کد خبر: ۴۱۸۲۸۸
تاریخ انتشار: ۱۳ دی ۱۳۹۶ - ۱۴:۱۳
نویسنده حسن جلالی و سکینه صرفی
دیشب زینب کبری(س) مرا شفا داده است

در مراسم پر شکوه زیارت عاشورا، سینه زنی که رسم بود به صورت دو دم میگرفتند ، شهید مشهد میان دار مراسم بود و با ذکر نام تمام ائمه، مجلس را معنویت خاص میداد و تا به اسم آقای علی بن موسی الرضا(ع)میرسید، آنقدر رضاجان رضا جان میگفت که گویا آقا را میبیند. علاقه خاصی به ائمه داشت و این حالت ایشان معنویت وصف ناپذیری را به دیگران میبخشید.

تازه عملیات کربلای 4تمام شده بود. بچه ها خسته از عملیات گلهای بیشماری پرپر شده بودند. از گردان ما فقط یک گروهان سالم باقی مانده بود. روز بعد از عملیات به مقر دزفول بازگشتیم. صورت قبری را برای شهیدان درست کردیم.شهید مشهد را هم دیدم .باهم قدم میزدیم و صحبت میکردیم.او بسیار غمگین بود.پس از اقامه نمازجماعت مغرب و عشا برای مراسم دعای کمل خود را مهیا نمودیم . شهید مشهد و من در کنار هم دعا میخواندیم. در همان حال رو به من گفت : محمد آقا اگر زحمتی نیست برو برایم یک دستمال یا چفیه ای بیاور که ب پیشانیم ببندم[، میدانند که سینوزیت شدیدی دارم. من به چادر رفتم تا چفیه بیاورم. اما خواب مرا گرفت و تا صبح بلند نشدم.

ساعت 5/8صبح بود.که به طرف چادر بچه هاحرکت کردم. شهید مشهد با موتور جلو چادر ایستاد و گفت : سلام. سوار شو برویم.مقداری کار هست باید انجام شود. سوار شدم و باهم رفتیم. در راه متوجه شدم که پیشانی شهید باز است . دست در جیبهایم کزدم و دستمالی رادر آرودم تابر پیشانی اش ببندم. ولی شهید دستم راگرفتوگفت دیگر لازم نیست، دیشب زینب کبری(س) مرا شفاداده است . با شنیدن این سخن اشک از چشمهایم جاری شد که چه شب روحانی را از دست داده ام.گریه ام به حدی زیاد شد که دیگر نتوانستم سوال کنم و یا حرفی بزنم . کارها را انجام دادیم و با دیدن محمد یعقوبی بغضم ترکید و ماجرا را سوال کردم. گفت: شب هوا سرد شد وسوز دعاو نیایش بچه ها دلهل را منقلب ساخت. وقتی شما رفتید چفیه بیاورید،شهید مشهد سر بر سجده گذاشت و آنقدر سر برمهر خرد شد. سپس برخاست و اورکت و پپیراهنش را نیز در آورده و شروع به مداحی کرد . درحال روحانی آنقدر بر سیته کوفت تا به قول خودش بی بی محنت کشیده حضرت زینب کبری(س) را دید. آن حضرت فرمودند: چه شده اینگونه بیتابی میکنید و از چه زنج میبرید؟ شهید مشهد به ایشان عرض کرد که بی بی جان سینوزیت مرا عذاب میدهد.در آن هنگام حضرت بر پشیمانی محمد علی آب میپاشند و میفرمایند: آسوده باش و از این به بعد هیچ دردی را در پیشانی احساس نخواهی کرد....

ادامه در کتاب ....

******************

مشهد، محمدعلي: دوم فروردين 1343، در روستاي اميرآباد از توابع شهرستان دامغان به دنيا آمد. پدرش رمضانعلي و مادرش فاطمه نام داشت. تا پايان دوره متوسطه درس خواند و ديپلم گرفت. ازدواج كرد و صاحب يك دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. بيست و دوم دي 1365، با سمت فرمانده گردان در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد. مزار وي در گلزار شهداي زادگاهش واقع است. 

************

مشخصات کتاب تشنه دیدار
خاطراتی از شهید محمد علی مشهد
نویسنده حسن جلالی و سکینه صرفی
قطع رقعی
تعداد 94 صفحه
شمارگان 2000 نسخه
قیمت 5000 ریال
ناشر : نشر شاهد 1382
تهیه کننده بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان 
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید