گفتم، خدایا امشب بچه ام به خوابم بیاد که دیگه گریه نکنم و آرام بشم
دیدم یه دشتی همه برف باریده وکوه ها پر ازبرف هست . یه دربزرگی بود تا دروباز کردم دیدم بچه ام ازدورداره میاد ومن بغلش کردم ، گفتم بیا مامان برات برنج آوردم . تو که ساکت هم نیاوردی ووسیله نداری .گفت ، همه چی دارم . اون شب من برای مراسمش خیلی غذا پخته بودم . چهار تا قابلمه شام هم برای همسایه هایی که نبودند کنار گذاشته بودم .میگفت ، امشب خیلی غذا خوردم . تو نگران نباش بیا میوه بهشتی بخور . من دارم خدمت میکنم وبعد ازخدمت هم برمیگردم

گپ خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید حسین مویدی

درخدمت خانواده شهید بزرگوار حسین مؤیدی هستیم .

- سلام علیکم

علیک سلام

- خوب هستین ؟

الحمدالله .

- خودتون رومعرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

فاطمه مستخدم حسینی هستم ، مادرشهید حسین مویدی .

- مادرجان ما اومدیم از دوران طفولیت شهید تا روزی که به شهادت رسید از شما سوال بپرسیم . وخاطرات شما رو درتاریخ شفاهی کشورمون ثبت کنیم . پدرشهید هم که درقید حیات نیستند وما سوالات مربوط به ایشون هم ازشما می پرسیم . پس تا جایی که ذهنتون یاری می کنه به ما کمک کنید .
بله .

- ابتدا ازدوران طفولیت شهید شروع میکنم . وقتی شهید به دنیا آمد شما تو همین مهدیشهر بودین ؟

بله .

- همسرتون هم مهدیشهری بودند ؟

بله .

- شهید فرزند چندم شما بود ؟

فرزند چهارم بود .

- شغل پدرشهید چی بود ؟

ایشون تو بنیاد مسکن راننده بود .

- قبل ازانقلاب شغلشون چی بود ؟

راننده بود .

- با پدرشهید نسبت فامیلی هم داشتین ؟

بله ، ایشون پسر عمه ی من بود .

- ابتدای ازدواجتون شغلش چی بود ؟

راننده ی مردم بود .

- ایشون سواد هم داشت ؟

چهار کلاس سواد داشت .

- خودتون هم سواد دارید ؟

بله ، شش کلاس .

- وضعیت مالی تون چطور بود ؟

اوایل خیلی خوب نبود . پدرشهید کسالت داشت .

- ایشون چه مشکلی داشتند ؟

سر درد داشت . خودم هم سر درد داشتم ولی بهم کمک میکردیم تا اینکه به لطف خدا به اینجا رسیدیم .

- اون زمان مرسوم بود ، ابتدای ازدواج عروس ودامادها با خانواده ی شوهر زندگی میکردند . شما هم همین طور بودین؟

بله ، من هم چهار سال با خانواده شوهرم بود . بعدا آمدیم اینجا . اون موقع ها حیاط خونه شون کوچک بود وما دو تا اتاق داشتیم . بعدا ساختیم تا به اینجا رسیدیم .

- وقتی با خانواده شوهرتون زندگی می کردین ، یه نفر کار میکرد یا همه کار می کردند ؟

پدرشوهرم کار میکرد ، شوهر من هم کار میکرد . خودم هم قالیبافی وگلدوزی می کردم .

- یه قالی چقدر طول میکشید که بافته بشه ؟

حدود شش ماه طول می کشید و بعد میفروختیم .

- ابتدای زندگی تون خونه تون اجاره بود ؟

نه ، پدرشوهرم این زمین وخریده بود وما دو تا اتاق توش ساخته بودیم وزندگی می کردیم .

- وضع زندگی تون بهتر شد ؟

پدرومادرم کمک میکردند . چون وضع مالی پدرشوهر ومادرشوهرم زیاد خوب نبود . پدرم ییلاق داشت وشهید از شش هفت سالگی میرفت .

- خودتون هم گوسفند داشتین ؟

نه ، پدرشوهرم هم نداشت .

- باغ وزراعت هم نداشتین ؟

نه .

- شوهرتون هم ییلاق می رفت کمک پدرتون کنه ؟

نه ، شوهرم راننده مردم بود ونمیتونست بره .

- اون زمان خیلی محدودیت بود . مردم از نظر بهداشت ورفاه و امکانات خیلی تو مضیغه بودند و بنا به گفته ی خودتون از نظر مالی هم تو فشار بودین . زندگی شما چطور می گذشت ؟ خونه رو چطور گرم میکردین ، اون موقع که گاز و آب لوله کشی و... نبود ، درسته ؟

با ذغال نفت و... زندگی می کردیم . زمان ما برق بود ولی لوله کشی آب نداشتیم ومیرفتیم آب انبار .

- شهید که به دنیا اومد ، می رفتین آب انبار ؟

بله ، ولی کم کم سر کوچه ها آب آوردند . شهید خودش برای پیرزن ها ظرف هاشون وآب می کرد ومی برد خونه هاشون .

- پس از همون دوران بچگی خدمت به خلق میکردند ؟

بله .

- حالا که به اون زمان ها برگشتیم . برامون تعریف کنید ، وقتی شهید به دنیا آمد چرا اسمش وحسین گذاشتین ؟

پدرشوهر خدابیامرزم حسین بود . ازطرفی هم چهارم محرم به دنیا آمد . اینجا رسم هست تو چهارم محرم تعزیه حضرت علی اکبر ومیخوندند . من بالای طوق نشستم ، دیدم حضرت علی اکبر تو تعزیه یه نامه برای خواهرش درمدینه نوشت وداد به کبوتر که ببره . همون موقع کبوتر اومد تو بغل من نشست ومن فهمیدم این بچه نشانه ای از ائمه داره . همونجا نذر کردم اسمش وحسین بگذارم .

- پس شهید تو محرم به دنیا آمد ؟

بله . محرم میرفت تو حسینیه پیش پدرم که خادم بود ، ده شب میخوابید .

- اون زمان که دکتر ودرمان نبود وباید میرفتند دنبال قابله ، شهید شما هم قابله به دنیا آورد ؟

بله .

- خیلی از مادرشهداء به ما گفتند فرزندشون زمان اذان به دنیا آمده ، شهید هم همین طور بود ؟

بله ، موقع اذان مغرب به دنیا امد .

- پدرشهید هم روز تولدش خونه بود ؟

نه .

- وقتی شهید به دنیا اومد ، پدرش هنوز هم مسافر کشی می کرد ؟

بله ، شغلش از ابتدا رانندگی بود .

- شهید که ده روزه شد ، کی تو گوش شهید اذان گفت ؟

پدر خودم اذان گفت .

- پدرشهید درمورد اسمش نظری نداشت ؟

نه ، چون اسم پدرش هم حسین بود دوست داشت .

- براش شهید ولیمه هم دادین ؟

بله ، ختم انعام گرفتیم وولیمه دادیم .

- کم کم که شهید بزرگتر شد ، پیش اومد که مریض بشه وبراش نذر ونیازی هم کنید ؟

بله . یه مقدار آسم داشت ولی تا چهارده سالگی خوب شد .

- برای شهید چه نذری کرده بودین ؟

روزنهم محرم نذر کرده بودم وبراش خروس نذرکرده بودم و برای علی اکبر کفن میدوختم . از همون کودکی اش این کارها رو میکردم .

- خودش هم میدونست براش نذر کردین ؟

بله .

- به مراسم ائمه و محرم علاقه داشت که شرکت کنه ؟

بله ، سینه زنی وزنجیر زنی خیلی دوست داشت .

- خادم هم شده بود ؟

تو حسینیه پیش پدربزرگهاش بود .

- پدربزرگهاش خادم بودند ؟

بله ، هردو خادم بودند .

- پس از همون ابتدا تو خانواده زمینه های مذهبی رو داشت ؟

بله ، نمازهاش از بچگی ترک نمی شد .

- تا کلاس چندم درس خوند ؟

تا اول راهنمایی درس خوند .

- چرا ادامه تحصیل نداد ؟

با خودش فکر کرد که پدرم مریضه وما هم وضعمون خوب نیست برم سرکار .

- شما هم موافقت کردین ؟

بله ، رفت تو کابینت سازی مشغول شد . تا ساعت چهار برای صاحب کارش کار می کرد . بعد ازاون با اضافه ی وسایلی که می موند برای آشنا وفامیل یه چیزهایی درست می کرد .

- درقبالش پول هم می گرفت ؟

نه ، یادگاری درست می کرد .

- وقتی به مرور خودش تو این کار مهارت پیدا کرد ، چکار کرد ؟

حقوقش و به اضافه ی همه ی اون پولی که تو اضافه کاری میگرفت ، دو دستی تقدیم پدرش می کرد .

- ما با خبر شدیم که حسین ورزشکار هم بوده ؟

بله .

- چه ورزشهایی میکرد ؟

دو و کوهنوردی میرفت ، به فوتبال هم خیلی علاقه داشت .

- جام قهرمانی هم گرفت ؟

بله ، بعد ازشهادتش هم چند تا از جام هاش وبرامون آوردند .

- مادرجان برامون از روزهای انقلاب بفرمایید . وقتی انقلاب شد ، تو مهدیشهر هم مثل همه ی شهرها اتفاقاتی افتاد . کسانی که زمینه های مذهبی داشتند بیشتر وارد این عرصه شدند . با توجه به گفته های خودتون شما هم جزء همین خانواده ها بودین . اون زمان حسین چند ساله بود واز کی خط میگرفت . پای منبرهای کی می رفت ؟

با دوست ورفیق هاش مسجد وهیئت میرفت . محرم ها زنجیر زنی وعزاداری میرفتند .

- اون زمان که وسایل ارتباطی وتلویزیون نبود . شهید که زیاد مدرسه نرفته بود که از این طریق با دیگران درارتباط باشه . از چه طریقی با افکار انقلابی آشنا میشد ؟

پدروپدربزرگ هاش به شهید آموزش می دادند ؟

همه نقش داشتند .

- هیچ وقت براتون تعریف نکرده بود که پای سخنرانی کسی رفته ؟

میرفت ، ولی من الان یادم نمیاد .

- فرمودین که خودتون وپدرشهید هم تظاهرات میرفتین ؟

بله .

- اون روز که دو تا جوان مهدیشهری رو شهید کردند ، حسین هم بود ؟

نه ، مدرسه بود .

- از خانواده ی شما کسی بود ؟

من وخواهرم وپسربزرگم بودیم .

- برامون ازاون روز تعریف کنید ؟

پسر کوچک سعید شیرخوار بود وتو بغلم بود . من وخواهرم داشتیم میرفتیم که دیدم خیابان امام (ره) شلوغ شد وتابلوی شهرداری رو انداختند پایین . جمعیت ریختند روی هم ومن وخواهرم زمین خوردیم .

- براتون اتفاقی هم افتاد ؟

بله ، خودم زانو درد گرفتم وبچه ام هم دستش درد گرفت .

- بچه چند ساله بود ؟

یک سالش بود .

- با بچه ی یک ساله میرفتین ، تظاهرات ؟

بله ، برامون اهمیتی نداشت . عاشق انقلاب بودیم .

- اوایل انقلاب خیلی تو جامعه ثبات نبود . امام (ره) دستور داد که جوان ها درغالب نیروهای جهادی به روستای محروم برن وبه دهقان ها وزارعین کمک کنند . شهید هم به این مناطق رفته بود ؟

برادرم یه دوستی داشت که ییلاق داشت . همه شون می رفتند اونجا کمک میکردند .

- درقبالش وجهی هم دریافت می کردند ؟

نه ، فی سبیل الله بود .

- اوایل انقلاب تو جامعه هرج ومرج ونابسامانی بود . جوانها تو پایگاه های بسیج نگهبانی می دادند ، همسرتون وفرزنداتون هم میرفتند ؟

بله ، گاهی میرفتند .

- براتون ازاتفاقاتی که اونجا میافتاد هم تعریف می کردند ؟

بله ، ولی پسر بزرگم بیشتر خاطرش هست . من خیلی یادم نمیاد .

- حسین برادربزرگتر هم داشت ؟

بله .

- برادرهاش هم جبهه رفتند ؟

بله ، یه پسرم زمان خدمتش بود . چون درس می خوند وسرکار میرفت نرفته بود خدمت . وقتی رفت ، آخرهای خدمتش شوهرم گفت ، ازطرف بنیادبه من گفتند باید بری جبهه . من گفتم ، پسرت هم که رفته جبهه شما هم باید بری ؟ من با این بچه ها چکار کنم ؟

شوهرم گفت ، نگران نباش خدا خودش کریمه .

- مادرجان شما فرمودین ابتدای انقلاب کارپدرشهید تغییر کرد ورفت راننده بنیاد مسکن شد ، درسته ؟

بله .

- اون زمان هرکسی هر حرفه ای که داشت ، بنا برهمون کار تو جبهه خدمتی میکرد . نیروهای جهادی بخصوص در غرب کشور خیلی فعال بودند . پس همسرشما هم چون راننده بود ، گفتند باید بره ؟

نه ، از طرف بنیاد گفته بودند باید بره .

- جبهه که اجباری نبود مادرجان ، شاید بخاطر شغلش رفته بود ؟

نه ، بخاطر شغلش که میرفت ومیامد ولی گفته بودند دوماه باید بری .

پسرم حسین چون یه مقدار چشمش ضعیف بود هنوز پزشک اجازه ی رفتن به خدمت بهش نداده بودند . چون دوستاش داشتند میرفتند ، گفت من هم میخوام برم واصلا منتظر نامه ی پزشک نشد .

- یعنی بنا به دستور پزشک شاید معاف هم میشد ؟

بله ، ولی هرچقدر من اصرار کردم که نره قبول نکرد . گفتم ، پدروبرادرت جبهه هستند تو الان نرو . ولی او قبول نکرد .

پانزده روز به پایان خدمت پدرش خبر شهادت حسین ودادند وایشون برگشت .

- برادروپدرشهید کردستان بودند ؟

بله .

- شهید هم غرب کشور بود ؟

نمیدانم .

- تو دوران خدمت ، پسر بزرگتون مجروح نشد ؟

نه . دو ماه آخر خدمتش هم سمنان بود وبعد آمد خونه

- هنوز دو ماه همسرتون تو جبهه تموم نشده بود ، برگشت ؟

بله ، پسرمون شهید شد وآمد .

- تو اون دو ماه کارش چی بود ؟

گفت ، مهمات میاریم و عملیات میریم .

- پس ایشون اسلحه داشت ، تو تدارکات نبود ؟

نه ، تدارکات نبود .

- اسم دوستان شهید که همراهش جبهه بودند ، یادتون هست ؟

سید رضا کسائیان بود ویکی هم حسین بود که فامیلش یادم نیست . سید رضا فوت کرده شهید نشده . ولی اون دوست دیگرش زنده هست .

- روزی که داشتین ساک شهید ومی بستین ، بهش سفارش نکردین ؟

انقدر خوشحال بود که متوجه نبود اطرافش چه خبره . ما داشتیم گریه می کردیم واو میخندید . اصلا وقت نشد که به ما نامه بده و...

- شما با رفتنش مخالفت نمی کردین ؟

چرا ولی میگفت ، باید به میهن خدمت کرد

- پدرشهید اون موقع جبهه بود ؟

بله . بهش گفته بودند بیابریم و ایشون گفته بود ، من هنوز پانزده روز از خدمتم مونده . خلاصه آمده بودند وجلوی درحیاط که پارچه ها رو میبینه و حجله رو میبینه بهش میگن ، مادرت فوت کرده . وقتی اومد خونه کم کم بهش خبر دادند .

- شهید که رفته بود غرب کشور ، پدرش میدونست رفته جبهه ؟

بله .

- وقتی شهید به شما زنگ میزد ، احوالش وبه پدرش میگفتین ؟

بله ، حسین که زنگ میزد میگفت ، مامان جان ، بابام پیرمرده بگو مراقب خودش باشه .

روز آخری که رفت من میدونستم همون کبوتری که روز تولدش تو بغلم نشست ، نشون امام حسین (ع) بود .

- بعد ازشهادتش خواب هم دیدین ؟

شب سالگردش من خودم قرآن خوندم ومداحی کردم . چون خودم هم مداح هستم .

گفتم ، خدایا امشب بچه ام به خوابم بیاد که دیگه گریه نکنم وآرام بشم . دیدم یه دشتی همه برف باریده وکوه ها پر ازبرف هست . یه دربزرگی بود تا دروباز کردم دیدم بچه ام ازدورداره میاد ومن بغلش کردم ، گفتم بیا مامان برات برنج آوردم . تو که ساکت هم نیاوردی ووسیله نداری .

گفت ، همه چی دارم .

اون شب من برای مراسمش خیلی غذا پخته بودم . چهار تا قابلمه شام هم برای همسایه هایی که نبودند کنار گذاشته بودم .میگفت ، امشب خیلی غذا خوردم . تو نگران نباش بیا میوه بهشتی بخور . من دارم خدمت میکنم وبعد ازخدمت هم برمیگردم .

- بعد ازاون خواب آرام شدین ؟

بله .

- وسایل شهید رو براتون آوردند ؟

بله ، ولی یه ساکش رو نیاوردند و وصیت نامه اش هم به دست ما نرسید .

فقط توساکش یه دفترچه خاطرات بود که نوشته بود مادروپدروعزیزم اگر من اذیتتون کردم من رو ببخشید . نوشته بود ، مادرعزیزم من اگر بعد ازصد سال هم ازدنیا برم اسم شما روی قلبم هست و شما رو دوست دارم . دفترچه اش تاریخ همه چیز رو داشت ولی تو اثاث کشی خونه مون گم شد .

- همرزم ها ودوستان شهید بعد ازمراسمش خاطره ای براتون نگفتند ؟

چرا میگفتند، اونجا چکار میکردیم واینکه شهید تو جبهه خیلی هوای ما رو داشت .

- اگر خاطره ای دارید بفرمایید ، اگر نه من سوال بپرسم .

بفرمایید . خیلی یادم نمیاد . همین ها رو هم که گفتم ، باورم نمیشه یادم بوده .

- وقتی شهدای مدافع حرم رو میبینید ویاد شهیدتون میافتین ، ازاینکه حسین رفته پشیمون نیستین ؟

نه ، تو راه خدا رفته . خودش هم همیشه میگفت ، بلاخره که باید بریم وقتی شهید بشیم چه بهتر .

- ببخشید که با سوالاتم شما رو متاثر میکنم ، شما رو بالای سرپیکر شهید هم بردند ؟

بله ، ما رو بردند .

- اولین بار بعد ازشهادتش چی بهش گفتین ؟

بوسیدمش وگفتم ، سلام من وبه پدر خودم وپدرشوهرم برسون . شهادتش وتبریک گفتم وازش خواستم شفاعت من وبکنه .

- به عنوان مادرشهید ازمردم ومسئولین چه درخواستی دارید ؟

دولت وملت باید دست به دست هم بدهند ونگذارند که ملت ناراضی باشند . گرونی شده ، فقر وبدبختی اومده . خیلی ها به نون شبشون هم محتاج شدند .

- برای مردم چه سفارشی دارید ؟

مسجد رو ترک نکنند . بچه های پسر بزرگم همیشه تو مسجد هستند . من خودم هم مداح وروضه خوان هستم .

- از همون ابتدا مداح بودین ؟

نه ، الان بیست سال هست که مداح شدم . اون موقع ها انقدر کار داشتم که وقت نمیکردم ، فقط قرآن خوانی میرفتم .

- وقتی از علی اکبر میخونید ، یاد شهیدتون نمیافتین ؟

چرا ، همیشه یاد شهدای کربلا وشهید خودم هستم . خیلی شهداء سختی کشیدند . هربار نامه مینوشت میگفت ، سرده و داره برف وبارون میاد .

- تمام مدت تو پیرانشهر بود ؟

بله .

- شهید تو جهادنبود ؟

نمیدونم .

- ممنونم مادرجان که وقتتون روبه ما دادین . انشاالله خداوند به شما عمر باعزت بده .

ممنونم . انشاالله شهداء هم شفاعت ما رو کنند .
*****************
مويدي، حسين: يكم ارديبهشت 1346، در شهرستان مهديشهر به دنيا آمد. پدرش حسن، كارمند بنياد مسكن بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. بيست و نهم دي 1366، در پيرانشهر بر اثر کولاک و سرمازدگي به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي زادگاهش واقع است.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده