کد خبر: ۴۲۵۲۱۹
تاریخ انتشار: ۱۹ فروردين ۱۳۹۷ - ۱۲:۴۴
از خدمت به خانواده شهدا تا شهادت در مرصاد
پسرم روزی دوبار میومد از ما سر میزد . میگفت ، بابا جان این ها خانواده شهید هستند و خیلی به گردن ما حق دارند . الان هم هستند ، آقای دماوندی که خانمش هم کارمند بنیاد شهید هست .
مصاحبه نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید ابراهیم عامریان

- خودتون رومعرفی کنید ونسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

محمد حسن عامریان هستم فرزند محمد صالح .

- ابراهیم فرزند چندم بود ؟

فرزند اول ما بود .

- زمانی که تشکیل زندگی دادین ، شغل شما چی بود ؟

بنا بودم .

- تو همین شاهرود زندگی می کردین ؟

بله ، تو پادگان زندگی می کردیم . من چهل دختر هم کار کردم ومسجد صاحب الزمان وزینبیه رو خودم ساختم .

- برامون از سبک زندگی تون بفرمایید . شهید تو چه خانواده ای بزرگ شد ؟

من تو یه خانواده ی مذهبی به دنیا آمدم واز اول هم کنار پدرم کار کردم تا وقتی بنا شدم . وقتی هم ازدواج کردم چند سال با پدرم زندگی می کردیم تا موقعی که سیل اومد . آب دیوار ها رو با خودش برد و دیگه نتونستیم اونجا زندگی کنیم .

- اسم اون محل چی بود ؟

میدان امام حسین (ع) باغزندان ، خلاصه ما ازاونجا بلند شدیم و رفتیم صد متر بالاتر به نام کوچه ی حمام . الان هم هنوزحمامش هست . خلاصه زمین و خریدیم وساختیم ، نشستم .

- زمانی که ابراهیم بزرگتر شد و شیرین زبونی می کرد ، خاطره ای ندارید ؟ خودتون حس نکردین که مثلا این بچه خودش می تونه گلیم خودش رو ازآب بکشه ؟

از همون بچگی خیلی خیلی فعال بود . در سن دوازده سالگی اون زمان ماشین خرید . (البته با کمک خودم )

- زمانی که جریانات انقلاب پیش اومد ، خود شما وابراهیم هم فعالیت داشتین ؟

بله ، من خودم وقتی تظاهرات شروع می شد یه نون میگذاشتم تو جیبم و تمام تظاهرات ها میرفتم .

- هیچ وقت برای شما و ابراهیم از طرف نیروهای شهربانی مزاحمتی ایجاد نکردند ؟

ایشون وقتی ازسربازی برگشت گفت ، بابا من میخوام ماشین بخرم . تعلیم رانندگی هم می دید . خلاصه یه روز اومدم دیدم بی اجازه ماشین رو گرفته .

هیچ وقت این کار ونمیکرد ووقتی میخواست کاری انجام بده ، شب با من مشورت می کرد . ظهر که اومدم ، دیدم ماشین کنار خونه است . از یکی از دخترهام پرسیدم ماشین بیرون چکار میکنه ؟

گفتند ، شما که صبح رفتی داداشم هم ماشین وگرفته ورفته . چیزی هم نگفته ، خلاصه اومدم ناهار خوردم و دومرتبه رفتم سرکار و شب اومدم .

دیدم ابراهیم اومده ، گفتم بابا امروز کجا بودی ؟

گفت ، بابا من سه روز جلوتر تو تعلیم رانندگی داشتم نماز میخوندم که یه آقایی به من گفت ، بیا رئیس بنیاد شهید کارت داره . وقتی رفتم رئیس بنیاد گفته ، من رانندگی تو رو دیدم ازهمین الان تو استخدامی .

خلاصه استخدام شد وچند شب هم گذشت . یه اتاقی داریم اون عقب تر که ابراهیم همیشه اونجا بود .

ما هم می خواستیم شام بخوریم و صداش زدم واومد . بهش گفتم ، بابا رفتی بنیاد شهید چقدر بهت حقوق میدن ؟

خیلی با احترام نشست روی دو تا زانو و گفت ، برجی چهارهزارتومن .

وقتی گفت ، چهارهزارتومن . انگار صد تا لامپ سبز وسرخ جلوی چشم من روشن شد . با خودم گفتم ، این پسری که روزی ده هزارتومن قانع نبود . چطور الان به ماهی چهار تومن راضی بود ؟

گفت ، افتخاری رفتم باباجان .

- پس راننده ی بنیاد شهید شده بود ؟

بله .

- وقتی براش خواستگاری رفتی ، جنگ شروع شده بود ؟

یعنی اون زمان ایشون یکی از نیروهای بنیاد شهید شده بود و خدمت هم رفته بود و متاهل شده بود ؟

بله ، درسته .

- زمانی که تصمیم گرفت ازدواج کنه ، براش خودتون زن انتخاب کردین یا خودش ؟

خانم اش دختر خاله اش بود . من ومادرش اول بهش گفتیم واوهم قبول کرد .

- اززمانی که رفت تو بنیاد شهید تا زمانی که به شهادت رسید ، چه مدت طول کشید ؟

بیشترازدوسال طول کشید .

- تو بنیاد شهید ، به جز رانندگی چه کاری انجام می داد ؟

از خانواده ی شهداء سرکشی می کرد و مجروح هم میبرد . یه مرتبه من باهاش رفتم و قرار بود بره فرودگاه تهران و خانواده ی شهداء رو با خودش بیاره . ازاینجا که رفتیم با مینی بوس رفتیم تا تهران و من تو راه هفت هشت بار اشهدم رو خوندم .

- چرا این اتفاق افتاد ؟

خیلی با سرعت میرفت . من بهش می گفتم ، آروم برو . می گفت ، بابا بی رضایت خدا برگ از درخت نمیافته . خلاصه رفتیم فرودگاه ، یکی از پدر شهداء بهش گفت ، یک ساعت بخواب . گفت ، نه .

- پدرجان زمانی که ابراهیم از نیروهای بنیاد شهید در سال 64 بود ؛ درسته ؟

بله .

- اون زمان رسم بود که که وقتی خانواده ی شهداء می رفتند پیکر شهید وتحویل بگیرند . از بنیاد شهید یه نفر همراه شون بره اون رو بیاره ، میشه این روتوضیح بدین ؟

جلوتر مادرش خواب شو دیده بود . وقتی که رفت فقط یکی از کارمندهای بنیاد اومد و به ما گفت ، ابراهیم مجروح شده و تو یکی از بیمارستان های تهران هست .

بهش گفتیم ، آدرس بده ما خودمون ماشین داریم ومیریم ببینیم چه خبره ؟

یعنی میخواستن ما نفهمیم . ازاونجا که اومدیم دیدیم تو حیاطمون شلوغه و سروصدا میاد . خونه مون قدیمی بود .

وقتی اومدیم به مادرش بگیم ، خودش گفت ، ابراهیم شهید شده و مجروح نیست . بعد ازاون هم آوردنش و رفتیم سپاه و تشییع کردند ودفن کردند .

- بابا جان سال 64 که ابراهیم کارمند بنیاد شهید شده بود و متاهل هم بود . یه مینی بوس هم دراختیار داشت که کار خانواده شهداء رو انجام می داد . وقتی مینی بوس بهش دادند میرفت تهران ، خانواده ی شهداء رو میبرد و میاورد ؟

بله .

- توی همین رفت وآمدها مجاب شد که بره جبهه ؟

بله .

- وقتی اومد به شما گفت ، قصد داره بره جبهه فرزندش چند ساله بود ؟

وقتی روی پله خداحافظی کرد وروی موتور من نشست تا ببرمش . به بچه اش نگاه هم نکرد ، یک سال ونیم اش بود .

- فرزندش پسر بود یا دختر ؟

پسر بود .

- اسمش چی بود ؟

محمد صادق .

- به خانمش هم نگفته بود ؟

چرا ، از قبلش از بنیاد به من زنگ زدند . گفتند ، حاج آقا اگر ابراهیم اومد ازت اجازه بگیره بره جبهه بهش اجازه نده . اگربره جبهه کارهامون لنگ می مونه . ما کسی که بتونه بشینه پشت مینی بوس وآمبولانس نداریم ، بهش اجازه نده .

گفتیم ، چشم .

ابراهیم کلا فعال بود . یه بار هم خانمم از من ایراد گرفت و گفت ، اداره ساعت دو تعطیل میشه و ابراهیم ساعت دوازده شب میاد . چرا بهش نمی گی کجا میره ؟

حالا پسر من از هر لحاظی به شهدایی که میاوردن خدمت می کرد . از شستن و تمیز کردن بگیر تا هر کاری که از دستش برمیامد . ولی دراین مورد به ما حرفی نمیزد .

یه بار اومد گفت ، یه خانواده شهید هستند میخوان خونه بسازن تو ازشون مزد نگیر . مزد کارگر ها رو هم خودت بده تا این ها به جایی برسن .

گفتم ، چشم . رفتم کمک کردم وطبقه اول رو ساختم . گفتم ، بابا من فردا آهن میخوام .

گفت ، این ها نوبت آهنشون نیست . از تو حیاط آهن ها رو گرفتیم و بردیم . طبقه ی اول تموم شد و طبقه ی دوم و شروع کردیم . به وسط کار رسیدم و گفتم ، بابا باز هم آهن میخواهیم .

گفت ، هنوز هم نوبت اینهانیست . دوباره اومدم از خونه با کردم وبراش بردم . طبقه ی سوم وشروع کردم و تازه نوبت آهنشون شد .

خلاصه حق آهنشون وگرفتند و هرچی هم من از خونه بردم پس دادند .

پسرم روزی دوبار میومد از ما سر میزد . میگفت ، بابا جان این ها خانواده شهید هستند و خیلی به گردن ما حق دارند . الان هم هستند ، آقای دماوندی که خانمش هم کارمند بنیاد شهید هست .

یه روز به عملیات مرصاد پنج شنبه بود . ابراهیم اصلا جایی نمی رفت . ولی اون شب یکی از دامادهام اینجا بود . بهش گفت ، فردا باید زود بیای بریم باغ سینه .

خلاصه رفتیم و یه اسب کرایه کرد وخواهر وبرادرش وسوار می کرد و میرفت ومیومد . موقع غذا خوردن که شد و سفره رو پهن کردیم رادیو رو هم آورده بود . تا رادیو رو باز کرد و شنید که باختران و منافقین گرفتند گفت ، بلند شین بریم .

بهش گفتیم ، الان چه وقت رفتن ؟

گفت ، نه دیگه بریم . خلاصه تصمیم گرفت و رفت جبهه و کسی هم جلودارش نشد . نه من ، نه مادرش و نه بنیاد شهید نتونستند جلوش و بگیرند .

وقتی اومد ترک موتورم نشست تا سرکوچه من از آینه نگاهش می کردم . اصلا به بچه اش نگاه هم نکرد . فقط گفت ، چند تا سند موتور وماشین دارم . اگر کسی گفت ، من بهش بدهکارم بدین بهش .

خلاصه بردمش سپاه وتحویلش دادم . از اون جا هم خیلی از خانواده شهداء اومده بودند ، تا پلیس راه هم رفتم . چند بار سرش واز شیشه بیرون آورد و گفت ، بابا برگرد میترسم تصادف کنی . پرچم هم دستش بود و زیر پلیس راه به من گفت ، برو .

من هم برگشتم ووقتی رسیدم خونه ، حاج خانم گفت برو به ابراهیم بگو مادرت می خواسته از خیابون رد بشه و رفته زیر ماشین وپاش شکسته تا برگرده .

گفتم ، حاج خانم نه نیازی نیست . ما راضی هستیم به رضای خدا .

مادرش گفت ، حاج خانم ابراهیم دیگه برگشتنی نیست . یعنی هنوز هم ابراهیم به دامغان نرسیده بود که مادر ش این حرف وزد . بعد هم که براتون گفتم ، که خیلی نگذشته بود که خبر دادند ابراهیم مجروح شده وبعد هم شهید شده .

- به ما گفتند ، شهید تو تیپ دوازده قائم و گردان سید الشهداء بوده درسته ؟

بله .

- چند روز بعد خبر شهادتش رودادند ؟

چهار روز بعد .

- بعد از شهادتش شما به مناطق جنگی هم رفتین ؟

دو سه بار رفتیم .

- محل شهادتش روندیدین ؟

چرا ، دیدیم .

- کجا به شهادت رسید ؟

تو عملیات مرصاد ، ترکش به سرش خورد وشهید شد .

- ببخشید اگر با سوالاتم شما رو متاثر می کنم . این ها قراره در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت وضبط بشه .

با توجه به اینکه ابراهیم کارمند بنیاد شهید هم بود ، وقتی شهید شد واز بنیاد آمدند منزل شما . براتون خاطره ای ازایشون تعریف نکردند ؟

اون موقع برای اینکه ناراحت نشیم وداغمون تازه نشه ، حرفی نزدند . ولی چند سال که گذشت خیلی گفتند .

- تو جبهه کارش چی بود ؟

تیربار چی بود .

- از دوستانش که با هم بودند یا شهید شدند ، کسی یادتون هست ؟

از محله ی باغزندان در عملیات مرصاد سه نفر شهید شدند . یکی پسر من بود و یکی هم مهدی قنبریان . یکی دیگه رو یادم نیست .

- از افرادی که برگشتند و مجروح شده بودند . کسی خاطره ای براتون نگفت ؟

چرا ، گفتند . ولی به اون صورت زیاد تعریف نکردند . چون نگران بودند که ما ناراحت بشیم .

- شهید وصیت نامه هم داشت ؟

نمی دونم ، اگر هم وصیت نامه داشته تو بنیاد شهید هست .

- پدر جان زمانی که ابراهیم شهید شد ، از خانواده ی شهداء هم منزل شما اومده بودند . هیچ کدوم خاطره ای تعریف نکردند ؟

چرا ، یه روز من اومدم و تا رسیدم به درحیاط دیدم یه خانمی نشسته وداره گریه می کنه . ناراحت شدم وگفتم ، شاید اهل خانه 
چیزی بهش گفتند . هنوز چهل ام شهید هم نشده بود و عکسش روی دیوار بود .

گفتم ، چرا گریه می کنی ؟ کسی از خونه ی ما به شما چیزی گفته ؟

گفت ، نه . من برای اون گریه می کنم .

بنده خدا اهل مجن بود و چند تا هم بچه داشت . گفت ، ازوقتی شوهرم شهید شده تا روزی که اقای عامریان بود احساس نمی کردم شوهرم نیست . خانمم رو صدا کردم واومد بردش تو خونه ویه مقدار پیش ما بود . وقتی داشت می رفت ، بهش گفتیم ، هروقت اومدی شاهرود به ما هم سربزن . الان دو سه سالی میشه که نیومده .

- یعنی همه ی کارهای خانواده شهداء رو انجام می داد ؟

بله ، یه دفعه رفته بود حسین آباد کالپوش و گفت ، میخوام چند روز بمونم . بیست وچهار ساعت بعدش اومد . بهش گفتم ، چرا زود آمدی باباجان ؟

گفت ، رفتم خونه یه شهید که چند تا هم بچه داشت .

انقدر سرد بود که نمیشد طاقت بیاری . بهش گفتم ، چرا چیزی روشن نکردی ؟

گفت ، هیچی نداریم .

از اونجا سوار شده بود واومده بود شاهرود و چراغ علاء الدین خریده بود و برده بود برای اون خانواده ها . از پول خودش هم خریده بود .

اگر یه هفته هم بشینم خاطراتش وتعریف کنم ، باز هم وقت کم میارم .

چند روز که از امدن این خانم گذشت ، یه روز دیدم دو تا خانم از حسین آباد کالپوش آمدند و همون جایی که اون خانم نشسته بود داشتند گریه می کردند .

گفتم ، ای بابا این بنده خداها کی هستند . یکی شون معلول بود ومادر شهید هم بود . چهلم ابراهیم وداده وبودیم و ایشون گفت ، از وقتی شوهرم شهید شده بود همیشه کارهای ما رو ابراهیم انجام می داد .

- یعنی به روستاهای دورافتاده می رفت ؟

بله ، همه جا می رفت .

- تا زمانی که پیکر شهید روبیارن چه مدت طول کشید ؟

دو سه روز طول کشید .

- کجا شهید رودفن کردین ؟

باغ زندان شاهرود دفنش کردیم .

- خاطره ای دیگه ای ندارید ؟

الان یادم اومد .

از وقتی به من خبر دادند که مجروح شده . من گفتم ، ماشین تو خونه مون هست وخودم وپسرهام راننده ایم . باید کدوم بیمارستان بیاییم . خلاصه دیگه کمتر ازده روز شد که جنازه ی شهید وآوردند . ما رفتیم گلزار شهداء . همراهیش کردیم .

- خیلی از پدر شهداء میگن ما خواب دیدیم . شما خوابی برای شهید تون ندیدین ؟

مادرش همیشه خوابش ومی دید . می گفت ، من که مکه نرفتم ولی همه ی کوچه های مدینه رو بلدم . یعنی سراغ من نمیومد و سراغ مادرش می رفت . به همین خاطر مادرش با اطمینان به من گفت ، ابراهیم دیگه برنمی گرده .

- پدر جان با توجه به اینکه شما پدرشهید بودین . زمانی که داشتین ایشون رو با موتور میبردین . درمورد فرزندش به شما سفارشی نکرد ؟

نه ، حرفی نزد .

- تو وصیت نامه هم سفارشی نکرده بود ؟

نه ، فقط گفته بود بعد ازشهادتش ما نریم از بنیاد چیزی درخواست کنیم . چند وقت بعد هم اومدند در خونه مون و گفتند ، اومدیم ببریمتون حج .

گفتم ، من حج واجب وانجام دادم و خانمم هم بردم . برید به کسی بدین که بهش نیاز داره .

آخری هم که می خواستم باهاشون خداحافظی کنم . حاج خانم گفت ، چی شده ؟

وقتی جریان وتعریف کردم ایشون گفت ، چرا به من نگفتی ؟ من دوست داشتم یه بار هم با هم بریم .

چون من قبل ازایشون رفته بودم . ولی من گفتم ، بزار اون هایی که یه بار هم نرفتند برن .

- پدر جان به عنوان پدر شهید از مردم ومسئولین چه انتظاری دارید ؟

سفارش من خصوصا به اون بالایی ها هست . امثال پسر من رفتند و جون خودشون ودادند ولی اون ها هیچ کاری نمی کنند . من درراه خدا فرزندم ودادم و نتیجه اش هم از خدا خواهم گرفت . از کسی هم درخواستی ندارم .

- از اینکه فرزندتون شهید شده ، هیچ وقت پشیمون نشدین ؟

نه ، اصلا پشیمون نشدم . خدا خودش این بچه رو به ما داده بود .

- پدر جان با توجه به اینکه ابراهیم خیلی هم فعال بود و درهمین راه هم شهید شده . خود شما هیچ وقت اقدام به رفتن نکردین ؟ یا برای جمع کردن کمک کردن کمک های مردمی فعالیت نداشتین ؟

چرا ، همیشه فعال بودم . خودم هم میخواستم برم جبهه ولی پسرم گفت ، یه پسرت بنیاد هست ویکی هم سربازه . تو هم زن وبچه داری نیازی نیست بری .

برای همین من نرفتم . وگرنه ما با حاج اکبر کلاهدوزان درمکه قرار گذاشته بودیم که بریم جبهه . یعنی من زمانی هم که شاهرود بود تودوران انقلاب همه ی تظاهرات ها شرکت داشتم .

- از فرزندان دیگرتون هم کسی جبهه رفت ؟

یه پسرم هم سرباز بود .

- زمانی که کمک های مردمی جمع می کردند ، شما اقدامی نکردین ؟

چرا ، خیلی فعال بودم . ازقبل ازجنگ هم هرچی در توانم بود کمک می کردم .

- از کسانی که تو مدرسه قلعه ی شاهرود کمک می کردند ، کسی خاطرتون هست ؟

هرکسی تو سپاه وبسیج بود ، کار می کرد . مشخص نبود که کی بیشتر فعالیت داره . من خودم هم از سن پنج سالگی تو مساجد بودم . غذا درست می کردم وچایی میدادم و...

- پدر جان آخرین سوال رومیپرسم . بعد ازشهادت محمد ابراهیم ، همسر شهید وفرزندش روشما نگهداری می کردین؟

نه ، من اصلا مایل نبودم که بچه پیش مادرش باشه و میخواستم خودم بزرگش کنم . ولی خانمم گفت ، این بچه از پدر یتیم شده ، از مادر یتیمش نکن . برای همین رفت پیش مادرش . البته نزدیگ خودمون بودند ومن بهشون سرکشی می کردم . خانمم گفت ، زیاد مزاحم اون ها نباش (چون خواهر زاده ی خانمم بود )

بعد ازاون یه ساختمون هم براشون ساختم .

- پدرجان خاطره ی دیگری یادتون نیومد ؟

یکی الان یادم اومد . یه شب تو همین خونه بودیم . ساعت دوازده شب خانمم حالش بد شد . رفتم جلوی اتاقش . دیدم شهید خیلی زود حاضر شد واومد بیرون . تسبیح به دست جلوی ماشین بنیاد بالا وپایین میرفت .

بهش گفتم ، چرا معطل می کنی ؟ مادرت داره میمیره .

گفت ، ماشین ندارم . این ماشین برای بیت المال هست ونمیتونم ازش استفاده کنم .

من چیزی بهش نگفتم .

گفت ، منتظر باشید الان میرم ماشین خودم رو میارم . مثل برق رفت وماشین خودش وآورد .

منظورم اینه که اینجور آدم هایی بودند . نه فقط پسر من ، همه ی شهداء همین طور بودند . این ها ازجون خودشون گذشتند واز جون عزیز تر که نداریم .

- بعد از شهادتش براتون وسایل شهید آوردند ؟

نه ، همه بنیاد هست .

- اگر صحبت یا خاطره ای دارید ، ما منتظریم که بشنویم .

عرض کردم اگر تا فردا هم تعریف کنم ، تموم نمیشه .

- ممنونم پدر جان . انشاالله خداوند به شما عمر با عزت بده .

ممنونم ، دست شما هم درد نکنه.

- مادرجان خودتون رومعرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

بنده معصومه عامریان هستم ، مادر شهید ابراهیم عامریان .

- مادرجان ما ازاستان سمنان آمدیم تا درمورد شهیدتون سوالاتی بپرسیم . وخاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تا روز شهادت فرزندتون در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت کنیم . پدر شهید با حضور ذهن خوبی که داشتند ، به همه ی خاطراتشون اشاره کردند . اما از آنجا که شما مادر شهید هستین وبا ایشون انس والفت بیشتری داشتین ، ما یه سری سوالاتمون وگذاشتیم از خودتون بپرسیم . زمانی که شهید به دنیا اومد ، چه لحظه ای بود ؟

منظورم این هست که موقع اذان به دنیا بود ، یا وقت دیگری از روز بود ؟

ساعت سه بعد ازظهر به دنیا اومد . مادرشوهرم به من گفت ، میخوام برم باغ شما نمیای ؟

گفتم ، نه . چون خودم یه حس هایی کرده بودم . به ایشون گفتم ، من میخوام ناهار درست کنم . یه مقدار لوبیا پاک کردم و رفتم بالای نردبان که انگور باز کنم . اصلا فکر نمی کردم با اون هیکل سنگین اگر بیافتم چی میشه ؟

یه مقدار برگ چیدم وناهار و چایی هم با مادرشوهرم خوردیم . ایشون گفت ، چه غذای خوش مزه ای درست کردی .

کم کم احساس کردم دردم داره شروع میشه . تو حیاط یه سنگ های بزرگی بود . رفتم اونجا یه ملافه انداختم روی خودم وخوابیدم . یه ساعت که گذشت ، احساس کردم دردم داره بیشتر میشه . خونه ی مادرم نزدیک بود . به خواهرم گفتم ، کجا میخوای بری ؟

گفت ، می خوام اکبر رو ببرم دکتر . اکبر شوهرش بود .

گفتم ، بیا پیش من بعدا میری .

گفت ، چیزی شده خواهر ؟

گفتم ، آره .

خیلی کار داشتیم . باید سماور رو روشن می کردیم و قندان رو قند می کردیم و جای من رو پهن می کردیم . باید برای شستن بچه ، آب گرم می کردیم . همه ی این کارها رو خودم کردم و بعد بهش گفتم ، برو به مادرشوهرم بگو دنبال کدوم قابله بریم . رفتند دنبال قابله و اون موقع شوهرم چهل روز بود که رفته بود شاه کوه و ما ازش بی خبر بودیم . ازروزی که رفته بود من هرشب گریه می کردم وحتی اجاقم هم روشن نکرده بودم . مادرشوهرم هم از من نمی پرسید که چی کم وکسر دارم . موقع غذا خوردن مادرم میومد صدام می کرد ومیگفت ، ننه بیا غذا بخور ودوباره برو خونه تون .

- پدر شهید گفتند ، نام شهید وبا هم انتخاب کردین . اون موقع که سونو گرافی نبود ، ازقبل تصمیم گرفته بودین ؟

بله ، گفتم اگر دختر بود فاطمه واگر پسر بود محمد . وقتی به دنیا آمد چون عید قربان بود ، گذاشتیم ابراهیم .

- وقتی شهید بزرگتر شد ، کلاس قرآن هم میفرستادینش ؟

نه .

- آموزه های مذهبی رو کی به شهید یاد داد ؟

هردو مون . هم من وهم پدرش بهش یاد دادیم .

- وقتی کوچکتر بود ، همراه خودتون مراسم های مذهبی هم میبردینش ؟

بله .

- از شما نمی پرسید که چرا گریه می کنید ؟

چرا ، میپرسید . من هم وقتی براش توضیح می دادم همراه من گریه می کرد . من ده تا فرزند داشتم . پنج تا پسر وپنج تا دختر . وقتی دختر هامو شوهر می دادم همه میگفتند ، مگه شما هم دختر داشتین ؟

کسی دختر هام رو ندیده بود . یه همسایه داشتیم که همیشه میومد خونه مون بهش می گفتم ، خوب بیا داخل بشین و غذا بخور.

می گفت ، نه . من فقط میام تربیت کردن تو رو ببینم که چطور این ها رو انقدر با ادب بارآوردی . هربار که میری بیرون و برمی گردی خونه تون مرتب و غذات هم حاضره .

- مادرجان شما کمک خرج خونه هم بودین ؟

نه ، ولی خیلی با نظم وانظباط خونه داری می کردم .

- پدر شهید فرمودند ، ابراهیم دوازده ساله بوده که میگه برام ماشین بخرین ، درسته ؟ یعنی درواقع شهید بیشتر به کارهای فنی علاقه داشت تا درس خواندن ، درسته ؟

به درس خیلی علاقه داشت . یه روز از مدرسه داشت میومد خونه من رفتم سرکوچه ودیدم نزدیک کوچه داره میاد . خیالم راحت شد و برگشتم . پنج دقیقه دیر کرد ومن خیلی ناراحت شدم . (چون خیلی حواسم به رفت وآمدشون بود ) .

مثل اینکه یه جایی داشتن ساخت وساز می کردن وآتش روشن بوده . ایشون هم رفته بود گرم بشه . دو تا ازپسربچه ها داشتن

سرکوچه کفتر بازی می کردن . من خیلی ناراحت شده بودم که اون ها رودیده بودم . بهش گفتم ، قید این خونه ومدرسه رفتنت ومیزنم . برو پیش عموت کاشی کاری یاد بگیر و برای خودت کاری پیدا کن .

- بعد از کاشی کاری رفت دنبال رانندگی ؟

بله ، گفت میخوام رانندگی یاد بگیرم . یه وانت داشت وداخل انگور و... بار می کرد و میبرد مشهد میفروخت .

بعضی وقتها هم موتور باز میزد ومیبرد مشهد می فروخت ، خیلی فعال بود .

- از شهید خاطره ای یادتون نیومد ؟

خیلی بچه ی فعالی بود و با همه خوب بود . هنوزم هم یادش که میافتن میگن ، چقدر این بچه حیف شد . وقتی رفته بود ماشین معامله کنه ، گفته بودند که سنش کم هست . حاج آقا رفته بود وگفته بود ، به ضمانت من بهش بدین .

- پدر شهید فرمودند که بعد ازشهادتش ، خیلی ها آمدند و گفتند که زمانی تو بنیاد شهید کار می کرده کمک حالشون بوده ، دراین مورد توضیح بدین ؟

یه روزاومد به من گفت ، مادر من رفتم بنیاد شهید .

گفتم ، چرا ؟ تو که تعلیم رانندگی داری و رانندگی هم میکنی .

گفت ، یه روز ثبت نام کردم واسمم دراومده .

بهش گفتم ، چقدر حقوق می گیری ؟

گفت ، مادر این وازمن نپرس . میدونی اگر دست هام هم پشتم ببندند ، باز هم پول درمیارم . بخاطر خدا میرم بنیاد کار میکنم نه بخاطر پول .

حالا براتون از زمان تولدش تعریف کنم . اون زمان ها برق نداشتیم وباید لمپا روشن می کردیم . خلاصه به هرسختی بود به دنیا آمد واسمش وگذاشتیم ابراهیم .

حاج آقا فرداش اومد خونه و تا هفت روزگی بچه هم بود و دوباره رفت . همه ی امورات مربوط به ابراهیم وبچه هام با من بود .

- پدر شهید فرمودند وقتی ابراهیم رفت جبهه اولین وآخرین بار بود . وشما به پدرش گفتین جلوش وبگیر که دیگه برنمی گرده . خواب دیده بودین که شهید میشه ؟

خیلی برام مسلم بود که شهید میشه . هنوز هم که جبهه نرفته بود ، میگفتم این بچه برای من نمی مونه ، چون خواب دیده بودم .

دیده بودم که خونه ی پدرم هستم . تو راه پله روی پله ی پایین ایستاده بودم . یه چیزی ازآسمون افتاد جلوی پام . نگاه کردم ودیدم مثل حضرت علی اصغر می مونه . همون جا گفتم ، خدایا به خودت پناه میبرم .

یه روز اومد روی تراس خونه و به من گفت ، مادر من یه خوابی دیدم . دیدم که خانم دماوندی وکارمندهای بنیاد اومدن خونه وبه

من گفتند ، برو تو آشپزخانه . دیدم یه نفر که عمامه داشت اومد تو خونه . تا وسط های خونه که رفتم اوهم به سمت من آمد . قد من از او بلند تر بود ومن چسبیدم به دیوار . گفتم ، من تو رو نمیشناسم . دستش وانداخت دور گردن من ومن وبوسید . گفت ، من امام زمان (عج) هستم .

وقتی این وگفت ، من خودم وانداختم روی پاهاش وشروع کردم به بوسیدن .

گفته ، تو چیزی نمی خوای پسر ؟

گفتم ، نه . من فقط پیروزی رزمنده ها رو میخوام . انقدر گفتم ، پیروزی که از خواب بیدار شدم . وقتی بیدار شدم ، معده ام خیلی درد گرفته بود . گفتم ، مادر جان شفا هم گرفتی ؟

گفت ، نه . فقط گفتم ، پیروزی .

- شهید بیمار هم بود ؟

بله ، یه مقدار ناراحتی معده داشت . (گریه)

خیلی به من علاقه داشت . وقتی میومد خونه ومی دید من نیستم ، انقدر این خونه واون خونه می رفت که من وپیدا کنه .

- ممنونم مادر جان . به عنوان مادر شهید از مردم ومسئولین چه انتظاری دارید ؟

ما فرزندمون ودادیم واز کسی هم توقع نداریم . خدا قربانی ما رو قبول کنه . بچه هام میگن ، همه جا میگن که به خانواده ی شهداء سالی چند بار گوشت ومرغ و... میدن . میگم ، مادر من که هنوز بنیاد نمیرم . چون خود شهیدم میگفت ، مادر جان مگر کسی فرزندش ومیده که وسیله بگیره ؟

من به بچه هام می گفتم ، هرقسمی بخورین دورغ نگفتین .

چون ازروزی که فرزندم شهید شده من از بنیاد هیچی دریافت نکردم .

شما ها خاطرتون جمع باشه که ما دروغ نگفتیم . خانم شهید هم تا پنج سال ازدواج نکرد . ولی من بعدش به جاریم گفتم ، برو بهش بگو ازدواج کنه . وقتی هم ازدواج کرد ، مردم به ما گفتند عروست ازدواج کرده . گفتم ، خودم بهش گفتم . چون خیلی جوان بود وبچه ی من هم دیگه نبود .

- ممنونم مادرجان . خسته نباشید .

خواهش می کنم .



مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین