گپ خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید حسین خیده
من حسین خودم رو فدای حسین فاطمه کردم . اصلا هم ناراحت نیستم ، خدا با علی اکبر و قاسم همنشین اش کنه . وصیت کرده بود که سنگرش و خالی نگذاریم . خدا نوه هام هم به راه راست هدایت کنه . من اسم حسین رو روی یکی شون گذاشتم . قد وبالاو حرکاتش مثل حسین خودم می مونه .

گپ خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید حسین خیده


در خدمت خانواده ی شهید بزرگوار حسین خیده هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوبی مادرجان ؟

الحمدالله .

- خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

نجمه محمدی هستم ، مادرشهید حسین خیده .

- اسم این روستا چی هست ؟

قهج علیا .

- مادرجان ما ازاستان سمنان اومدیم تا درمورد شهیدتون حرف بزنیم . و خاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تا روزی که به شهادت رسید ، در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت کنیم . این ها قراره برای آیندگان به ثبت برسه . پس تا جایی که میتونید به ما کمک کنید .

چشم . امروز روز جمعه هست ، برای خشنودی آقا امام زمان (عج) صلوات . امروز به آقا امام زمان (عج) تعلق داره و بعد هم برای سرتاسر شهدای اسلام صلوات . برای سلامتی شما و خانواده هاتون صلوت می فرستم .

حسین من سیزده سالش بود که رفت جبهه ، کلاس اول راهنمایی بود . بدون رضایت ما رفت ، البته ما راضی بودیم ولی بدون مشورت رفت . پدرش اون موقع می رفت ذوب آهن و من هم داشتم خمیر باز می کردم . ساعت چهار بعد ازظهر رفته بود ولی سنش کم بود . قبولش نکرده بودند ، بعدش دوستش بهش گفته بود با مداد دست توی شناسنامه ات ببر . همین کار هم کرده بود .

- وقتی پدر شهید خدابیامرز اومدخواستگاری شما ، تو همین روستا بودین ؟

بله .

- شغل ایشون چی بود ؟

کارگر بود . وچهار پا داشت ، پای شالی برنج کار میکرد . یکی دو ماه گرگان بود . دو ماه تو گرگان بودیم ، و بچه هام هم پدرشون رو نمی دیدند .

- برنج می آورد میفروخت ؟

- پدر شهید سواد داشت ؟

هردوبی سوادیم .

- با هم نسبت فامیلی داشتین ؟

نه .

- هردو اصالتا قهجی بودین ؟

بله .

- اون زمان مرسوم بود که عروس وداماد ها تا مدتی بعد ازازدواج با خانواده ی شوهرزندگی میکردند ، شما هم همین طور بودین ؟

بله ، همه با هم بودیم . من به عمر پسر بزرگم این خونه رو درست کردم .

- پس دسته جمعی بودین ؟

بله .

- از سبک زندگی تون در اون زمان بفرمایید ؟

ما یخ میشکستیم و کهنه ی بچه هامون رو میشستیم . برف رو ی بام رو خودمون میانداختیم . بچه ها رو روی کولمون می بستیم و کار میکردیم .

- خانه رو چطور روشن میکردین ؟

گردسوز روشن می کردیم . آتش روشن میکردیم وروی همون غذا می پختیم .

- زمانی با مادر شوهرتون با هم زندگی میکردین ، کارهاتون تقسیم شده بود ؟

نه ، من خودم هم کار زنانه می کردم وهم مردانه . برای بچه هام هم پدر بودم وهم مادر .

- اگر بچه تون بیمار می شد و شوهرتون هم توی یه شهر دیگه بود و دیر بهتون سر میزد ، چکارمی کردین ؟

با دوای خونگی خوبشون میکردیم .

- خودتون مهارت خاصی نداشتین ؟

نانوا بودم .

- پس کمک خرج خانواده هم بودین ؟

بله ، محتاج کسی هم نبودم .

- حسین فرزند چندم بود ؟

فرزند سوم بود . غلامعلی فرزند اول بود و محمد هم دوم بود . حسین هم سوم بود .

- کی نام شهید رو انتخاب کرد ؟

حسین شب یازدهم محرم به دنیا اومد . خودمون این اسم رو گذاشتیم .

- مادرخیلی از مادر شهداء میگن شهیدمون لحظه ی اذان به دنیا اومد ؟

اذان مغرب به دنیا اومد .

- اون موقع دکتر هم که نبوده باید میرفتند دنبال قابله . شهید هم همین طور به دنیا اومد ؟

بله .

- کی تو گوش شهید اذان گفت ؟

روحانی آبادی مون .

- ولیمه هم دادین ؟

یه شال می انداختیم روی سر بچه و به اون که اذان میگفت ، یه کادوی ناچیزی می دادیم .

- پدر شهید موقع تولدش قهج بود ؟

اون موقع تو ذوب آهن کار میکرد .

- اونجا چکار میکرد ؟

کارگری وبنایی میکرد .

- یعنی از سال چهل وپنج که حسین به دنیا اومد ، تو ذوب آهن بود ؟

بله ، وقتی هم شهید شد خودش رو باز خرید کرد .

- توقهج زمین وزراعت نداشتین ؟

نه ، فقط کارگری میکردیم .

- تغییر مکان ندادین ؟

نه ، اصلا .

- هیچ وقت حسین مریض نشد که بخوای براش نذر ونیاز کنی ؟

نه ، فقط یه بارپاش سوخت . گوسفند کشته بودیم وتو کرسی ، زنداداشم آتش ریخته بود . سینه ی پاش سوخت ویک سال هم درگیر بودیم . تا وقتی شهید شد ، همین طور درگیر بودیم .

- شاهرود بردینش دکتر ؟

بله .

- اتفاق دیگری براش نیافتاد ؟

نه .

- مادرجان تحصیلات حسین زیر دیپلم بود ؟

بله .

- شهید تو قهج درس خوند ؟

ابتدایی تا کلاس پنجم اینجا بود وبعد رفت شاهرود و همون موقع هم رفت جبهه .

- از دوستان و همکلاسی های شهید تو روستا کسی یادتون هست ؟

یه سلیمان بود که تو شرکت نفت ، یکی شون هم تهران هست . بین شون حسین شهید شد . یه حسن محمدی هم بود که شهید شد و روزهفتم اش پسر من رو آوردند .

- مادر جا حسین با بچه ها هم بازی می کرد ؟

حسین خیلی مظلوم بود ، بچه ی شری نبود .

- رابطه اش با پدرش چطور بود ؟

خیلی خوب بود ، خیلی هم انقلابی بود . میرفت بسیج میغان . هیچ وقت نمیگفت ، که چکار کردیم .

روزی هم که رفت جبهه پدرش ذوب آهن بود و من خودم تا جلوی سپاه بردمش .

- مادر حسین زمان انقلاب دوازده سالش بود ، اولین بار کی اومد قهج و مردم وبیدار کرد ؟ درزمینه انقلاب کی اینجا سخنرانی می کرد ؟ درمورد امام خمینی (ره ) هم حرف میزدند ؟

حاج حسین زرگری و حسین اینجا چادر زده بودند و بهمون یاد دادند . حسین انقلابی بود و میگفت ، از معتادها و خلافکارها بدم میاد .

- کسی تو روستای شما سخنرانی هم می کرد ؟

نه ، فقط همین بسیجی ها بودند . میرفتند میغان چادر میزدند و نگهبانی می دادند .

- مادرجان قبل از انقلاب رو عرض میکنم . اون موقع که کسی جرات نمی کرد اسم انقلاب رو بیاره . شما هم تظاهرات می رفتین ؟

بله ، میرفتیم شهر تظاهرات .

- با چی می رفتین تظاهرات ؟

میرفتیم لب جاده ی میغان و میرفتیم شهر .

- تو این رفت و آمد ها برای ما و شهید اتفاقی نیافتاد ؟

نه ، اصلا . یادم اومد شهید سید علی حسینی هم بود . ایشون دو ماه از حسین من زودتر شهید شد . با هم کارهای انقلابی می کردند ، یه حسین عزت هم بود که اون هم جانباز شد ولی حقش رو از بین بردند .

- کم کم انقلاب که شد ، جوان ها میرفتند تو پایگاه های بسیج رفت و آمد میکرد ؟

اون موقع ادارات بهم ریخته وتو جامعه هرج و مرج بود . شما فرمودین حسین میرفته ، میغان تو پایگاه . تو روستای خودتون پایگاه نداشتین ؟چرا ، ولی پایگاه اصلی تو میغان بود .

- اسم پایگاه شون رو نمیدونی ؟

نه ، والله .

- بیشتر با شهدای میغان رفت و آمد داشت ، درسته ؟

بله . حسین منتظری هم فرمانده اش بود . بچه ی قلعه نو خرقان بود که شهید شد .

- مادرجان وقتی جنگ شروع شد . هنوز نیروها سازماندهی نشده بود . جبهه به خیلی به کمک نیاز داشت . شما هم میرفتین برای کمک ؟

بله ، همه کار می کردیم و برف وصابون هم میفرستادیم . نون هم میپختیم . همه کار کردیم .

- با خانم های دیگه تو بسیج ، خوارکی بسته بندی می کردین ؟

نه ، بلد نبودیم .

- کی این کمک ها رو تو روستای شما جمع می کرد ؟

بچه های نیرو انتظامی و بسیج جمع می کردند .

- مادرجان حسین هم جزء افرادی بود که کمک ها رو جمع کنه ؟

بله .

- شهید دیگه چه کارهایی انجام می داد . خاطره ای دارید ؟

تو آبادی وبیرون آبادی هرکاری ازدستش برمیامد می کرد .

- کم کم جنگ که شروع شد خیلی ها رفتند . شهید با جوان های میغان درارتباط بود . این روستا شهدای زیادی داد . شهید رو کی مجاب کرده بود بره ؟

از خوبی هاش هرچی بگم باز هم کم گفتم . همون موقع هم که رفت جبهه ، گفت ، به اندازه ی دو سال برام نماز وروزه بخونید . سرتان و بالا بگیرید وبرام شیرینی پخش کنید . خرما توی عزای من ندین ، من هم اصلا براش خرما نمی دم . خودش عزام گریه نکنید و ماهم گریه نکردیم .

- ازابتدای جنگ رفته بود و تا سال 65 که شهید شد . نمیدونی تو جبهه چکار میکرد ؟

اولش تدارکات بود و تو امداد رسانی هم کار می کرد .

- حسین مجروح هم شده بود ؟

دوبار مجروح شد . بعد هم شیمیایی ریختند و شهید شد .

- اون زمان به شما نامه می داد ؟

بله ، برای همه دعا میکرد .

- مادرجان وقتی امداد رسان بود ، مسلما آموزش هم دیده بود . کجا آموزش دیده بود ؟

مستقیم رفت بسیج و بعد هم جبهه .

- نمی دونید کجا رفت ؟

رفت شلمچه .

- غرب کشور اصلا نرفت ؟

نه ، نرفت میگفت ، صبحانه می خوردیم و نمی دونستیم شیمیایی چی هست ؟

مثل ابر روی سرمون ریختن . بچه ام شیمیایی شده بود و بعدش هم بردنش آلمان و انگلیس وبه ما حرفی نزدند . چهار ماه اونجا بود ، به خرج ما بردنش . برادر بزرگش بردش تهران و سوار هواپیماش کرد و پولهاش دلار کردند ورفتند . ازآلمان زنگ میزد و البته به ما زنگ نمی زد به بنیاد شهید زنگ میزد . وقتی اومد صورتش خوب شده بود ولی جاهای دیگرش خوب نشده بود .

- جوان های آینده باید بدونند که این ها چطور رفتند و از خون خودشون گذشتند . شما فرمودین که شهید خیلی کم سن وسال بود و شناسنامه اش هم دستکاری کرد . اون موقع پدرش تو ذوب آهن بود ، ایشون وقتی فهمید که حسین میخواد بره جبهه چکار کرد ؟

من اصلا ناراحت نبودم .

- پدرش هم قبول کرده بود ؟

بله ، اون روز من خمیر باز میکردم . ساعت چهار بعد ازظهر بود . اومد گفت ، میخوام برم شاهرود .

گفتم ، چرا ؟

گفت ، میخوام برم .

برادر بزرگش گفت ، بخاطر لبیک امام خمینی (ره) میخواد بره .

من هم خمیر ورها کردم وباهاش رفتم جلوی سپاه .

گفت ، چرا تو آمدی ؟

قبلش هم دوبار رفته بود . رفتم و براش پسته گرفتم .

گفت ، چرا اومدی ؟

گفتم ، اومدم خداحافظی .

همون بار هم شیمیایی شد . خیابان مزار ، برادرش قدیم خیاطی می کرد . به همون آدرس نامه دادند که حسین جانباز شده . نگفتند ، شیمیایی شده .

- قبل ازشهادت حسین خواب ندیدین ؟

دیدم یه هواپیما روی هواست و حسین هم کاپشن کرمی اش تنش هست . مثل کسی که روش بمب انداختند یا شیمیایی شده ، روی خودش و انداخته بود .

از خواب بیدارشدم . بعد ازدو روز خبر شیمیایی شدنش رو دادند .

- پدر شهید خدابیامرز خواب ندیده بود ؟

نه ، اون میرفت ذوب آهن . صبح زود میرفت و ساعت شش غروب خسته برمیگشت . بنده خدا ناراحت جبهه رفتن حسین نبود .

- مادرجان وقتی خبر شیمیایی شدن حسین رو دادند ، کی به شما گفت ؟

اتفاقا همون روز شهر بودم . رفته بودم دکتر و به برادربزرگش زنگ زده بودند . گفت ، مادر حسین ترکش خورده ومیخواهیم بریم ملاقاتش . به من نگفت ، شیمیایی شده . پدرش هم غروب از سرکار اومد و شب حرکت کردیم ورفتیم تهران . اونجا گفتند ، ممنوع الملاقات هست . تو بیمارستان لبافی نژاد بود .

- تو عملیات خیبر بود ؟

بله ، دربیمارستان هم بسته بودند . یه خانم برای نیشابور بود . گفت ، حاج خانم بچه هامون شیمیایی شدند . برادرم تصادف کرده بود و ماشینش آتش گرفته بود . خیلی ناراحت بودم . این که دم در بود گفته بود ، مادر حسین خیلی بی قراری میکنه . من وپدرش وفرستادند داخل ولی پدرش رو راه ندادند . وقتی رفتیم داخل حسین رو از روی سرش شناختم . برده بودنش حمام ، پرستارگفت ، اگر داد وفریاد کنی نمیگذارم پسرت رو ببینی .گفتم ، هیچی نمیگم .

وقتی برگشت دیدم صورتش سوخته و چشمهاش زده بیرون . بوسیدمش . گفتم ، برادرت و راه ندادند پسرم . دستش و بلند کرد و برای داداشش تکون داد . پرستار ها گفتند ، برو پایین . ما هم اومدیم .

یکی دوروز بعد گفتم ، برم ملاقات حسین و خونه ی فامیلمون بمونم . بعد ازظهرش دیدم داداشش داره گریه می کنه (محمد پسرم سرباز اون موقع سربازبود وتوی جبهه بود )

گفتم ، یا حسین حتما محمد شهید شده .

گفت ، نه ناراحت نباش . حسین رو بردند انگلستان . تا شش ماه هیچ خبری ازش نداشتیم .

- یعنی حسین رو هم ملاقات کردین وبعد رفتین خونه فامیلتون ؟

نه ، اومدم قهج بعدش خبر دادند که بردنش انگلستان . بعدش که صورتش و خوب کردند و فرستادنش ایران . گفتند ، باز باید بره آلمان . با هزینه ی خودمون رفت ، آلمان . سرفه می کرد و نشسته نماز می خوند . تو گرد وخاک و بوی سیگار و اینها حالش بد می شد .

- از انگلستان نتیجه گرفته بود ؟

بله ، وبعد ازاینکه رفت آلمان کامل خوب شده بود . گفته بودند ، دیگه نیازی بیاد اینجا .

- وقتی ازانگلستان اومد چطور باخبر شدین ؟

آمد و گفت ، مادرجان عکس و شناختی . گفتم ، آره خودتی .

ازتهران یه کسی گرفته بود و اومده بود . هیچ کس هم به ما خبر نداده بود . ساعت دوازده شب بود و همه خواب بودیم . بلند شدم دیدم راننده میگه ، حاج خانم پسرت و آوردند . اصلا حالیم نمیشد که اون ها نامحرم هستند . انقدر خوشحال بودم که

پدرش رو صدا کردم . گفتم ، بلند شو حسینم و آوردند . برادر بزرگش تو حیاط بود . برادر دیگرش هم سرباز بود و جبهه بود . گوسفند براش کشتیم . راننده رو آودیم داخل و غلامعلی گوسفند رو پوست کرد و یه ران داد به راننده . سه چهار ماه پشیمان بود .

- تو خونه چکار میکرد ؟

هیچی نمازش و نشسته میخوند . میگفت ، از خلافکار ها و معتادها بدم میاد . اگر چادر خواهراش و زنداداشش می رفت عقب ناراحت میشد . خواهرش میرفت مسجد ، ناراحت میشد و میگفت ، دختر باید تو خونه نماز بخونه .

- از دوستانش کسی اومد دیدنش ؟

بله ، میومدند . آقای کردی اومد دیدنش . آقای شاهرودی هم اومد ، بسیجی ها هم از بنیاد امدند . علی اکبر شریفی هم میومد . ( حسین منتظری هم شهید شده بود و چون فرمانده اش بود حسین من با موتور میرفت سرخاکش .)

این آخری ها با برادرش با فرقون میبردیمش حمام . چون امکانات نبود ، راه نمیرفت و سرفه می کرد .

- با همین وضعیت باز هم سوار موتور میشد و میرفت سرخاک فرمانده ی شهیدش ؟

بله ، سرخاک سید علی حسینی همسنگرش هم می رفت . یه نیسان به اسمش درآمده بود . میگفت ، یه چهار چرخ بدین خودم سوار بشم . نمیخوام سرباز کسی بشم اگر شما رفتین بنیاد شهید من هم رفتم . (منظور ما چیزی ازبنیاد نمیگیریم )

فرمانداری یه موتور بهش داده بودند که پولش رو خودم دادم . با این حال وقتی میخواست بنزین بزنه میگفت ، از بنیاد حواله بگیر . تو این دو سال که جانباز بود ، پاش و تو بنیاد نگذاشت . یه روز من رفتم حساب و کتاب شیرو کنم . اون موقع گاو هم داشتیم و رفته بودم فروشگاه پانزده خرداد . به من گفتند ، به اسم حسین جانباز یه فرش اومده . پنج تومن پول شیر ودادم و فرش با خودم آوردم خونه . با موتور ازسرخاک سید علی میومد . تا فرش و دید سرش و خم کرد و سیاه شد .

گفتم ، چی شده حسین جان ؟ گفت ، سرم درد میکنه . این رو ازکجا گرفتی ؟ گفتم ، از ذوب آهن گرفتم .

گفت ، نه . این رو از فروشگاه پانزده خرداد گرفتی . چرا گرفتی مادر ؟ گفتم ، پسرم به خدا من نگرفتم . علی آقا خودش به من داد .

گفت ، بیخود داده . شما نباید می گرفتی .گفتم ، پنج تومن پول دادم . مجانی که نگرفتم .

گفت ، نمیخوام ازش استفاده کنی .

با اینکه جانباز بود ، دلش نمیخواست از بنیاد چیزی بگیره . نود درصد جانبازی داشت و تو اون دو سال پاش رو تو بنیاد نگذاشت .

- مادرجان چی شد که تصمیم گرفتین ببرینش آلمان ؟

خودشون گفته بودند ، باید ببریمش .

- خودتون هم همراهش رفتین ؟

نه ، حتی برادرش هم نگذاشتن بره . فقط خودش رو بردند .

- چه مدت آلمان بود ؟

شش ماه یا هشت ماه اونجا بود . انقدر با پرستار ها آشنا شده بود که کلی عکس گرفته بودند. حسین عکس برادرزاده هاش و نشون داده بود وبهش گفته بودند ، چقدر تو ایران حجاب دارند . یکی شون بهش گفته بود ، این بار که امدی برای من مانتو مقنعه بیار . ولی بچه ام به سری بعد نرسید .

- سری دوم هم آوردینش تو خونه ودوستانش میومدن دیدنش ؟

بله ، میومدن .

- برای خودش سرگرمی هم داشت ؟

کتاب و قرآن میخوند . ولی نمیدونست که میخواد جانباز بشه . گفته بود برام نماز وروزه های قضاء رو بجا بیارید .

- زمان شهادتش کی بود ؟

حسن یزدان هنوز شهید نشده بود . وقتی هواسرد میشد حسین خیلی سرفه می کرد . ریه هاش دیگه تموم شده بود . یه حسین عامریان بود برای باغزندان شاهرود بود . خدا رحمتش کنه ، همیشه آمبولانس میاورد ومیبردنش تهران .

- ابراهیم عامریان خودش ازنیروهای بنیاد شهید بود ، درسته ؟

بله ، ایشون هم شهید شد .

برادرش حسین رو کول کرد وبردنش تو آمبولانس . فرداش غلامعلی اومد ومن گفتم ، چرا حسین و نیاوری ؟

گفت ، دکترش گفته ریه هاش به یه نخ مو بند شده . دیگه نبرش بزار بیمارستان بمونه . پنج ، شش روز که بیمارستان بود ، همون جا شهید شد .

- حسین سال 63 مجروح شد و سال 65 به شهادت رسید ، درسته ؟

بله .

- وقتی تهران بود ، شما میرفتین ملاقاتش ؟

نه ، حسن محمدی پسر یزدان شهید شده بود و ما رفته بودیم گرگان برای مراسم . با هم همسایه بودیم . نان پخته بودیم و شیر هم گرم کرده بودیم که بریم هفتم حسن . خلاصه رفتیم قهج پایین . برق ها بود ولی ما بیسواد بودیم و متوجه نمیشدیم . به ما الکی گفتند ، برق ها قطع شده فردا بیایین . فرداش که غلامعلی زنگ شده بود ، گفته بودند بیا بنیاد شهید .

ساعت چهار بعد ازظهر بود . من بهش گفتم ، مادر چرا گفتند بیا بنیاد ؟

گفت ، دشمن وضد انقلاب زیاد هست . حتما الکی گفتند . فرداش رفتیم بنیاد شهید . خدا رحمت کنه ابراهیم عامریان . به من گفت ، سلام مادر . تبریک و تسلیت میگم . من همون جا نشستم روی پله ها . حاج آقا گفت ، برای حسن محمدی میگه برای حسین که نمیگه . ابراهیم هم حرفش رو عوض کرد .

خلاصه گفتند ، الان آمبولانس نداریم که برید تهران . الکی میگفتند ، من میدونستم که دارند . بعد ازظهرش حسین محمدی اومد و گفت ، حسین شهید شده . فرداش با هفت تا شهید و همزمان با هفتم شهید حسن ، بچه ی من هم آوردند .

- با شهید شما هفت می شدند ؟

بله .

- ازبین اونها کس دیگری هم برای روستای قهج بود ؟

نه .

- شهید قطعا تشییع باشکوهی داشت وخیلی ها به دیدار شما اومدند ، درسته ؟

بله . خیلی شلوغ بود از همه جا اومده بودند . من هم رفتم جلو وبوسیدمش .

- گفتین شهید گفته بود برای من شیرینی پخش کنید . این کی گفته بود ؟

وقتی تو خط بود وصیت کرده بود .

- این وصیت نامه رو نگه داشته بود ؟

بله ، اصلا به ما نشون نداده بود . وقتی شهید شد از تو جیبش پیدا کردیم . یه نوار هم تو بیمارستان آلمان با دوستانش دعای کمیل و ندبه خونده بود .

- حسین هم مداحی می کرد ؟

آره ، ملّا بود .

- روزه خوانی هم میکرد ؟

نه ، فقط قرآن میخوند .

- پدرش هم میخوند ؟

پدرش بیست سال به امام حسین خدمت کرد . پدرش هم شب یازدهم محرم نماز و مغرب وعشاء رو خوند و به رحمت خدا رفت .

- مادرجان تو کدوم مسجد خادم بود ؟

نه ، فقط نوحه میخوند . یه تکیه بود توش سنگر میزدند و چادر میزدند .

- اسم تکیه چی بود ؟

تکیه قدیمی بود . الان بهش میگن حسینیه پایین .

- مادرجان خاطره ای ازحسین دارید ؟

نه .

- بعد ازشهادت حسین وقتی بی تابی میکردین ، خواب حسین رو ندیدین ؟

یه نفر بود که برای همین آبادی بود و با رژیم مخالف بود . وقتی یکی پشت سرامام خمینی (ره) حرف میزد ، حسین ناراحت میشد . خواب دیدم رفتم سرخاکش و چهارتا خانم نقاب زده سرخاکش هستند . یه عروس وداماد هم با لباس عروسی دور عکس حسین هستند . من این طرف بودم وهمون که گفتم ، مخالف رژیم بود هم کنارم بود . دیدم گردی صورتش باز شد .

حسین گفت ، کی گفته این وبیارید سرخاکم ؟

من خم شدم گریه کردم وبوسیدمش .

گفتم ، به خدا خودش آمده .

گفت ، من دوست ندارم این بیاد سرخاکم .

از آدم های بی قید واینجوری بدش میومد .

- حسین ذاکر اهل بیت بود . تو این دوسال همراه خودتون مسجد نمیبردینش که مداحی کنه ؟

با فرغون میبردیمش . همراه برادرش میرفت مسجد . برادرش گاهی کولش میکرد وولی وقتی هواسرد بود ، نیمتونست ببرش . من وپدرش هردو خادم بودیم . من هرسال ده ی محرم وشب احیاء روضه می خونم . تو سالگردش هر سال شیرینی پخش میکنم .

- مادرجان خاطره ای از شهید یادتون نیومد ؟

نه ، دیگه یادم نمیاد .

- به عنوان مادر شهید از مردم و مسئولین چه انتظاری دارید ؟

من حسین خودم رو فدای حسین فاطمه کردم . اصلا هم ناراحت نیستم ، خدا با علی اکبر و قاسم همنشین اش کنه . وصیت کرده بود که سنگرش و خالی نگذاریم . خدا نوه هام هم به راه راست هدایت کنه . من اسم حسین رو روی یکی شون گذاشتم . قد وبالاو حرکاتش مثل حسین خودم می مونه .

- مادرجان سفارشتون به مسئولین چی هست ؟

اینکه خیلی ها مثل حسین من رفتند . خون شهداء رو پایمال نکنند وپیروآنها باشند . سفارش دیگه ای ندارم . ما هنوز هم مثل گذشته ایم . چادر دور کمر وسنجاق زیر گلومون هنوز هم باز نشده .

سه تا پسر دارم ویه دختر که اون ها هم همین طور هستند . پسرهام جلوی پدرشون بچه هاشون رو به نشانه ی احترام به بزرگتر بغل نمیکردند . عروس هام پانزده سال تو یه حیاط با خودم زندگی کردند .

فقط پسرکوچکم بیکاره . الان هم تو شاهرود زندگی میکنه و کارش آزاده . از هیچی دیگه ناراحت نیستم .

- متشکرم مادرجان ، ممنونم که وقتتون رو به ما دادین .

زنده باشی مادرجان .


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده