رو بردم زیر شیرآب وگفتم ، یا حضرت ابوالفضل میشه این مثل تو بشه ؟ نمیدونستم بچه ام پسره یا دختر .

گفتم ، به این نیت این آب رو میخورم که بچه ام مثل تو بشه . روزه ام رو تو مسجد باز کردم . وقتی رفتم خونه یه حالی داشتم که نگو ونپرس . نام پسرم و تو کربلا گذاشتیم . چون امام حسین (ع) رو از ته دل دوست داشتم . تو خونه صداش میکردم کربلا . تو مدرسه هم بچه ها کربلا صداش میکردند .

پسر جانبازم میگفت ، مادر تو این طرف و اون طرف روضه میخونی ومیگی کربلا کربلا . منظورت همین حسین خودمونه ؟

همین جور که از ابوالفضل تقاضا کردم مثل خودش بشه ، شبیه خودش هم شد .

- مادرجان زمانی که با پدر شهید ازدواج کردین ، ایشون شغلش چی بود ؟

شغلی نداشت و بیکار بود . اززیر زلزله دراومده بود .

- کجا این اتفاق افتاده بود ؟

تو یه روستایی بود از روستاهای بیارجمند که اونجا زلزله اومده بود . بعد ازاون اومده بودند پیش دایی هاش بزرگ شده بودند .

- به ما گفتند ، شما اصالتا بیارجمندی هستین ولی زلزله درطرود بوده ، درسته ؟

ایشون مادرش بیارجمندی بود و اونجا بزرگ شده بود .

- همه ی خانواده اش تو زلزله فوت کرده بودند ؟

نه ، مادرش زنده مونده بود . چهار تا ازخواهراش هم بودند و باهم اومده بودند بیارجمند .

- شغلش کارگری بود ؟

نه ، چوپانی میکرد . شغل پیامبر و داشت .

- خودتون هم گاو وگوسفند داشتین ؟

نه ، شوهرم لحافش آسمون بود و فرشش زمین . هیچی از مال دنیا نداشت .

- وقتی ازدواج کردین ، کجا رفتین ؟

اومدیم شاهرود .

- کدوم محله زندگی می کردین ؟

یه خیابانی هست به نام بین النهرین اونجا مستاجر بودیم .

- مادرجان شما فرمودین که همسرتون چوپان بوده ، تو شهر چطور این کار و انجام می داد ؟

یه پسرعمو داشتم که مرحوم شد . ایشون پاه کنی بلد بود و شوهر من هم همراه خودش میبرد .

- پس اوضاع مالی تون خیلی روبه راه نبود ؟

یه دعایی هست بعد ازنماز عشاء که میگه فردا روزی من رو از تو دریا یا آسمون یا صحرا به من بده . وقتی ازدواج کردیم گفتیم ، بارالها ما روزی خون و از تو میخواهیم .

خدا خودش روزی ما رو مقرر میکرد . من نه تا فرزند داشتم ، خدا جوری روزی این ها رو میداد که باورتون نمیشه . محمد علی ، کربلایی ، حاجی حسن علی ، حسین علی ، رضا ، فاطمه زهرا ، زینب خاتون ، مریم خاتون و نجمه خاتون فرزندانم بودند .

- خودتون هم کاری انجام میدادین ، که کمک خرج باشید ؟

درو میکردم و وجین میکردم . همه جور کاری انجام دادم و بچه هام رو با زحمت کشی بزرگ کردم . یکی باید بره از خونه ی آقای حسینی که الان هم برادرش نماینده شده ، اوضاع من و بپرسه . هرروزی که شوهرم کار نداشت خودم کار میکردم . هرروز هم که من کار نداشتم اومیرفت سرکار . پاک و پاکیزه و به یاری خدا زندگی مون روگذروندیم .

- شهید فرزند چندم بود ؟

دوم .

- چون خیلی عاشق امام حسین (ع) بودین نام کربلا رو روش گذاشته بودین ؟

بله .

- زمانی که به دنیا اومد ، خاطرتون هست چه روزی بود ؟

خیلی ازمادرشهداء میگن فرزندمون موقع اذان به دنیا اومد ، شهید هم همین طور بود ؟

چون تولد حضرت عباس بود من روزه گرفته بودم . اون روز توی مسجد افطار کردم . از مسجد که اومدم خونه حالم عوض شد و نشسته خوابم برد . دیدم تو صحرا هستم و یه اسب سفید وجوان رو دیدم که یه علم هم دستش هست . یه پنجه هم روی علمش بود ومن رفتم جلو . پنج تا سیب روش بود .

گفت ، خانم تو ازاین میوه های روی سر علم میخوای ؟

گفتم ، نه هوس نکردم .

گفت ، نه . یه سیب از پنجه ی علم درآورد و من خوردم . یکی دیگه هم داد و گفت ، این هم بخور . ولی دست از اسب من بردارمن میخوام برم . همونجا دیدم یه عده تو صحرا ظاهر شدند و یه جنازه روی دستشون هست و حسین حسین میگن .

وقتی بیدار شدم دردم شدید شد و روز بعد ساعت هشت و نه شب به دنیا اومد . من تو خونه زایمان کردم .

- قبل ازتولد شهید خواب دیده بودین ؟

بله . من به امام حسین (ع) گفتم ، باید یه اولادی به من بدی که اسم نازنین تو بردارم . اسم داماد خودم و پسرم هم حسین هست و اسم نوه ام هم گذاشتیم حسین علی . خود پسرم گفت ، اگر خدا به من اولاد پسر بده اسم برادرم و میگذارم و همین کار هم کرد .

- وقتی شهید بزرگتر شد ، کمک خرج خونه هم بود ؟

بله . مدرسه شبانه درس میخوند و روزها هم کار میکرد . رفته بود سمنان یه دوره ی دوماه تو فنی و حرفه ای دیده بود و لوله کشی می کرد . خیلی حساس بود و منتظر بود یکی بهش بگه به مادرت بگو بیاد خونه مون کار کنه و باهاش دعوا کنه . یه بار هم برای هم مسئله با همسایه مون دعوا کرد . بهش گفته بود ، کربلا مادرت هست ؟

گفته بود ، چکارش داری ؟

اون هم به پسرم گفته بود ، میخوام ندیک عید یه مقدار بهم کمک کنه .

حسین علی هم بهش گفت ، کلی لباس نشسته داریم پیاده شو بیا کمک مادرم کن . بهش گفت ، مادر من کارگر مردم نیست . خیلی حساس بود که من کار کنم و اگر جایی بودم ومتوجه میشد ، میومد دنبالم و من و برمی گرداند خونه .

میگفت ، من شبها میرم مدرسه که تو سرکار نری .

من خودم کار میکنم و با پدرش دعوامیکرد که چرا تو باید کار نداشته باشی که مادرم بره این طرف و اون طرف کار کنه .

- شهید تا زیر دیپلم درس خونده بود ؟

بله ، تا سوم راهنمایی خوند . برای کلاس دهم اسم نوشته بود که دیگه برنگشت .

- مادرجان شهید یه دوره ای هم نانوایی کار میکرد ، درسته ؟

بله ، تو نانوایی هم سوخته بود . از ده دوازده سالگی سه ماه تعطیلی میرفت سرکار . ما تو خونه هم قالی بافی داشتیم و شهید خودش هم قالی بافی میکرد و بلد بود . خلاصه تو نانوایی کار می کرد . روز عید فطر که رفته بودین تظاهرات ، دیدم یه خانم داد میزنه . خانم ملکی بیا برو بیمارستان .

گفتم ، چرا ؟

رفتم دیدم همین طور که رفته بود چراغ نانوایی رو روشن کنه ، گر زده بود و همه ی سروصورتش و گرفته بود . چند وقت هم بیمارستان بود تا خوب شد .

- مادرجان خودتون هم فعالیت انقلابی داشتین ، که فرمودین تظاهرات میرفتین ؟

بله ، من با اینکه بچه زیاد داشتم وخیلی هم کار داشتم ، یمرفتم راهپیمایی . اگر از مادر آقای حسینی بپرسی اون بهت میگه که خانم ملکی برای انقلاب چکار کرده . من شب که میومدم نامه های سپاه رو برام میاوردند . بعدش یکی یکی تو همسایه ها و آشناها رو می خوندم وبهشون می دادم . خیلی نان و مربا درست کردم .

- یعنی نامه های رزمنده رو می بردین ؟

بله ، من میبردم جلوی خونه هاشون . یه تلفن از بنیاد درخواست کرده بودم وگفتند ، تلفن برای خانواده هایی هست که سه تا معلول دارند . شما شهید دادین و به شما تعلق نمیگیره .

- شهید به صورت بسیجی رفته بود جبهه ؟

بله ، من خودم رفتم اسمشو نوشتم .

- برادربزرگش هم رفته بود ؟

بله ، اون تو جبهه بود . وقتی حسین قصد رفتن کرد ، پدرش گفت ، حسین من تو رو با کلنگ چاه بزرگ کردم . برادرت رفته جبهه کافیه . تو نرو هنوز سنی نداری .

گفت ، هرکسی برای خودش کار انجام میده . امام (ره) دستور داده که نیازی به اجازه نیست ولی من از تو اجازه میگیرم . من هم خودش رو بردم واسمش و نوشتم .

گفت ، مامان اسم من و کربلا گذاشتی و انقدر حسین سین میزدی . حالا میخوای با رفتنم مخالفت کنی .

علی رضا ارگ رفته برای خودش رفته . بعدش که شهید شد یه نامه بعد ازدوماه اومد برای پدرش . نوشته بود ، بابا سلام علیکم . انشاالله تنت درست باشه . نماز وروزه درسته ولی وقتی بزرگ دین ما یه چیزی میگه ، دیگه چرا تو خونه نشستی .

پدرش هم رفت . ایشون پنج تا خواهر داره و خودش هم تک پسره . خواهرهاش گفتند ، اگر بره ما کسی رو نداریم .

بهش گفتم ، اگر تو نری به خاطر این نامه من میرم . بعدش که رفت جبهه ف دیگه دلش قرار نمیگرفت بیادخونه .

- مادرجان شهید تو نامه اش از پدرش خواسته بود که بره جبهه ؟

بله ، پدرش هم همون موقع رفت جبهه .

- پدر شهید رزمنده بود یا نیروی تدارکات ؟

نمیدونم خودش می دونه .

- از خانواده ی شما علی رضا و شهید حسین علی و همسرتون رفته بودند جبهه . وشما با اون همه بچه مونده بودین ؟

بله .

زمانی که علی رضا و حسین و همسرتون جبهه بودند ، کدومشون اول اومدند ؟

اول پسرم شهید شد و پدرش بعد رفت . دوماه بعد ازشهادتش نامه اومده بود .

- علی رضا کی مجروح شد .

قبل ازاینکه شهید بره جبهه علی رضا درشیراز آموزش افسری می دید . از اونجا که رفته بودند ، جنگ شروع شده بود . دوبار پسرم زخمی شد و دربیمارستان تهران هرباز چهل روز بستری بود و بعدش هم حسین علی رفت جبهه .

- علی رضا ارتشی بود و شهید هم بسیجی ، درسته ؟

بله .

- به ما گفتند شهید شش ماه و نه روز جبهه بوده و دوشکاچی بوده . درسته ؟

نمی دونم . به من میگفت ، ما مردیم اگر هم رفتیم برای خدا رفتیم . دیگه نرید تو سپاه و از احوالات من بپرسید . وقتی هم میخواست بره خط مقدم به من زنگ زد . اون موقع تلفن نداشتیم . خونه ی همسایه زنگ زده بود ومن و خواسته بود . گفت ، مادر من عازم خط مقدم هستم . به من بگو تو وصیت نامه ام چی بنویسم .

گفتم ، مادر خدا نکنه طوری بشه . من دعا میکنم اتفاقی برات نیافته . چون مملکتمون بی بسیجی می مونه . زن و بچه که نداری و به غیر ازخدا هم کسی نداری . برو توکلت به خدا باشه . یه نامه برام نوشته بود . گفته بود ، مادرچون اسم کربلا رو برام گذاشتی . من میرم که راه کربلا رو باز کنم .

یکی از همسایه هامون یه بار اومد گفت ، خانم ملکی ، امروز حسین با دوچرخه جلوی خونه تون بوده . گفت ، اومده بودم دنبال پسرم که مشق هاشو بنویسه . حسین به من گفته ، خانم شاه علی نمی دونی مامانم کجاس ؟

گفتم ، نه . به پسرم گفتم ، نمیدونی مادرحسین کجاست . داره دنبالش میگرده .

پسرم گفته ، مامان حسین چهارساله که شهید شده . سه چهار بار دیده بودنش . یه عکسش و پسرم برده بود خونه شون و عروسم یه نوار سیاه زده بودکنارش . شب با ناراحتی گفته بود ، من شهید شدم . اون نوار سیاه و از کنار عکسم بردارید . اومد پیش من گریه کرد و گفت ، داداشم این حرف وزده .

- مادرجان ببخشید که با سوالاتم شما رو متاثر میکنم . این ها قراره درتاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه .

حسین خیلی مودب بود . وقتی غروب میومد خونه میگفت ، مریم بابا اومده ؟

یعنی هیچ وقت دلش نمیخواست قبل از پدرش بیاد خونه . اذان گوی محل بود و بالای پشت بوم اذان میگفت . یه حلب میگرفت و دوتا چوب . اون میزد روی حلب و من زنگ خونه ها رو میزدم میگفتم ، بلند شین سحر شده .

تا هیجده سالگی هم شهیدشد .

- وقتی خبر شهادتش رو آوردند ، خیلی ها به دیدار شما اومدند درسته ؟

من که بیمارستان بودم . رفته بودم زیامان کنم . تو بیمارستان یه شهید بود که هردو بابرادرش شهید شده بودند . اسمش احمد بود . اومد گفت ، با مادرش این یه دست لباس رو بپوش .

گفتم ، چرا ؟

گفت ، میخوام ببرمت کربلا . (همون موقع میخواستند شهیدم و دفن کنند )

بعدش من واز فاطمیه یه راست بردند سرمزار .(من فقط بچه ی آخرم رو تو بیمارستان به دنیا آوردم ) بهش گفتم ، احمد تو داری میگی کربلا . پس چرا من و میبری سرمزار .

گفت ، میخوام ببرمت سرمزار . من که نمیدونستم جنازه اش رو آوردند . وقتی رفتم دیدم قبرش و کندن و دارند دفنش میکنند .

- بعد ازشهادتش کسی خاطره ای براتون نگفت ؟

نه ، دوستانی که پیشش بودند گفتند ، صبح زود بوده و صبحانه هم خورده . تازه دودقیقه بود که دراز کشیده بودیم و سریع بلند شده .

گفتیم ، چرا بلند شدی ؟

گفته ، خواب دیدم شهید شدم . رفته پشت دوشکا نشسته و خمپاره خورده .

- محل شهادتش فاو بود ؟

بله .

- متشکرم مادرجان ، خیلی ازتون معذرن میخوام که با این شرایط مزاحم شما شدم .

از اول با قرآن این نه تا بچه ی من بزرگ شدند . تا الرحمن همه شون بلد بودند . اهل نماز و وقت شناسی بودند . حالا یکی شون خانمش و طلاق داده و اینجاست . کار هم داشت ولی زندگی اش خراب شد .

- ممنونم مادرجان که وقتتون رو به ما دادین . انشاالله خدا بهتون سلامتی بده و عاقبت بخیر بشین .

اولا که من سلامتی رهبرمون و ازخدا میخوام و همیشه میگن خدا کنه دین ودیانت سربلند باشه و پرچم کفر سرنگون باشه .

- به عنوان مادر شهید از دولت و مردم چه خواسته ای دارید ؟

من از صبح تا غروب تو جلسه ی قرآن سفارش میکنم و مردم رو نصیحت میکنم که پیرو رهبر و انقلاب باشند . و مملکت رو از گزند دشمن نگه دارند و جوان ها وسرباز های اسلام رو حفظ کنند . اگر تظاهر نشه از ساعت دو تا هفت صبح سرنماز شب ، به خدا میگم مملکت ما رو از کزند دشمن نگه داره . و رهبرمون وعالمان دین رو حفظ کنه و روح امام (ره) شاد باشه .

- ممنونم مادرجان . انشاالله عاقبت به خیر بشین .

سلامت باشی دخترم .

*************************

نهم مرداد 1346، در روستاي تروود از توابع شهرستان دامغان چشم به جهان گشود. پدرش عباس، كارگري مي‌كرد و مادرش معصومه نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. لوله‌كش بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. شانزدهم فروردين 1365، در فاو عراق بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مدفن وي در گلزار شهداي شهرستان شاهرود واقع است. 


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده