کد خبر: ۴۱۳۹۷۸
تاریخ انتشار: ۱۶ آبان ۱۳۹۶ - ۱۵:۱۴
به مناسبت دیدار مقام معظم رهبری از خانواده معظم شهدا در 18 آبان1385
آقا گفت: «ما تا وقتی در خانه شما هستیم، مثل این که در یک کفه از بهشت هستیم»

يكي از برنامه­ هاي سفر استاني مقام معظّم رهبری، ديدار با بعضي از خانواده­ی شهدا و ايثارگران است. با اين ديدار ها هم انرژي مي­دهد و هم انرژي مي­گيرد. در اين ديدارها طوري برنامه ­ريزي مي­شود كه خانواده­ ها به زحمت نيفتند.

حاج عباس از ماجراي اين ديدار تاريخي آقا با خانواده برايمان توضیح می­دهد: «روز پنج­شنبه (18/8/1385) مقام معظم رهبري حضرت آيت­الله امام خامنه ­اي براي ديدار با خانواده معظم شهدای استان سمنان به سالن الغدیر سمنان مشرّف شدند.

ما هم دعوت بوديم. به همراه مادرم به ديدار خورشيد ولایت رفتيم. بعد از سخنراني آقا، تا نماز مغرب ساعتی وقت بود. از مادرم خواستم كه بیاد منزل ما، قبول نكرد.

گفت: «مگه یادتون رفته شب جمعه است؟ شهيدان مي­آن ديدنم. اگه خونه نباشم بد مي­شه. من رو ببرين خونه خودم.»

هيچ­وقت ما او رو تنها نمي­گذاشتيم. يا او رو مي­آورديم پيش خودمون و يا يكي از ازما مي­رفتيم پيشش.

به خونه که رسيديم، مادرم متوجه شد كليد دست نوه­اش مونده. زنگ زديم و آورد.

وقت نماز شد و بعدش هم دعاي كميل بود. بعد از دعا برادر و برادرزاده­هام برگشتند پيش مادر و من هم رفتم منزل خودمون.

داداشم می­گفت: «دور هم نشسته بودیم كه زنگ در خونه­ی مادر رو زدن. رفتم جلو. پرسیدند: منزل شهيدان رضا كاظميه؟»

گفتم: «بله، بفرمایين. شما؟»

خودش رو معرفي نکرد و پرسید: «مهمون نمي خوایين؟»

تعارف کردم. آمدن داخل. پس از حال و احوال گفتند: «ما چند نفريم، اجازه مي­دين اونا هم بيان؟»

مادرم مي­گوید: «قدمتون روي چشم. بگو بيان، چرا بيرون ايستادن؟ منزل از خودتونه.»

داداشم با من تماس گرفت و گفت: «ما منزل ننه هستيم و شام حاضره. هر چه زودتر خودت رو برسون.»

پيش خودم فكر كردم كه حتماً حال مادرم بد شده. بدون هيچ معطلي راه افتادم.

توی کوچه هیچ خبري نبود. زنگ در رو زدم. به جاي اينكه داداشم در رو باز كنه، فرد غريبه در رو باز كرد. از من خواست بدون سر و صدا برم داخل. يك لحظه شوکه شدم كه چه خبر شده؟ وقتي داخل شدم، عكاس و فيلمبردار و چند نفر غريبه رو ديدم فهميدم باید خبری باشه.

گفتند: «قراره آقا بياد، تلفن رو هم از پریز بکشید!»

رفت و آمدها دقیق کنترل می­شد. طبقه­ی فوقاني منزل كه حكم حسينيه شهدایش کرده بودیم، رو داره آماده كرديم. مهمونا رو برديم اونجا. همه رفتيم، از كوچك تا بزرگ. چند لحظه ­ی بعد صندلي مخصوص آقا رو آوردن. با ورود مقام معظم رهبری خونه به نور خورشيد ولايت روشن شد. فرستادن صلوات همراه با اشك شوق مجلس رو منقلب كرد.

آقا با همه­ی اهل مجلس حال و احوال كردند و روي صندلي خود نشستند. حاج آقا شاهچراغي، نماينده ولي فقيه در استان و امام جمعه سمنان و آقاي عبدالوهاب استاندار وقت هم همراه آقا بودند. چشم­هاي جمعيّت از آقا كنده نمي­شد. چشم به جمال آقا دوخته شد. آقا هم پس از نشستن، دوباره با سر تكان دادن و نگاه به تك­تك جمع، مجدد احوالپرسي كردند.

افراد حاضر در جلسه را به آقا معرفي كردم. بعد هم از تحمل مادرم در مشكلات زندگي، بعد از فوت پدر گفتم.

آقا از سال عمليات شهيدان پرسيدند. گفتم: «زمان، سال شصت و دو در عمليات والفجر3 در منطقه ­ی مهران و عسكري هم در عمليّات والفجر8 در منطقه­ی شلمچه جزیره ام الرّصاص، در سال شصت­ وچهار شهيد شدن.»

آقا ضمن تفقّد از همه ما، در خصوص وضعيّت كار و زندگي تك تك ما پرسيدند.

از مادرم پرسيد: «شما با كي زندگي مي­كنين؟»

مادرم در جواب گفت: «من تنها نيستم. بچه­ هام نمي­ذارن كه من تنها باشم. من با شهيدانم هستم و با اونا زندگي مي­كنم. بچه­ هام به شكر خدا همه خوبن. آقا جان! خدا شما رو براي ما نگه داره. تا شما رو داريم! هيچ غصّه نداريم.»

آقا فرمودند: «اين شهيدان هستن كه همه جا حاضرن و ناظرن.»

آقا گفت: «ما تا وقتی در خانه شما هستیم، مثل این که در یک کفه از بهشت هستیم»

در حال گفت­ و­شنود بوديم كه به يادمان آمد اگر بپذیرید مادر شهيد دهرويه را هم بگوئیم بيایند اينجا.

به محضر آقا عرض كردم: «آقا! اجازه مي ­فرمائید مادر شهيد امير دهرويه كه همسايه ما هستن خدمت شما برسن؟»

فرمودند: «مانعي نداره. بگين بياد او رو هم ببينم.»

وقتي به او خبر دادیم، از خوشحالي مثل پرنده­اي كه بال بزنه خودش را رساند و خدمت آقا عرض ارادت كرد. آقا هم بعد از حال و احوال براي او و شهيدش دعا و طلب خير و علو درجه كردند.

من وضعيّت اين مادر و سختي­ هايي كه در زندگي بعد از مرگ شوهرش كشيده بود برای آقا توضيح دادم.

آقا فرمودند: «همين خانواده ­ها بودند كه تنور جبهه رو گرم نگه داشتند و جنگ به پيروزي رسيد. اون­چه كه مهمّه وحدته، وحدت داشته­ باشين. يك دل و يك­صدا باشين. شماها الحمدالله حامي انقلاب و نظام هستين و در مسير شهدا قرار دارين.»

آن شب تعداد بيست و يك نفر از اعضا خانواده­ی ما و مادر شهيد دهرويه توفيق ديدار يار رو داشتيم.

خداوند ان شاالله سايه­ی آقا را بر سر مسلمانان، بلكه بر سر همه ملت­ها تا ظهور امام زمان و در ركاب آن حضرت حفظ كند!»

عبدوس، حيدر: چهاردهم فروردين 1341، در شهرستان تهران به دنيا آمد. پدرش علي‏آقا، بازنشسته سازمان بهداري بود و مادرش گوهر نام داشت. تا پايان دوره متوسطه درس خواند و ديپلم گرفت. روحاني بود. سال 1361 ازدواج كرد و صاحب يك پسر و يك دختر شد. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. چهارم دي 1365، با سمت فرمانده واحد تبليغات در خرمشهر بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي امامزاده اشرف شهرستان سمنان قرار دارد. او را مهدي نيز مي‌ناميدند. برادرش عميد نيز به شهادت رسيده است. 
عبدوس، عميد: هفتم مرداد 1347، در شهرستان تهران به دنيا آمد. پدرش علي‏آقا، بازنشسته سازمان بهداري بود و مادرش گوهر نام داشت. تا پايان دوره متوسطه درس خواند و ديپلم گرفت. روحاني بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و پنجم دي 1365، در شلمچه بر اثر اصابت تركش به سر، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي امامزاده اشرف شهرستان سمنان قرار دارد. او را حميد نيز مي‌ناميدند. برادرش حيدر نيز به شهادت رسيده است. 
برگرفته از خاطرات برادر شهید
منبع : کتاب کفه ای از بهشت / منتشر شده توسط بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان 
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
آخرین اخبار
پربازدید ها