کد خبر: ۴۳۰۲۶۳
تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۴:۲۹
گپ خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید حسین بابایی
من هم که اطلاع نداشتم ووقتی شنیدم ، همون جا نشستم روی زمین وبیهوش شدم . خانم ها گفته بود . این مادر شهید حسین هست . چرا زودتر بهشون خبر ندادن ، الان اگر سکته میکرد چی ؟ هنوز نماز عشاء رو نخونده بودیم که خبر دادند ومن وآوردن خونه . به خواهر وبرادرهاش که تو خونه بودند گفتم وهمه شروع کردند به گریه کردن . برادرشهید تو ورامین خیاط بود وهمراه عموش اومد . پدرش هم نیمه شب اومد خونه .

گپ خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید حسین بابایی

درخدمت خانواده بزرگوار شهید حسین بابائی هستیم .

- سلام پدرجان .

سلام علیکم .

- خوب هستین ؟

الحمدالله .

- خودتون و معرفی کنید و نسبتتون وبا شهید بفرمایید ؟

بنده حاج قربانعلی بابائی هستم ، پدر شهید حسین بابائی .

- پدر جان ابتدای ازدواجتون هم تو همین گرمساز زندگی می کردین ؟

نه ، فیروز کوه بودیم .

- پس شما اصالتا گرمساری نیستین ؟

نه .

- تو فیروزکوه چکار می کردین ؟

کشاورزی ودامداری داشتیم .

- همسرتون با شما نسبت فامیلی داشت ؟

بله .

- سواد هم داشتین ؟

بله ، خودم سواد هم دارم .

- وقتی تشکیل زندگی هم دادین ، شغلتون همین بود ؟

بله .

- اون ابتدا زمین ها ارباب ورعیتی بود ، شما هم به همین شکل کار می کردین ؟

نه ، زمین برای خودمون بود .

- تو زمین چی می کاشتین ؟

گندم ، جو ، عدس لوبیا و...

- کی اومدین گرمسار ؟

الان چهل سال میشه اومدم گرمسار

- تغییر شغل دادین ؟

نه ، کشاورزی می کردم . هنوز هم کاسبم وجنس هم خرید فروش می کنم .

- نام شهید روکی انتخاب کرد ؟

خودم .

- شهید فرزند چندم شما بود ؟

فرزند سوم بود .

- زمانی که خدا حسین رو به شما داد ، شما منزل بودین ؟

نه .

- اون زمان دکتر ودرمان نبود و باید بچه ها رو قابله به دنیا میاورد . یادتون هست کی تو گوش شهید اذان گفت ؟

نه ، یادم نمیاد .

- به ما گفتند شهید تا زیر دیپلم درس خونده ، درسته ؟

بله .

- توهمین گرمسار درس خوند ؟

بله .

- تودورانی که درس میخوند ، به کار دیگه ای هم مشغول شد ؟

جوشکاری می کرد و درو پنجره میساخت .

- از شهید یادگاری هم دارید ؟

بله ، این خونه یادگار حسینم هست .

- مسجد یا حسینیه ای هم هست ، که شهید تو اون جوشکاری کرده باشه ؟

گلدسته ی مسجد رو خودش ساخت و بعدا بردند ریکان .

- ریکان ازروستاهای فیروز کوه هست ؟

نه ، ازروستاهای گرمساره .

- ریکان تا گرمسار چقدر فاصله داره ؟

هشتاد کیلومتر فاصله داره . گلدسته رو ازاینجا بردند ریکان

- پدرجان ، شهید زمان انقلاب فعالیت انقلابی هم داشت ؟

حسین خودش تو سپاه بود .

- به ما گفتند ، ایشون فرمانده دسته بوده درسته ؟

بله ، الان هم به عنوان سردار شهید هست .

- برامون از خاطرات شهید بفرمایید ؟

خیلی پسر خوب وعاقلی بود .

- شهید از نیروهای کمیته بود ؟

چرا ، ازاون اول نیروی کمیته ای بود وبعدا واردسپاه شد . تو گرمسار پیش حاج آقا موسوی بود .

- تو اون مدت زمانی که شهید تو کمیته بود و با قاچاقچی ها برخورد داشت ، خاطره ای ندارید ؟

نه ، یادم نمیاد ، اتفاقی براش نیافتاد .

- اولین باری که میخواست بره جنگ یادتون هست ؟

بله ، سه بار مجروح شد .

- ایشون تو سپاه گرمسار ، لشکر 17 و گردان کربلا بود ، درسته ؟

بله .

- بخاطر مجروحیتش تو بیمارستان هم بستری شده بود ؟

بله ، تو بیمارستان امیراعلم تهران بود .

- خودتون هم برای جبهه رفتن اقدام کردین ؟

نه .

- برادرهای شهید هم جبهه رفتند ؟

بله ، برادرش تو سردشت شیمیایی شد .

- جانباز شدند ؟

نه ، جانبازی اش وقبول نکردند .

- وقتی خبر شهادتش و دادند ، براوت از نحوه ی شهادت نگفتند ؟

نه ، فقط گفتند شهید شده .

- خیلی از پدر ومادر شهداء قبل ازشهادت فرزندشون خواب دیده بودند ، شما هم خواب دیدین ؟

نه ، خواب ندیدیم .

*******************

درخدمت خانواده ی شهید حسین بابائی هستیم .

- سلام علیکم .

علیک سلام .

- خوبی مادرجان ؟

الحمدالله .

- مادرجان خودتون رومعرفی کنید ونسبتتون روبا شهید بفرمایید ؟

بنده مادر شهید حسین بابائی هستم .

- مادرجان ما ازاستان سمنان آمدیم تا درمورد شهیدتون حرف بزنیم . وخاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تا روزی که به شهادت رسید ثبت کنیم . اگر با سوالاتم شما رو متاثر میکنم وباعث میشم که اشکتون سرازیربشه معذرت میخوام . این ها قرار هست در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه ، تا آینده ها بدونند چه کسانی برای این آب وخاک خون خودشون رو دادند . حسین شما فرمانده دسته بود وباید جوان ها ایشون رو بشناسند .

من چشم ندارم . ( گریه )

- پدر شهید گفتند ، نام شهید رو ایشون انتخاب کردند ، درسته ؟

بله .

- خاطرتون هست شهید چه وقتی از روز به دنیا اومد ؟

موقع اذان مغرب به دنیا آمد .

- مناسبت خاصی بود ؟

یادم نیست ولی میدونم که موقع اذان مغرب بود .

- شهید یه برادر بزرگتر هم داشت ، که جبهه رفته بود . ایشون مرحوم شدند ؟

بله ، ایشون جبهه هم رفته بود وتو سردشت شیمیایی شده بود ولی جانبازیشون وقبول نکردند . البته یک ماه بیشتر جبهه نبود .

- شهید فرزند چندم بود ؟

فرزند سوم بود ، قبل ازاویه دختر ویه پسر داشتم .

- شهید تا کلاس چندم درس خوند ؟ به درس خواندن علاقه داشت ؟

ما اون موقع کشاورز بودیم وتو روستا زندگی می کردیم . وقتی چهار ساله بود ، از پشت بوم افتاد ودست وپاهاش شکست . من گریه کردم وگفتم ، خدایا یا امام حسین (ع)

بچه ام و نجات بده . پدرش بردش گرمساردکتر .

- با چی بردش گرمسار ؟

پدرش پیاده اومد زرین دشت وبا دیزل بردنش اون طرف کوه ، تو روستای بن کوه ودست وپاش و آتل بستند . اون موقع قطار هم نبود که سواربشن .

- چند سالش بود ؟

چهار سال ونیم بود . من انقدر به امام حسین (ع) متوسل شدم که شفاء گرفت .

- اسم روستاتون چی بود ؟

کاه وبیده .

- شغل پدر شهید چی بود ؟

کشاورز بود .

- شما هم به پدر شهید کمک می کردین ؟

بله ، همیشه همراه ایشون بودم .

- چی می کاشتین ؟

نخود و عدس وجو وگندم و...

- وضع کالی تون روبه راه بود ؟

بله ، اون موقع ها خیلی بهتر بود .

- مادرجان اون زمان که امکانات مثل آب وبرق وگاز و...نبود . برامون از سبک زندگی تون در اون زمان بفرمایید ؟

زمستون ها برف تا زانو هامون میامد . از رودخانه آب میاوردیم برای خوردن . و برف ها رو آب می کردیم تا از آبش استفاده کنیم .

خیلی زندگی مردن تو اون شرایط سخت بود . انقدر به ما سخت میگذشت که اومدیم با حسین اینجا . حسین اول ورامین پیش عموش بود . و یه چهار سال درس خوند . پدر شهید خاطرش نبود به شما بگه .

وقتی ازورامین اومد تو گرمسار مدرسه ثبت نام کرد . روزها درس می خوند وعصر ها میرفت جوشکاری .

- درآمدش رو تو خونه خرج میکرد ؟

اصلا پس انداز نمیکرد ، همه رو تو خونه خرج میکرد .

- به ما گفتند شهید تو گرمسار تا زیر دیپلم خوند ، درسته ؟

بله .

- وقتی کم کم بزرگتر شد وانقلاب پیش اومد ، شما اومده بودین گرمسار ؟

بله ، انقدر که زندگی به ما سخت می گذشت حسین ما رو آورد گرمسار .

- شهید خودش تو گرمسار خونه داشت ؟

بله ، یه خونه اجاره ای داشت و درس می خوند .

- مادرجان اون زمان وسایل نقلیه خیلی کم بود . برای رفت وآمد خیلی مشکل داشتین ؟

بله ، از روستا که می خواستیم بریم شهر با الاغ میامدیم تا یه مسیری وباز سوارقطار می شدیم .

- به جز ء کار کشاورزی کار دیگه ای مثل خیاطی و ... انجام نمی دادین ؟

نه ، فقط خونه داری وبچه داری بود .

- شهید زمان انقلاب پانزده ، شانزده ساله بود ؟

بله .

- خودتون هم تظاهرات شرکت می کردین ؟

بله ، خیلی شرکت می کردیم . انقدر تظاهرات می رفتیم که همسایه های گرمساری ما می گفتند ، گلیک ها شما کی غذا درست میکنید . شما که همیشه تو تظاهرات هستین .

- چون فیروز کوهی بودین به شما میگفتن ، گیلک ؟

بله . میگفتند ، چرا اینقدر میرین تظاهرات . مگه شما بچه وزندگی ندارید . من غذا برای دخترهام درست می کردم وصبح وبعد ازظهر میرفتم تظاهرات .

- پدر شهید هم میرفت راهپیمایی ؟

بله ، تا فروان هم میرفتیم برای تظاهرات . حتی راه های دور هم میرفتیم . میرفتیم فروان برای تظاهرات ونماز رو اونجا به امامت آقای موسوی می خواندیم .

- آقای موسوی الان درقید حیات هست ؟

نه ، چند سالی میشه که فوت کرده .

- وقتی راهپیمایی میرفتین ، شاهد شهادت یا زخمی شدن کسی بودین ؟

نه ، ولی یکی ازاقوام ما کنار مسجد بود که زخمی شده بود . اسمش قدرت بود .

- وقتی امام ( ره ) وارد کشور شد ، شما برای استقبال ازایشون رفتین ؟

نه ، ما نتونستیم بریم ولی شهید رفت .

- از دوستان وهم کلاسی های شهید که به شهادت رسیدند کسی یادتون هست ؟

بله ، رضا آشور و پرویز قدیری بودند که همه جا این سه نفر با هم بودند وکارهای انقلابی می کردند . هر سه هم شهید شدند .

- وقتی انقلاب پیروز شد . امام خمینی (ره) به مردم و جوان ها دستور داد که درغالب نیروهای بسیجی به روستاهای دورافتاده بروند . ودر زمینه آموزش وکمک به زارعین فعالیت کنند . شهید هم به این مناطق رفته بود ؟

نه ، نرفته بود .

- پایگاه بسیج هم میرفت ؟

بله ، پایگاه میرفت . به پدرش در این مورد حرفی نمیزد . برده بودنش جبهه غرب (سومار) ووقتی پدرش فهمید رفت دنبالش .

من اون موقع خیلی مریض بودم . رفته بود بهش گفته بود ، مادرت مریضه . من دچار غش وضعف می شدم و حتی تو آب وآتش هم میافتادم متوجه نمی شدم . خلاصه انقدر بهش اصرار کرده بود که برگشته بود . وقتی برگشت گفتم ، مادر من مریضم وتو یک ماه ودوماه به من سرنمیزنی .

میگفت ، مادر من هرچی بیشتر تو خونه باشم تو بیشتر غصه ام می خوری .

- پس اولین بار رفته بود سومار ؟

بله ، پدرش رفت دنبالش وآوردش خونه . دوباره روزبعد رفت سومار ومجروح شد . آوردنش سرپل ذهاب بیمارستان و خوب شد . یدالله کاسبان که سپاهی هست به ما خبر داد که حسین زخمی شده بود .

گفت ، بردیمش بیمارستان و بهتر شده . هرچقدر هم بهش اصرار کردیم راضی نشده بیاد مرخصی ودوباره رفته جبهه .

پدرش هم گفت ، عیبی نداره .

چند وقت بعد اومد مرخصی وگفت ، باید حتما امضای بابا پای رضایت نامه ام باشه .

- هنوز استخدام سپاه نشده بود ؟

نه ، از طرف بسیج رفته بود . بار دوم به من گفت ، مادر حالا که بابا امضاء نمیکنه . میشه شما برام امضاء کنی ؟

گفتم ، نه . پدرت اگه بفهمه که من امضاء کردم من وطلاق میده .

گفت ، یواشکی امضاء کن من نمیزارم بابابفهمه .

من هم براش امضاء کردم و رفت تو سپاه . وقتی هم زخمی شده بود ، ما اطلاع نداشتیم . عموش فهمیده بود وبه ما نمیگفت . تو بیمارستان مشهد بستری بود وعموش رفته بود ملاقاتش ، گفته بود پدرش روستاهست ونمیتونه بیاد .

یه بار هم تو بیمارستان امیراعلم تهران بود ومن وپدرش رفتیم ملاقاتش .

گفت ، مادر چرا اومدی این همه راه .

گفتم ، تو که مرخصی نمیای من آمدم .

گفت ، من که گفتم ، هرچی دیرتر بیام برای تو بهتر هست .

وقتی هم شهید شده بود ، شوهرم رفته بود شمال برنج بخره . ما نمیدانستیم ولی عموش خبر داشت ورفته بود دنبال شوهرم .

- پس به عموی شهید زودتر ازشما خبر داده بودند ؟

بله . مادر خدابیامرزم هم بود . من گفتم ، چقدر رفت وآمد زیاد شده و جلوی خونه شلوغ شده . مادرم اون شب میخواست بره مسجد . من بهش گفتم ، مادر نرو چشمهات کم سو شده خدای نکرده تصادف می کنی .

گفت ، نه می خوام برم .

من هم رفتم دنبالش مسجد برای نماز . نماز مغرب وکه خوندیم اعلام کرد علی ناظری وحسین بابائی فردا تشییع جنازه شون هست .

من هم که اطلاع نداشتم ووقتی شنیدم ، همون جا نشستم روی زمین وبیهوش شدم . خانم ها گفته بود . این مادر شهید حسین هست . چرا زودتر بهشون خبر ندادن ، الان اگر سکته میکرد چی ؟

هنوز نماز عشاء رو نخونده بودیم که خبر دادند ومن وآوردن خونه . به خواهر وبرادرهاش که تو خونه بودند گفتم وهمه شروع کردند به گریه کردن .

برادرشهید تو ورامین خیاط بود وهمراه عموش اومد . پدرش هم نیمه شب اومد خونه .

- قبل ازشهادت فرزندتون خواب ندیدین ؟

چرا ، یه بار خواب دیدم . همیشه گفت ، مامان هروقت شهید بشم تو رو شفاء میدم . یه شب وقتی شهید شد خواب دیدم ، یه باد شدید اومد ویه دری باز شد ومن رفتم داخل . یه راه خیلی روزی بود واطرافم پر ازدرخت بود . من به سرعت میرفتم که دیدم حسین با کت وشلوار سورمه ای خیلی زیبایی ، موهاشو شونه کرده بود وداد میزد مامان نیا جلوتر . من هم همین طور میدویدم . وقتی بهم رسیدیم من و بغل کرد وگفت ، مامان چرا اومدی اینجا .

گفتم ، من مریضم تو هم که نیومدی پیش من . گفت ، خیلی زوده که بیایی اینجا . من برات تو بیمارستان دعا کردم که خدا شفات بده . خواهرام وزینب وار بار بیار . خیلی روی حجاب تاکید داشت . من وبغل کرد وآورد تو یه اتاق کوچک . داخلش یه قرآن هم بود . گفت ، جای تو اینجاست مادر . من اینجا رو برای تو آماده کردم ولی خیلی زوده که بیایی اینجا . به من گفت ، برو ووقتی داشت در ومیبست گفت ، پشت سرت ونگاه نکن .

- بعد ازاین خواب رفتین مسجد وخبر شهادتش وشنیدین ؟

بله . من از خواب که بیدار شدم گریه کردم وگفتم ، خواب حسین رو دیدم که من وشفاء داد .

- خیلی از مادر شهداء به خاطر سفارش شهیدشون که گفته بود ، بی قراری نکنید و به این وصیت عمل کردند . وقتی شهیدتون وآوردند با توجه به اینکه نامش هم حسین بود ، چه حسی داشتین ؟

خیلی خوشحال بودم .

- از اینکه شهید شده ، هیچ وقت پشیمون نشدین ؟

نه ، پشیمون نشدم . وقتی من رفتم روی سرش دیدم داخل مشماء هست . تو سپاه گفتند ، مادر دست نزن . دیدم بازواش خونی هست .

وقتی پیکرش وآوردند تو مسجد امام سجاد ، گفتم من چهار ماه که بچه ام وندیدم . میخوام برای آخرین بارببینمش .

خدا رحمت کنه آقای موسوی ما رو برد ودیدیمیش . روش باز کردم وبهش شهادتش وتبریک گفتم .

موقعی که میخواستند بزارنش تو خاک ، حاج آقای موسدی گفت ، خون وپاک کنید که با خون دفنش نکنیم .

- مادرجان شهید تو شرق دجله شهید شد . اون دوستانش که همیشه همراهش بودند هم اونجا شهید شدند ؟

نه ، رضا آشور شش ماه بعد شهید شد .

- ایشون تو مراسم شهید بود ؟

بله ، ما برای مراسم چهل ام رفته بودیم روستای خودمون . حاج آقا گفته بود بابولدزرمسیر ودرست کنید که بریم روستا. دوستانش رضا آشور و پرویز قدیری هم بودند .

- پدر شهید گفته بود ، با بولدزر جاده رو صاف کنند ؟

بله ، درست کردند . دوستانش هم بودند که رضا آشور خیلی حالش بد شد . انقدر گریه میکرد که مادرش میگفت ، هرشب میگفته کی بشه من هم راه دوستم وادامه بدم .

- هیچ کدوم ازدوستان شهید برای شما از حسین خاطره ای نگفتند ؟

نه ، کسی چیزی نگفت . رضا میگفت ، من چی دارم بگم . حسین از برادرهم به من نزدیک تر بود .

- مادرجان ابتدای جنگ که مردم از شهر وروستا کمک های مردمی می کردند . شما وشهید هم کمک می کردین ؟

بله ، سرخه ای ها خیلی بودند که کمک می کردند . مادر شهید چتری و مادر شهید نظریه بودند . با هم برای جبهه نان می پختیم . روزی سه بار خمیر درست می کردیم ونان میپختیم .

- اون موقع شهید خونه بود ؟

نه ، جبهه بود . مسئولیت خمیر با من بود ونان میپختیم وبعد با کیسه می بردن .

- حاج آقا موسوی مسئول جمع آوری بود ؟

بله ، یه بار هم حسین اومد خونه وبه من گفت ، مادر اگر لباسی تو خونه دارید که نیاز ندارید من ببرم برای یه فقیر . رفته بود

خونه همسایه مون که وضع شون خوب نبود و پرسیده بود ، شما یخچال دارید ؟

گفته بود ، بله .

گفت ، مادر گناه دارن مردم تو این هوای گرم یخچال نداشته باشن .

یخپال رو برده بود داده بود به یه خانواده ی نیازمند . وقتی هم میومد خونه کارش خدمت به مردم بود .

- با خودتون رفتارش چطور بود ؟

رفتارش معمولی بود ولی همیشه تو مسجد بود .

- تو مراسم های محرم خادمی هم می کرد ؟

یادم نیست .

- بعد ازشهادتش دیگه خواب ندیدین ؟

چرا ، خواب دیدم .

- برامون تعریف می کنید ؟

خواب دیدم اومد جلوی خونه . بهش گفتم ، کجا بودی مادر ؟

گفت ، من همین اطرافم . همیشه شما رو میبینم ولی شما من ونمیبینی .

قبلا خیلی خوابش ومیدیدم ولی الان ده بیست ساله خواب ندیدم . گفتند ، چون خواب هاتو تعریف کردی دیگه نمیبینی .

- مادرجان به عنوان مادر شهید از مردم ومسئولین چه انتظاری دارید ؟

هیچ انتظاری ندارم وسلامتی رهبر وهمه شون واز خدا میخام . خدا به همه ی مسلمان ها شادی بده .

- شما مکه وکربلا هم مشرف شدین ؟

تو دوران صدام سه بار کربلا رفتم . یه بار هم حج واجب رفتم .

- حسین اون موقع شهید شده بود ؟

بله .

- خاطره ای از کربلا رفتنتون ندارید ؟

گفتند ، صدام به خانواده شهداء غذا میداده . میگفتند ، مردم پشت ظرف ها مینوشتند مرگ برصدام . به همین خاطر گفتن ، دیگه به خانواده شهداء غذا ندین .

- مادرجان اگر صحبت وخاطره ای دارید بفرمایید . اگر نه من سوال بپرسم ؟

بفرمایید .

- مادر برامون از وضعیت جسمی تون بفرمایید . چطور این اتفاق براتون افتاد و نابینا شدین ؟

چشم من آب مروارید داشت . به من تو سمنان گفتند ، برو پاییز بیا که برسه وبعد عملت کنیم . مدتی که گذشت ویه چشمم

نابینا شد . وقتی رفتیم دکتر گفت ، چشمت آب سیاه اورده وکاری نمیشه کرد . سه بار عمل کردم وبی فایده بود . عروسم بیمارستان فارابی نوبت گرفت ورفتم و اونجا هم عمل کردم وبی فایده بود . نوه ام ورامین زندگی می کنه . این ها وقتی کوچک بودند پدرشون واز دست دادند . ما رفتیم خونه ی این ها تو ورامین که راحت تر بریم تهران . تو راه تصادف کردم وسرم ضربه ی خیلی بدی خورد . فرداش که رفتیم تهران ، دکتر گفت ، این چشم دیگه درست نمیشه .

من قبلا به کتر گفته بودم که راه دور هستیم ونمیتونیم بریم ولی شما گفتین جا ندارید .

گفت ، ببخشید مادر ما نمیدونستیم . بعد ازاون تصادف دیگه خوب نشدم ونابینا شدم .

- کسی هست به شما رسیدگی کنه ؟

دخترم تا سه ماه پیش بود و ازدواج کرد . یه دخترم وارمین هست ویه دخترم اینجاست . عروسم هم دیسک کمر داره و بعضی روزها میاد غذا برامون درست می کنه . اون بنده خدا هم مریضه واستراحت داره ونمیتونه به من رسیدگی کنه . خواهرزاده ام گاهی میاد کارهای خونه مون و میکنه .

- هیچ سفارشی به مردم ودولت ندارید ؟

نه ، سلامتی همه تون رو میخوام .

- ممنونم مادر .

انشاالله عاقبت به خیر بشین .


مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها