گپ خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید حسین ترنجی
وقتی اومدیم تو این خونه خواب دیدم میگه مامان من درها رو باز کردم . اومدم کمک تون کنم . تو خواب فکر میکنم داره با ما زندگی میکنه . بچه ی خوب ومودب وآقایی بود . خیلی به ما محبت می کرد .

گپ خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید حسین ترنجی


درخدمت خانواده شهید بزرگوار حسین ترنجی هستیم .

- سلام پدر جان .

علیک سلام .

- خوب هستین ؟

الحمدالله .

- خودتون رومعرفی کنید ونسبتتون روبا شهید بفرمایید ؟

قربانعلی ترنجی هستم ، پدر شهید حسین ترنجی .

- پدر جان ما ازاستان سمنان سمنان اومدیم تا درمورد شهیدتون حرف بزنیم . و خاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تاروزی که به شهادت رسید درتاریخ شفاهی کشورمون ثبت کنیم .

تا جایی که حضور ذهن دارید برامون تعریف کنید . ما هم سعی میکنیم جزئی تر سوال کنیم تا شما بیشتر یادتون بیاد .

- شهید فرزند چندم شما بود ؟

فرزند اولم بود .

- شما گرمساری هستین ؟

بله ، وقتی پسرم شهید شد تهران بودیم . ولی اصالتا گرمساری هستیم .

- شغل تون چی بود ؟

تو آموزش وپرورش مشغول بودم .

- سواد هم دارید ؟

بله ، تا ششم ابتدایی .

- پدرجان با توجه به اینکه شما با سواد هم بودین ، برامون از شرایط اون زمان بفرمایید . با وجود اون کمبود امکانات وفقر فرهنگی و اقتصادی دانش آموزها چه اوضاعی داشتند ؟

اون موقع من زمانی وارد کار شدم که اون مدرسه تازه تاسیس شده بود . اسمش هم مدرسه ی لجران بود . اون موقع بچه ها وضعیت خوبی نداشتند . با همون بیژامه هاشون میامدند مدرسه . وضع مالی شون خیلی بد بود .

میزها رو سوراخ می کردند و مداد می گذاشتند که بچه ها ازهمون استفاده کنند . تا این اندازه کمبود امکانات بود .

- یعنی فقر تا حدی بود که توان خریدن یه مداد هم نداشتند ؟

بله ، مردم خیلی فقیر بودند . بعد ازمدتی اوضاع بهتر شد و به مردم کتاب ودفتر مجانی می دادند . سال 31 اوضاع کشور به حدی بد شده بود که عرض کردم مداد رو بسته بودند به میز .

- وضعیت آموزشی چطور بود ؟

آموزشها خیلی ساده بود . معلم ها اکثرا کلاس ششم بودند ودیپلم خیلی کم بود .

- خودتون هیچ وقت تدریس نکردین ؟

نه ، من چون وضعیت مالی ام خوب نبودم نرفتم . اتفاقا به من پیشنهاد دادند ولی چون پدرم کشاورز بود ووضع خوبی نداشت ، نمیتونستم حتی یه دست لباس مرتب بخرم . ناچار بودم که تو خدمات کار کنم . سال 1330 تو زمان نخست وزیری مصدق استخدام شدم . اون موقع بودجه ی کشور هرشش ماه تصویب می شد و حقوق ما رو یک ماه یکبار می دادند . مثلا حقوق اسفند رو با عیدی و همه چیز تو فروردین می دادند . از ما تعهد گرفته بودند که باید یک سال بدون حقوق کارکنیم .

- شماهم این کار روکردین ؟

بله ، ولی تا شش ماه حقوق نداشتیم .

- اسم اون مدرسه الان تغییر کرده ؟

اون مدرسه ویه مدرسه دیگه هم جمع شدند واومدن نزدیک شهر .

- تو روستا بودین ؟

بله ، مدرسه تو روستا بود .

- اسم اون روستا چی بود ؟

روستای لجران بود . دو تا اتاق از یه خانواده ای بود که تو یه حیاط کوچک بود وتبدیل به مدرسه شده بود .

تا پایه ی چهارم دبستان داشت وهمه ی دانش اموز ها هم پسر بودند .

- دختر ها کجا درس میخواندند ؟

اون زمان خیلی کم خانواده ها اجازه می دادند که دختر ها درس بخونند . اونهایی هم که وضع مالی پدرشون خوب بود ومیتونستند درس بخونند با یه وسیله ای میامدند تو شهر گرمسار درس میخوندند .

- وقتی خدا حسین رو به شما داد ، تو دوران مدرسه اش شما کارمند آموزش وپرورش بودین ؟

بله ، ولی دیگه تو روستای لجران نبودم . ما خونه مون تو شهر بود .

- شهید کجا درس میخوند ؟

شهید تو خانی آباد درس میخوند .

- ما شنیدیم که شهید مدرکش زیر دیپلم بوده ، درسته ؟

بله ، تا هفتم خوند .

- چرا ادامه تحصیل نداد ؟

مهر سال 47 من به تهران منتقل شدم ودیگه درس نخوند . تا کلاس ششم حسین گرمسار بود .

- خاطره ای ازاون روزهایی که شهید تو گرمسار درس میخوند ، دارید ؟

یادم هست اون زمان که حسین مدرسه میرفت . پسر خان اون منطقه ، که ابوالفضل شکوهی بود حسین من وزده بود . مادرم بدون اینکه به مدیر حرفی بزنه گوش پسر خان وکشیده بود و گفته بود ، دیگه نبینم به بچه ی من زور بگی .

- دیگه براش مشکلی پیش نیومد ؟

نه ، بعدش رفتیم تهران مدرسه ی فردوسی کنار فروشگاه آموزش و پرورش تهران .

- از خصوصیات رفتاری شهید بفرمایید ؟

خیلی فعال ودرس خوان بود .

- با توجه به گفته های خودتون در اون زمان اوضاع اقتصادی مردم خوب نبود . وبه قول قدیمی ها کسی که دستش به دهانش برسه خیلی کم بود . حسین تو اوقات فراغتش وتابستون هاکار نمی کرد ؟

همسرم برای روستای لجران بود . خانواده ی مادری اش کشاورز ودامدار بودند و شهید تابستون ها میرفت اونجا وبهشون کمک می کرد .

- ورزش خاصی رو دنبال نمی کرد ؟

نه ، اون زمان این حرفها مطرح نبود .

- از زمانی که منتقل شدین تهران بفرمایید ؟

مهر سال 47 جای خودم رو با یه نفر که برای کهن آباد بود عوض کردم . اون آقایی که من به جای ایشون رفتم نامه رسان آموزش وپرورش بود . من رفتم منطقه نه تهران و همون شغل نامه رسانی رو به من دادند .

من تو منطقه ی پایین تهران که اون موقع سلیمانیه بود و الان به نبرد تغییر کرده یه اتاق اجاره کردم . از کوکاکولا با اتوبوس میرفتند به سلیمانیه ، ولی من با دوچرخه میرفتم . مدتی بعد اداره به من موتور داد دوسال ونیم اونجا کار کردم .

- وقتی منتقل شدین به تهران ، اوضاع تون بهتر شد ؟

نه ، خیلی . وقتی رفتیم تهران من پانصد تومن حقوق میگرفتم ونود تومن درماه اجاره می دادم . یه پسرم چهارم بود ویکی هم

کلاس هفتم بود .

مدتی که گذشت آموزش وپرورش من وبرد نزدیک تر که در دسترس باشم . من وبردند تو یه مدرسه به اسم ایران نو درنارمک .

- اونجا سرایدار شده بودین ؟

بله ، رایگان اونجا بودم که هرموقع نامه داشتند ، من سریع ببرم . چون یه اتاق بود وبه من سخت میگذشت ، خودم به اداره پیشنهاد دادم من وبه عنوان سرایدار بفرستند تو یه مدرسه مشغول بشم .

من ومنتقل کردند به دبستان پیش آهنگ در خیابان ارباب مهدی . پنج سال هم اونجا بودم .

تو همون زمانی که اونجا بودیم ، حسین تو ارتش ثبت نام کرد . بعد از پنج سال اومدم تهران پارس درخیابان جشنواره .

- کار شما همچنان در مدرسه بود ؟

بله ، تو مدرسه ی استاد خدابخش بودم . یه مقدار که اوضاعم روبه راه شد تو وحیدیه یه خونه اجاره کردم . با باجناقم شریک بودیم . تو اون دوران حسین تو ارتش درجه گرفته بود وراننده بود . براش رفتیم خواستگاری وسال 68 عروسی کرد .

- پدر جان اگر اجازه بدین ، مرحله به مرحله پیش بریم که شما بهتر یادتون بیاد . فرمودین که شهید تا کلاس هفتم درس خوند . بعد ازاون دیگه ادامه تحصیل نداد ؟

نه ، دیگه استخدام ارتش شد .

- پدرجان با توجه به اینکه شما یه فرد با سواد بودین و وارد یه کلان شهر شده بودین . تو دوران انقلاب چه شرایطی بود ؟

جریان انقلاب از زمانی که خونه ی ما تو وحیدیه بود ، شروع شد . هر شب تو خیابون صدای سروصدا میومد و مردم شعار می دادند .

- شما اون موقع کدوم منطقه بودین ؟

تو وحیدیه بودیم و تازه داشت یه خبرهایی میشد . صدای تیراندازی وشعار دادن و...میومد .

- اولین بار اسم امام (ره) رو از کسی شنیدین ؟

تعدادی از معلم های مدرسه اطلاعاتی داشتند ودرمورد انقلاب صحبت هایی می کردند . ولی سرکلاس حرف نمیزدند . من میشنیدم که مخفیانه حرف می زدند .

- برای شما کی در مورد انقلاب حرف میزد ؟

مسجد نزدیک خونه مون بود ومن هرشب میرفتم مسجد .

- افرادی که سخنرانی میکردند یادتون هست ؟

اوایل نمی تونستند واضح حرف بزنند . ولی مدتی بعد دیگه درمورد انقلاب حرف می زدند . الان سی وپنج سال گذشته واسم هاشون یادم نیست .

- شهید با خودتون تو راهپیمایی ها شرکت داشت ، یا با دوستانش میرفت ؟

همیشه به من میگفت واز خودم اجازه میگرفت ومیرفت راهپیمایی . خیلی به فعالیت های انقلابی علاقه داشت .

- برای شهید ودوستانش اتفاقی هم افتاد ؟

نه .

- تو تهران زمان انقلاب خیلی اتفاق ها افتاد . جریان روز هفده شهریور ومیدان ژاله و...شما هم تو این جریانات حضور داشتین ؟

نه ، من چون سرایدار مدرسه بودم اجازه نداشتم برم . حسین اون موقع تو ارتش بود .

- ارتشی ها رو برای مقابله با مردم نمی بردند ؟

ایشون سال 57 پادگان بود .

- براتون از اتفاقاتی که می افتاد تعریف نمیکرد ؟

وقتی مردم ریختند تو پادگان ، حسین هم اون روز تو پادگان بود . همیشه میومد از تیراندازی ها و حمله به پادگان تعریف می کرد . روزی که حمله شد وپادگان رو گرفتند ، حسین اومد خونه .

- به شما نگفته بود که دیگه نمیرم تو ارتش خدمت کنم ؟

نه ، گفت ، از ما خواستند همراه مردم بشیم .

- پدر جان اگر خاطره ای دارید بفرمایید . اگر نه من سوال بپرسم .

بفرمایید . من خیلی یادم نمیاد .

- پدرجان شما تو آموزش وپرورش بودین ، از فعالیت دانش آموزهای انقلابی خاطره ای دارید که بعدا هم شهید شده باشند ؟

بچه های انقلابی با سنگ شیشه ها رو میشکستند و شعار می دادند . سرکلاس ها هم حاضر نمی شدند . البته مدارسی که من بودم ، کم سن وسال بودند وازاول تا ششم بودند . دبیرستانی نبودند که سنشون زیاد باشه .

- شهید قبل ازانقلاب متاهل شده بود ؟

بله ، ایشون سال 68 متاهل شد .

- پدر جان سال 58 انقلاب شده بود ، پس اون موقع هنوز متاهل نشده بود و تو ارتش بود ؟

بله .

- سال 58 رفتین برای حسین خواستگاری ؟

بله .

- مراسم عروسی شهید چطور برگزار شد ؟

خیلی ساده تو مدرسه براش یه مراسم گرفتم وچند تایی رو هم دعوت کردیم .

- همسر شهید با شما نسبت فامیلی داشت ؟

ایشون نوه ی عموی خانمم بود واهوازی بود .

- وقتی انقلاب پیروز شد ، میدونستند که شهید ارتشی هست ؟

بله، پدر عروسم هم ارتشی بود .

- شهید به عنوان یه نیروی بسیجی برای جبهه رفتن اقدام نکرد ؟

چرا ، قبل ازجبهه رفتن هم با لباس شخصی میرفت تا پادگان واونجا لباس ارتشی رو از ماشینش درمیاورد ومیپوشید . خجالت میکشید لباس بین مردم بپوشه .

بعد با من تماس گرفت وگفت ، میخوام برم جبهه .

- تو جنگ های نا منظم شهید چمران بود ؟

نه ، تو دزفول در لشکر بیست ویک حمزه بود . ایشون راننده فرمانده بود .

- به ما گفتند ، زمان شهادت مسئولیتش بیسیم چی بوده ، درسته ؟

بله ، راننده هم بود .

- مدت حضورش در جبهه پنج ماه بود و درعملیات پدافندی غرب رودخانه کرخه شهید شد ؟

بله .

- شهید همون بار اول به شهادت رسید ؟

نه ، سه بار اومد . بار چهارم هم میخواست بیاد مرخصی که شهید شد .

- اکثر شهداء زمان جبهه رفتن همسر وفرزندانشون وبه پدرومادرشون میسپردند ومیرفتند . شهید هم همین طور بود ؟

بله ، زمانی که میخواست بره جبهه تو کوی زینبیه ارتش بود . اونجا ارتش بهشون خونه داده بود . بچه اش یک ساله بود .

- فرزندش چی بود ؟

دختر بود ، معصومه بود .

- اسم فرزندش و خودش انتخاب کرد ؟

نه ، من خودم اسم همه ی نوه هام رو انتخاب می کردم .

- بار اول که رفت ، به شما نامه داد ؟

نه ، با بیسیم به ما زنگ می زد . به همون مدرسه ای که من بودم زنگ می زد . میگفت ، من که صحبت میکنم شما صحبت نکنید وشما که حرف میزنید من حرف نمیزنم . چون با بیسیم زنگ میزد اینجوری بود .

- با خانمش هم حرف میزد ؟

هفته ای یه بار زنگ میزد . با من ومادرش صحبت میکرد چون ما هردو تو مدرسه مشغول بودیم .

- باراول چه مدت جبهه بود ؟

یه ماه ونیم جبهه بود که اومد مرخصی . بار آخر هم قرار بود بیاد مرخصی که نشد .

- تو این مدت مجروح هم شده بود ؟

نه ، ولی یه بار حوله شون که تو سنگر بوده و سوراخ شده بود وآورده بود وما دیدیم . میگفت ، اون روز من پشت فرمون بودم که تیراندازی به سنگر شده .

- پدرجان من خیلی شرمنده ام که با سوالاتم شما رو متاثر میکنم . این ها باید در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه ، تا آیندگان بدونند چه کسانی برای این آب وخاک خون خودشون ودادند .

خواهش میکنم .

- بار آخری که رفت جبهه از شما چطور خداحافظی کرد ؟

با ماشین برادرش با هم رفتند راه آهن . از اونجا سوار قطار شد ورفت جبهه . روز چهارشنبه به ما زنگ زد و

گفت ، من دزفول هستم ومیخوام بیام مرخصی که بعدش شهید شد . حتی وقتی پیکرش هم آوردند ، برگه اش تو جیبش بود .

- آخرین بار درمورد اینکه شهید میشه ، به شما حرفی نزده بود ؟

نه ، دراین مورد حرفی نزده بود .

- همرزم هاش هم به شما نگفتند ، که حسین گفته شهید میشه ؟

نه ، هیچ وقت درمورد کارش توضیحی نمی داد .

- وقتی خبر شهادتش دادند تا روزی که پیکر شهید روبیارن ، چه مدتی طول کشید ؟

دو تا ازبرادرزاده های من تو ارتش بودند . ما هیچ اطلاعی از شهادتش نداشتیم وتو روزنامه نوشته بودند که شهید شده .

منتها اسم یکی از برادرزاده هام هم اسمش حسین بود . اون برادرزاده ی دیگه ام وقتی اسم و میبینه فکر میکنه اون شهید شده وبهش زنگ میزنه . او هم میگه برای من اتفاقی نیافتاده ، چون ایشون تو نیرو هوایی بود .

ما حسین و تو خونه محمد صدا می کردیم . چون پدر بزرگ مادری اش اسمش محمد بود و سید هم بود ما محمد صداش می کردیم . ولی چون برادرم جوان مرگ شده بود واسمش حسین بود ، پدرم اسم پسر من رو گذاشت حسین .

برای برادرزاده های من مسلم شده بود که حسین من شهید شده . خودشون رفته بودند پیکرش وتحویل گرفته بودند و خجالت میکشیدند به من بگن .

خلاصه من بیرون بودم ورفتم تو دفتر . دیدم معلم ها دارند همه پچ پچ می کنند . برادرزاده ام زنگ زده بود به مدرسه وخبر داده بود . من خیلی حساس شدم وپرسیدم و مدیر مدرسه به من گفت ، حسین شهید شده و پیکرش منتظر دفن کردن هست .

مدیر مدرسه یه مینی بوس گرفت وهمه ی معلم ها هم که خانم بودند با من اومدند .

- بعد ازشهادت فرزندتون خواب شهید وندیدین ؟

مرتب خواب میبینم که با همون لباس ارتشی میاد تو خونه دورمیزنه . میگم ، بابا جون بمون . میگه ، باید برم .

- شهید وصیت نامه هم داشت ؟

نه .

- ایشون سفارش خاصی نکرده بود ؟

در مورد خانمش و دخترش سفارش کرده بود . گفته بود ، مراقب همسرم ودخترم باشید .

- دختر شهید الان چکار میکنه ؟

الان ازدواج کرده و دوتا هم فرزند داره . شاغل هم نیست .

***********************************

در خدمت خانواده شهید بزرگوار حسین ترنجی هستیم .

- سلام مادرجان .

علیک سلام . خیلی خوش آمدین .

- خوب هستین ، مادر ؟

خیلی ممنونم .

- خودتون رومعرفی کنید ونسبتتون روبا شهید بفرمایید ؟

بنده زبیده بابائی هستم مادر شهید حسین ترنجی .

- مادرجان ما سوالاتی در مورد شهید از پدر شهید پرسیدیم وایشون خیلی کامل به سوالات ما پاسخ دادند . ولی ازآنجا که مادر شهید هستین و انس والفت بیشتری با ایشون داشتین ، قطعا خاطرات بیشتری هم دارید .

ازدوران نوزادی شهید بفرمایید . خیلی از پدر ومادر شهداء میگن که فرزندشون موقع اذان به دنیا اومده . شهید هم همین طور بود ؟

بله ، ایشون هم موقع اذان مغرب به دنیا اومد . چون بستگان مادرم همه سید هستند ، شبی که به دنیا اومده بود همه اومده بودند خونه ی ما . مادرشوهرم خدابیامرز به من گفت ، اسمش وبزار حسین .

مادربزرگ مادری ام که سید بود ، شب جمعه اومده بود خونه مون . گفت ، اسمش وتو شناسنامه بزارید حسین ولی صداش کنید محمد . بچه ام موقعی که به دنیا اومد ، دست انداخت ولگن رو بلند کرد . خیلی بچه ی ناز و قشنگی بود . ما هم اسمش وگذاشتیم حسین وصداش می کردیم محمد .وقتی شهید به دنیا اومد من چهارده سالم بود .

- تو دوران طفولیت هیچ وقت پیش اومد که مریض بشه و شما براش نذر ونیازی کنید ؟

بله ، گاهی تب میکرد و من براش نذر می کردم . خودم چون کم سن وسال بودم ، مادرشوهرم این جور مواقع به بچه هام رسیدگی می کرد .

- خاطره ای ازدوران نوجوانی شهید دارید ؟

دو تا پسرپشت سرهم داشتم وخیلی با هم خوب بودند . بچه های آرامی بودن وبا هم میرفتند مدرسه ومیومدند .

- مادرجان خودتون هم مهارتی مثل خیاطی وقالی بافی و... داشتین ؟

وقتی ما ازدواج کردیم حقوق حاج آقا نود تومن بود . من هم چهار ده سالم بود و کاری ازدستم برنمیاد . تا اینکه رفتیم تهران وهردو استخدام شدیم .

- شما هم استخدام شدین ؟

بله ، من هم نیروی خدماتی آموزش و پرورش بودم .

- شهید تا کلاس هفتم درس خوند وبعد رفت تو ارتش ؟

بله .

- پدر شهید خیلی خاطرشون نبود که برای ما تعریف کنید . با توجه به اینکه شهید یه نیروی ارتشی بود تو شلوغی های انقلاب چکار میکرد ؟

از اون شب یه خاطره ی خوب وماندگار دارم . شبی که به پادگان حمله کردند حسین با دوستمون حسین افتخاری تو پادگان بودند . هردو فرار کرده بودند واومده بودند خونه . شهید من خیلی انقلابی بود و همیشه تو مسجد و خیلی باخدا وبا ایمان بود . هرجا هم تظاهرات بود میرفت .

- ما شنیدیم یه دوستی داشته شهید به اسم حسین که او هم سرباز فراری بوده ، درسته ؟

بله ، فرار کرده بودند و اومده بودند خونه . شب خونه موندن و روز که شد با بچه ها میرفتن تظاهرات تا زمانی که انقلاب شد .

- انقلاب که شد ، جوان ها تو پایگاه ها میرفتند نگهبانی می دادند . شهید هم میرفتین ؟

بله ؛ همیشه با برادرش ودوستانش میرفت .

- هیچ وقت براشون اتفاقی نیافتاد ؟

نه . اصلا درمورد کارهاش به ما حرفی نمیزد . وقتی هم جبهه بود از جبهه چیزی به ما نمیگفت .

- مادرجان من خیلی معذرت میخوام که با سوالاتم باعث میشم ، شما ناراحت بشین .

خواهش میکنم .

- درمورد نحوه ی شهادتش کسی به شما حرفی نزد ؟

ما اون موقع که تو مدرسه زندگی می کردیم ، انقلاب هم شده بود . یه ماشینی جلوی مدرسه ایستاد ومیخواستند به ما خوراک وپوشاک ونفت و... بدن . ما کمک ها رو قبول نکردیم و گفتیم تو مدرسه همه چیز داریم ، ببرید به خانواده های نیازمند بدین .

اون موقع همسر پسرم هم با ما زندگی میکرد . معصومه دو ساله بود وبرای پدرش خیلی گریه می کرد . پدر عروسم هم تو اهواز زندگی میکرد . تو حیاط خونه اش خوابیده بود که بمباران کردن و همه ی خونه وزندگی اش ازبین رفت . خودش هم به شهادت رسید . ایشون پسرعموی خودم بود .

- پدر عروستون ، پسرعموی شما بود ؟

بله ، ایشون تو نیرو هوایی بود . و تو خونه های سازمانی زندگی می کرد . وقتی بمباران کردند ، یه فرزندش هم پاش قطع شد و شهید شد . عروسم هم با ما زندگی می کرد .

- مادرجان بعد ازشهادتش خواب شهید رو ندیدین ؟

همون شبی که شهید شد ، خواب دیدم یه حوض پر ازگل تو حیاطمون هست . یه میش وبره هم دست شهید بود واز ته باغ اومد . بره رو داد به من ومیش ورها کرد . گفت ، این بره برای خودت میخواهی نگهش دار میخواهی هم رهاش کن .

صبح که بلند شدم ، دیدم مدرسه مه گرفته . از جام که بلند شدم ، زانوهام یاری نکرد وخوردم زمین . وارد حیاط که شدم دیدم ، یه مینی بوس گل زده توی حیاط آماده هست . من دیگه نفهمیدم چی شد . بنده خدا مدیر ومعلم ها همه اومدند .

من تو حال خودم نبودم ونفهمیدم چی شد . ترکش به سر بچه ام خورده بود . صورتش خیلی تمیز ومرتب بود . من وخواهرم رفتیم جنازه اش ودیدیم .

- شهید وتو تهران دفن کردند ؟

بله ، تو بهشت زهرا درردیف 16 و قطعه ی 24 دفن هست . نزدیک هفتاد و دوشهید .

- خاطره ای ازشهید یادتون هست ؟

بیست اسفند سالگردش هست . من خواب دیدم اومده وداره تو خونه دور میزنه . گفتم ، بیا تو مادر ناهار قرمه سبزی داریم .

گفت ، نه ، اومده بودم بهتون سربزنم . همیشه با همون لباس های ارتشی هست و همیشه هم خوب وخوش هست .

وقتی اومدیم تو این خونه خواب دیدم میگه مامان من درها رو باز کردم . اومدم کمک تون کنم . تو خواب فکر میکنم داره با ما زندگی میکنه . بچه ی خوب ومودب وآقایی بود . خیلی به ما محبت می کرد .

- مادرجان اگر صحبت و خاطره ای دارید ، بفرمایید ؟

هرسال اسفند ماه من وپدرش یادش هستیم ونمیتونیم فراموشش کنیم .

- به عنوان مادر شهید از مردم ومسئولین چه انتظاری دارید ؟

از خانواده ی شهداء غافل نباشند . بچه هامون هستند ولی اون ها گرفتارند ونمیتونند دائم اینجا باشند . باید به ما سرکشی کنند ودرد دل ما رو بشنون . بچه ی ما این راه رو دوست داشت ودرراه خدا رفت و من هم حرفی ندارم . برای مملکتش باید میرفت ووظیفه اش هم بود . ما هم ناراحت نیستیم وبهش اجازه دادیم . شبی که میخواست بره با من حرف زد . رفته بود خونه ی خاله ام که شوهرش ارتشی بود ، حمام کرده بود . به زنگ زد و گفت ، امشب میرم پادگان وفردا برمیگردم . همون شب اونجا رو زدند و قسمت نشد برگرده .

منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده